دوست داشتی؟
رمان پا به پای خورشید اثر مهنا

رمان پا به پای خورشید

  • به قلم مهنا
  • ⏱️۲ ساعت و ۵۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 82.7K 👁
  • 215 ❤️
  • 175 💬

خلاصه رمان عاشقانه پا به پای خورشید

آتنا شریعتی دختری اهل جنوبه که تو پالایشگاه تهران شاغله و شغلشم مردونست. تو زندگیش سختیای زیادی کشیده و همه ی عمرش به فداکاری گذشته. بخاطر همین فداکار بودن و از خودگذشتگی که داره با مرد بی احساسی به نام اسحاق کرامت ازدواج میکنه...

قسمتی از متن رمان پا به پای خورشید

تو برسه؟ کاري کردم که از هدفت دور بشي؟ تو عزيزترين آدم زندگيمي, به حرفام خوب گوش بده وبهم ايمان داشته باش. چهل روزه
دارم در مورد مهندس شريعتي تحقيق ميکنم, بچه ي جنوبه, کارشناس ارشد مکانيک پالايشگاه, با اينکه فقط شش سال سابقه کار تو
پالايشگاهو داره سرپرست مکانيکه, تو هفته ي گذشته يه پروژه ي بزرگ دستش بود, کار يه ماهو تو يه هفته انجام داد. ديروز به چشم
خودم ديدم از لدر (?)رفت بالا, ايستاد کنار جوشکارا, الکترود(?) رو برداشت و شروع کرد به جوشکاري, کاري که استادکار جوشکار
نتونست انجام بده اون توي ارتفاع با چه دقتي انجام داد, پنجاه تا
مرد سيبيل کلفت ايستاده بودن و کار خانوم مهندسو نگاه ميکردن, چنان مديريتي داشت که هيچکس حتي جرأت نميکرد بهش چپ نگاه
کنه, چنين زني نميتونه احساساتي عمل کنه, درسته يه زنه اما مردونگيش از صدتا مرد بيشتره, تمام زندگيشو وقف خانوادش کرده, پدر
و مادرشو يازده سال پيش از دست داده, دوتا برادرو يه خواهر داره,برادر بزرگشون از ترس قبول کردن مسؤليت اين سه نفرو به امون
خدا رها کرده و زندگي خودشو در پيش گرفته, آتنا خودش يه تنه از خواهر و برادرش نگهداري کرد. هردوشونو برا ادامه تحصيل
فرستاده مالزي برا ادامه تحصيل. وقتي اونارو به سرو سامون رسوند اومد تهران, هرماه برا خواهرو برادرش پول ميفرسته.
از نظر جسمي هم سالمه, تمام مدارک پزشکيشو بررسي کردم, حتي تو مدارک پزشکيشم کشفيات جالبي داشتم.
از کبدش بخشيده به يه کودک مريض، بدون اينکه در ازاي کارش پولي بگيره.
بهت قول ميدم اين دختر همونيه که ميتونه تورو به آرزوت برسونه, فقط دندون رو جيگر بزار و کارارو به من بسپار, براي فردا ناهار
دعوتش کردم شرکت.
به اينجاي حرفاش که رسيد بي حوصله گفتم: من که فردا دارم ميرم تبريز، نيستم.
- ولي من ميخوام تو هم ببينيش, قراره زنت بشه بايد تو هم نظر بدي.
- من حوصله ي هيچي رو ندارم, خودت همه کارا رو بکن, اگه قرار عقد هم گذاشتين غيابي انجام ميشه بدون حضور من, نمي خوام
چشمم به چشم کسي بيفتته, باور کن کمال من پير و بي حوصلم, چون بهت اعتماد دارم قبول ميکنم, همه چي رو هم به خودت ميسپارم,
لطفا الانم منو برسون خونه, واقعن خستم.
آتنا:
با اينکه روز تعطيلم بودو ميتونستم بيشتر بخوابم اما از تخت بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه, يه ليوان کافي ميکس آماده کردم و اومدم
روي تنها مبل خونم نشستم, کسل بودم دلم ميخواست شرکت باشم و کلي بدو بدو کنم, به لباسام که روي ميز اتو بودن نگاه کردم, يادم
اومد که براي ساعت ?? با شرکت صنعت پردازان قرار دارم, بار اولي نبود که از طرف يه شرکت دعوت شده بودم اما اين دعوت با
دعوتاي ديگه فرق داشت, معاون شرکت شخصا اومده بود دفترم, چند ساعت منتظرم مونده بود و خيلي هم اصرار داشت حتمن دعوتشو
قبول کنم.
مگه بازديد از يه شرکت توسط يه کارشناس جزء چقد ميتونست اهميت داشته باشه؟
ساعت ? بود و تا ساعت دوازده کلي وقت داشتم, خودمو با کاراي خونه مشغول کردم و ساعت ?? آماده دم در منتظر تاکسي بودم, يه
مانتو شلوار سورمه اي رسمي پوشيده بودم با يه شال سفيد. ساده و شيک, آرايش ملايمي کرده بودم که فقط اثرات کم خوابي و سياهي
زير چشمامو از بين ببرم.
رأس ساعت ?? رسيدم.
شرکت توي يه ساختمون خيلي شيک بود, توي يه منطقه خوش آب و هواي بالاي شهر.
در واحدمديريت و زدم وارد شدم. يه سالن خيلي بزرگ که پارتيشن بندي شده بود، با تعداد زيادي کارمند که خيلي شيک و آراسته بودن
و انتهاي سالن دو تا اتاق بود با درهاي بسته. به حالت سردرگم دم در ايستاده بودم که يه صداي زنونه توجهمو جلب کرد.
- بفرمايين خانوم امري داشتين؟
-بله, قرار ملاقات داشتم با مهندس کمال شهاب.
خانوم جوان که بعدا فهميدم منشي اون واحده با دقت سرتاپامو نگاه کرد و پرسيد: مهندس شريعتي شمايين؟
با سر تاييد کردم و منتظر موندم که به مهندس شهاب خبر بدن.
کمتر از سه دقيقه منتظر بودم که در يکي از دو اتاق انتهاي سالن باز شد و مهندس شهاب با يه لبخند بزرگ از اتاق بيرون اومد و با
سرعت خودشو به من رسوند. به احترامش ايستادم, با همون لبخند روي لبش سلام کرد و منو به اتاقش راهنمايي کرد, اتاق مهندس
شهاب از سالن قبلي هم بزرگتر بود, وسط اتاق يه ميز خيلي بلند و تعداد زيادي صندلي بود. همه ي دکوراسيون اتاق به رنگ قهوه اي
تيره بود. رنگ مورد علاقه من.
به اتاق خيره شده بودم که با صداي مهندس شهاب به خودم اومدم.
-نميشيني خانوم مهندس؟
-البته, ببخشيد محو دکوراسيون اتاقتون شده بودم, ساده, شيک و قهوه اي.
-ممنونم, پس تو هم مثل من خوش سليقه اي.
از اونجا که احساس کردم اين حرف يه شوخيه لبخند زدم, مهندس شهاب هم بلند بلند خنديد.
خندش که تموم شد نگاهم کرد و گفت: خيلي ازت ممنونم که دعوتمو قبول کردي. البته اگه نميومدي من ميومدم در خونت.
با اين حرفش با تعجب به صورتش خيره شدم, چه اصراري داشت اين مرد براي ديدن من؟!
همينجوري که با تعجب نگاهش ميکردم گفت: مهندس اول ناهار بخوريم يا اول حرف بزنيم؟
با اين حرفش مطمئن شدم قصد اين ناپلئون فرضي از دعوت من صحبت از شرکت و بازديد نيست.
به صورتش خيره شدم و گفتم: صحبت درباره چي؟ در ضمن فرموده بودين مدير عاملتون ميخواد منو ببينه اما من به جز شما کسي رو
اينجا نميبينم.
با آرامش جوابمو داد و گفت: بخاطر نبود مدير عامل معذرت ميخوام, مأموريت داشتن رفتن تبريز, و اما موضوع صحبت؛
خانم شريعتي من آدم رکي هستم, دروغ هم تو کارم نيست, راستش من ازتون خواستم بياين اينجا تا کمک کنين براي حل يه مشکل, يه
مشکل که 14 ساله هيچ حلالي براش نبوده.
فکر ميکنم من اين حلال رو پيدا کردمو اون حلال شمايين. اينجورين که دربارتون شنيدم هيچ محتاجي رو از در خونتون نميرونين.
- بستگي داره که اون محتاج چي ازم بخواد, من فقط کاري که در توانم باشه انجام ميدم. ميشه لطفا واضحتر برام توضيح بدين؟
- حتمن مهندس, بايد برات يه داستان تعريف کنم, داستان زندگي يه آدم تنها که واقعن به کمک نياز داره. اما قبل از شروع داستان
بهتره ناهار بخوريم, چون داستانم طولانيه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پا به پای خورشید
  • مینو

    0

    شدیدا قشنگ بود احسنت بر نویسنده ی هنرمند،یک زندگی واقعی و یک عشق زیبا رو به تصویر کشیده،و انگار توی واقعیت داشتیم زندگی میکردیم

    ۱ ماه پیش
  • حسین

    0

    عالی بود فقط جای زمان و سن و اینا علامت سوال بود رو مخ بود ولی عالی بود در کل

    ۲ ماه پیش
  • pantea

    0

    از نظر من خیلی خیلی ببخشید اما کاملا داستان پدوفیلی بود و یک داستان کاملا کلیشه و دور از واقعیت بود یچی تو مایه های جدال پر تمانا که ولی اینجا دختره فرهاد کوه کن بود خیلی مسخره و در عین حال ماستی بود خلاقیتم به خرج نمیدن این روزا نویسنده ها

    ۲ ماه پیش
  • pantea

    1

    اگه یکم مریم مقدس بازی درنمیاورد آتناعه خیلی بهتر بود اسحاقم خیلی زهر ماری بود و خیلی زودم تموم شد رمان زیادیم اسلامیش کردین چون همه چیزو ربط میداد به خدا درکل بنظرم یه رمانی بود که شباهت خیلی زیادی به رمانایه دیگه داشت برای مثال رمان پیش مرگ ارباب خیلی شبیه بودند و به تازگی کسی خلاقیت به خرج نمیده

    ۲ ماه پیش
  • Tara

    1

    عالی بود کاشکی بچه دار می شدن

    ۳ ماه پیش
  • فاطیم

    0

    این چه مضخرفی بود

    ۳ ماه پیش
  • ماری

    3

    داستان خیلی خیلی زیاد به دور از واقعیت بود حتی رویایی هم نبود مگه همچین زنی هست که اینقدر برای همه هر کاری کنه نباید یه ذره فکر کنی شاید طرف بخواد سو استفاده کنه درجا ازدواج می کنی بعد عاشق شدنه چی میگه خیلی مسخره بود خیلی زیاد نه عشقی حس میشد نه هیچی واقعا حیف وقت

    ۴ ماه پیش
  • آبی💙

    0

    این خیلی خوب بود 💗 از نویسنده بابت این رمان تشکر می کنم 🌷 و یه سوال چرا باید اسحاق و آتنا اینقدر اختلاف سنی داشته باشن و دیگه سرنوشت فرشته چی شد ولی چرا اینقدر آتنا از خود گذشتگی می کنه ولی قشنگ بود💞🌺

    ۴ ماه پیش
  • Kai Parker

    3

    من واقعا باورم نمیشه همچین چیزی رو خوندم خدای من این دیگه چه سمی بود..

    ۴ ماه پیش
  • زرگلی

    3

    برای نویسنده ای با این طرز فکر گسترده انتظار داشتم خیلی طبیعی و نزدیک ب دنیای واقعی باشه تا بیشتر سطح کودکانه تشکر

    ۴ ماه پیش
  • لیلی

    1

    باورم نمیشه اولین رمانی بود که از خوندنش پیشمون نشدم و با هربار خوندنش بیشتر لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • هانا

    2

    قلم زیبایی داری گُلی، واقعاً قلمت رو دوست داشتم♥✨

    ۴ ماه پیش
  • نیلی

    2

    همونجور که بقیه گفتن واقعاً رمان متفاوت و قشنگیه از خوندنش پیشمون نمیشید به شدت پیشنهادش میکنم، موفق باشی مهنا جان

    ۴ ماه پیش
  • یلدا

    1

    مهنا جان خسته نباشی خیلییی زیبا بود واقعاً تنها رمان متفاوتی بود که خوندم موفق باشی عزیزم قلمت مانا😍💋

    ۴ ماه پیش
  • علی

    3

    کاش بچه دار میشدن واقعاا جذاب میشد داستان😍😍

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!