دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نهم :
پوران تمام حرکاتش را زیر نظر داشت که بهعمد دستدست میکرد. بالاخره فروغ شال سیاه و بلندش را روی سر انداخت و نگاهی به ساعت کرد.
ــ ما رفتیم.
خم شد و کیف مخصوص کارش را برداشت. بهنوش لبخند زد:
ــ خوش بگذره.
فروغ تلخ لبخند ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
عاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
نمیشه این نظر برداشته شده