رمان من شیوا نیستم
- به قلم نیلوفر 72
- ⏱️۴ ساعت و ۱۶ دقیقه
- 79.6K 👁
- 201 ❤️
- 202 💬
داستان درباره یه دختر ساده خجالتی و البته شاد و سرزندس که تمام عمر 20 سالش آرزو داشته که یه خونواده پولدار داشته باشه و با یه اتفاق خیلی ساده روز تولدش تصادف میکنه و وقتی بیدار میشه میبینه جای یکی از بچه پولدارای کلاسشونه! اما بر اورده شدن این آرزو به قیمت دست کشیدن از گذشتش و خونوادشو عشقشو و حتی خودش میشه و پا به زندگی میذاره که هیچ پیش زمینهای ازش نداره اما بعدش….
با ذوق وارد اشپزخونه شدم . اول صبحی انتظار چنین سورپرایزی رو نداشتم .
نمیدونستم باید چی کار کنم علی اومد جلو و در حالی که با چشماش به شمع اشاره میکرد گفت:فوت کن دیگه!
با هیچان گفتم:فکرشو نمیکردم اینجوری غافل گیرم کنین!
علی با حرص گفت:زود باش بابا مدرسم دیر شد!
اخمی کردمو گفتم:ایش! هولم نکن. بذار ارزو کنم!
دستامو به هم زدمو و چشمامو بستم و باز هم همون ارزوی همیشکی اومد تو ذهنم! ارزوی این که وقتی چشمامو باز کردم بدون هیچ تغییری تو رفتار خونوادم خودمونو تو یه خونه بزرگ با یه زندگی عالی ببینم!
تو دلم تا سه رو شمردم و شمعا رو فوت کردم!
یه لحظه انگار همه جا ساکت شد! صدایی نمیشنیدم! شمرده شمرده چشمامو باز کردم!
علی همچنان رو به روم بود.
مامان وبابا برام دست زدن و بهم تبریک گفتن یه نگاه به اطرافم انداختم یه نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم!
مامانم منو بغل کرد .
به کاشی های ابی اشپزخونه خیره شدم هیچ چیز عوض نشده بود!
چقدر من احمق بودم که هر سال همین ارزو رو میکردم!
بعد از صبحونه علی رفت منو مامان وبابا هم کیکی که مامان با برام پخته بود رو با چایی خوردیم.
بعد از اون بابا به عنوان کادو بهم یه کیف پول نو با 20 تومن پول داد!
مامان هم مانتویی که برام دوخته بود رو بهم داد!
مانتومو گذاشتم تو کمد میترسیدم تو بارون خراب بشه اماده شدم و از خونه زدم بیرون.
واسه روز تولدمم که شده کلی واسه خودم کلاس گذاشتم و سر خیابون تاکسی گرفتم تا به دانشگاه برم!
تمام مدت داشتم به صبح فکر میکردم. هیچوقت بر اورده نشدن ارزوم اینقد عصبیم نکرده بود
همون طور که فکر میکردم زیر بارون بدون این که چترمو باز کنم رفتم سمت دانشگاه
دقیقا همون جای قبلی دوباره صدای ترمز تو گوشم پیچید. بازم همون ماشین بود ولی فقط یه لحظه از جلوی چشمام رد شد بعد از اون درد شدیدی تو کمرم احساس کردمو و با شتاب به جلو پرتاب و آخرین چیزی که دیدم اسفاتای کف زمین بود.
چشمامو باز کردم . همه جا تاریک بود حس کردم رو صورتم ماسک زدن فهمیدم که بیمارستانم ولی اصلا نمیدونستم چی شده؟!
خواستم اطرافو نگاه کنم که درد از گردنم تموم بدنمواحاطه کرد با صدای ضعیفی ناله کردم.
همون لحظه فشار دستی رو روی دستم احساس کردم . خواستم جا به جا شم که صدای هیجان زده زنی رو شنیدم:شیوا؟بیدار شدی؟خدایا شکرت!
شیوا؟با من بود؟من که شیوا نبودم! صدای اون زن برام اشنا نبود اومد بالای سرم نگاهش کردم قیافش تو تاریکی قابل تشخیص نبود ولی به راحتی میشد اشکای رو صورتشو دید!
یه ذره تو چشمام نگاه کرد و بعد در حالی که با عجله از اتاق خارج میشد دکتر رو صدا زد.
چند لحظه بعد دختر وارد اتاق شد یکی از مهتابی های داخل اتاقو روشن کردن یه مرد دیگه هم همراه دکتر وارد اتاق شد اون زن با دیدنش خودشو پرت کرد تو بغلش و گفت:بیدار شد! دیدی گفتم بیدار میشه؟
مرد که سعی داشت اونو اروم کنه با لبخند ملیحی به من خیره شد.
دکتر یه نگاه به دستگاهایی که بهم وصل بود کرد و یه معاینه جزئی ازم کرد بعد یه لبخند تحویلم داد و به ارومی گفت:به زندگی خوش اومدی دخترم!
یعنی اینقد حالم بد بوده؟اصلا چرا به این روز افتاده بودم؟مامان و بابام کجا بودن؟این زنو مردو نمیشناختم اونا اونجا چی کار میکردن؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون اوردم!
همین که اسم مامانم از دهنم بیرون اومد جا خوردم!
چه بلایی سرم اومده بود؟من هیچوقت صدایی به این نازکی و ظریفی نداشتم!
هنوز تو شک بودم که اون زن به سمتم اومد و گفت:جانم عزیزم!چیزی نیس خوب میشی!من پیشتم دختر گلم!
با حالت گنگی بهش خیره شدم! داشت هذیون میگفت؟دختر گلش؟من دختر اون نبودم حتما منو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود.
دکتر جلو اومد و گفت:زیاد خستش نکنید به پرستار گفتم بیاد بهش ارامبخش تزریق کنه دخترتون به استراحت نیاز داره!
چرا همه منو دختر اون خانوم خطاب میکردن؟تعجب کرده بودم ولی توان سوال کردن نداشتم.
اون زن نشسته کنار تختم و دستشو کشید رو گونمو اشکاشو پاک کرد.
اصلا نمیفهمیدم چرا اینقد ناراحته! من اصلا باهاش نسبتی نداشتم.
چند دقیقه بعد پرستار وارد اتاق شد و اومد بالای سرم رو بازوم پنبه الکلی گذاشت چشمامو بستم. تیزی سوزنو تو بازوم احساس کردم ولی چند دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابم برد.
حس میکردم سر و گردنمو محکم بستن اصلا راحت نبودم!
تو خواب و بیداری بودم که صدایی شنیدم:
ـ:یعنی چی که من بیمارستان چی کار میکنم؟شیوا به هوش اومده انتظار داری اینجا نباشم؟
........
ـ:بله یادمه چی گفتم! ولی حالا که به هوش اومده کاری از دست من بر میاد؟میخوای بکشمش؟
.......
ـ:نه مثه این که واقعا زده به سرت! اون موقه که من این حرفو زدم از خودم که نبود دکتر گفته بود! هیچکس فکرشو نمیکرد به هوش بیاد حتی من!
نمیفهمیدم منظورش کیه؟!ولی بازم چشمامو باز نکردم تا ببینم دیگه چی میگه!
.......
ـ:مهتا بس کن! به هوش اومدن یا نیومدن اون هیچ فرقی نداره ما بالاخره به هم میرسیم. شیوا از همه چی خبر داره . قراره بعد از این که وکیل اقاجون ازدواجمونو تایید کرد و این قفل وصیت نامه به دست ما وا شد از هم طلاق بگیریم اون میره سر زندگیش منم میام سر زندگیم با تو. حالا هم اینقد حرص نخور!
...............
صداشو اورد پایین و گفت:قربون خنده هات بشم میدونی که من دوست دارم!
کنجکاو شده بودم ببینم چه خبره اروم چشمامو باز کردم.
پسری که رو به روم ایستاده بود رو شناختم با دیدن چشمای باز من سریع خداحافظی کرد و گفت:کی بیدار شدی؟
اون اینجا چی کار میکرد یه لحظه صحنه تصادف اومد جلوی چشمم سرم به شدت درد گرفت باصدای خفه ای گفتم:اخ!
امیر ارسلان با نگرانی اومد سمتم و گفت:چی شد؟خوبی؟
نگاهش کردمو با صدایی که هنوز واسه خودم اشنا نبود گفتم:بعد از تصادف چی شد؟خونوادم کجان؟
روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:تازه اوردنت تو بخش بهتره استراحت کنی . مامان و باباتم بیرونن نگران نباش! واست اتاق خصوصی گرفتیم که راحت باشی فعلا چند روزی باید اینجا بمونی!
سانی
0بلاخره کی عاشق کی بود ؟ یجا شیوا از روزبه واسه رسیدن به ارسلان استفاده میکنه آخرشم میگه عاشق روزبه بوده امیر ارسلانم حس قلبی به شیوا داشته و آخرشم نقش بوده ؟ عجب
۳ ماه پیشنازی
2شروعش عالی بود ولی پایانش بد بود
۳ ماه پیششیما
0خیلی بی سرو ته بود همه چی خلاصه وار بود و نقش فرناز این وسط مشخص نشد ی جوری بود داستان
۳ ماه پیشسمیرا
1از نظر من رمانت حرق نداشت ولی هر چند شروعت عالی بود ولی اخرش کم کاری کرده بودی میدونم شاید اتفاقی برات پیش اومده یا یه دلیلی داشتی که باید زودتر تمومش میکردی اما اون اخرش که روزبه دزدیدش واقعا قسمت مسخره ی داستانت بود هرچند از نظر من باید شیوا با ارسلان میموند اما ارسلان رفت با مهتاب
۵ ماه پیشساجده
0خیلی رمان باحالی بود ممنون😁
۵ ماه پیشSam
2بد نبود اما پایانش رو دوست نداشتم
۵ ماه پیشمهرناز
1عالی بود دستتون درد نکنه 💖
۵ ماه پیش?Shadmehr?
2حاجی پشمام این رمان خیلی احساسی بود آخرش بد تموم شد ولی خب بازم خوب بود دست درد نکنه اینایی ک میگن بده رو ب چپتم نگیر ت ادامه بده و اصن ب حرفاشون گوش نده🎀✨
۶ ماه پیشSa_ya
2آخر داستان چرا اینجوری تموم شد ؟ حداقل میگفتین ک زندگی فرناز چی شد اصلا چرا اینجوری شد اول ها خوب بود اخراش کلن بهم ریخت اگ لطف کنین پارت دومش رو بذارید زندگی فرناز و حامد باشع خیلی عالی میشه ولی خب بازم ممنون
۶ ماه پیشShr
4به نظرم این رمان داشت میگفت شیوا دچار یک اختلال روانی شده بود که خودش جای دوستی که به نظرش خیلی زندگی بهتری داشت میدید در کل خوب بود ولی میتونست خیلی بهتر باشه انگار از یکجای داستان نویسنده دیگه حوصله نداشت و من اخر نفهمیدم این دختر واقعا روزبه رو دوست داشت یا یکجور از خودگذشتی کرد
۶ ماه پیشRojin
2خیلی رمان جالب و باحالی بود و از نویسنده این رمان خیلی تشکر میکنم. و آرزوی موفقیت براش میکنم
۶ ماه پیشبررسی کننده
3به نظرم قلم نویسنده ضعیف بوده. هرچند شروع عالی بود اما پایان سرسری بود. و اینکه کاراکترهایی مثل روژان یا سرنوشت میترا، فرناز و حامد سفید موند.
۹ ماه پیشگلاره
0بچه ها میشه یه رمان +۱۸ بهم معرفی کنید که تهش خوب تموم بشه
۶ ماه پیشرقیه
0قلمش خوب بود و پایانش هم غیر منتظره بود و به نظرم سرسری هم نبود امیر لایق شیوا نبود و لاشی بازی زیاد درمیورد و حامد و فرناز هم درست بود نقش اصلی بودن اول کار اما اخر کار مشخص شد که یه اختلال شخصیتی بوده
۶ ماه پیشزینب
0خب،بنظرم خوب بودولی اگه یه ذره طبیعی ترش میکردی بهتربود،ولی بازم عالیییه امیدوارم همیشه موفق باشیورمانای زیادی بنویسی،خسته نباشی گلم.
۷ ماه پیشزهرا
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
پری
0خیلی سوالات ایجاد شد واسم بنظرم رمانو میشد قشنگتر جم و جور کنین
۷ ماه پیش
گیتی
0خوب بود خدا قوت اولش رو خیلی دوست داشتم اما آخرش گیج کننده بود خوشم نیامد