دوست داشتی؟
رمان زن نبود شعله بود سوزاند اثر پری۶۳

رمان زن نبود شعله بود سوزاند

  • به قلم پری۶۳
  • ⏱️۷ ساعت و ۵۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 82.6K 👁
  • 183 ❤️
  • 257 💬

خلاصه رمان عاشقانه زن نبود شعله بود سوزاند

راجب ب ی دختریه ب اسم گیتی ک تو خانواده مذهبی ب دنیا اومده و بزرگ شده ،،ی خاهر داره ب اسم فرنگیس ،، گیتی خیلی سرکش و آزاده و بخاطر همین خانوادش دل خوشی ازش ندارن و زیر نظر خانوادش با مردی ب اسم مجید ازدواج میکنه و حاصلش میشع ی دختر ب اسم هستی ،، گیتی آزادی رو دوس داره و تو مهمونیا باس آزاد باشع و برقصه و لباسای راحت و آنچنانی بپوشه ک مجید با تمام اینا مخالفه و همین میشه مشکلات زندگیش و عامل اختلاف با همسرش ،، ی روز که گیتی هستی رو ب پارک میبره تا دیروقت طول میکشه و وقتی میاد با شوهرش حسابی بحثش میشه و مجید هم هستیو میگیرع و با هم از خونه میزنن بیرون ،، تو جاده با کامیون تصادف میکنن و شوهرشو بچش میمیرن و این میشه آغاز داستان ...

قسمتی از متن رمان زن نبود شعله بود سوزاند

-پاسور بریزین..
ورقه ها را دسته می کنم..چندبار بُر می زنم. بعد به سمت زن چاق می گیرم.
-نیت کنید و شش تا کارت بیرون بکشید.
زن چاق می گوید:
-نع..اول نوشین کارت بکشه..
رو به زن جوان می گوید:
-نوشین نیت کن..
زن جوان با من من.. بالاخره شش کارت بیرون می کشد..
کارتها را روی میز توی دو ردیف سه تایی می چینم..بدون اینکه به زن ها نگاه کنم لب باز می کنم:
-مشکل مالی جلوی روتونه..دو تا خانواده رو درگیر کرده. حل میشه..اما زمان می بره. سه وعده نشون میده. سه ساعت..سه روز..سه ماه.. سه سال..بهرحال سه وعده زمانی زمان می بره تا مشکل مالی حل بشه..
زن چاق می پرد توی حرفم:
-همون قولیه که صدیق بهت داده.یادته؟؟ گفت سه ماه بعد وام درست میشه؟؟
زن جوان خیره به کارتها سرش را تکان می دهد و حرف زن چاق را تایید می کند.
یکی از کارتها را نشان می دهم وادامه می دهم:
-این شاه دل رو ببینید.. عشقه.. مشکل مالی داره عشق رو تهدید می کنه.. باید اول مسئله ی مالی حل بشه..بعد عشق می تونه جلو بیاد و خودشو نشون بده. این کارت کناری هم یه زنه..داره مشکل درست می کنه..می خواد رای عشقو بزنه..نمی خواد عشق خودشو نشون بده.
زن چاق سریع می گوید:
-ذلیل بشی الهی..اگه تو مادر باشی که نمیذاشتی بچه ت حسرت بکشه..دستشو میذاشتی توی دست این دختر و دلشونو شاد می کردی..
زن جوان با حلقه ی اشکی که توی چشم خانه اش جمع شده آرام می گوید:
-می بینی خاله..می بینی همه چی رو چقدر روشن و واضح نشون میده؟؟
به زن ها نگاه میکنم..می گویم:
-فعلا همینها رو نشون میده.تقدیر این ساعتتون اینو نشون میده..
زن چاق می گوید:
-برای من هم کارت بریزید..
دوباره کارتها را دسته می کنم..بر می زنم و به سمت زن می گیرم..شش تا بیرون می کشد.با نگرانی مشهودی به دستهایم نگاه می کند:
-اوضاع خوبی توی راهه..پول زیادی به دستتون می رسه.دو وعده دیگه..نزدیک هم هست..ممکنه تا دوماه دیگه باشه. پولش برکت داره.. زیاد میشه..
نگرانی از صورت زن پر کشیده.با لبخند از من می پرسد:
-چیز دیگه ای هم می بینید؟؟ اختلاف؟؟ دعوا؟؟؟
به سمت زن جوان نیم نگاهی می کند و با احتیاط و آرام ادامه می دهد:
-خیانت؟؟...
و بعد نفس عمیقی می کشد و نفسش را صدادار بیرون می دهد..
به کارتها نگاه می کنم..می گویم:
-نه..خیانت در کار نیست..اما باید مراقب باشید.. طرف شما حسابی توی مشتتونه..باید همینطوری نگه داریدش..
زن چاق نفس راحتی می کشد و لبخند گل و گشادی روی لبهای قرمزش می نشیند..
فنجانها را بر می گردانم و جملاتی شبیه همان حرفهای قبلی تحولشان می دهم..با این تفاوت که این بار با نقش حیوانات و گیاهان و اشیاء برایشان توضیح می دهم..
-حلقه افتاده...راه درازی به طرفش می بینم..آروم آروم به ازدواج ختم میشه..باید مانع رو از سر راه بردارید تا ازدواج شکل بگیره..عشق زیادی می بینم..دوطرفه ست..اون لونه پرنده رو می بینید؟؟؟ یعنی خونه عشق.. بالاخره ساخته میشه..اما زمان می بره......و .....
زن ها با رضایت کاملا مشهودی خداحافظی می کنند و می روند...مطمئنم نمک گیر شده اند و هفته ای یکبار به سراغم می آیند.
بعد از رفتنشان، فنجانها را می شویم و مقدمات ناهار را آماده می کنم.سالاد درست می کنم و سراغ لپ تاپ می روم. اول حسابم را چک می کنم..200 تومان واریز کرده اند.خوب است..خیلی خوب است..روی هفته ای یکبارشان هم که حساب باز کنم، خیلی خوب است.
چراغ ساتیار روشن می شود.بالافاصله سه تا بوس و یک بغل برایم می فرستد.لبخندی روی لبم می نشاند.می نویسم:
-جن بوداده..از کجا پیدات شد؟؟من همین الان آن شدم..
می نویسد:
-بوت رو حس کردم..وقتی میای می فهمم..بوت همه جا رو عطر آگین می کنه و چند شکلک بوس
-اگه این زبونو نداشتی که تا الان کلاغا خورده بودنت..
-شکلک سبز استفراغ می فرستد و می نویسد:
-کلاغ؟؟ایییییییییییییی..من ترجیح می دم یک بانوی زیبا و با کلاس منو بخوره..یکی مثل تو
-رودل نکنی یه وقت بچه پروو...(شکلک زبون درازی)
می نویسد:
-بیخیل..خودت چطوریایی؟؟خوبی؟؟از شواهد که برمیاد روبراهی..اره؟؟
-اره خوبم..همین الان دو تا مشتری تپل داشتم..
یاد زن چاق می افتم و می خندم..می نویسم
-البته یکیشون از نظر طول و عرض واقعا هم تپل بود...تپل به توان ان...
ساتیار شکلک خنده می فرستد..می نویسد:
-اوضاع کائنات رو بر وفق مرادت می بینم..هاله ی دورت خیلی قوی شده..برات خوشحالم..حالا یه بوس بده به عمو...
شکلکزبون درازی می فرستم و می نویسم:
-ساتی جونی..من خودم ملتو اسکل می کنم و تقدیرشونو رقم می زنم..تو داری برای من فال میگیری؟؟؟
-من فال نمیگیرم عزیز دلم..من دارم می بینم.. بچه های بالا بهم گفتن که اوضاعت روبراهه..وظیفه م بود که بهت خبر بدم..
-شانس آوردی که حالم خوبه..به بچه های بالا هم بگو دمشون گرم..هزار تا بوس براشون می فرستم..
-شکلک نگران..اوه..اوه...خانوم چه سخاوتمند شده..بوسه حراج می کنه...عمرا بذارم یکی از اون بوس ها بره بالا..همه شو خودم مصادره می کنم..همه ش مال خودمه... به بچه های بالا فقط تشکرتو ابلاغ می کنم..همین بسشونه..دفعه ی آخرت هم باشه که جلوی من بوسه حراج می کنی...
-اوه چه غیرتی هم میشه بچه م..سینه جلو میده واسه من..برو بینم بابا...
ساتیار شکلک عصبانی می فرستد و می نویسد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان زن نبود شعله بود سوزاند
  • طناز

    1

    یکی به من بگه چرا این رمان باید تو دسته ی مذهبی ها باشه آخه😑آدم بعد از خوندنش تا ۲ ماه افسردگی بعد از زایمان میگیره.فک کن خود نویسندش بعد از نوشتنش نشسته گریه کرده دیگه وای به حال ما

    ۳ هفته پیش
  • .عاطفه

    1

    نویسنده عزیز خسته نباشید قلم بسیار قوی داشتید .گیتی خیلی اشتباه ها داشت که حتما باید به خاطرش تنبیه میشد اما ساناز و مادرش حق نداشتن به خاطر خوشایند پسرشون بیماری پسرشون را مخفی کن و اینکه آیا فقط گیتی مقصر بود؟ای کاش پایان داستان جور دیگه تموم میشد مثلا اینکه گیتی آزمایش میداد و ایدز نگرفته بود

    ۴ هفته پیش
  • زارا

    0

    زیبا بود ارزش خوندن داشت

    ۱ ماه پیش
  • ناهید

    0

    سلام وخسته نباشید عرض می کنم به نویسنده ی عزیز من رمان زیاد میخونم این رمان خیلی متفاوت بود،نمیشد حدس زد آخر ماجرا چطوری تموم میشه،از نظر من این یک امتیاز خیلی بزرگی به نویسنده عزیز هست دست مریزاد،من خیلی لذت بردم،بنظرم میشه از این رمان درس گرفت.

    ۲ ماه پیش
  • ساینا

    0

    رمان آموزنده و خوبی بود،کاش خانومای زرنگ درست عبرت بگیرن و باور کنن که توی این مدل رابطه ها همیشه خانوما متاسفانه بازنده ان،همونجور که خوندین دیدی. که اتفاقی برای افشین وشهاب وسهیل نیوفتاد تو دنیای واقعی ام همینطوره

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    میگمااا این کجاش مذهبی بود🫤 خوشم نیومد،

    ۲ ماه پیش
  • مهدو

    0

    باورم نمیشه که در طول رمان حتی یک زن درست و حسابی وجود نداشت! و نوبسنده ی این رمان هم یک خانم هستن و من نمیدونم چرا انقدر وجه ی زن ها در این رمان بد به نمایش گذاشته شد،آمفی تئاتری از زن ستیزی!!

    ۲ ماه پیش
  • آزیتا

    0

    خوب بود وبسیار عبرت آموز

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    اصلا جالب نبود چقد کثافت کاری میکرد گیتی مشکل روحی روانی داشت

    ۲ ماه پیش
  • عزیزی

    1

    خیلی خوب وعبرت آموز ،مشخصه کسی که به هیچ صراطی واعتقادی رو نیاره آخرش پشیمانی هستش گفتم شاید یه جا گیتی سر عقل بیاد ولی متاسفانه با اینکه خدا بارها بهش فرصت داد ولی اون قدر ندونست وخدا رو بالا سرش حتی حس نکرد

    ۲ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    نویسنده عزیز خسته نباشید هم قلم زیبا بود و هم موضوع،جذاب و متاسفانه شایع.داستان از زبان گیتی که یک طرف قضیه است روایت میشه و طبیعتا برداشتها و اظهارنظرهاش نمیتونه بی طرفانه باشه مثل داستان بامداد خمار و شب سراب که به اقتضای راوی، داستان متفاوتی دارند.اما من همه شخصیت ها رو به نوعی مقصر و موثر میدونم

    ۲ ماه پیش
  • صادقی

    4

    چون داستان، یکی از معضلات جامعه رو نشون میداد و قلم خوبی هم داشت قابل تحسینه . ولی اینکه همیشه تو رمانها دوست دارین مذهبی ها رو بد جلوه بدید بدم میاد. واقعا نمیفهمم چرا انقدر ذهنتون نسبت به مذهبی ها منفیه و این ذهنیت رو خورد بقیه میدید.

    ۲ ماه پیش
  • خانم رمضانی

    2

    سلام رمان رو تا آخر خوندم شاید یه جاییش مذهبی بشه و یه اتفاقی بیفته تا گیتی خانم سرش به سنگ بخوره واز این همه ولنگاری دست برداره،یه جورایی از رمان خوشم نیومد خیلی سیاه و تلخ بود،گیتی مشکل روحی وروانی داشت ویه آدم عقده ای بود که تمام نداشته هاش رو از دیگران طلب داشت

    ۲ ماه پیش
  • دینا

    2

    وای خدایا فوق العاده بود لذت بردم پیشنهاد میکنم حتما بخونین اصلا تکراری و بی ارزش نبود دستمریزاد به نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • رها

    0

    واقعا آدم باید از این رمان عبرت بگیره من که خیلی خوشم از اخر رمان اومد حقش بدد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!