دوست داشتی؟
رمان دختر شرور اثر محدثه فارسی

رمان دختر شرور

  • زبان فارسی
  • 95.2K 👁
  • 479 ❤️
  • 357 💬

خلاصه رمان دختر شرور

یه دخترِ بد، بدِ، بدِ، دیگه. از نظر اخلاق و رفتار؛ شیطونی بیش از اندازه و آزار مردم باعث خوشحالیش می‌شه! ولی یک دفعه همه چی تغییر می‌کنه و عاشق می‌شه! تصور کنید همچین دختری عاشق بشه، واویلا! آیا دوست دارید نتیجش رو ببینید و بخندید؟ پس با ما همراه باشید.

قسمتی از متن رمان دختر شرور

مامان صداش رو بلندتر کرد:
- الان میای؟ الان؟ این ساعت؟
هاله دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
- ولم کن مامان!
خواست بره توی اتاق که داد زدم:
- وایسا ببینم.
خداروشکر از من می‌ترسید که وایساد، با دستم زدم روی ساعت مچیم و گفتم:
- تا این موقع کدوم گوری بودی؟
با تته پته گفت:
-مَـ... مدرسه دیگه!
به طعنه گفتم:
- مدرسه آره؟
بلند شدم و با قدم های تند رفتم سمتش، انگشتم تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم:
- دفعه آخرت باشه اینطوری با مامان حرف می‌زنی!یه بار دیگه ببینم چنان می‌کوبم توی دهنت برق از چشمات بپره، یه بار دیگه دیر کنی زندت نمی‌ذارم هاله، فهمیدی؟
با ترس چشمی گفت و بدو بدو رفت توی اتاق، برگشتم سمت مامان و اشاره کردم ولش کنه، با قدم‌های آروم وارد اتاق شدم. در و بستم و به حرکتای وحشت کرده هاله خیره شدم، آروم پرسیدم:
- اون پسره کی بود؟
رنگش پرید و برگشت من رو نگاه کرد، با تته پته گفت:
- کدوم پسره آجی؟
قیافم و خشمگین کردم و گفتم:
- فکر کردی من خرم؟ هاله، اگه می‌بینی من الان با سیاوشم، چون قصدمون ازدواجه، چون مامان می‌دونه، چون 19 سالمه و وقت ازدواجمه ولی همسن تو بودم این غلطا رو نمی‌کردم، امروز و گذشتم. اگه یه بار دیگه ببینم همچین غلطایی می‌کنی گوشیت رو ازت می گیرم و اصلا نمی‌ذارم بری مدرسه! خودت که خوب من رو می‌شناسی.
تمام مدتی که من حرف می‌زدم سرش رو انداخته بود پایین و با مقنعه مدرسش ور می‌رفت، نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:
- لباست رو عوض کن بیا ناهار بخور!
سرش رو آروم تکون داد و من از اتاق رفتم بیرون، نشستم روی مبل که دیدم هیربود میخ تلویزیون شده. از حالتش خندم گرفت، باور کن اصلا دعوا و بحث‌های ما رو هم متوجه نشده، از بس این بچه معتاد تلویزیونِ!
به ناخنام که لاک کالباسی زده بودم روش خیره شدم و بعد به فکر فرو رفتم، واقعا مامان تا کی باید حرص ما رو بخوره؟ لبم رو گزیدم و گوشیم و از توی جیب شلوارم در آوردم و دیدم سیاوش بیست تا پیام داده، مشغول چت باهاش شدم، آخرین پیامکم رو جواب نداد و فهمیدم خرس خوش خواب مثل هرروز به خواب بعد از ظهر فرو رفته!
سرفه‌ای کردم و دوباره به هیربود نگاه کردم، چشماش داشت ازش اشک میومد از بس زل زده بود به تلویزیون... با تعجب گفتم:
- پلک بزن بچه، نگاهش کن توروخدا.
دستای کوچولوش رو به عنوان ساکت شو گرفت سمتم که چشمام گشاد شد، بچه پررو.
یه پسی آروم بهش زدم و بلند شدم رفتم توی آشپزخونه، تا وارد شدم هاله هم پشت سرم وارد شد. سعی کردم دیگه به روش نیارم تا پرروتر از این نشه!
ناهارش رو برای خودش آماده کرد و مشغول خوردن شد، رفتم سر یخچال و درش رو باز کردم. نگاهی بی‌حوصله به درونش انداختم، هیچی نبود برای خوردن! دوباره در یخچال و بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون. بذار یکم برم بخوابم وگرنه می‌دونم می‌ترکم از بیکاری!
***
بلند خندیدم و با دستم زدم به بازوی سیاوش‌. همراهم خندید و گفت:
- یواش تر الان حراست میاد!
در حالی که آخرای خندم بود گفتم:
- گورباباشون.
گوشیش زنگ خورد و اخماش رفت توی هم، از اخم‌های اون منم لبخندم رو خوردم و گفتم:
- کیه؟
گوشیش رو گرفت سمت من که نوشته بود: «بابا» پدرش داشت بهش زنگ می‌زد، لبخند تلخی زدم و گفتم:
- باید همیشه جوابشون رو داد.
متقابلا لبخندی زد و خم شد پیشونیم و بوسید و از کنارم بلند شد و رفت اون ور تر، شاید بخواد با باباش خصوصی حرف بزنه. من نباید دخالت کنم!
نگاهم به رهام نوری افتاد، پوزخندی زدم و گفتم:
- شاسمنگول!
درست روی نیمکت رو به روی من نشست، من روی چمن‌ها نشسته بودم، دوباره به رهام نگاه کردم و فکر بدی توی ذهنم جرقه زد. لبخند بدجنسی زدم و گفتم:
- آهای حاج آقا؟
اخماش در هم رفت و برگشت من رو نگاه کرد و گفت:
- بله؟
پاهام رو دراز کردم که زیرلب لا اله الا الله گفتی و من با بدجنسی گفتم:
- چیه چرا نگاه نمی‌کنی؟ می‌ترسی برات گناه بنویسن مُطَهر؟
خشم درون چهرش بیداد می‌کرد، با عصبانیت و صدایی که دورگه شده بود گفت:
- حیا کنید خانم!
خونم به جوش اومد، حالا خوبه پاهام لخت نیست وگرنه چیا می‌گفت مرتیکه عوضی، بلند شدم و با صدای بلند گفتم:
- چه زری زدی؟
نگاهش رو بی‌حوصله گردوند که به سمتش حمله بردم و دستم رو گذاشتم روی بازوش و ناخنام رو فشردم توی عضلاتش. با اخم دستم رو پس زد و گفت:
- شرم کنـ...
نذاشتم حرفش تموم شه که محکم خوابوندم توی گوشش. همه متعجب به ما نگاه می‌کردن، حتی سیاوشی که تلفنش تموم شده بود و سرجاش میخکوب شده بود!
رهام دستش رو گذاشت روی صورتش و نگاه پر از غرورش رو دوخت توی چشمام، چشمام وحشی شده بودن و پاچه ی هرکسی رو می‌گرفت.
- این دفعه بفهم داری با کی حرف می‌زنی.
با صدای آقای پشت سرم با خشم برگشتم و گفتم:
- من کاری نکردم.
حراست بود، پوزخندی زد و گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دختر شرور

  • ZRA

    1

    بچها میشه لطفا چندتا رمان خوب معرفی کنید که ارزش خوندن داشته باشن..🦋

    ۵ ماه پیش
  • ارغوان

    0

    اسطوره، جدال پر تمنا، پنجره ها می میرند، حصار تنهایی من

    ۳ هفته پیش
  • ستاره قطبی

    0

    درسته وقتی سیاوش مرد خیلی ناراحت شدم 🥺😭ولی واقعأ این رمان و خیلی دوست داشتم مرسی از نویسنده ی این رمان موفق باشید🥰

    ۲ ماه پیش
  • سلما

    0

    خوب بود نه عالی بود فقط داستان سیامک و هاله چیشد ؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    1

    عالی بود و متفاوت

    ۳ ماه پیش
  • عاممممم

    0

    کاش سیاوش نمیمرد هوف بعدش دختره ی الاغ چطوری تونست عاشق بشه دوباره هوففف

    ۳ ماه پیش
  • مهرانا

    2

    دلم برای سیاوش سوخت که هانا اونقدر اذیتش کرد بعد انقدر با رهام خوب تا کرد کاش سیاوش زنده میموند سوروش هم خیلی راحت مرد بیشتر از اینا حقش بود

    ۴ ماه پیش
  • مهرانا

    1

    در کل بد نبود

    ۴ ماه پیش
  • asra

    1

    رمان قشنگی بود ولی کوتاه بود اخرش یهویی تموم شد دختره خیلی جلف بود و خیلی مثبت بود

    ۴ ماه پیش
  • اوا

    0

    خیلی رمان قشنگ ودلنشینی بود❤❤

    ۵ ماه پیش
  • ساحل

    1

    رمان خیلی قشنگی بود... فقط حیف سیاوش🥲 وکاش یکم از زندگیه دونفره ی هانا و رهام هم نوشتع شدع بود....

    ۵ ماه پیش
  • شیرین

    1

    خوب بود ارزش یه بار خوندن رو داشت فقط مهلا اونجوری کاش نمیمرد قشنگ هانا میزد دهنشو سرویس میکرد عذابش میداد بعد میمرد

    ۵ ماه پیش
  • ارام

    1

    واقعا رمان های خیلی خوب بودن من چند تا از رمان ها تو رو خوند و خیلی خوشم آمد

    ۵ ماه پیش
  • سارینا

    1

    عالی بود من که عاشق حاضر جوابی دختره شدم خیلی خوب حال پسرارو میگرفت دست نویسنده اش درد نکنه که با این رمانش باعث شاد شدنمون میشه ♥♥♥♥😍

    ۵ ماه پیش
  • Seti

    0

    رمان خوبی بود ولی شخصیت دختر اشکال داشت توهین زیاد میکرد و اینکه چون رهام مذهبی بود به نظرم یکم سنگین تر باید می بود

    ۶ ماه پیش
  • آوا

    2

    وای واقعا قشنگ بود اصلا قابل پیش بینی نبود کلا مثل بعضی ت، رمان های دیگ که کلا کلیشه و تهش می دونی چه میشه نبود و متفاوت بود ممنونم از نویسنده واقعا اثر خلاقانه ای بود

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    واقعاً عالی بود ممنون نویسنده جون 💜💜💜 پیشنهاد میکنم بخونید خالی از لطف نیست

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!