پارت یازده :

فروغ پوزخند زد. خوشش می‌آمد سربه‌سر پوران بگذارد. وقتی سخنرانی سر صبحش تمام شد، صبحانه خوردند و بعد همه بالا رفتند. فقط فروغ از راهرو بغل پله‌ها وارد اتاقش شد و در را محکم بست. هنوز هم‌خوابش می‌آمد و دوباره خودش را روی تخت رها کرد و زیر لب چند بدوبیراه به پوران و مهمانش گفت و چشمانش را روی‌هم فشرد.
دخترها ردیف هم وسط سالنِ مربع کنار هم ایستاده بودند. فروغ اول‌ازهمه، با یک شلوار کت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nia

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Mohi

    1

    عالی بودش خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • سارا

    1

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • شبنم

    1

    ممنونم 🙏 نویسنده عزیز ❤️ متن رمان خوب بود اما محتواش برای خواننده واضح نیست واحساس حقارت وبدبختی وغم رو انتقال میده

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!