دوست داشتی؟
رمان حس تازه اثر Lavinsem

رمان حس تازه

  • به قلم Lavinsem
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۱۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 74.3K 👁
  • 203 ❤️
  • 141 💬

خلاصه رمان طنز حس تازه

دختر قصه ی ما دختری مغرور و شیطون و دوست داشتنیه. همه اونو به شاد و پر انرژی بودن میشناسن..اون برخلاف روحیه شادش اعتقادی به عشق و عاشق شدن ونسبت به جنس مخالف کششی نداره. فکر میکنه میتونه تا همیشه برای خودش باشه و نیازی به یه مذکر تو زندگیش نداره. اما آیا واقعا تا آخر میتونه همین رویه رو پیش بگیره؟.. با مشکلاتی که توی زندگیش پیش میاد سعی میکنه همه چیز رو اونطور که میخواد پیش ببره… پایان خوش

قسمتی از متن رمان حس تازه

پرهام با حالت گریه_ بابا شما از اولش بین همه فرق گذاشتین, دیگه کم کم داره باورم میشه من بچه سر راهیم.. منو تو جوب پیدا کردین!!..
مامان_ بچه این حرفا چیه میزنی؟! زبونتو گاز بگیر
پرهام دست انداخت گردن هما وگفت
_ خواهر خودمو عشق است..خیالیه رو فرستادم بره به خواب پدرام
من_ الحق که خواهرو برادر واسه هم خوبین..ایششش..
هما چشم غره ای بم رفت,همه خندیدیم, همون موقع صدای زنگ اومد
هما_ وای اومدن!
بابا_ خوش اومدن.
رفتیم جلوی درکه بیان داخل. اقای بهرامی که موهای نیمه جوگندمی داشت وارد شد و به بابا اینا دست دادو روبوسی کرد.خانومش سیمین خانوم با ما روبوسی کرد,بعد پسرشون ارشام وارد شد. اوفففففف عجب چیزیه این؟؟!! از دفه قبلی که دیدمش خوشگلتر شده بود! قدش اندازه پدرامو پرهام بود, پوستش روشن,موهاش مشکی چشماشم قهوه ای روشن..عجب..هوﻳــــی ندا..چته با چشات قورتش دادی دختره هیززز. به تو چه؟ کاری نکن معنی واقعیه قورت دادنو نشونت بدم..الکی حرفای پرهامو تکرار نکن راس میگی از خودت یه چیزی بگو..
یه لحظه چشمم خورد به هما..وا! چرا سرخو سفید میشه؟!!
با تته پته گفت_ س سلام..خ خوش اومدین..
وا خاک بر سرت هما..الان فک میکنن تو که بزرگه ای لکنت زبون داری..من که کوچیکه ام عقب مانده ذهنیو جسمیم! اخه الزایمر..اینا که قبلا شما رو دیدن. إه! با این عقل ناقصت راس میگیا! احمق من که خودتم!..أه چقد زر میزنی..برو تو اتاقت..
من که تو خود درگیریه خودم بودم شراره و شیدا دختراشون اومدن.
شیدا کوچیکه بود, یکم از من کوتاه تر بود,موهاشو چشماش قهوه ای بود, با منو هما دست دادو روبوسی کرد. دختر خوبی بود برعکس خواهرش, شراره, موهاشو بلوند کرده بود, چشماشم عسلی قهوه ای قاطی بود.ایششش..با منو هما بزور سلام کردو دست داد.
نشسته بودیم تو پذیرایی, هرکی واسه خودش حرف میزد. من نشسته بودم پیش هما.نمیدونم چش بود! سرشو انداخته بود پائینو با انگشتاش بازی میکرد.
به روبروم نگا کردم, ارشام نشسته بود روبرومون. داشت به هما نگا میکرد..أه این چقده هیزه..!!
ندا این ینی چی؟..هیچی..ارشام داره به هما نگا میکنه..
خب؟..هما هم سرشو انداخته پائین..پاهاشم ضرب گرفته خب ینی چی؟..اممم..خب دستشویی داره روش نمیشه بره ارشامم فهمیده..خاک بر سر عقبموندت کنن..چطوری نتیجه گیری کردی! یکم فک کن. اممم..ﻫــــــــــی..ﻧـــــ ـــــه! ارﻫـــــه..حالا فهمیدم!..زحمت کشیدی..پس بگو اینقد جلز ولز میکرد واسه چی بود! أی کلک!
بعد از یکی دوساعت مامان گفت_ هما ندا بلند شین میزو بچینین دیگه وقت شامه.
شام با مسخره بازیای پرهام تموم شد. هما پیش ارشام نشسته بود,کثافت فک کنم عمدا اینکارو کرد.هرچی میخواست,ارشام میداد دستش,همام عین تازه عروسای منگل تشکر میکرد.شراره هم عینهو شغال نگاشون میکرد.
شب به خوبیو خوشی گذشت,هرچند شراره با نیشایی که میزد دلم میخواست بندازمش تو ماشین ظرفشوئی.
شبخیر گفتمو خواستم برم اتاقم که صدای گریه شنیدم. گوشمو گذاشتم رو در اتاق هما,شنیدم داره هق هق میکنه. ایندفه گفتم ادبو رعایت کنم در بزنم. پس در زدم..
_ بفرمائین
بسوزه ننه ی عاشقی..چه مودب شده واس من!! رفتم داخل. نشسته بود رو تخت گوشیشم دستش بود. نشستم کنارش.
_ گریه میکردی؟!
_ نه خاک رفته بود تو چشمم
_ کدوم خاک!! خودتو لوس نکن چی شده؟
_ هیچی بابا..
_ بگو دیگه..بگو..
_ ندا حوصل ندارم پاشو برو بخواب
_ من که میدونم چی شده..پس خودت بگو
_ این چیزا واسه تو زوده هنوز بچه ای
_ إإإإإ؟ اگه واسه من زوده واسه توئم زوده..از مامان میپرسم..ماما..
میخواستم مجبورش کنم حرف بزنه. میخواستم داد بزنم مامان که دودستی جلوی دهنمو گرفت طوری که لالمونی گرفتم!
هما_ اگه یه کلمه ازون دهن گشادت بیاد بیرون خودم با سیم تلفن میدوزمش..فهمیدی؟
با حرکت سرم گفتم اره. دستشو اروم از رو دهنم برداشت
_ بگو دیگه..جان پدرام..
_ قول میدی بین خودمون بمونه؟
_ قول میدم..
نفس عمیقی کشید_ من..من..فک کنم..عاشق شدم..
چند لحظه سکوت شد..یدفه خندم از تو حلقم پرید بیرون
_ هیسسس..لالمونی بگیر..الان درو همسایه جم میشن
_ وای خیلی باحالی.. باحالترین جوک سالو شنیدم..ایول..وای خدا مردم از خنده..
_ خفه بمیری ایشالا..جدی گفتم!
_ بگو بجون پدرام..
_ بجون پدرام..بجون پرهام..بجون خودم..بجون خودت..بجون خودش..
_ خب حالا تا فردا میخواد جون اجدادمونم بخوره..فقط بت بگم بدبخت شدی..
_ وای چرا؟!
_ اخه تو با این عقل ناقصت چطوری عاشق شدی! حالام که شدی باید تو هپروت پیدات کنیم..
زد پس کله م_ خفه..عوض دلداریشه..اینطوری کنی میندازمت بیرون..
_خیلی خب بابا نوبرشو اورده..حالا کی هس این مرد بدبخت؟
هما به حالت گریه_ ارﺷــــــــــام..
_ چی؟! همین بابا لنگ درازه؟!!!
_ درس صحبت کن ندا
_ چقدم زود کور شدی! وضعیتت خوب نیس..لابد اونم گفته دوست دارم..
_ نه شمارمو گرفت..
_ کی؟ کجا؟ چطوری؟ چرا من ندیدیم؟
_ بعد از شام,شما داشتین ظرفارو جم میکردین, منو اون رفتیم نشستیم تو هال
_ پس بگو چرا مامان مجبورم کرد با وجود ماشین ظرفشوئی همه ظرفارو بشورم! نگو هما خانوم محفل عاشقانه دعوت داشتن! لابد توئم گفتی اره عشقم بیا اون یکی شمارمم بت بدم,تو فقط جون بخوا..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان حس تازه
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    رمان بدی نبود من اولاشو خیلی دوست داشتم نویسنده خسته نباشی ✨💋

    ۱ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    به نضر من ندای که می گفت من از پسرا متنفرم نباید زود حس پیدا میکرد تا با پسره آشنا شده میگه من یه چیزیه هست

    ۶ ماه پیش
  • نضر ❌️نظر ✅️

    0

    خوب بود ولی صعف های هم داشت نویسنده عزیز خسته نباشی

    ۱ ماه پیش
  • Sayna

    0

    راستشو بخوای خیلی ندا کارش بچگونه بود و خوب کل ۱۹ پارت فقط ندا بچه بازیاشو نشون داد یا نگاه خودت نسبت به نوشتن رمان انجام کارای غیر منطقی و بچگونس یا خودت خواستی شخصیت رمان رو اینجوری نشون بدی که ایده باحالی نبود حتی گاهی انقدر حرفا و کارای بچگونه و مسخره توش بود که من بیشتر جاهارو نمیخوندم

    ۲ ماه پیش
  • لیلا

    9

    وات د فاز؟ یعنی چی تو رمانها دخترا مغرورن، به عشق اعتقاد ندارن؟ اینقدر کلیشه؟ والا ما تا به بلوغ رسیدیم یواشکی علاقه پیدا میکردیم فقط جرات بروز نداشتیم، ی کوچولو تنوع لطفا

    ۵ ماه پیش
  • ghazal

    1

    خیلی بچگونه وطولانی بود بعضی جاها از ناپختگی قلم حرصت میگرفتا ما در کل سرگرمم کرد

    ۶ ماه پیش
  • مبینا

    0

    برای من با همه رمانا که خوندم فرق میکرد من تا الان خیلی رمان خوندم ، این رمان با اینکه کمی طولانی بود ولی خیلی حس خوبی میداد مخصوصا که پایان خوش بود

    ۶ ماه پیش
  • مائده

    0

    رمان عاشقانه با احساسی بود من که عاشقش شده بودم خیلی خوشم اومد ممنون بابت نویسنده گرامی دست خوش ❤🫂

    ۹ ماه پیش
  • نگین

    1

    رمان بدی نبود ولی جاهایی ک دختره با وجدانش میحرفید مسخره بود یعنی چرت میگف بی مزه بعد ندا خیلی زود عاشق پسره شد این داستان با نوزده فصل طولانی حداقل باید وسطای داستان عاشق میشد ولی هی از فصل های اول دوم عاشق شد واسه همین داستان طولانی وخسته کننده بود در کل بد نبود فقط آدمو جذب نمیکرد حوصله سر بر بود

    ۱۰ ماه پیش
  • نگین

    0

    رمان خیلی قشنگی بود با همه یرمان های که خوندم فرق داشت

    ۱ سال پیش
  • گندم

    2

    خیلی طولانی شد ولی در کل بد نبود

    ۱ سال پیش
  • سمیه

    0

    رمان خیلی قشنگی بودتشکرمی کنم ازنویسنده عزیز وخسته نباشیدومنتظررمان های جذاب بعدیتون هستمتمام بخشهای رمان جذاب بودشخصیت نداورادان هردورودوست داشتم چون هر۲شخصیت باهم کامل کننده داستان بودن واین داستان نکته های آموزنده زیادی داشت پیشنهادمی کنم این رمان جذاب روبخونید

    ۱ سال پیش
  • خوشمل

    0

    خوب بود ولی ی خورده طولانی بود اما داستانش قشنگ بود

    ۱ سال پیش
  • hadis

    0

    بد نبود زیادی طولش دادن آدم حوصلش سر میرفت

    ۱ سال پیش
  • مژده

    0

    رمان خوبی بود خسته نباشید به نویسنده

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالیییی بود

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!