رمان دریاب مرا که شکستهام به قلم اقلیما نائینی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۵۹ دقیقه ۲۵ ثانیه
دستهایش را روی نرده ستون بدنش کرده و از طبقهی دوم پایین را مینگریست.
نوعی نگاه از بالا به پایین به تمامشان داشت. درحالی که از خودش متنفر بود، اما خودش را بهتر از تمام آنها میدانست؛ آنهایی که کارشان را با دوز و کلک و فخر فروشی پیش میبردند و درظاهر برای هم جان میدادند.
دست راستش را روی نردهی طلایی رنگ کشاند و از پلههای براق و طلایی پایین رفت.
به آخرین پله که رسید، روشنی با چرب زبانی به سمتش آمد و همزمان دستی بر سر طاسش کشید.
نگاهش پایین آمد و بر روی شانهی چوبی دندانهداری که از جیب کتش بیرون زده بود نشست. او همیشه روشنی را بابت شانهی کوچکی که با خودش حمل میکرد به تمسخر میگرفت. به نظر میامد روشنی هنوز با اندوه از دست دادن موهایش کنار نیامده بود.
روشنی چاپلوسانه دستش را برای عرض تسلیت دراز کرد. احتمالا تصور میکرد حال که فرخندهی بزرگ مرده، مالکیت تمام اموالش به همسر او واگذار میشود و سرور را طعمهای قابل دسترس میدید.
سرور کمی به دست دراز شدهاش خیره شد و بعد به ساعت مارک او.
تمام انسانهای این جمع مارک میپوشیدند. او اوایل مقاومت میکرد اما بعد بیآنکه متوجه شود یا بخواهد، در این حفرهی سیاه کشیده شد، حفرهای که در آن ارزشت را قیمت لباسهایت تعیین میکند نه انسان بودنت.
مکثش که طولانی شد، روشنی دستش را عقب کشید اما قافله را نباخت.
- تسلیت میگم خانم فرخنده.
سرور بیتوجه به او میان افکارش پرسه میزد و همزمان در جمعیت چشم میچرخاند. به دنبال او میگشت، اویی که قول داده بود امروز بیاید.
- خانم فرخنده؟
یکه خورده نگاهش را به سمت روشنی چرخاند.
هیچ نمیخواست روشنی در دورهمیهای ماهانهاشان با اقوام خانواده، از گستاخی سرور بگوید و برایش دور بردارد.
سری تکان داد و سعی کرد کمی انعطاف چاشنی صدایش کند تا خشک به نظر نرسد: عذر میخوام حواسم پرت شد. خیلی ممنونم ازتون بااجازه.
از کنارش گذشت و نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد. عطر گرم مردک حالش را به هم میزد.
خرامان خرامان به سمت صندلی سلطنتی انتهای سالن رفت. درست همان صندلی که فرخنده بزرگ روزهایش آخرش روی آن مینشست، پردهی کتان سیاه را با دو انگشت کنار میزد و به درختهای بیبرگ مینگریست.
جای او نشست و به تقلید از او با دو انگشت پردهی کتان و زبر سیاه رنگ را کنار زد.
سیاوش بعد از فوت همسر اولش تمام پردههای خانه را سیاه کرد و بعد از آن هم به کسی اجازه نداد تا کمی رنگ بر این عمارت نم زده بپاشد.
لحظهای از سرش گذشت که پردهها را عوض کند، مثلا قرمز!
- مامان!
نگاه متفکرش را از پرده جدا کرد و به دخترک مقابلش دوخت.
دستهایش را برای او گشود و لبخندی ضمیمهی سخنش کرد: جون دل مامان؟
چشمهای قرمز دخترک برایش عجیب مینمود، او هیچگاه رابطهی خوبی با پدرش نداشت که حال بخواهد برای نبودش اشک بریزد.
دخترک سرش را نزدیک گوش سرور برد و به آرامی پچ زد: داداش نیومده؟
سرور تظاهر کرد که با نگاهش جمعیت را میکاود.
- ندیدمش عزیزم.
بیتا موهای خرماییش را کنار زد و دست سرور را کشید.
با بهانهگیری گفت: پاشو بریم پیداش کنیم!
سرور میدانست هر حسی که او به این جمع و آدمهایش دارد، آنها دوبرابرش را دارند. بنابراین نمیخواست بیش از آنچه که لازم بود مقابل دیدگانشان ظاهر شود.
- مامان جون اگه اومده بود میدیدیمش دیگه، حتما نیومده که پیداش نیست.
بیتا متعجب شد. چانهاش را خاراند و پرسشگرانه زمزمه کرد: یعنی برای مراسم بابا نیومده؟
سپس سرش را تکان داد و با لجبازی اصرار کرد: پاشو باید پیداش کنیم!
سرور بازدمش را با کلافگی بیرون فرستاد.
فشاری بر دستههای صندلی وارد کرد و ناگهانی از جا بلند شد.
میدانست تا زمانی که از جایش بلند نشود و همراه او میان جمعیت جستوجو نکند، بیتا دست از سرش برنمیدارد. خودش این را به او یاد داده بود، تقریبا هرروز به او یادآوری میشد که اگر چیزی را میخواهد باید بهدستش بیاورد، مهم نیست قیمتش چه باشد.
هردو میان انسانهای مشکی پوش به حرکت درآمدند.
همهمهای که سالن را گرفته بود بدون اغراق در سر سرور مینشست.
او سالها بود به این عمارت و سکوت آزاردهندهاش عادت کرده بود و این طغلیان صدا آزردهاش میساخت.
سعی کرد صدای کسانی را که از ویژگی و محاسنات نداشتهی مرحوم سخن میگفتند را نادیده بگیرد و هرچه سریعتر میان جمعیت چشم بچرخاند، شاید اگر این کار را میکرد میتوانست علاوه بر اتابک، او را هم پیدا کند. یک تیر و دو نشان!
- تسلیت میگم عروس!
سرجایش ایستاد و دست بیتا را هم کشاند تا بایستد.
لحظهای چشم بست و بعد لبخند بر لب نشاند و به سمت او بازگشت.
خانم بزرگ با همان تکبر همیشگی که او انتظار میرفت، از بالا به او نگاه میکرد
عصای گرانقیمتش را میان دست جابهجا کرد و سعی کرد صاف بایستد تا مقابل عروس ناخواستهاش کم نیاورد.
سرور نامحسوس او را از نظر گذراند. کت و دامن سیاهش چنان در تنش نشسته بود که انگار نه انگار در تن پیرزنی هفتاد و اندی ساله است.
خانم بزرگ نگاهش را از سرتاپای سرور چرخاند و بعد سری برای تایید تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو از این حرکت او متنفر بود، آنها ابتدا به ظاهرت نگاه میکردند و بعد اگر مورد پسند واقع میشدی، مخاطبت قرار میدادند. در غیر این صورت، حرف را به شخص دیگری میگفتند تا به گوشت برساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوعی بیاحترامی مزمن که در خانوادهاشان موروثی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خیلی ممنونم به شما هم تسلیت میگ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- وصیت نامه کی خونده میشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور در دل نیشخند زد. حتی نگذاشت خاک پسرش سرد شود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کرد با آرامش و احترام او را سرجایش بنشاند: کاش اجازه میدادید صحبتم کامل شه، وسط حرف کسی پریدن دور از ادبه مامان جون. قطعا که طبق خواسته خود مرحوم و به رسم چهلم خونده میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irده سال زندگی همراه آنها به خوبی به سرور یاد داده بود که چگونه درعینی که آنها او را میآزردند، او هم آنها را آزرده خاطر کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ادبت رو کی بهت یاد داده عروس؟ ما؟ یا خانوادت؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم همان بحث تکراری. خانم بزرگ با پیروزی که انگار سرور را ضربه فنی کرده باشد به او مینگریست؛ در تمام این ده سال اهرم فشارش خانوادهی سرور بود، هرگاه که احساس میکرد او گستاخی میکند یتیم بودنش را بر سرش میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور زبانش را روی دندان نیشش کشید و بعد لبخند بزرگی زد، آنقدر بزرگ که چشمهایش از شدت برآمده شدن گونههایش ریز شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه ببینید چه مشکلی وجود داره که ادب من بیخانواده از اصالت شما پیشی گرفته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش را خورد و ادامه داد: بااجازه، بیتا اتابک رو میخواد برم ببینم کجاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشتش را که کرد، خانم بزرگ به آخرین ریسمانی که داشت چنگ انداخت: برو پیداش کن، اگه تونستی بشناسیش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور لب پایینش را به دندان گرفت و بیپاسخ از او دور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیراه هم نمیگفت، هیچ ایدهای نداشت که شمایل او چگونه است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان، مامان پیداش کردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا دست او را رها کرد و به سمت جایی میان جمعیت دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور انتهای شلوار پارچهای و گشادش را با دو انگشت کمی بالا گرفت و تقریبا پشت او دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داداش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک نگاهش را از پنجرهی سراسری گرفت و به سمت او چرخید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهرهی گرفتهاش باز شد و با شعف روی زانو نشست و بیتا را در آغوش کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چقدر دلم برات تنگ شده بود بچه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا که مشغول لوس کردن خودش در بغل او بود، با شنیدن این حرفش با اخم از او فاصله گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند بار بگم به من نگو بچه اتا؟ من دوازده سالمه، کلاس شیشمم دیگه بچه نیستم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک از شیرین زبانی او لبخندی بر لب نشاند و برای سر به سر گذاشتنش، موهایش را بهم ریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا شاکی خودش را عقب کشید و دست به کمر تشری بر او زد: نکن! مامان کلی وقت گذاشت تا موهام و مثل موهای خودش صاف کنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک بالاخره، گویی اجازهی نگاه کردن به سرور بر او صادر شود، چشمانش را به سمت او چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور چین محسوسی به پیشانیاش انداخت که نشان از اخم کردنش میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآماده بود تا شخصیتش توسط صاحب آن چشمان سیاه خرد شود، مانند تمام دفعات قبلی که با او در این خانه مواجه شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد. سرش را کمی برای سرور خم کرد و گفت: بَه زن بابای مستقل!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور طعنهی او را در هوا گرفت، باید پاسخی به او میداد وگرنه شب خوابش نمیبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هم متقابلا سرش را خم کرد و در پاسخ گفت: بَه اتابک فراری از پدر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک نیشخندی به او زد و در دل خندید. سرش را تکان داد و از پنجرهی سراسری که پردهی آن کمی کنار رفته بود، خیره به حیاط سنگی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور کنجکاو بود بداند در آن تاریکی به چه چیزی اینگونه خیره شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی دست دست کرد و بعد پرسید: اومدی که بمونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک چشم در حدقه چرخاند. با انگشت اشاره کنار ابرویش را خاراند و بعد از مکثی که سرور را معذب کرده بود گفت: خیلی ناراحتی اینجام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور شانه بالا انداخت و عقب نشینی کرد. نمیخواست در اولین ملاقاتشان بعد از چند سال، با او وارد مشاجره شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بدون منظور پرسیدم، تو اصولا به ما سر نمیزنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک مجدد نگاهش را از او گرفت. پلیور مشکیاش را در تنش مرتب کرد و پاسخ داد: تا چهلم هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور نگاهش را از موهای نامرتب و بلند او گرفت. پیچ و تاب موهایش همانند پیچ و تاب شاخههای درخت بید بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خود اندیشید، حداقل جوابم را داد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروزهای اول ازدواجش، اتابک حتی در اتاقی که سرور بود هم نمیماند و در کمال گستاخی بالافاصله پس از حضور سرور اتاق را ترک میکرد. مدتی بعد خانهی جدایی از آنها گرفت و یک سال بعدش هم برای تحصیل به ایتالیا مهاجرت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تمام ده سال گذشته سرور سر جمع او را ده یا دوازده بار دیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان میشه بمونم پیش اتا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور نگاهش را از خرمن پیچاپیچ موهای اتابک گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتا گفتن بیتا برایش جالب آمد، شاید باید او هم در خلوتش اتابک را اتا صدا میزد تا کمی قندیل ذهنیاش نسبت به او آب شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک پیش دستی کرد و سریعتر از سرور پاسخ داد:آره بچه جون چرا نتونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور بدون نگاهی به اتابک، مقابل بیتا روی زانو خم شد تا هم قد او شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره عزیزم، تو چند دقیقهای پیش داداشت بمون تا من برم به مهمونا خوشآمد بگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این حرف خواست به اتابک بفهماند که اختیار فرزندش دست خودش است نه او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بازم خوش اومدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی آن که منتظر پاسخی بماند راهش را به میان جمعیت کج کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایش ناخداگاه بابت اخمی که حاصل تمرکز بود، ریز شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان جمعیت به دنبال او میگشت و کوتاهترین پاسخ ممکن را برای دست به سر کردن کسانی که با قصد تسلیت و بعد چربزبانی نزدیکش میشدند میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر چشم چشم کرد تا بالاخره او را یافت. در فاصله ده قدمی سرور، با لبخندی که داشت رسوایش میکرد، ایستاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور هم متقابلا لبخند زد. با چشم اشاره کرد که دنبالش بیاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کنار پلههای سراسری عبور کرد و بعد وارد راهروی پشتی شد. راهروی طویلی که در انتها به دو سمت چپ و راست تقسیم میشد. سمت چپ انباری و سمت راست هم اتاقهای مهمان بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت انباری رفت و هنگامی که خیالش راحت شد که افراد حاضر در سالن دیدی به او ندارند، به دیوار تکیه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاجازه داد تا او رد بوی عطر سردش را دنبال کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنج دقیقه بعد، صدای قدمهایش بر روی پارکتهای سفید در سر سرور پژواک نمود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعطر گرم و مردانهاش ابتدا حضورش را نوید بخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سرور قلبم چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش درست کنار سر سرور طاق زده شد و بعد چشمهای سبز براقش مقابل دیدگان سرور ظاهر شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سپهر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور نیش چاکاند و درحالی که یقه پیراهن سفید او را به بازی گرفته بود، گفت: اومدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر سرش را کج کرد، تار موهای همیشه آویزان در صورتش هم همراه او به سمت نیمهی راست صورتش خم شدند. با اطمینان پلک برهم نهاد و با همان لحن سرور پاسخ داد: گفته بودم که میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور پلک زد، دستش از یقهی او پایین آمد و روی کت گرانقیمت و برندش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مشکی پوشیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر خندید: همرنگ جماعت شدم، بذار نفهمن چقدر از اون پیری متنفر بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور تنها لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر با هیجان به لبخند او خیره شد و بعد گفت: دلم برات تنگ شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام پچ زد: منم همینطور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنج دقیقهای را به صحبت کردن درمورد سپهر گذراند و بعد برای این که به قول سپهر لو نروند، ابتدا او به سمت سالن راه افتاد و پنج دقیقه بعد، سرور هم به همان سمت رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی عطرهای مختلف درهم آمیخته شده بود، بوی لوندر و یاس و کمی هم چوب و حتی سیگار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور شامهاش را کمی به کار انداخت. در عمق نت بوها، میتوانست ترنج را هم حس کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقبلترها، دلش میخواست یک عطر فروشی داشته باشد و در آن روزهایش را سپری کند اما سیاوش هیچگاه این اجازه را به او نداده بود، میگفت برای عروس خانواده فرخنده، کسر شان است که در مغازهها فروشندگی کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشم دنبال سپهر گشت، کنار چند مرد میانسال کت و شلواری ایستاده بود. با خود اندیشید آیا او میگذارد همسرش در عطر فروشی کار کند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت روبه نیمه شب بود و مهمانها یکی یکی پس از عرض تسلیت مجلس را ترک میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور درحالی که به دیوار تکیه زده و دست به سینه، به قول سپهر مفت خورهای خانواده را مینگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمتر از نیم ساعت بعد، سالن خالی از غریبه شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور روی نزدیکتربن مبلی که گیرش آمد نشست و با کلافگی به بهم ریختگی خانه نگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا که بالاخره رفع دلتنگیاش با برادرش به پایان رسیده بود، دوان دوان به سمت او آمد و کنارش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم بزرگ عصای بلندش را بر زمین کوباند و به کمک آن به سمت سرور رفت و مقابلش نشست. تمام تلاشش را میکرد که مقابل عروس خانواده که از قضا دل خوشی از او نداشت، صاف و محکم بنشیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر صحبت با خان دایی را به اتمام رساند و کنار خانم بزرگ ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتک دکمهی کت مشکیاش را به نشانهی احترام بست و رسا گفت: مجددا بهتون تسلیت میگم خانم فرخنده. اگر کمکی از دست من برمیومد حتما بهم اطلاع بدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم بزرگ مانند همیشه در صحبت کردن از دیگران پیشی گرفت: از بزرگواریته پسرم. خدا رفتگانت رو رحمت کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور سرش را به پشتی میل سلطنتی تکیه زده و عرصهی تزویر آن دو را مینگریست. میدانست هردو، چه سپهر و چه خانم بزرگ، در دل از هم متنفر بودند اما در ظاهر، تظاهر به دوستی میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر خواست یک دستی بزند، برای همین سرش را به سمت سرور چرخاند و او را با فامیلی خودش صدا زد: به شما هم تسلیت میگم خانم رستگار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخان دایی طبق عادتی که دوران جوانی داشت، سیبیل شورونش را با لب بالا، بالا فرستاد و گارد گرفت: سرور جان دختر و امانت ماست، درسته که همسرش و نور چشم ما فوت کرده اما سرور تا هر زمانی که بخواد روی چشم ما جا داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور لبخندی به او زد. او تنها کسی بود که میان این قوم کمی عطوفت سرش میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر آب دهانش را قورت داد. معذب شد اما خودش را نباخت: حق با شماست، تسلیت میگم خانم فرخنده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور میدانست یوی از اخلاقهای بد سپهر این بود که دوست نداشت کسی از او و جملاتش ایراد بگیرد و احتمالا همین حرف کوچک و بدون منظور خان دایی، روی اعصابش رفته باشد. در دلش به او خندید و در ظاهر تنها لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقایقی بعد از رفتن سپهر، اتابک پیدایش شد. سمت دیگر بیتا نشست و دستش را برای بیتا باز کرد. بیتا سریع دست سرور را رها کرد و در آغوش اتابک خزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم بزرگ برای این که توجهها را جلب کند، حتی به خودش زحمت نداد که از هنجرهاش کار بکشد، تنها عصایش را بر زمین کوباند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنگامی که چشمهای زوم شده روی خودش را دید، با رضایت از اتابک پرسید: عروس میگه وصیت نامه رو چهلم میخونن، تو تا کی ایرانی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک لبخندی به چهره خواب آلود بیتا زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا چهلم باشم احتمالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم بزرگ سر تکان داد. رو به سرور کرد و بیتعارف گفت: اون خدابیامرز احتمالا هرچی داشته رو زده به اسم بچههاش، به جز یک هشتمی که حق رسمی تو به عنوان همسر دوم متوفیست. بعد از اون برنامهات چیه عروس؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور متعحب چشم درشت کرد. مردمکهایش گستاخانه به سمت اتابک چرخیدند. انتظار داشت او را مشتاق ادامه بحث ببیند اما او تنها در سکوت، تماشاچی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمانند همیشه خان دایی سینهاش را سپر کرد: این چه حرفیه میزنی خواهر من؟ خدابیامرز شوهرش بوده سرور الان از هممون ناراحتتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیشخند سرور نامحسوس بود. او ناراحت بود؟ او همان لحظه که دکتر اعلام کرد سیاوش سکتهی قلبی کرده است، سوری در سر برپا کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک گوشیاش را روی زانو گذاشت، آرنجش را به دستهی مبل تکیه داد و گفت: وقتی شوهرش سه برابرش سن داشته، حتما فکر این روزهاش رو هم کرده دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردمک چشمان سرور روی او نشست، چشمهایش خشک شده روی او مانده بود. آنقدر خیره او را نگریست که نیش اشک در چشمانش هویدا شد و بعد اولین قطره بر گونهاش سرازیر گشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک کمی ابروهایش را بهم نزدیک کرد. هدفش از گفتن این حرف، صرفا دیدن عکسالعمل سرور بود و انتظار گریهی او را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرات اشک می در پی بر گونهی سرور جاری میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کرد صدایش رسا و استوار باشد: برخلاف چیزی که همتون فکر میکنید، من عاشق سیاوش بودم! اصلا حتی یه روز هم به این که بره فکر نکردم. حالا که رفته نمی... نمیدون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهقی که زد رشتهی کلامش را از هم گسیخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irببخشیدی گفت و از جایش بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیآنکه منتظر پاسخی از جانب حضار بماند، به سمت پلهها قدم برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سرزنش بیتا و خاندایی همزمان بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این چه حرفیه پسر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اتا مامانم و ناراحت کردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور پله ها را دوتا یکی پیمود. هنگامی که به راهرو رسید، کمر خم شدهاش را صاف کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرد اشک هنوز هم بر گونهاش مانده بود و قلقلکش میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهایی که چند ثانیه پس از ترک سالن تا به الان دنبالش میکرد، نشان میداد که عتاب بیتا و خان دایی کار خودش را کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخید و به اتابکی که پشت سرش بود نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک خیره به چشمهای مشکی او گفت: خان دایی گفت باید معذرت بخوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور گستاخانه و با غرور سرش را بالا گرفت و به انتظار معذرت خواهی نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما بیا باهم صادق باشیم، تو به معذرت لازم نداری، به تحسین نیاز داری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور همزمان با اتابکی که او را دور زد و شانهاش را به دیوار تکیه زد، چرخید تا به چهرهی او اشراف داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تحسین؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک به رد اشک روی گونهی او اشاره کرد و با اطمینان تکرار کرد: تحسین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای سرور دوباره پر شد، ابروهایش درهم رفت و صدایش دلگیر و آسیب پذیر شد: متوجه نمیشم چی میگی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک خیره به قطرهی اشک دیگری که از چشم سرور جاری شد، سرخوش گفت: یا حتی اسکار، بازیگر خیلی خوبی هستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور خیره به لبخند و سر کج شدهی او، نفس عمیقی کشید. آرامشی که به زور از بدنش سلب کرده بود را به آن بازگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند زد و همزمان با لبهی انگشت سبابه، صورت خیسش را پاک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باهوشتر از چیزی هستی که به نظر میای.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک ابرو بالا انداخت. پیش از آمدن به خانه، با خودش طی کرده بود که با سرور تا حد لازم همکلام نشود اما حال نمیتوانست مانع خودش شود که کمی او را با حرفهایش بسوزاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اما متاسفانه تو به همون خنگی هستی که نشون میدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن یکنواخت و بدون ریتمش، اخمی بر چهره سرور نشاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهاش را بدون هیچ احساسی بیان کرده بود. نه ذوق و شادی زمانی را داشت که با یک جملهی کاری، حرص کسی را درمیاوری و نه خشمی که هنگام بیان کردن یک جمله از روی عصبانیت و غضب داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور دندانهایش را روی هم سابید، احساس میکرد خون به صورتش دویده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حق نداری با من اینجوری صحبت کنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک لحظهای پیروزمندانه او را نگریست. جوری که انگار به مراد دلش، که عصبانی کردن سرور بود رسیده باشد، گوشهی لبش به سمت بالا هدایت شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درسته اما صحبت کردم. حالا که سیاوش مرده دیگه میخوای پیش کی زار زار گریه کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور جا خورد. انتظار این حد از گستاخی را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهایش کوتاه و بریده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآب دهانش را قورت داد و سعی کرد خودش را نبازد، این خانه به خوبی به او آموخته بود چگونه بازیکنی قدر باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفت و همزمان با ریشخند گفت: درست میگی، من نمیتونم بابت گستاخی تو گله کنم و یه جورایی هم بهت حق میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمکی ضمیمه حرفش کرد و ادامه داد: از ادب آدمی که توی محیط خانواده بزرگ نشه نمیشه خرده گرفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس دست به سینه ایستاد و با پیروزی منتظر آواری شد که به زودی فرو میریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرامش نگاه اتابک لحظهای از بین رفت. مردمک چشمهایش از خشم برق زد و برجستگی آروارهاش خبر از فشردن دندانهایش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتکیهاش را از دیوار گرفت و نزدیک سرور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور همچنان با نگاهی پیروزمندانه او را مینگریست. به هدفش رسیده بود و او را عصبانی کرده بود. اگر همین فرمان ادامه میداد و دعوایشان به جاهای باریک میکشید میتوانست صدایش را در سرش بیندازد و جیغ و داد کند، بعد هم مطمئن بود که خان دایی اتابک را برای چند شب به هتل میفرستاد تا جو متشنج آرام شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک انگشت اشارهاش را مقابل سرور بالا آورد و غرید: تا وقتی من اینجام نزدیک من نمیشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو سپس پشتش را کرد تا برود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور خشک شده نگاهش به بافت مشکی او بود. تمام معادلات سرور را بهم زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچندبار پلک زد و پیش از آن که اتابک دور شود، بیاختیار گفت: چرا از من بدت میاد؟ من که باهات کاری نکردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک در چهار قدمی او ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیآنکه خودش بچرخد، سرش را از روی شانه به عقب چرخاند و از نیمرخ به سرور زل زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث کرد تا آرامشش را بهدست بیاورد و بتواند کلمات را به درستی پشت هم ردیف کند، بعد به آرامی پاسخ داد: میتونم بهت بگم که من ازت بدم نمیاد تا بتونی امشب با حس بهتری نسبت به خودت بخوابی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیآنکه نگاه خیرهاش را از چشمان او بگیرد، سرش را تکان داد: ولی اینجوری بهت دروغ گفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس نگاهش را از سرور گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت او چرخید و اینبار جملاتی را انتخاب کرد که جان سرور را بسوزاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من ازت بدم میاد، نه چون با سیاوش ازدواج کردی. تصمیمات اون هیچوقت به من ربطی نداشته و منم توی جایگاهی نبودم که بخوام نظر بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث کرد. جوری که انگار بخواهد حرفش تاثیر صددرصدی بگذارد، صدایش را کمی بلند کرد و با تاسف گفت: من ازت بدم میاد چون تو خودت رو به خاطر پول فروختی سرور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور حتی پلک هم نمیزد. چرا که اگر پلک میزد دیگر اشکهایش جنبهی ننهمن غریبم بازی نداشتند. اینگونه اشکهایش واقعی میشدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخنهایش را درون مشتش فرو کرد تا گریه نکند، یک بار گریه کافی بود تا فرو بشکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان بابت تمام اینها، چقدر از خودت متنفری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک لحظهای به انتظار نشست. انگار که میخواست جوابی از جانب سرور دریافت کند و نزاع میانشان را ادامه دهد. اما هنگامی که پاسخی نیامد، سرش را تکان داد و به سمت سالن بازگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور هنگامی که خیالش از رفتن او راحت شد، نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتند تند پلک میزد تا اشک حلقه زده میان چشمهایش محو شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه نمیکرد، امروز روز گریستن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را روی گردنش کشید و لباس را کمی از تنش فاصله داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا پشت دست محکم زیر چشمهایش کشید و زیرلب غرید: پا روی دم بد کسی گذاشتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاسفند ۱۳۹۱
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را بند کولهاش کرد و زیرلب از سردی هوا غر زد: مگه نزدیک بهار نیست؟ این یخبندون چیه دیگه! یه جاییم یخ زده که اصلا نمیدونم کجاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس با انزجار یونیفرم زشت و سرمهای رنگش را با دو انگشت از تنش فاصله داد و گفت: این یونیفرمم انگار رفتن از توی طویله آوردنش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید و بینیاش از بوی نم و کود همیشگی جمع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالم از بوی زمستونای روستا بهم میخوره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیبا که به غر زدنهای او عادت داشت، آرام خندید و آستین پیراهنش را کشید: کم غر بزن بابا، بیچاره مردی که بخواد بیاد بشه شوهر تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ناز پلک زد و همزمان با لبخند دنداننمایی پاسخ داد: عزیزم ایشون شاهزاده سوار بر بنز منه که میخواد بیاد من و از این روستا نجات بده و ببره توی تهران زندگی کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیبا با خنده سری تکان داد، گونههای آفتاب سوختهاش برجسته و چال گونهاش نمایان شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرخلاف او، دیبا تمام فصول گرم سال و حتی گاهی پاییز ها را هم در زمینهای زراعی میگذراند و کمک دست والدین و خواهرانش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما او تک دختر بود و جورش را برادران بزرگترش میکشیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا میگفت امسال قیمت سیب زمینی قراره بره بالا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم نگاهی به دیبا کرد و شانه بالا انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کرد از روی رد گل به جا مانده از برف آب شده بپرد اما لحظهی آخر سر خورد و چکمههای سفیدی که عمهاش به تازگی از تهران آورده بود، در گل فرو رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغ کرده پایش را بر زمین کوبید و با عصیان گفت: حالم از این روستا و زندگی گل نشینیش بهم میخوره! دلم میخواد موضوع صحبتم با دوستام درمورد لاک جدید زرشکیم باشه یا لباس مجلسی و برند جدیدم نه گاو و گوسفند و قیمت سیب زمینی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بالا آورد و نگاه خشمگینش را حواله چشمان دیبا کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوعی گیجی و ناشناختگی عجیب در نگاه دیبا بود، انگار که حتی نمیدانست او درمورد چه صحبت میکند. گویی چهارچوب زندگیاش را تاابد در آن روستا میدید و تصوری از زندگی چند قدم آنطرفتر نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیبا بلند پروازی او را درک نمیکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناامید دستش را کشاند و به مسیرشان ادامه دادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرلب زمزمه کرد: یه روزی از این روستا فرار میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاواخر آبان ۱۴۰۳
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور نگاهش را از ظرف کره و مربا گرفت و به بیتا چشم دوخت که با فرم مدرسه کنارش نشسته و هرچه دستش میامد را میخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عزیزم آرومتر بخور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک از آن سمت میز غذاخوری چوبی اعتراض کرد: چیکارش داری بذار راحت باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم بزرگ که گویی بالاخره سربازی در جناح خودش پیدا کرده باشد، گفت: اتابک جان دلش نمیسوزه دیگه، بچه خودش که نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلقمه رو دست سرور ماند و بهت زده به او چشم دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتابهحال کسی این چنین این مورد را به رویش نیاورده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش به سمت بیتا چرخید. سرش را پایین انداخته بود و خطوط فرضی روی میز میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور برای هرکس که بد و زننده و گستاخ بود، برای بیتا تمامش را به عنوان یک مادر گذاشته بود! برای بیتایی که از دوسالگی مادرش را از دست داده و از آن موقع سرور او را بزرگ کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور بود که هنگام کابوس، بیتا را در آغوش میکشید و به او اطمینان میداد که هیولای زیر تخت واقعی نیست و در تولدها برایش کیک توت فرنگی درست میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست کوچک بیتا روی دستش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور چهار انگشت بیتا را در دست گرفت و لبخندی به او زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیتا هرموقع که صبحونه زیاد میخوره کافیه که توی مدرسه سر یه مسئله کوچیک اضطراب بگیره تا حالش بد شه و سرم بزنه. حق دارید این قضیه رو ندونید، این موضوع رو مادربزرگش نه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه اتابک نگریست و ادامه داد: کسی که اون رو سالی دوبار میبینه نه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی حق نداشت او را جوری خطاب کند که انگار زحمتهایش برای بیتا هیچ بوده، بنابراین جدی گفت: مادرش میدونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاندایی دستی بر سیبیلش کشید و معترض از جو پیش آمده، انتهای چنگالش را روی میز کوبید و گفت: صبحونتون رو بخورید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور از جا بلند شد و صندلیاش را سرجایش گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بلند شو مامان جون مدرسهات دیر میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا بیحرف از جا برخاست و کولهی صورتی طرح السایش را روی دوش انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بااجازتون ما میریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میری آرایشگاه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را برای خاندایی تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برو دخترم خدا به همراهت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی به رویش پاشاند و همراه بیتا از پذیرایی بیرون آمدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتانیهایش را با پاشنه بلند مشکی تعویض کرد و ترنچ کت مشکیاش را روی بافت طوسی پوشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتیرگی این خانه در تار و پود او رخنه کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لبخند به آلاستار های تابهتای بیتا نگاه کرد. بارها به او تذکر داده بود که کفشهایش را درست و یک رنگ بپوشد اما او گوش نمیکرد. امروز هم استثنا نبود، یکی از کفشهایش قرمز و دیگری زرد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسویشرت قرمز بیتا را روی دستش انداخت و در را گشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعقب رفت تا ابتدا بیتا خارج شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوان دوان به سمت ماشین رفت و سوار شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور در را پست و آرام به راه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخشخش برگهای خشک شده زیر پاشنههایش را دوست داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسراسر حیاط را درختان تنومندی که برگهایشان یکی درمیان ریخته، گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیاوش عاشق باغبانی بود و هیچوقت برای تمیز کردن حیاط کسی را نمیاورد، همیشه خودش این کار را میکرد و حال دیگر کسی نبود تا این مسئولیت را بر عهده بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین حیاط از مکانهای مورد علاقهی سیاوش بود و سرور قصد مرتب کردنش را نداشت، میخواست تمام خاطرات موجود از او را مانند خودش دفن کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار ماشین شد و ریموت پارکینگ را فشرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامان رضایتنامه رو امضا کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور نیم نگاهی به او انداخت و بیحواس کمی در ذهن به کنکاش پرداخت و بعد پاسخ داد: رضایتنامه اردوت؟ آره عزیزم. هزینهش رو هم گذاشتم توی جیب بغل کیفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتا لبخند زنان دست برد و صدای ضبط را زیاد کرد. همزمان با ریتم آهنگ سر و گردنش را تکان میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بلند آهنگ سرور را اذیت میکرد، مدتها بود که در برابر تمام صداهای بلند واکنش عصبی نشان میداد و اضطراب میگرفت اما درحال حاضر خودش اهمیتی نداشت چرا که بیتا خوشحال بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از آنکه بیتا را به مدرسه رساند، صدای آهنگ را قطع کرد و با آسودگی به سمت آرایشگاه راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین آرایشگاه هدیهی ازدواجش با سیاوش بود. او میخواست که همسرش در شان خودش باشد و از آنجا که سرور تحصیل کرده نبود، بهترین کار از نظر سیاوش، گذراندن دورههای زیبایی و افتتاح آرایشگاه بود. آرایشگاهی که بعدها، تبدیل به یکی از آرایشگاههای درجه یک تهران شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور موهایش را چند دور تاب داد و بعد روی سرش گوجهای کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق تعویض لباس خارج شد. پریز را فشرد و لوستر بلند و سلطنتی که از سقف آویزان بود روشن شد و هر دو طبقه را چلچراغ کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلههای مارپیچ را گذراند و به سمت میز طوسی که انتهای راهروی ورودی بود رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمیرا که پشت میز نشسته و وقتهای امروز را چک میکرد، با دیدن او به نشانهی احترام نیمخیز شد و بعد دوباره نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور دستهایش را روی میز گذاشت و وزنش را روی آنها انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عزیزم تا ساعت چند به من وقت رنگ دادی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدخترک موهای شرابیاش را کنار زد و سرش را در سیستم فرو کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتق تق ناخنهای بلند زرشکیاش روی کیبورد کامپیوتر، او را عصبی میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irای کاش آدمها کمتر صداهای اضافی تولید میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش به سمت ناخنهای فرنچ شدهاش رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سمیرا به طاهره بگو یه وقت ترمیم برای ناخنام بزنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسمیرا سر تکان داد و بعد از چند ثانیه پاسخ داد: تا ساعت چهار، دو تا دکلره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر تکان داد وبه سمت اتاق رنگ راه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحتی چینش سالن هم ایدهی سیاوش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسالن بزرگ با کاغذ دیواریهای سفید براق و آینههای قدی بلند دیوارکاری شدهای که مقابلشان صندلیهای کوتاهی مو قرار داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجز سالن اصلی، چهار اتاق دیگر هم بود که هرکدام مخصوص ارائهی یک خدمات بودند و طبقهی بالا که مخصوص آرایش و شینیون عروس بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا ساعت چهار هر دو کار را تمام کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشمیم سشوار را از برق کشید و موهای زن مقابل را برای آخرین بار شانه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمر صاف کرد و بعد گفت: آخیش، سرمون رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور لبخندی به او زد و نیم نگاهی به ساعت مچیاش کرد. موهای زن دیگری که در انتظار رنگ گرفتن موهایش نشسته بود را چک کرد گفت: شمیم جان من باید برم، یک ربع دیگه موهای ایشون و بشور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشمیم سرش را تکان داد و کوتاه خداحافظی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور کت و شالش را پوشید و مجدد ساعتش را چک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیم ساعتی از چهار گذشته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان که سوار ماشین میشد، برایش تایپ کرد: دارم میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irماشین را درون کوچه پشتی بیمارستان پارک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیام را سند کرد و از ماشین پیاده شد و به درش تکیه زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیا توی دفترم، خالیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعینک دودیاش را از روی سر به سمت چشمهایش سوق داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام وارد محوطه بیمارستان شد و به تابلوی بزرگی که روی ساختمات سنگکاری شده حک زده بود زل زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بیمارستان خصوصی آسایش"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنقطه به نقطه این بیمارستان را از بر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد سالن پذیرش که میشدی، اگر به سمت راست میپیچیدی و راهرو را تا آهر طی میکردی، وارد سالن جدیدی میشدی که داروخانه بزرگی سمت راست آن وجود داشت و مقابل آن دوازده پله بود که تو را به طبقهی بالا هدایت میکرد و بعد هم در دوم سمت راست، همان دری که بالایش آرم مدیریت بیمارستان زده شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو تقه به در زد و منتظر ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین رمزشان بود، دو تقه به در!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای اجازهاش، وارد شد و در را پشت سرش بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور را که دید، از جایش بلند شد و با لبخند گفت: به به سرور خانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور متقابلا لبخند زد: سلام چطوری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک برهم نهاد و همزمان به مبل چرمی مقابل میز اشاره کرد: الان که تو رو دیدم بهتر شدم، چی بگم بیارن برات؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور حین نشستن سری تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیزی نمیخوام عزیزم، اومدم ببینمت دیروز خیلی خوب نتونستم توی مراسم ببینمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید و ضمیمه کرد: باید زود برم سپهر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هم نشست و تکیهاش رو به صندلی داد: چرا عجله حالا سرور جان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیشب دیدی دیگه، اتابک برگشته خان دایی و خانم بزرگ هم انگار میخوان تا چهلم پیش ما بمونن. نمیخوام بهانه بدم دستشون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر سرش را برای تایید او تکان داد. کمی مکث کرد و بعد گفت: دلم برات تنگ شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور لبخند زد، سرش را کج کرد و دستهای از موهای سیاهش روی صورتش ریخت: الان دیدیم دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر نچی کرد، به جلو خم شد و هردو دستش را حائل چانهاش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجوری نه؛ از نزدیک...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا بلند شد و مقابل سرور نشست و با زیرکی و شیطنت ادامه داد: تنها...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور درنگ کوتاهی کرد، در سرش کمی مسائل را سبک و سنگین کرد و بعد تیرش را نشانه گرفت بلکه به هدف برخورد کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه به زنت همه چیز و بگی، همیشه میتونی ببینیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر با همان لبخندی که بر لب داشت، پلکهایش را طولانی برهم گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عزیزم میدونی که شرایطش الان فراهم نیست. به واسطه بابای لاله دارم دارم چندتا قرارداد جدید برای سهام بیمارستان میبندم. پروژه بازسازی توی زمینای زراعی رشت هم هست و...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور کلافه میان حرفش پرید: باشه متوجهام، همون بهانههای همیشگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جایش برخاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اومدم رفع دلتنگی کنیم که انگار انجام شد. بااجازهات من برم خونهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر از جایش بلند شد و معترض گفت: اینجوری نکن سرور!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور خندید و شانه بالا انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیکار میکنم مگه عزیزم؟ عادت کردم دیگه به این بهانهها ناراحت نمیشم. یه بار پای قراردادات وسطه، یه بار بهت وکالت کاراشون و میدن و نمیتونی ولش کنی! ناراحت نمیشم دیگه من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر میز مربعی میان دو مبل را دور زد و مقابل سرور ایستاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور سرش را بالا آورد. قلبش با سرعت میتپید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر مقابل صورتش خم شد و خیره در چشمهای او پچ زد: واقعا میخوای اینجوری بری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را بالا برد و با پشت دست، موهای سرور را از روی شال تصنعی نوازش کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را نزدیک برد و کنار گوشش پچ زد: بهت گفتم امروز چقدر خوشگل شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور آب دهانش را به عقب راند. خشک شده به یقهی پیراهن سفید او چشم دوخته بود و عکسالعملی نشان نمیداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر کمی نزدیکتر شد که با تقهای که به در خورد، هردو از جا پریدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر سریع فاصله گرفت و سرور با سرعتی که از خودش انتظار نداشت، به سمت در جهید و آن را باز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردی پوشه به دست همزمان با بالا آوردن سرش گفت: آقای آسایش این پروندهای که ارجاع دادی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش که به سرور خورد، سریع عذرخواهی کرد: معذرت میخوام متوجه نشدم مهمون دارید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپهر میزش را دور زد و مشت صندلی خودش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مشکلی نیست ایشون داشتن میرفتن، بفرما داخل علی جان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور زبانش را روی دندان نیشش کشید و کلافه از دفترش خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید را درون قفل فشرد و در را به عقب راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتق تق پاشنههایش آنقدر روی نروش بود که کفشها را از پا درآورد، خم شد و دو کفش را از انتها میان دست گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسردی سنگفرشها علاوه بر کف پا، قلبش را نیز خنک کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید و بوی خاک نم خورده ریههایش را پر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- موانا بودن کافی نبود، حالا سیندرلا شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی که داشت روی لبش مینشست با شنیدن صدای او محو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایش را گشود و به او نگاه کرد که در چند قدمیاش ایستاده بود و او را مینگریست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبافت سرمهای صبح جایش را به بافت مشکی اکنون داده بود و سرور لحظهای اندیشید که یک روز ماندن در این خانه هم برای سیاه شدن کافیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست آزادش را درون جیب راند تا کمی گرم شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس میکرد سرما در میان استخوانهایش خانه کرده و تنها یک لیوان چایی گرم می توانست او را نجات دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش لحظهای پایین آمد و روی کفشهای میان دستش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سیندرلا رو درک میکنم، اما موانا چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک با شیطنت خندید، صدایش را پایین آورد و جوری که انگار دارد خبر مهمی را تعریف میکند گفت: مگه موانا با مائویی که رسما صد برابرش سن داشت ازدواج نکرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور اخمهایش را درهم کشاند. همزمان چندین جواب به ذهنش رسید و نمیدانست کدام مناسب شرایط بود. ترجیح داد رک و راست حرفش را بزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو اگه مشکلی داشتی باید همون موقع که سیاوش نظرت و پرسید اعلام میکردی نه الان که فوت شده و تو تازه زبون درآوردی. بعدشم، مگه دیشب نگفتی من طرفت نیام؟ تو هم طرف من نیا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای سکوت کرد و بعد چیزی یادش آمد و بااخم ادامه داد: حداقل تو که میخوایی تیکه بندازی اول مطمئن شو که انیمیشن و درست دیدی، موانا با مائویی ازدواج نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک بیآنکه ذرهای عقب نشینی کند، خندید و دستهایش را بالا گرفت: اشتباه از من بود پس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور لحظهای او را نگریست و بعد سری تکان داد و از کنارش رد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زن بابا... وایسا چرا ناراحت شدی حالا ای باب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور کفری شده میان حرفش پرید: همه چیز واست یه جوک مسخرست نه؟ خیلی داری عشق میکنی از اینکه با حرفات آدما رو اذیت کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک بیآنکه عقب نشینی کند تخس پاسخ داد: آدما خودشون تصمیم میگیرن که چی اذیتشون کنه و چی نه، تو تصمیم گرفتی از حرفام اذیت بشی چون خودتم میدونی حق با منه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمزمان که به سمت سرور قدم برمیداشت، کنار او به دیوار تکیه زد. خندید و ادامه داد: تازه... تفرقه افکنی خیلی خوش میگذره. به تو هم توصیه میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور خیره به در سفید زنگ را فشرد. زیر لب زمزمه کرد: یادم میمونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک دقیقهای را بیحرف کنار هم ایستادند و بعد سرور مشتش را به در کوباند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک تکیهاش را از در گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زحمت نکش کسی خونه نیست. خدیجه رفته بازار، بقیه هم رفتن خونه عمو احمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور بهت زده به سمت او چرخید. هرچه قصد خویشتنداری و رعایت حرمت را درمقابل او داشت، او اما انگار کمر همت بسته بود تا سرور را قاتل کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای التیام بخشیدن عصبانیتش، با پرخاش زمزمه کرد: میمردی زودتر بگی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک نیم نگاهی به او انداخت و به سمت در حیاط رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرور کلافه روی زمین نشست. کلید ورودی را نداشت و حوصلهاش را هم نداشت تا آرایشگاه رانندگی کند و تا زمان بازگشتن بقیه آنجا بماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی میشد که در حیاط بود، لرز کم کم در جانش مینشست و لب پایینش به لرزش افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی... نامادری سیندرلا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را بالا گرفت و بهت زده جسم فلزی و سردی که به سویش پرتاب شده و کم مانده بود با پیشانیاش برخورد کند را در هوا گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشتش را باز کرد و نگاهش روی کلید قفل شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیش از آن که فرصت تشکر داشته باشد، صدای بسته شدن در را شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا برخاست و وارد خانه شد. گرمای ناگهانی تمام سرما و یخ وجودش را آب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتوجه به تاریکی خانه از پلهها عبور کرد و وارد اتاقش شد. پریز را فشرد و کمی چشمهایش را جمع کرد تا به روشنایی عادت کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشال و کتش را درآورد و در کمد دو نفرهی بزرگ را گشود و مدتی به آن خیره ماند. لباسهای سیاوش هنوز هم همانجا بودند. مطمئن نبود دلش برای او تنگ شده یا نه. حتی اگر از او دل خوشی هم نداشت، به او عادت کرده بود؛ در تمام ده سال گذشته سیاوش سایه به سایهاش بود؛ کمی شکاک بود بنابراین سرور هرجا را که مینگریست، او را میدید. حتی الان هم که دیگر نبود، هر سمت را که نگاه میکرد، خاطرهای از او را مییافت. گویی این خانه با یاد او توام شده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش چرخید و روی صندلی گرد و چوبی میز آرایشیاش نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش را دید که پشت آن، انواع کرم پودرهای مارک را بر روی کبودی گونهاش میزند تا کمی آن را محو کند. سیاوش دست بزن نداشت اما گاهی پیش میامد که از کوره در میرفت و کیسه بوکسی نزدیکتر از سرور نداشت. هرچند که بعدش با خرید هدیههای گرانقیمت، سعی میکرد از دل او دربیاورد. اما سرور هیچگاه فراموش نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدل چرکین شده بود و حتی درخشش سنگهای قیمتی روی گردنبندهایی که سیاوش میخرید هم نمیتوانست کمی نور بر سیاهی دلش بتاباند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش از میز کنده شد و دوباره روی کمد نشست. تمام لباسهای درونش رنگهای خنثی بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجوانتر که بود، همان زمانهایی که هنوز مجرد بود، عادت داشت دامنهای گلگلی و پیراهنهای رنگی بپوشد اما بعدها سیاوش به او گفت که از همسرش انتظار دارد سنگین باشد و در شان خانوادهاشان رفتار کند. او هم بیحرف و اعتراض تمام دامنهای گلگلیاش را دور ریخت و از فردایش تمام پیراهنهایش را مشکی خرید، مشکی خرید تا وقارش بالا رود و شان خانوادگیاشان حفظ شود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش روی تخت خواب دو نفره قفل شد. تمام سعیاش را کرد تا خاطرهای برایش تداعی نشود و با این وجود، بازهم چشمهایش بر اشک نشستند. حساب بارهایی که روی این تخت، کنار سیاوش دراز کشیده و تا صبح به سقف چشم دوخته از دستش خارج شده بود. سیاوش خودخواه بود، آوار میکرد و بعد بیتوجه به خرابههایی که برجای گذاشته، پتو را روی سرش میکشید و میخوابید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست سرور مشت شد، مانند تمام شبهایی که روتختی سفید را میان مشتش مچاله میکرد تا فریادهایی که در وجودش خفه کرده بود، قیام نکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتابک حق داشت، او بابت تمام اینها از خودش متنفر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشید. در این چند سال یاد گرفته بود که چگونه مرهم بر زخمهایش بگذارد و به زندگیاش ادامه دهد. حال زخمها میخواستند بر روی جانش باشند و یا که روحش. او وصلهای بر آنها میزد و بعد نقابی بر چهره میزد تا کسی نتواند دردش را از روی آن بخواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتش را روی چوب لباس آهنی انداخت و بعد آن را روی میلهی درون کمد آویزان کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
