دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت هفده :
نگاهی به بالا انداخت و بلند صدا زد:
ــ دخترا؟ کجایید؟ مردین امروز؟
هیچکس جوابی نداد. چند قدمی راهرو را بالا و پایین کرد و بهسمت در چرخید که همان دم در ورودی باز شد و بهنوش با عجله داخل شد و پایش به پادری گیر کرد و وسط راهرو ولو شد. پوران با ترس نگاهش کرد:
ــ چه مرگته دختر؟ چی شده؟
بهنوش دستش را ماساژ داد:
ــ هیچی!
بلند شد و دستی به لباسش کشید:
ــ یکی مثل برزو د
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...