دوست داشتی؟
رمان عشق پنهان در نفرت اثر Mahdiyeh_H

رمان عشق پنهان در نفرت

  • به قلم Mahdiyeh_H
  • ⏱️۱۵ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 91.9K 👁
  • 422 ❤️
  • 388 💬

خلاصه رمان طنز عشق پنهان در نفرت

دختری به نام عسل که تو بچگیش دزدیده میشه و به یه خانواده ای که بچه دار نمیشن فروخته میشه دخترمون میخواست یه روان پزشک بشه ولی با یه سری اتفاقات تبدیل یه پلیس حرفه ای میشه. تو یکی از ماموریتاش پسره داستانمون رو میبینه ولی خیلی متفاوت تر از بقیه رمانا بعد از آشنایی هردوشون این دو به یه ماموریتی میرن که توی این ماموریت رازهایی آشکار میشه که به کل زندگی دختره رو از اون رو به اون رو میکنه و.........

قسمتی از متن رمان عشق پنهان در نفرت

من: رها جان هر کی دوس داری پاشو به حد کافی خستم.
اینگاری دلش به حالم سوخت .که از روم بلند شد و لباسشو تکوند.یعنی خوبه من افتادم زمین،لباس من خاکی شده این چرا لباسشو میتکونه؟؟
رها: عزیزم بیا بریم داخل یه شربت بهت بدم خستگیت در بره.
جــــــــــــــــان؟؟من شاخ ماخ درنیاوردم.؟؟این چرا یهویی زد کانال بعدی؟؟اوهو چه خانومانه، چه متشخص.
سرمو چرخوندم که......
اهـــــــان حالا بگو ...
خانوم پارسارو دیده،اینجوری شده.پارسا پسر عموی رها بود،یه پسر هم پیش پارسا وایساده بود ولی نشناختمش.
من: سلام آقا پارسا.
یه لبخندی زد و گفت:سلام عسل خانوم، حالتون خوبه؟؟
من: بعــله خیلی خوبم شما چی؟
یه لبخند زد به معنای اره منم خوبه.
زهـــرمــار خو درست جواب بده دیگه،زبون نداره انگار
یه لبخند مسخره زدمو و خواستم برم تو که صدای پسره رو شنیدم: چه خودشم میگیره.معلومه داره از فضولی میمیره تا بفهمه من کیم.
تند سرمو چرخوندم طرفش و یه ابرومو بردم بالا و با پوزخند رو لبم از پایین به بالا و از بالا ب پایین یه دور نگاش کردمو گفتم: همچین تحفه ای هم نیستی.که بخوام بدونم چه کسی میباشی آقای به ظاهر محترم.😏
با این حرفم رها قرمز شد.پارسا رنگش روبه سفیدی زد این پسره هم قهوه ای شد.
خخخ چه جمله باحالی گفتم.
بدون توجه به اونا رفتم داخل و درو بستم که صدای آخی اومد.هه بیچاره دماغش نفله شد.شکست فک کنم🤔
رها: بیشعـــــــــــور دماغم شکست.
من: خب یه ندایی میدادی دیگه.به من چه.حالا بیخی حال کردی چجوری حالشو گرفتم؟
من:ایول دمت گرم.
باهمدیگه خندیدیم.
من: اهالـــــــی خونه.کســی نیست؟ من اومدم هــــــا
سرمه جون از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:سلام چی شده صداتو انداختی بالا سرت؟
من: سلام بر ملکه ذهن و قلب آق امیر و خوشمل خانوم.احوالــات؟
یهو یه صدایی از پشت گفت:کم نمک بریز دختر،به خانوم خودمم کسی به جز خودم حق نداره بگه خوشمل خانوم.
وای گرخیدم.این امیر جون ماهم شیطونه ها به سنش نگا نکنین.
من: باچه.خب خوبی امیرجووون؟
امیرجون : ممنون دخترم .خب چه خبرا؟
من:خبر خاصی نیس.خب من برم استراحت کنم،دارم از خستگی میمیرم.
از پله ها رفتم بالاو چپیدم تو اتاق.
اتاق من یه اتاق تقریبا بزرگی بود که رنگش ترکیبی از سیاه،سفید،قرمز بود.
خب حوصله ندارم اتاقمو توصیف کنم بعدا میگم دیگه اصن به شما چه مگ فضولید؟
لباسامو دراوردم و یه تونیک که تاروی زانو بود پوشیدم به همراه شلوار راحتی.
پریدم رو تخت.و یه بالش زیر سرم گزاشتم یکی شو سمت چپم یکیشو سمت راستم یکیشم لای پاهام گزاشتم.
سیستم خوابیدن من اینجوریه.من ۵ ساعت رو روز میخوابم ۳ ساعت هم شب.
اقا من خودم میدونم عجوبم لازم به گفتن نبود.
این چیه؟اههههه....
به سرعت رو تخت نیم خیز شدم که دماغم خورد به سر یه نفر..واای مامان😭😭یه روز نزاشتن من کامل بخوابم😢
صدای خندیدن یه نفر اومد.چشامو وا کردم.دیدم این رها خره هس.با یه لبخند شیطانی رو تخت نشسته بود و تویه دستشم یه لیوان آب بود.پس این رو من آب میریخته؟به سمتش خیز برداشتم وقتی میخواست از روی تخت بپره پایین دستشو گرفتم و انداختمش رو تخت،یه دل سیر قلقکش دادم.اونقدر خندید کهنفس کم آورد و بریده بریده گفت:ع..عسل..غ.غلط کردم..گ..وه خوردم....شک.ر خوردم..ولم کن...خخخ.وااااای..هه.
تنبیهش بس بود دیگه.ولش کردم که با دو رفت سمت دشوری.خخخخخ
یه شال سفید رنگ رو سرم انداختم و از پله ها سرازیر شدم.که همه بلند شدن.
من: نه خواهش میکنم بفرمایید بنشینید.م..
یه نفر از پشتم سرفه کرد.وقتی برگشتم دیدم امیرجون بود که باخنده رفت نشست سره میز.
(تو چه خودتو بالا گرفتی هااا) چی میگیـ؟( نه فکر کردی به خاطر احترام تو بلند شدن؟؟ )
راس میگه اینا به خاطر امیر جون بلند شدن دیگه....منو باش .......(گفتم که خودتو بالا میگیری) من مهمون ناخوانده خواستم عایا؟؟ (تا تو سگ نشدی من رفتم)بری دیگه برنگردی ایشالا...
بعده اینکه غذامون رو کوفت کردیم.
من و رها رفتیم بالا تایه کم بگپیم.
نشستیم رو تخت که رها گفت: واای یادم رفت بهت بگم.میدونی امروز کیو دیدم؟؟حدس بزن.
من:واای رها حالو هوای حدس زدن رو ندارم بنال ببینم.
رها: ایـــش.امروز وقتی رفتم دانشگا باز این پسره جلومو گرفت.
اخمامو کشیدم تو هم :کدوم پســره؟
رها: همین بهزاد که تویه دانشگا باهم درس میخوندین.همون که عاشق پیشت بود. اومده بود و هی التماس میکرد بهت بگم باهاش حرف بزنی.بنده خدا گنا داره هااا خیلی خاطرتو میخواد.
من:غلط کرده .پسره الدنگگ من ازش خوشم نمیاد.از این به بعد هم اگه بیاد محل سگ بهش نمیدی گرفتی؟؟😡
خر فهم شد؟؟
رها: زهرمـــــار فهمیدم جناب سرگرد.
من : رها جان از این به بعد دقت کن تو جمع نباید بگی جناب سرگرد.فهمیدی؟
رها : پــــوف🙄🙄فهمیدم دیگه اههه.
یکم دیگه با رها گپ زدیم که اونم پاشد و رفت....
2روز بعد.......


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق پنهان در نفرت
  • دیوانه ی رمان

    0

    واقعا عالی بود من که خیلی دوسش داشتم توصیه میکنم بخونیدش رمان حالبی بود چون در هر ساعت اتفاقات غیر منتظره ای میفتاد و هیجان و انگیز و زیبا بود درکل من که عاشقش شدم و هر چند بار بخونمش سیر نمیشم

    ۲ هفته پیش
  • هانی

    0

    رمان قشنگی بود اما خیلی کشش داده بود همش هم با وجدانش صحبت میکرد در کل خوب بود من جاهایی ک با وجدانش صحبت میکرد تند تند رد کردم

    ۳ هفته پیش
  • دلباخته رمان

    0

    عالی بود فقط اخرش سگ دنبالت کرد؟ 🗿💔

    ۳ هفته پیش
  • یلدا

    5

    بابا دو دیقه با این وجدان کوفتی حرف نزن ببینم دارم چه کوفتی میخونم اه هی وجدان وجدان😐😐😐🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • دیانا

    0

    وای حق نمیزارن که😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    10

    متوسط بود بنظر من اگه عسل به راتین می رسید بهتربود چون که رادوین غرورشو له کرد. بعدشم نمیدونم چرا توی همه رمانای پلیسی شخصیت اصلی حتما باید یبار کمارو تجربه کنه. یا سفر به شمال؟

    ۳ ماه پیش
  • anna

    4

    رمان خیلی قشنگ و خوبی بود من ک کیف کردم و سلیقه ایه بعضیا دوست دارن بعضیا دوست ندارن ولی پیشنهاد میکنم ببینید

    ۳ ماه پیش
  • مهرسا

    1

    رمان جالبی بود💖پیشنهاد میکنم بخونیدش من که خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • خیلی چرت بود نخونید

    0

    خیلی چرت بود نخونید

    ۴ ماه پیش
  • شهین علیان

    1

    بینهایت از این رمان لذت برم قلم بسیار زیبایی دارید تشکر میکنم از بابت زحمات بسیار شما

    ۵ ماه پیش
  • فهیمه

    0

    داستانا خیلی کوچه بازاریه،آدم پاراگراف اولو میخونه میفهمه چقدر نچسبه،چندتا از داستاناشو خوندم اصلا جالب نی👎

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    4

    جالب نبود اصلا توضیح نمی داد فقط دنبال این بود سر سری موضوع رو رد کنه و یجاهایی یادش میرفت قبلا چی نوشته بوده مثلا اینکه داخل خونه ی دنیل خودش گفت که همه جا دوربین داره و راحت فالگوش وایمیساد؟ یا اینکه مگه تو م**ستی آدم چیزی یادش میمونه؟ چطور رادوین یادش بود همه چیو؟ ابتدایی بود پیشنهادش نمیکنم بهت

    ۸ ماه پیش
  • بی نام باشم بهتره:)

    3

    با عرض خسته نباشید ظمن اطلاع بستگی به دوز الکل داره و جنبه ی طرف که تو مستی چیزی یادش بمونه یا نه و اینکه کلا با نظرت موافقم

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه

    2

    واقعا عالی بود و جز بهترین رمانایی بود که تا به حال خوندم.دست نویسنده درد نکنه ،اگه رمان دیگری هم نوشتید اسمش رو بگید من رمان های شما رو دوست دارم😘

    ۵ ماه پیش
  • ..

    0

    راستش خیلیا سلیقشون با هم فرق میکنه من رمان های زیادی خوندم و این رمان جزو بهتریناش بوده حداقل برای من ولی نظراتون رو خوندم خیلیا دوسش نداشتین و من بشدت با این نظرات مخالفم👎 بخونین ضرر نمیکنین

    ۵ ماه پیش
  • رمان خوان اعظم

    0

    بنظر من خیلی هم خوب و عالی بود باز اینجوری بساز من سالهاست دارم رمانای عاشقانه با ژانر های مختلف میخونم و سخت پسندم از این هم راضی بودم ادامه بده

    ۷ ماه پیش
  • ...

    4

    رمان جالبی بود اگه مثلا وجدانه نبود و متن اهنگ خیلی رومخ بودن رادوینم که فقط بلد بود پوزخند بزنه

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!