دوست داشتی؟
رمان فرزند خورشید ( جلد دوم آینه زمان) اثر fatima32

رمان فرزند خورشید ( جلد دوم آینه زمان)

  • به قلم fatima32
  • ⏱️۶ ساعت و ۳۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.7K 👁
  • 347 ❤️
  • 218 💬

خلاصه رمان تاریخی فرزند خورشید ( جلد دوم آینه زمان)

قسمت دوم رمان بنام فرزند خورشید بیشتر حول و حوش زندگی کوروش کبیره و اینکه بعد از ایشان چه اتفاقاتی رخ میده و حتی با داریوش کبیر هم ملاقات می کنند . اینبار در کنار مجید و محبوبه و آرش ، ما کسانی مثل اردوان و نارسیس و پریدخت را هم داریم . شروع داستان ابتدا به دوره کوروش کبیر می پردازه و اینکه قبل و بعد از تولدش چه اتفاقاتی برایش رخ داد و چی شد که به دوره امروز اومد و چجوری اتفاقی با مجید روبرو شد ، بچه ها با پدر و مادر و خانواده کوروش کبیر هم آشنا می شوند و ماجراهایی متفاوت تر از قسمت اول داستان براشون اتفاق می افتد .

قسمتی از متن رمان فرزند خورشید ( جلد دوم آینه زمان)

شاه – جناب هارپاگ ، به زندان بروید و همینکه فرزند دخترم بدنیا آمد قبل از اینکه مادرش او را در آغوش بگیرد ، کودك
را بردارید و به نزد ما بیاورید
هارپاگ – این کار چه لزومی دارد سرورم ؟
شاه – همان که گفتم انجام دهید و معطل نکنید
هارپاگ – اطاعت
هارپاگ به زندان رفت و دید قابله اومده و هنوز نوزاد بدنیا نیامده ، بالاخره پس از چند ساعت تحمل درد و رنج کودك
بدنیا آمد . پسري درشت و زیبا بود اما ماندانا بعلت تحمل درد و ضعفی که داشت بیحال شده بود ، و هارپاگ علیرغم میل
باطنی اش مجبور شد کودك را بردارد و به قصر برود
هارپاگ – سرورم ، این کودك ، فرزند دخترتان می باشد
شاه – کودك را به بیرون از قصر ببرید و او را بکشید
هارپاگ – کودك را بکشم ؟!! آخر چرا؟
شاه – همینکه گفتم ! کودك را باید امشب بکشید و جنازه آن را بیاورید و به مادرش بگویید که فرزندش مرده بدنیا آمد
هارپاگ – اطاعت ... سرورم
هارپاگ کودك را به بیرون از قصر برد ، یکی از چوپانان شاه بنام میترادات (مهرداد) را می شناخت و کودك را برد به
خونه چوپان
هارپاگ – میترادات ! این کودك را بردار و به کوه ببر و رها کن تا خوراك ددان شود
میترادات – اطاعت جناب هارپاگ ... ولی آخر چرا باید این کودك را به کوه ببرم ؟
٨
هارپاگ – این دستور شاه می باشد ... خود نیز مایل به این کار نیستم ولی باید اجرا شود وگرنه شاه همه ما را بجاي وي
می کشد ... این کودك فرزند شاهدخت ماندانا و شاهزاده کمبوجیه می باشد
هارپاگ با ناراحتی یه نگاه به کودك کرد و رفت . میترادات چوپان جوانی بود که خودش هم همان شب صاحب پسري
شده بود اما فرزند آنها مرده بدنیا آمده بود و هنوز در بغل همسر داغدارش بود . وقتی وارد خانه شد همسرش را دید که
پسرش را محکم در بغل گرفته و گریه میکرد . با ناراحتی یه نگاه به کودك کرد و یه نگاه به همسرش و گفت :
میترادات – سِپاکو ؟ من باید جایی بروم
سپاکو – به کجا می روي ؟ حتماً قصد داري کودکم را به دخمه ببري ؟ من هنوز نتوانسته ام دل از او بَرکَنَم چگونه است
که خداوند به دیگران کودکان بسیار می دهد اما به ما یکی می دهد و آنرا نیز باز پس میگیرد؟
میترادات – بس کن سپاکو . ناسپاسی خداوند بزرگ جرم بزرگی است شاید حکمتش چنین است
یک دفعه پسر ماندانا تکون خورد و گریه کرد . سِپاکو متوجه کودك شد و با شگفتی پرسید :
سِپاکو – این دیگر چیست میترادات ؟ تو کودکی در بغل داري ؟
میترادات – این کودك شاهدخت ماندانا می باشد و جناب هارپاگ گفتند به دستور شاه باید کشته شود
سِپاکو – آخر چرا ؟ این کودك بی آزار است براي چه باید چنین فرشته اي کشته شود ؟ او را به من بده
سِپاکو فرزند مرده اش را زمین گذاشت و کودك را از بغل شوهرش گرفت و همینکه به صورت کودك نگاه کرد مهرش
به دلش نشست و بوسه اي بر پیشانی کودك زد . کودك چشم باز کرد و به زن لبخند زد
سِپاکو – دیدي ؟ دیدي چگونه به من لبخند زد ؟ چگونه می توانی این کودك را بکشی ؟ قلب تو که سخت نیست ، بیا
و کودك مرده خویش را به نزد شاه ببر و بگو مرده است و این کودك را نزد خود نگاه داریم . خداوند بزرگ از تو راضی
خواد بود اگر این کار را انجام دهی
میترادات – آخر اگر روزي بفهمند چی ؟
سِپاکو – نمی فهمند ، این موضوع را مانند یه راز بزرگ در دل خود نگاه میداریم . بیا و کودك مرده خویش را ببر و دیگر
هیچ نگو
میترادات مخالفتی نکرد چون اونم دوست نداشت دستش آلوده به خون یه کودك بیگناه بشه . پسر مرده خودشونو برداشت
و رفت پیش هارپاگ
هارپاگ – کار را تمام کردي ؟
میترادات – آري جناب وزیر ولی ...
٩
هارپاگ – ولی چه ؟ چه می خواهی بگویی ؟
میترادات – جناب وزیر باید مطلبی را به شما بگویم ولی اینجا نمی توانم
هارپاگ – بسیار خب ، با هم به سراي شما می رویم
دوتایی به خونه میترادات رفتند و میترادات همه چیز را براي هارپاگ تعریف کرد . هارپاگ از این کار اونا خوشحال شد
چون دوست نداشت بچه کشته بشه براي همین از اونا بخاطر این کار تشکر کرد و کودك مرده اونا رو برداشت و با
خودش به قصر برد . در قصر کودك مرده را به شاه نشان داد و شاه خیالش راحت شد که دیگه کسی نیست که تاج و
تختش را تهدید کنه . روز بعد هم کودك مرده را به ماندانا دادند و گفتند که بچه مرده بدنیا آمده . ماندانا را به قصر
شاهی ◌ٔ برگرداندند و پس از چند روز کمبوجیه را هم برگرداندند . هارپاگ جسد پسر چوپان را با اسمی دیگر در مقبره
دفن کرد . ماندانا و همسرش هر دو از این اتفاق ناراحت بودند ولی چیزي نمی توانستند بگویند
بعد از گذشت یک هفته از این اتفاق در یک نیمروز آفتابی هارپاگ مخفیانه به خونه میترادات رفت تا ببینه وضعیت کودك
به چه صورته و کمی کمک خرج هم به خانواده میترادات بده
هارپاگ – کودك را بیاورید
میترادات – اطاعت جناب وزیر . سپاکو ! سپاکو ! کودك را بیاور


بیشتر بخوانید
نظرات رمان فرزند خورشید ( جلد دوم آینه زمان)
  • الی

    0

    رمان داستان جالبی داشت فقط یه جا برای من سوال شد توی جلد قبلی بچه ها وقتی از نانارسین عکس گرفتن توی عکس تصویر نانارسین نمیفتاد چون به گفته خودشون نوری بازتاب نمیشد از جسم نانارسین به دلیل اینکه خیلی وقت پیش جسمش از بین رفته بود ولی تو این جلد تونستن از کوروش کبیر و ماندانا و کمبوجیه عکس بگیرن

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    اگه نویسنده این قسمت رو توضیح بدن ممنون شون میشم

    ۲ ماه پیش
  • بهار

    0

    تو همون فصل اول اگر دقت کرده باشید از شاه و اردوان و بقیه عکس گرفته شد

    ۳ هفته پیش
  • الی

    0

    بله درسته، ولی توی زمان خودشون وقتی اومده بودن توی زمان حال نتونستن، منظورم این بودش

    ۳ هفته پیش
  • ستاره

    1

    واقعا رمان عالی بود خیلی قشنگ بود و شخصیت مجید عالی بود واقعا باعث شادی میشد عالی عالی دست نویسنده دردنکنه

    ۲ ماه پیش
  • رعنا

    0

    عزیران جلد اول رو من نمیتونم پیدا کنم بی زحمت بهم بگین اسمش چی هس من پیدا کنم ممنونم

    ۳ سال پیش
  • جلد اول آینه زمان

    1

    من همه جلد هاشو خوندم رمان جالبی بود هر جلد رو بیشتر از۵ بار خوندم

    ۳ سال پیش
  • طهورا

    0

    اسمش آیینه ی زمانه

    ۳ سال پیش
  • معصومه

    1

    اسم جلد اول اینه زمان خیلی قشنگه

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    آینه زمان عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • ستایش

    0

    پیدا کردی به منم بگو

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    آینه ی زمان رو سرچ کنید میاره

    ۲ ماه پیش
  • دل آرام

    0

    واقعا توی زندگیمون به کسی مثل مجید احتیاج داریم.

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    فوق العاده بود و باعث می شد به تاریخ علاقه مند بشی ممنون از نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • Nazdar

    0

    با سلام و وقت بخیر ، میخاستم بگم واقعا رمان خوبی نوشتی نویسنده عزیز و مشخصه چقدر در رابطه باهاش مطالعه و تحقیق داشتی و همچنین قلم فوق العاده قوی و زیبایی که من با قسمت طنزش میخندم ، با قسمت های شکوهش چندین بار گریه کردم،و خیلی ماهرانه یسری جمله ها که اینه میخاد برگردیم به اصلمون تا دنیارو دست بگیریم

    ۳ ماه پیش
  • سیمین

    1

    واقعا زیبا بود و چقدر لذت بردم مخصوصا از آخرش که شعر خانم بهبهانی خوند و دقیقا حال روز این روزهامون امیدوارم که ایرانم باز هم مثل زمان کوروش پر باهات و زیبا بشه به امید روزهای روشن ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • نورا

    0

    ای کاش دقیق تر و گستره تر پرداخته میشد به تاریخ اون زمان ، مثلاً از ذوالقرنین هم یاد میشد خیلی از نوجوان های امروزی متأسفانه از تاریخ و تمدن ایران چیزی نمیدونن و پراکنده به چیزایی که توی *** دیدن اکتفا میکنن و باور میکنن این رمان های این مدلی باعث افزایش اطلاعات بچه های امروزی میشه

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    0

    هر دو جلد قشنگ بود

    ۵ ماه پیش
  • مرضی

    0

    جلد چهارم به بعد رو چجوری میتونم پیدا کنم لطفا راهنماییم کنین ممنون

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    میشه لطفاً اسم جلد چهار رو بگید؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدی

    1

    سلام این رمان یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که من خوندم جلد پنجم و ششم و هفتمم داره به اسم سرزمین من و نامداران جلد پنجم و ششمو خوندم اما نمی دونم هفتمشو از کجا گیر بیارم

    ۷ ماه پیش
  • چرا من پیدا نمیکنم

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود🙃🥹

    ۶ ماه پیش
  • عارفه

    12

    سلام رمان جالبیه بیشتر واقیع تاریخی و درست نوشته ولی بیشترین خرابی برای تمدن ایران و اعراب به وجود آوردن متاسفانه از اعراب به خوبی یاد میشه تو این رمان که جالب و خوب نیست کسی که از تمدن ایران باستان مینویسه اعراب و هم قاطی کنن با تشکر

    ۶ ماه پیش
  • زینب

    3

    خواهش میکنم یکی بگه جلدچهارم و بقیش کجاسسس

    ۶ ماه پیش
  • زینب

    2

    خیلی عالیه خیلی جذبش شدم چقد دلم میخواد برم شوش🥲دلمم برای نانارسین تنگه🤭🥰

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!