رمان ازدواج صوری
- به قلم پرستو.ن
- ⏱️۶ ساعت و ۱۰ دقیقه
- 135.4K 👁
- 537 ❤️
- 495 💬
داستان درباره ی دختری به نام سوگل که با از دست دادن پدر وخواهرش توی یک تصادف مجبور به ازدواج با پسری به نام باراد میشه که علاوه بر تغییر زندگی باراد زندگی خودشم تغییر می کند (پایان خوش)
مطمئنی حالت خوبه؟
- بله مرسی .
– اگه کاری داشتی من همین مغازه روبه روام.( به مغازه وسایل نوزاد اشاره کرد) خوب؟
-بله مرسی. دستتون درد نکنه!
– خواهش می کنم. بعدم رفت.
-اگه کارت تموم شد سوار شو بریم کار دارم.
عجب رویی داره این ! زده حالمو بد کرده تازه می گه بدو بریم من کار دارم!
– عمرا اگه سوار شم! رفتم سمت فروشگاه که زنگ بزنم به اژانس ولی یادم افتاد که کیفموتوماشین جا گذاشتم. سریع دویدم سمت ماشین تا نرفته ودر باز کردم.
– چی شد؟ خانم عمرا؟
با دهن کجی گفتم:
ابشو گرفتم چلو شد.
دستمو دراز کردم سمت کیفم که محکم مچمو چسبید.
- ول کن مچو!
با چشمام مظلومانه نگاش کردم. دستش یکم شل تر شد.
- بیا بالا تا نیومدم پایین!
مچمو با حرص از دستش کشیدم بیرون. محکم خودمو پرت کردم رو صندلی و در با تمام قدرتم بستم. خدارو شکر دیگه تند نمی رفت. تقریبا نیم ساعت بعد دم یه مجتمع اداری شیک با اسم فروهر نگه داشت. از ماشین که پیاده شدیم، یه اقای پیری سراسیمه دوید سمتمون.
– سلام اقای دکتر!
باراد بدون حرفی سویچ داد به پیرمرد. منم دلم براش سوخت که به خاطر چندرغاز باید جلوی همچین ادمای مغروری خم وراست بشه. با خوشرویی بهش سلام کردم.
-سلام خانم دکتر!
با اینکه به خاطر باراد اینجوری گفته بود ولی خیلی وقت بود که کسی همچین حرفی رو بهم نزده بود! تقریبا یه ماهی بود که درسمو تموم کرده بودم. اون اوایل خانم دکتر خانم دکتر از دهن همسایه ها نمی افتاد ولی بعد از فوت پدرم شدم دختر یتیم وهمه فراموش کردنم ربطشو نمیدونستم وهنوزم نفهمیدم شاید به خاطر طلبکارایی بود که هر روز جلو در خونمون صف می کشیدن.هی! روزگار! سوار اسانسور که شدیم یه پسر از همون اول تا اخر هی بهم چشمک میزد وخلاصه رو نرو بود منم از سر زور هی به باراد نزدیکتر می شدم تا اینکه دستامون فقط یه سانت باهم فاصله داشت. تا اسانسور وایستاد پریدم بیرون.
بارادم با تعجب اومد بیرون.
– ببخشید چرا اومدی بیرون؟
- من با پله ها میرم.
– چهار طبقه باید بری!
– مهم نیست!
سریع از پله رفتم بالا. یه طبقه نشد که نفسم گرفت ولی باید میرفتم.یه ذره دم اسانسور نفس گرفتم که گوشیم زنگ خورد.
– ب..له؟
- هنوز نرسیدی؟
- الان میام!
بعدم قطع کرد. الان بهت نشون می دم. اسانسور زدم. اومد جلوم وایستاد .خدا رو شکر خالی بود رفتم توش و چهار طبقه بالا یعنی طبقه هشت. منم زدم هفت تا یه طبقه رو با پله برم. وقتی اسانسور وایستاد. سریع اومدم بیرون و رفتم سراغ پله. –کجا؟ سر جام میخکوب شدم با ترس برگشتم سمت صدا. رفت تو دفتر. سریع به شماره ی طیقه نگاه کردم. هفت! مگه چهار طبقه نمیشه هشت؟؟ ای وای! چهار طبقه از طبقه سوم! اه گندت بزنن که اینقدر خنگی! با ناراحتی رفتم تو دفتر.باراد داشت با یه زن مسن (حدود چهل وپنج پنجاه) حرف می زد. بادیدن من سلام کرد.منم جوابشو دادم.
– سهراب منتظرت!
سهراب کیه؟ بعدم با دستش به یه اتاق اشاره کرد. رفتم ودر زدم. صدای رسایی گفت:
بفرمایید! منم فرماییدم داخل.
اقای فلفلی با کت شلوار مشکی ویه دستمال گردن دم پنجره داشت سیگار برگ می کشید.
– سلام.
برگشت سمتم
– به به! سلام خانوم. بفرما.
بعدم به یه مبل چرمی اشاره کرد.رو مبل نشستم اونم نشست روبه روم.
– ببین دخترم بی مقدمه میرم سر اصل مطلب. باراد مارو که دیدی ومطمئنا فهمیدی چقدر مغرور و یه دندست! اگرم می بینی اینجاست و حاضر شده ازدواج کنه ، فقط به خاطر این بوده که تحدید به محرومیتش از ارث کردم. یه مدتی سر از دست دادن یکی از دوستاش در واقع مثل برادرش بود واز بچگی باهم بودن افسردگی گرفت ومریض شد از اون به بعدم منو ومامانش برای اینکه دلتنگ دوستش نشه هر چی خواسته براش فراهم کردیم گذاشتیم با هرکی می خواد بگرده تا دوستشو کمتر به یاد بیاره وهمین مسئله باعث شده از حد بگذره .با دخترای ناجور دوست بشه، ***** های شبانه بره وهزار جور کار دیگه بکنه.
- ولی اقای فلفلی شما فکر میکنید این پسر برای چند ماه مسئولیت زندگی رو به دست گرفتن اماده باشه؟ اگه قرار باشه شبا منو تو محله ای که توش هیچ کسو نمیشناسم تنها بذاره، امادست؟
- میدونم دخترم، میدونم. همه ی اینارو روشا به من گفته . ولی با توجه به رفاقتی که با پدرت دارم واشنایی با اخلاقش می دونم که تو دختر خانم وبا حوصله ای. فقط ازت یه خواهشی دارم . به پسرم کمک کن عوض شه.
سراسیمه از جام بلند شدم.
–چی کار کنم؟؟
- عوضش کن! بهش یاد بده درست از زندگیش لذت ببره!
– ببینید اقای محترم، این ازدواجم فقط وفقط به خاطر مادرم بوده وگرنه من عمرا حاضر شم با پسر از دماغ فیل افتاده ی شما ازدواج کنم.
رفتم سمت در.
– این پسر از دماغ فیل افتاده مریضه! نمی دونه چجوری درمان پیدا کنه فقط یه متخصص می تونه درمانش کنه! تو یکه یه بار تونستی یه ادم عوض کنی پس چرا دوباره این کارو به خاطر یه پدر ومادر دل شکسته انجام نمی دی؟
با این حرفش بیشتر عصبی شدم این عوضی از کجا میدونه!! چشمامو بهم فشردم تا جلوی اشکم بگیرم. نا خوداگاه چهره ی سوگند اومد جلو چشمم. با صدایی لرزون گفتم:
به یه شرط.
–چی؟
- در ازاش می خوام تمام پولیو که از بابام طلبکارین ، ببخشین!
دستاشو گذاشت دو طرف صورتش.چند ثانیه مکث کرد
– باشه قبوله ولی به شرطی که اگه پسرم عوض نشد پولمو تمام وکمال می خوام!
–قبوله.
– پس مبارکه.
بعدم اومدم از اتاق بیرون. باراد با دیدن من سریع از جاش بلند شد وبه همراه منشی رفتن تواتاق. هیـــــی! خدا این چه بلایی بود سر ما اوردی!. با غم وغصه یواش یواش از پله های ساختمون رفتم پایین.وقتی به دم در رسیدم اولین چیزی که حس کردم بوی بارون بود. اخ! بارون. چشمامو بستم واروم از ساختمون رفتم بیرون.حوصله ی باراد نداشتم برای همین تصمیم گرفتم زیر بارون قدم بزنم ویکم با خودم خلوت کنم .دوست نداشتم به هیچ چی فکر کنم. توی راه برای اینکه فکرم مشغول نشه سعی کردم به اطرافم توجه کنم.ماشینای رنگ وارنگ، خانواده های شاد وخواهرهای دوست داشتنی. خواهر! کجایی سوگند ، کجایی ابجی کوچولو. اروم لبه ی یه تخته سنگ نشستم وسرمو گذاشتم لایه دستام.
–سوگل ؟
سرمو گرفتم بالا. ای کهی! من نمی دونم ادب نداری؟ سوگل ! چه سریعم پسر خاله میشه! چندش لزج دوست نداشتنی.. نه،داشتنی!
ترانه
0من فیلم هندی این رمان خوندم همه هر کلمه ک میخونم اون فیلم میومد جلو چشام ولی تو اون فیلم مرده فراموشی گرفته بود ن دختره برعکس اسم پسرشونم روهان بود ولی خوب بود خوندم
۵ روز پیش.......
1جالب نبود زیاد بعد این سیامنده همسایه باراد اگه پسر عمه باراد بود پس چرا فک کرد سوگل خواهر باراده سوتی زیاد داره
۷ روز پیشکیانا
0افتضاح ترین رمانی بود که خوندم اصلا پیشنهاد نمیکنم پرستو افتضاح نوشته بودی حیف وقتم (( نیاز به تلاش بیشتر ))
۳ هفته پیشعالی
0عالی خیلی عالی باراد
۳ هفته پیشسمیه
2آخرای فیلم مثل فیلم هندی فنا بود
۳ هفته پیشنیلو
1خیییییییلی چرت بود هر چی نویسنده توی خیالش بود رو روی زبونش آورده بود حیف وقت
۳ هفته پیشخیلی مضخرف بود احمقا
1بی نهایت تخیلی مضخرف
۳ هفته پیشفاطمه
0به نظرم رمان خیلی باحالی بود باهاش گریه کردم البته آخراش و باهاش خندیدم مخصوصا اون دعوا های سوگل و باراد قبل عاشق شدنشون🤣😂 خلاصه که رمان خیلی جذابی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید خیلی جالبه فقط یکم طولانیه همین😂🤗
۳ هفته پیشASAL
0عالی بود
۴ هفته پیشقشنگههع
5ولی خب کاش به جا کوه افتادن یه جور دیگه مینوشتین بهتر بود
۴ هفته پیشNazi
0واقعا قشنگ بود نویسنده رمان موفق باشی
۴ هفته پیشحمیده
3جملات اول رمانو خوندم یادم اومدم اولین بار که این رمانو خوندم چقد ی میلیون از نظرم پول زیادی بود جدا از ارزش پولمون اون موقع زندگی بدی داشتم ولی هرچی که میگذرع مشکلاتم از بین میره و مشکلات بزرگتری ساخته میشه رمان قشنگی بود ولی منو یاد قدیم ترا انداخت
۴ هفته پیشMahdieh
2رمان قشنگی بود ولی بهتر بود بجای اون قسمتی که کوه افتاد یه چیز دیگه مینوشتید
۱ ماه پیشSara
6به نظرم همچین رمانهای ضعیفی برای سالهای گذشته نوشته شدن.شعور مخاطب رمانهایی با نگارش قوی تر میطلبه.از سایت پاک بشه خیلی بهتره
۱ ماه پیش
-
رمان تا ابد کنار تو ژانر : #عاشقانه #طنز #ازدواج اجباری #همخونه ای
-
انتخاب دوم ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #همخونه ای
-
همخونه شیطون من ژانر : #عاشقانه #طنز #کلکلی #ازدواج اجباری #همخونه ای #هیجانی
-
خیس مثل باران ژانر : #عاشقانه #ازدواج اجباری #همخونه ای #انتقامی
-
میراث ژانر : #عاشقانه #کلکلی #ازدواج اجباری #همخونه ای
رقیه
0رمان خوب اونه که آدم بتونه همذات پنداری کنه با شخصیت داستان ولی کشش برای تمام کردن این رمان برای من وجود نداشت بیشتر تخیلی بود