دوست داشتی؟
رمان هیپنوتیزم اثر SaRa.ShS

رمان هیپنوتیزم

  • به قلم SaRa.ShS
  • ⏱️۲ ساعت و ۳۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 69.6K 👁
  • 109 ❤️
  • 143 💬

خلاصه رمان طنز هیپنوتیزم

داستان در مورد یه دختری به اسم انیسا شیطون، مغرور و گاهی هم لجباز. انیسا رشتش مهندسی عمران و ترم اخری هستش که تو دانشگاه داره درس میخونه . استادشون برای پایان نامشون میگه باید روی یه طرح ساختمونی کار کنند و طرح هر ۱۰ نفری که بهتر شد به سفر پاریس میرن و نمره ی کامل پایان نامشون رو میگیرن . و برای اولین کارشون هم میتونن تو پاریس با شرکت Nko کار کنند . توی سفرشون اتفاق های زیادی میفته اما اتفاقی که زندگی انیسارو تغییر میده جانبش رییس شرکت Nko هستش که به چه قصدی وارد زندگی انیسا میشه و مسیر زندگی انیسا به کل عوض میشه…

قسمتی از متن رمان هیپنوتیزم

بالای بالا انگار رو ابرا
حسی که دارم بهترین حس دنیا
قلبم تو مشتم حالا همینجا
حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا
قلبم تو مشتم حالا همینجا
حالم چه خوبه مگه میشه بد شه فردا
اینجا کنار ماه و ستاره
دور از زمینیم و دل دیگه غم نداره
با یه شعر تازه دل ها بیقراره
دیگه فرقی نداره فردا چی بیاره
حالا بیا بالا با ما
بالای بالا بهترین حس دنیا
بالای بالا جای منوتو اینجاس
این بالا رو ابرا غما دیگه دورن ا
خورشید کنارمه بهترین حسـ دنیا
(بالا_تهی و سامی)
با صدای داد راننده هنذفریمو از گوشم دراوردم و با گوشیم گذاشتم تو کیفم و رو به راننده گفتم:
_بله اقا؟
_خانوم رسیدیم پیاده نمیشید؟
بعد از دادن پول اژانس از ماشین اومدم بیرون.چمدونمو از صندوق عقب برداشتم و رفتم تو فرودگاه.تا پامو گذاشتم تو فرودگاه صدای جیغ روشنا اومد:
_بیشعور چرا انقد دیر اومدی؟
_به تو چه بچه پرو برو اونور ببینم کیا اومدن!
_همه بجز دوست عزیزت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ارزو...نگو من که از دوریش خوابم نمیبره
اینو گفتم و غش غش خندیدم.اونم خندید و رفت چمدونمو بزاره.شروع کردم به انالیز کردن بچه ها خوب میبینم ک همه هستن.
پریا.فرید.نریمان.شکیبا.شهیاد.علیرضا و ....
بـه بـه سیر ابی جونم که اینجاست .ببین چه کرده یه شلوار لی پوشیده بود با یه تیشرت سفید و یه کفش ورنی سفید شیک، عینک برندشم بالای سرش گذاشته بود.از حق نگذریم عجب جیگریه.
وجدان:
_دختره ی بی حیا گمشو سرتو بنداز زیر
_تو خفه شو وجدان عزیز
همون موقع ارزو جونم اومد و لبخندی از نشانه ی خباثت روی لب من و روشنا نقش بست.
رفتم پیش روشنا و تو گوشش گفتم:
_سوسکارو اوردی؟
یه جعبه ای بهم داد و گفت سوسکارو تو اون گذاشته
خب شروع کردم به انالیز ارزو.یه کلاه بافتنی سرش بود اخه من میگم اسکوله میگید نه!تو تابستون کلاه بافتنی گذاشته سرش
همون لحظه از جاش بلند شد و کلاشو دراورد و به سمت دستشویی حرکت کرد.
با یه لبخندی که از خودم بعید بود به سمت کلاش و کیفش رفتم.به بقیه ی بچه ها نگاه کردم که دیدم هیچکی حواسش نیست.
به به چه نقشه ای کشیدم مو لا درزش نمیره هاهاها!
در جعبه رو باز کردم و کلارو هم تو یکی دیگه از دستام گرفتم.
شروع کردم به دونه دونه ریختن سوسکا تو کلاه.نه با ترسی نه با چیزی!
زیپ کیفشو باز کردم و کیف پولشو دراوردم بیرون .
یه ذره هم تو اون ریختم
خب دیگه حله!
5 دقیقه ای گذشت تا از دستشویی بیرون اومد.خواست کلاشو بزاره سرش که به چیز قهوه ای رنگ از تو کلاش اومد بیرون و افتاد رو صورتش. تا دو دقیقه تو شک بود بعدش چنان جیغی کشید که کله فرودگاه رفت هوا بعدشم غش کرد. من ک مرده بودم از خنده شکیبا دویید سمت بوفه ی فرودگاه تا یه چیزی برای این ارزو بخره بده بخوره.
دیدم گوشیم داره زنگ میخوره از توکیفم اوردمش بیرون ، صورت مهربون مامانم رو گوشیم خودنمایی میکرد. جواب دادم و گفت که تا 5 دقیقه دیگه میرسن.
ساعتای 9 و ربع بود که رسیدن البته نه تنها مامان و بابا بلکه کل فامیل. عموهام،عمم،داییام،خاله هام.اصن یه وضعی بود نصفه فرودگاهو ما پر کرده بودیم :-D
مامانم گریه میکردو من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بهش بگم زودی میرم و میام.
_خدا پشت وپناهت مادر
با صدای شهاب(پسرداییم)برگشتم و از حرفش زدم زیر خنده اینارو با لحن دخترونه ای گفت که هر کسی که اونجا بود از خنده روده بر شده بود.
خواهرش(شیدا)گفت:
_آنی زود بیا دلم برات تنگ میشه.
_زود زود میام
بعد ابراز احساست زیاد و رفتم سراغ عمه فروغم تک عمه ی من و بهترین عمه ی دنیا. اونم بغلم کردم که گفت:
_امید زندگیه من،زود برگرد مواظب خودتم باش.
_چشم عمه ی خوشگله من
تو این حالو هوا بودیم که با صدای جیغ مامان از جا پریدم:
_وای پریوش!
برگشتم مامانو نگاه کنم که خودش زودتر گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان هیپنوتیزم
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    سیسی ژون زیادی ابکی بود ولی انقدرم بد نبود موفق باشی✨

    ۲ هفته پیش
  • dony

    0

    مسخره و ابکی یدون هیچ هیحان اصلا خیلی بد بود لطفا پیگیری کنید😤😤

    ۲ ماه پیش
  • پرواز

    0

    واقعا افتظاه بود اصلا سر و ته نداشت مسخره بود

    ۴ ماه پیش
  • سارا.ن

    0

    اواخر سال ۹۶ خونده بودمش خیلی معمولیه

    ۶ ماه پیش
  • Mia

    0

    داستان کلیشه ای و تکراری و ابکی

    ۶ ماه پیش
  • مشکاتم

    0

    خوب بود... خیلی خوشم اومد.. فقط اینکه چون نمیدونم رمان خوب چطوریع نمیتونم ایراد بگیرم. ولی حس خوبی دارم ک تهش اون دو نفی ک دوست داشتم بهم رسیدن❤️ 🩹🙂

    ۸ ماه پیش
  • سمیه

    3

    خسته نباشی زحمت کشیدی.ولی تلاشت بیشتر کن .رمانت هیجانی نبود خیلی سرد بیروح وابکی بود .انشاالله رمان بعدیت تلاشت بیشترکن

    ۱۱ ماه پیش
  • گندم

    4

    بعد باباهه که از اول از پسره خوشش اومده بعد چطور فهمید کلاهبرداره چرا آخرش فقط با یه بغل تموم شد اصلا مگه دیوونه برای اینکه یکی رو فراموش کنه به زندگیش برینه آخه نویسنده چرا اینهمه چیز بی معنی کنار هم چیدی یکم واقعی نویس باش خواهر من

    ۱۲ ماه پیش
  • غزل

    4

    خوب بود اما قطعا بهتر هم میتونست باشه بعضی جاها اصلا آدم متوجه نمیشه شخصیت داستان داره با کی حرف میزنه

    ۱ سال پیش
  • fari

    6

    فقط یه کلمه میتونم بگم (مزخرف)

    ۱ سال پیش
  • نفس

    5

    ابکی و تخیلی بود

    ۱ سال پیش
  • ..

    6

    سلام از نظرمن خوب بودولی یکم نیاز به کارداره مثلابحث هایی که بین روشنا و انیسا بود خیلی طولانی بود و برخی قسمت ها من منظور انیسارو نمیفهمیدم که داره با کی حرف میزنه این نظر من بودولی بازم ازتون ممنونم

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    6

    تکراری،مسخرە،بچگانە،ابکی،مزخرف😒

    ۲ سال پیش
  • زینبی

    3

    باید یکم با بقیه رمان ها تفاوت داشته باشه😕🫡 رسیدگی کنید همه رمان های عاشقانه همین موضوع رو دارن

    ۲ سال پیش
  • ھاجر

    7

    رمان خوبی بود فقط نمیدونم فرھاد کہ خیلی پول دار بود تو پاریس معروفترین شرکت معماری داشت خیرسرش چطور کلاھبردار از اب در اومد ولی بازم عالی بود ممنون از نویسندہ عزیز🙏

    ۳ سال پیش
  • زینبی

    4

    درسته این جا یکم اشکال داشت فرهاد چرا باید چشمش به دنبال پول بابای آنیسا باشه اون که معروفترین شرکت معماری داشت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!