دوست داشتی؟
رمان من شیوا نیستم اثر نیلوفر 72

رمان من شیوا نیستم

  • زبان فارسی
  • 82.6K 👁
  • 213 ❤️
  • 243 💬

خلاصه رمان اجتماعی من شیوا نیستم

داستان درباره یه دختر ساده خجالتی و البته شاد و سرزندس که تمام عمر 20 سالش آرزو داشته که یه خونواده پولدار داشته باشه و با یه اتفاق خیلی ساده روز تولدش تصادف می‌کنه و وقتی بیدار میشه می‌بینه جای یکی از بچه پولدارای کلاسشونه! اما بر اورده شدن این آرزو به قیمت دست کشیدن از گذشتش و خونوادشو عشقشو و حتی خودش میشه و پا به زندگی می‌ذاره که هیچ پیش زمینه‌ای ازش نداره اما بعدش….

قسمتی از متن رمان من شیوا نیستم

از اشپزخونه نور ضعیفی توجهمو جلب کرد تکیه دادم به در و سرمو بردم تو اشپزخونه مامان و بابا رو با علی دیدم که منتظر من بودن! علی با دیدن من از جاش بلند شد و کیکی که تو دستش بود بالا گرفت و گفت:تولد تولد تولدت مبارک
با ذوق وارد اشپزخونه شدم . اول صبحی انتظار چنین سورپرایزی رو نداشتم .
نمیدونستم باید چی کار کنم علی اومد جلو و در حالی که با چشماش به شمع اشاره میکرد گفت:فوت کن دیگه!
با هیچان گفتم:فکرشو نمیکردم اینجوری غافل گیرم کنین!
علی با حرص گفت:زود باش بابا مدرسم دیر شد!
اخمی کردمو گفتم:ایش! هولم نکن. بذار ارزو کنم!
دستامو به هم زدمو و چشمامو بستم و باز هم همون ارزوی همیشکی اومد تو ذهنم! ارزوی این که وقتی چشمامو باز کردم بدون هیچ تغییری تو رفتار خونوادم خودمونو تو یه خونه بزرگ با یه زندگی عالی ببینم!
تو دلم تا سه رو شمردم و شمعا رو فوت کردم!
یه لحظه انگار همه جا ساکت شد! صدایی نمیشنیدم! شمرده شمرده چشمامو باز کردم!
علی همچنان رو به روم بود.
مامان وبابا برام دست زدن و بهم تبریک گفتن یه نگاه به اطرافم انداختم یه نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم!
مامانم منو بغل کرد .
به کاشی های ابی اشپزخونه خیره شدم هیچ چیز عوض نشده بود!
چقدر من احمق بودم که هر سال همین ارزو رو میکردم!
بعد از صبحونه علی رفت منو مامان وبابا هم کیکی که مامان با برام پخته بود رو با چایی خوردیم.
بعد از اون بابا به عنوان کادو بهم یه کیف پول نو با 20 تومن پول داد!
مامان هم مانتویی که برام دوخته بود رو بهم داد!
مانتومو گذاشتم تو کمد میترسیدم تو بارون خراب بشه اماده شدم و از خونه زدم بیرون.
واسه روز تولدمم که شده کلی واسه خودم کلاس گذاشتم و سر خیابون تاکسی گرفتم تا به دانشگاه برم!
تمام مدت داشتم به صبح فکر میکردم. هیچوقت بر اورده نشدن ارزوم اینقد عصبیم نکرده بود
همون طور که فکر میکردم زیر بارون بدون این که چترمو باز کنم رفتم سمت دانشگاه
دقیقا همون جای قبلی دوباره صدای ترمز تو گوشم پیچید. بازم همون ماشین بود ولی فقط یه لحظه از جلوی چشمام رد شد بعد از اون درد شدیدی تو کمرم احساس کردمو و با شتاب به جلو پرتاب و آخرین چیزی که دیدم اسفاتای کف زمین بود.
چشمامو باز کردم . همه جا تاریک بود حس کردم رو صورتم ماسک زدن فهمیدم که بیمارستانم ولی اصلا نمیدونستم چی شده؟!
خواستم اطرافو نگاه کنم که درد از گردنم تموم بدنمواحاطه کرد با صدای ضعیفی ناله کردم.
همون لحظه فشار دستی رو روی دستم احساس کردم . خواستم جا به جا شم که صدای هیجان زده زنی رو شنیدم:شیوا؟بیدار شدی؟خدایا شکرت!
شیوا؟با من بود؟من که شیوا نبودم! صدای اون زن برام اشنا نبود اومد بالای سرم نگاهش کردم قیافش تو تاریکی قابل تشخیص نبود ولی به راحتی میشد اشکای رو صورتشو دید!
یه ذره تو چشمام نگاه کرد و بعد در حالی که با عجله از اتاق خارج میشد دکتر رو صدا زد.
چند لحظه بعد دختر وارد اتاق شد یکی از مهتابی های داخل اتاقو روشن کردن یه مرد دیگه هم همراه دکتر وارد اتاق شد اون زن با دیدنش خودشو پرت کرد تو بغلش و گفت:بیدار شد! دیدی گفتم بیدار میشه؟
مرد که سعی داشت اونو اروم کنه با لبخند ملیحی به من خیره شد.
دکتر یه نگاه به دستگاهایی که بهم وصل بود کرد و یه معاینه جزئی ازم کرد بعد یه لبخند تحویلم داد و به ارومی گفت:به زندگی خوش اومدی دخترم!
یعنی اینقد حالم بد بوده؟اصلا چرا به این روز افتاده بودم؟مامان و بابام کجا بودن؟این زنو مردو نمیشناختم اونا اونجا چی کار میکردن؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون اوردم!
همین که اسم مامانم از دهنم بیرون اومد جا خوردم!
چه بلایی سرم اومده بود؟من هیچوقت صدایی به این نازکی و ظریفی نداشتم!
هنوز تو شک بودم که اون زن به سمتم اومد و گفت:جانم عزیزم!چیزی نیس خوب میشی!من پیشتم دختر گلم!
با حالت گنگی بهش خیره شدم! داشت هذیون میگفت؟دختر گلش؟من دختر اون نبودم حتما منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود.
دکتر جلو اومد و گفت:زیاد خستش نکنید به پرستار گفتم بیاد بهش ارامبخش تزریق کنه دخترتون به استراحت نیاز داره!
چرا همه منو دختر اون خانوم خطاب میکردن؟تعجب کرده بودم ولی توان سوال کردن نداشتم.
اون زن نشسته کنار تختم و دستشو کشید رو گونمو اشکاشو پاک کرد.
اصلا نمیفهمیدم چرا اینقد ناراحته! من اصلا باهاش نسبتی نداشتم.
چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق شد و اومد بالای سرم رو بازوم پنبه الکلی گذاشت چشمامو بستم. تیزی سوزنو تو بازوم احساس کردم ولی چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابم برد.
حس میکردم سر و گردنمو محکم بستن اصلا راحت نبودم!
تو خواب و بیداری بودم که صدایی شنیدم:
ـ:یعنی چی که من بیمارستان چی کار میکنم؟شیوا به هوش اومده انتظار داری اینجا نباشم؟
........
ـ:بله یادمه چی گفتم! ولی حالا که به هوش اومده کاری از دست من بر میاد؟میخوای بکشمش؟
.......
ـ:نه مثه این که واقعا زده به سرت! اون موقه که من این حرفو زدم از خودم که نبود دکتر گفته بود! هیچکس فکرشو نمیکرد به هوش بیاد حتی من!
نمیفهمیدم منظورش کیه؟!ولی بازم چشمامو باز نکردم تا ببینم دیگه چی میگه!
.......
ـ:مهتا بس کن! به هوش اومدن یا نیومدن اون هیچ فرقی نداره ما بالاخره به هم میرسیم. شیوا از همه چی خبر داره . قراره بعد از این که وکیل اقاجون ازدواجمونو تایید کرد و این قفل وصیت نامه به دست ما وا شد از هم طلاق بگیریم اون میره سر زندگیش منم میام سر زندگیم با تو. حالا هم اینقد حرص نخور!
...............
صداشو اورد پایین و گفت:قربون خنده هات بشم میدونی که من دوست دارم!
کنجکاو شده بودم ببینم چه خبره اروم چشمامو باز کردم.
پسری که رو به روم ایستاده بود رو شناختم با دیدن چشمای باز من سریع خداحافظی کرد و گفت:کی بیدار شدی؟
اون اینجا چی کار میکرد یه لحظه صحنه تصادف اومد جلوی چشمم سرم به شدت درد گرفت باصدای خفه ای گفتم:اخ!
امیر ارسلان با نگرانی اومد سمتم و گفت:چی شد؟خوبی؟
نگاهش کردمو با صدایی که هنوز واسه خودم اشنا نبود گفتم:بعد از تصادف چی شد؟خونوادم کجان؟
روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:تازه اوردنت تو بخش بهتره استراحت کنی . مامان و باباتم بیرونن نگران نباش! واست اتاق خصوصی گرفتیم که راحت باشی فعلا چند روزی باید اینجا بمونی!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان من شیوا نیستم
  • میا

    0

    تو عمرم مودی تر از کارکترای این رمان ندیده بودم

    دیروز
  • اهورا

    0

    از خفن بودن این رمان هرچی بگم کم گفتم.هرکس علایق خاص خودشو داره و تا خودتون مطالعه کنید اجازه قضاوت ندارید به هر حال پیشنهادش میکنم

    ۱ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    واقعا حق این رمان این نبود اینطوری تموم بشه حداقل در پایان در مورد فرناز هم توضیح می دادی تا بدونیم بر سر بنده خدا چی اومد خاک بر سر موند روهوا بدون پدر مادر شیواو ارسلان هم که من مونده بود بهم برسن یهو ۷۲۰درجه تغییر یافتن و روزبه و مهتا 🤒🤕وااای بسه دیگه حیف شد زمانی که گذاشتن واسش

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    1

    یه چیزی فراتر از آبکی بود

    ۲ ماه پیش
  • F1*

    1

    غیر قابل پیش بینی

    ۲ ماه پیش
  • نیهان

    1

    داستان در کل جالب و قشنگ و هیجان انگیزه ولی آخرش به شدت آبکی و نمیدونم الکی روابط ریختن تو هم یعنی چی خب ؟ اگه نمی خواستی امیر و شیوا بهم برسن پس چرا این همه داستان برا اینا چرا الکی روزبه رو ریختی وسط نمیدونم یهو از اینی که هست شیوا رو تنهاتر کردی در کل پایان بندی فکر نشده و بدی داشت

    ۲ ماه پیش
  • نیهان

    2

    گفتم چه موضوع جالبی برام قشنگ شده بود که آخر رمان رسید البته کاش نمی رسید بخدا اعصابم خرد شد فقط میتونم بگم ذهن مریض نویسنده احتیاج به درمان داره

    ۲ ماه پیش
  • آوا

    0

    رمان خوب و سرگرم کننده ای بود نکته مثبتش هم اینه که خیلی طولانی نبود به شخصه از رمان های طولانی خیلی زود خسته میشم🫶

    ۲ ماه پیش
  • مرض

    0

    🤣🤣🤣تنها کاری که میتونستم کنم همینه که بخندم

    ۲ ماه پیش
  • 000

    2

    چرا اینجوری تموم شد مگه اون فرناز نبود که رفته بود تو جسم شیوا بعدش اون فرناز چرا حسلا نبود چرا با فرناز تموم نشد چقدر بیتام تموم شد واقعا

    ۳ ماه پیش
  • اره بیتام بود

    2

    نویسنده ش اسکل بوده 🤣

    ۳ ماه پیش
  • آروشا♡

    0

    از قلم خوبت ممنون دست هم طلا ولی خدایی چرا اینجوری شد ب اولش و اینکه چرا فرناز شیوا شد کاری ندارم نباید امیر و شیوا بهم میرسیدن؟اصلا اگه قرار بود با روز به باشه چرا همه صحنه ها با امیر بود؟ حداقل یکم بین شیوا روز به میزاشتی اگه پایانش با امیر میشد خیلی بهتر بود خدایییییییی بارم ممنون ازت

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    چرا داستان با فرناز شروع و با شیوا تموم شد فرناز داستان چرا یهو 180درجه تغیر کرد

    ۳ ماه پیش
  • سوگند

    0

    بد نبود ولی خیلی درهم بود

    ۳ ماه پیش
  • سوگند

    0

    رمان بسیار تا بسیار قشنگ بود مخصوصا اولش ولی دلم میخاست اخرش شیوا و امیر بهم میرسیدن خیلی باحال میشد ولی اخرش رو اینطوری کردی هم خیلی خوبه تکراری نیست ولی بازنم شیوا و امیر بیشتر بهم میومدن💔

    ۳ ماه پیش
  • AMORAJIKO

    0

    رمانی بود که ازش لذت بردم. اینکه پایانش دور از انتظار بود جالبش کرده ولی انگار نویسنده اول تصمیم داشته یه رمان تخیلی بنویسه ولی بعد نظرش عوض شده برا همین خیلیا نتونستن با پایانش ارتباط بگیرن.

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!