دوست داشتی؟
رمان صحرا اثر سحر.ح

رمان صحرا

  • به قلم سحر.ح
  • ⏱️۹ ساعت و ۴۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 85.9K 👁
  • 145 ❤️
  • 205 💬

خلاصه رمان عاشقانه صحرا

داستان راویتگر زندگی دختر فقیر و روستایی به اسم صحراست که با مادرش به تنهایی در خانه‌ی فقیرانه‌ای زندگی می‌کنند و برادر کوچیکترش در روستای دیگه‌ایی در مدرسه‌ی شبانه روزی درس میخونه؛ صحرا تمام عمر رو با چوپانی می‌گذرونه تا اینکه یک روز متوجه میشه اقوام دوری هم دارن که… با ورود آرسام به زندگیش همه چیز تغییر می‌کنه تا اینکه خبر می‌رسه که برادرش در مدرسه کسی رو به قتل رسونده و… در ادامه اتفاقاتی پیش میاد که کل داستان رو زیر و رو می‌کنه...

قسمتی از متن رمان صحرا

ازکنار زمین های کشاورزی رد میشدم
چندمرد روی زمین کار میکردن و دونفر هم باظاهری مرتب تر نظاره میکردن...
که فریاد اون مرد مرتب، به هوا رفت
_مردک مگه من به تو پول یامفت میدم
چرا حواست به کارت نیست
چرا هی کش و قوس میدی به خودت
مرد بیچاره تته پته کنان گفت
_روم سیاه آقادیشب از نردبان افتادم و کمرم درد میکنه ...
_سر منم درد نمیکنه برا پول به تو دادن
اگه نمیتونی گورتو گم کن
مرد ترسیده گفت
_غلط کردم آقا خودم همه کارا رو میکنم
دلم واقعا سوخت اینجا که بدتر از روستای خودمون بود
_مرتیکه ابله پولت تو سرت بخوره
_دختر جان تو اینجا چه میکنی؟
شانس آوردی کسی حرفت رو نشنید وگرنه سرت به باد میرفت
با تعجب به پیرمرد نگاه کردم و گفتم
_چرا مگه من چی گفتم؟
_اون نامرد که دیدی آقا شهریاره
پسر خان روستا
تمام زمین های روستا برای اونه
وهمه رو هم با پولش میخره
مراقب باش....
زبونم روگاز گرفتم و گفتم
_خداروشکر کسی نشنید
راستی پدرجان من دنبال برادرم اومدم
شما میدونید مدرسه کدوم طرفه؟
_برادرت کیه؟
_صادق،صادق بابایی
_پس که اینطور تو خواهر صادقی
پسر شری است یکم نصیحتش کن
سرش بوی قرمه سبزی میده
با تعجب گفتم
_چرا ؟صادق کاری کرده؟
_خودت برو بپرس میفهمی
این راه رو مستقیم برو به مدرسه میرسی
تشکر کردم و به راه افتادم
یعنی چی که صادق شره
چیکارکرده باز...
به مدرسه رسیدم در رو که بازکردم
با حیاط بزرگی روبه رو شدم که هیچکس اونجا نبود
پیرمردی به سمتم آمد و گفت
_چی میخوای دختر جان؟
_س...سلام
اومدم برادرم رو ببینم
_برو تودفتر مدیر تا بهت اجازه بده
_از کجا برم؟
_بیا دنبالم
به دنبال اون مرد راه افتادم و به اتاقی رسیدیم،الحق مدرسه ی بزرگی بود
خوشبحال صادق که اینجا درس میخوند
بلاخره بعد از پیمودن فاصله ی طولانی به اتاقی رسیدیم که خودشون میگفتن دفتر مدیر
اون آقا در رو کوبید
باصدای بفرمایید در رو باز کرد و وارد تاق شدیم
_بفرما آقا صفدر ؟
_سلام آقا ،این خانم اومده میگه میخواد برادرش رو ببینه
آقاهه نگاهی به من انداخت که سرم رو پایین انداختم و آروم سلام کردم
_سلام دخترجان ،اسم برادرت چیه ؟
_صادق بابایی
مرد ابرویی بالا انداخت و گفت


بیشتر بخوانید
نظرات رمان صحرا
  • لیلا

    0

    خیلی عالی بود

    ۴ هفته پیش
  • ساناز

    0

    چرادرمورد چهرشون هیچ چیزی نگفت پاس ازدواج و طلاق مزخرف بود

    ۱ ماه پیش
  • الی

    0

    مزخرف ترین رمانی بود که تا حالا خونده بودم لطفاً کامل حذفش کنید وقتمون رو الکی با این زمانها هدر ندیم

    ۲ ماه پیش
  • گلی

    0

    قشنگ بود ولی اغراق زیاد داشت مثلاً چطور میشه 12سال را تو 2سال خوند ولی سرنوشت غم انگیز صحرا تحمل سختی هایش ونامردی شهریار ووفاداری همسرش در رمان جالب بود در کل عالی بود خوب هم تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • رویا

    0

    یعنی رمان ب این مزخرفی تا حالا نخونده بودم سکته کردم با این یارو شهریار

    ۲ ماه پیش
  • Djddjdj

    0

    خیلی خیلی مزخرف بود حیف وقت که پای خوندن رفت

    ۳ ماه پیش
  • مانیا

    0

    ممنون از نویسنده رمان خوبی بود ولی خیلی غم انگیز بود سیزده سال زجر کشید تا بتونه با خیال راحت کنار عشقش زندگی کنه ولی به نظرم ارزششو داشت آخرش به عشقش رسید

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    1

    هندی بازی زیاد داشت همش بدبختی پشت بدبختی دختره پیر شد نزدیک به پنجاه سالش شد تا راحت شد 😐 رمان و طولانیش کرده بود که چی دوازده سال دختره با مرگ شوهرش و بچش پیر شد آخرش ابکی ابکی فهمید زندن بعدش دوباره دو سال دیگه با اون یکی شوهرش اییییششش حوصله ندارم هی بگم خلاصه ازدواج در ازدواج بود برا خودش ابکی

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    0

    چی بگم والا اگه صحرا از چوپانی به خانوم دکتری می رسید کنار آرسام بد نبود یا حداقل بعد آتیش سوزی عمارت رمان تموم میشد بازم بد نبود ولی دیگه بعد از اون چشتون روز بد نبینه دختره نزدیک به شیش هفت بار بدون طلاق با دونفر ازدواج میکرد ینی بدون طلاق زن یکی میشد چند سال باهاش زندگی میکرد بعد زن اونیکی میشد😐

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    من نمیتونم درک کنم مگه صحرا *** ی یک سال آرسام نبود اونم با سند از محضر چجور میشه بیاد عقد دائم یکی دیگه بشه تو داستان هم هیچی ازش گفته نشد بعد دوباره باآرسام عقدکنه بعد دوباره به شهریار برگرده درصورتی که هر دوشوهر بعدش زنده بودن .داستان خیلی بچگانه و تخیلی بود .پشیمونم بخاطر وقتی که گذاشتن .

    ۵ ماه پیش
  • سروین

    0

    رمان خوبی دست نویسنده درد نکنه واقعاً شهریار شخصیت بدی داشت حتی دخترش هم واسش مهم نبود

    ۵ ماه پیش
  • پریم

    1

    چرا به شیلا نمیگه قاتل نیست چرا اجازه میده اینهمه بهش توهین کنن نکبته حرص درآر

    ۵ ماه پیش
  • Parisa

    0

    همه بخش هاش خوب بود فقط دوری های ۱۰ سال و ۲ سال خیلی سخته .... شخصیت صحرا خیلی قوی بود.... من خیلی دوسش داشتم

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    0

    من این رمانو یکی دو سال پیش خوندم عااااالیه خییییلی قشنگه ب نظرم

    ۶ ماه پیش
  • زینب

    0

    با احترام کامل به نویسنده قصه خوبی نداشت خیلییی خیلییی نقص داشت .

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!