پارت سوم :

انگار خجالت کشید کلمۀ بعدی را بگوید و ادامه نداد. پوران باتجربه بود. از این هارت و پورت‌ها نمی‌ترسید. لبخند زد و پول‌ها را مقابل چشمان مرد داخل یقه فروکرد و با دست بین سینه‌هایش جا داد، اگر دخترها این کارش را می‌دیدند سرزنشش می‌کردند، خونسرد جواب داد:
ــ دسته‌گل‌های من و هیچ کجای این شهر نداره، دستاشون جادو می‌کنه، حرفه‌ای‌اند. روزانه از تمام نقاط شهر زنگ می‌زنن و اونا رو برای کار درخواست می‌کنن، می‌خوای بری برو، به‌سلامت.
مرد سرش را تکان داد و خواست حرفی بزند که پوران دستش را بالا برد و تأکید کرد:
ــ اینجا با همه‌جا فرق داره.
لبخندی عمیق زد و باز تکرار کرد:
ــ لمس فرشته، تکرار کن. سالن ِلمس فرشته!
مرد کلافه از پرحرفی پوران لب زد:
ــ می‌خوام همین بالا باشم. از اون پایین خوشم نمی‌آد.
پوران با حیرت به چشمان سیاه مرد خیره شد:
ــ گفتن خونۀ خاله دیگه نه این‌قدر، از لحاظ بهداشتی و وسایل و لوازم کار جور نیست. دردسر درست نکن برام مردحسابی!
بعد سرش را تکان داد و عصبی ادامه داد:
ــ تو امروز اومدی روی اعصاب من راه بری، مشتری نیستی. بیابرو رد کارت.
مرد حرکتی نکرد. پرروتر از این حرف‌ها بود:
ــ اینجا فکر کنم سکوت و آرامش بهتری داشته باشه. اون پایین با اون رنگ‌ها آدم حس می‌کنه رفته بیمارستان.
میان تمام مشتری‌های پوران این مرد نوبر بود. پررو، پر غرور و حریف، میان نگاهش هیچ سازشی نبود. اخم کرد:
ــ مرد حسابی بیابرو دنبال کارت.
مرد خونسرد و حق به جانب لب زد:
ــ پول دادم حقمه که انتخاب کنم.
پوران کلافه از رفتار مرد، بلند داد زد:
ــ دخترا؟ دخترا؟
مکث کرد و نگاهی دوباره به مرد روی پله انداخت:
ــ اینم کاسبی امروز ما، گندش بزنن.
مدتی طول کشید تا آزاده از انتهای راهرو بیرون ‌آمد:
ــ چی شده؟ چرا داد می‌زنی؟
پوران نگاهش کرد و با چشم اشاره کرد به مردی که دست به جیب ایستاده بود، نگاه مرد با ولع خیره ماند به او که با کفش‌های پاشنه‌بلند، به‌راحتی گام برمی‌داشت. آزاده سربلند کرد و نگاهش با نگاه مشتاق مرد درآمیخت. هیچ عکس‌العملی نداشت. نگاهش سرد و یخ‌بسته قفل شد در نگاه سوزان مرد. پوران با طعنه داد زد:
ــ آقا می‌گه همین طبقه بمونه. اشتباه فکر کرده اومده هتل پنج‌ستارة باباش.
آزاده نگاهش را از مرد گرفت:
ــ اما تمام وسایل اونجاست، روغن‌ها و تشک مخصوص و شمع و عود و از نظر بهداشتی هم مورد داره و...
مرد خم شد و میان کلامش پرید:
ــ چندتایی که لازمه بیارید بالا لطفاً.
آزاده دوباره سربلند کرد و آرام لب زد:
ــ باشه، شما بفرما از این طرف، الان می‌آرم.
مرد خیره ماند به صورتش و با لحنی که مهربان شده بود ادامه داد:
ــ صبر می‌کنم.
آزاده برگشت و در انتهای راهرو ناپدید شد و مدتی بعد با سبد حصیری میان دستش برگشت:
ــ بفرمایید.
مکث کرد تا مرد قدم بردارد، اما مرد لبخند زد و بدجنس و موذی به پله‌ها اشاره کرد:
ــ اول شما.
آزاده پلک‌ها را روی‌هم فشرد و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد:
ــ سبد دستمه لطفاً برید بالا.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دیارا نظری

    2

    لطفاً رایگان خواهش میکنم خانم نویسنده من از قلمتون خوشم اومده لطف این رمان رو ریگان کنید🙏🙏🙏🙏🙏💞

    ۱۲ ماه پیش
  • نازنین

    0

    رمان خوب و جالبی است

    ۲ سال پیش
  • Mary

    3

    تا اینجا خوب بود

    ۲ سال پیش
  • زینب

    1

    فعلا متوجه نشدم

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    فریماه

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • پریسا زمانی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • یگانه

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ریسی

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ریسی

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • الیا

    1

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • علس

    1

    داره جذاب.میشه

    ۲ سال پیش
  • ندا

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️