رمان شب های آفتابی من
- به قلم ستاره صولتی
- ⏱️۱۲ ساعت و ۲۲ دقیقه
- 75.5K 👁
- 116 ❤️
- 59 💬
آفتاب دختر مغرور وخودخواهیه که طی مشکلاتی با کمک شخصی می تونه از پستی ها و بلندی های زندگی بگذره و تازه براش حقایقی درباره ی خودش و شخصیتش آشکار میشه که فکر می کنه خیلی دیره و….
نفسمو شكل اه بيرون دادم وگفتم :
-بابا هيچ وقت نقدو ول نمي كنه بچسبه به نسيه ...
همه توي فكر بودن چندوقتي مي شد كه فكر من ذهن همشونو مشغول كرده بود ، منو اميد از بچه گي باهم دوست بوديم يعني پسر همسايمون بود كامي هم دوست صميمي اميد بود منو غزل هم از طريق اين دوتا باهم اشنا شده بوديم ... تا وقتي كه اميد ايران بود همه چيز خوب بود ولي وقتي كه رفت ،مثل اينكه خوشي ما رو هم با خودش برد .. اميد بهترين بود ،مهربون ترين ... مي دونستم اگه از موضوع شرط بابا خبر دار بشه با سر مياد ايران ولي من نمي خواستم به خاطر من اينده اش رو خراب كنه با سختي به اين موقعيت دست پيدا كرده بود .... بعد از شام همه با فكري مشغول به خونه رفتيم ساعت سه نصفه شب كه شد با فكر بيدار بودن اميد باهاش تماس گرفتم بعد از چند تا بوق صداي سرو حال اميد توي گوشي پيچيد :
-سلام به عشق خودم ... چه طوري گرماي من ؟؟؟
خنديدم هميشه با اين طرز صحبتش به اوج خوشي ميرسيدم :
-سلام ،مرسي ... اميده من چه طوره ؟؟؟
اميد خنده ي سرم*س*تي كرد وگفت :
-صداي تو رو كه شنيدم خوبم ... ولي افتاب خيلي نامردي ...
با تعجب پرسيدم :
-چرا؟
صداش رنگ دلخوري گرفت وگفت :
-تا من زنگ نزنم تو به روي خودتم نمياري يه زنگ بزني ... ؟!
خنديدم وگفتم :
-خيلي پرويي اميد ... الان كي زنگ زد بهت ؟... من !
اميد خنديد وگفت :
-تو ماه شايد دو بار از اين شانسا داشته باشم ..
اميد بعد از مكث كوتاهي با دلهره گفت :
-آفتاب ... بابات ... چي مي گه ... ؟اون موضوع چي شد ؟
دلم نمي خواست تو كشور غريب ناراحتش كنم ولي تا به حال حتي يه كلمه هم به اميد دروغ نگفته بودم با ناراحتي گفتم :
-حرف خودشوميزنه ...
اميد با نگراني گفت :
-يعني چي ؟؟؟
-مي گه بايد ازدواج كني ... تازه برام شرطم گذاشته ....
اميد – شرط ؟؟ چي ؟؟
نمي دونستم چه جوري بهش بگم نفسمو مثل فوت بيرون فرستادم وبعد از مكث نسبتا طولاني گفتم :
-مي گه اگه تا يه ماه ديگه اميد نياد بايد با سينا ازدواج كني ...
صداي اميد اوج گرفت در حالي كه با عصبانيت نفس ،نفس ميزد گفت :
-تو غلط مي كني ... آفتاب اينو براي بار هزارم توي گوشت فرو كن ... تو ... مال ... منيييييييييي ... بفهم ...
اميد فرياد زد :
-بفهم افتاب ... تو رو خدا بفهم ..
هيچ وقت نمي تونستم جلوي اميد خودمو كنترل كنم با بغض گفتم :
-فهميدم اميد ... خيلي وقته فهميدم ... از همون موقع كه بهت جواب بله رو دادم وباهات دست دادمو حلقه تورو توي دستم انداختم
اميد با صداي لرزوني گفت :
-براي فردا بليط مي گيرم وبر مي گردم ...
با اين حرفش نفسم به شماره افتاد وبا حرص گفتم :
-مي فهمي چي مي گي ؟ امييييييييييد ... !!! ما براي رفتن تو كلي بدبختي كشيديم يادت رفته ؟؟؟ حالا به خاطر يه چيز بي خود مي خواي برگردي ؟؟؟
اميد با صداي لرزون وعصبانيش گفت :
-به گورسيا ه ... افتاب مي خوان تورو از من بگيرن ... مي فهمي ؟؟؟ تو رووووووو ... عشق من ... مي خوان ازم بگيرنش ،اون وقت تو مي گي بي خود ؟؟؟
حالا اشكام روي گونه ام روان شده بود ... :
-اميد نمي ذارم به جان خودت كه همه كسمي ... من فقط وفقط براي توام ... براي تو .... هركاري مي كنم كه نتونن كاري بكنن ...
اميد با داد گفت :
-نمي خوام اين زندگيو اگه قراره فقط تو زجر بكشي ... ميام آفتاب پس حرفي نزن ... خواهش مي كنم ...
ياد بدو بدو هاي اميد براي رفتن ... ياد التماسام به باباي اميد براي اجازه ي رفتنه اميد ،نمي ذاشت كوتاه بيام سه سالو نيمش كه گذشته بود اين دوسالو خورده اي چيزي نبود ،در حالي كه گريه ام به هق هق تبديل شده بود گفتم :
-نگو اميد .. نگو ... التماست مي كنم ... قسمت مي دم جون خودم ... اميد نيا ... اگه بيايي يعني منو نمي خواي ... بهت قول مي دم تا پاي جون جلوشون وايستم
اميد فرياد زد :
-چي مي گي تو ؟؟؟ چرا قسمم مي دي ديوانه ..... آفتاب يه تار موازسرت كم بشه روزگار همه رو سياه مي كنم
گريه ام شديد شد وگفتم :
-اره ديونه ام ... اما ديوانه ي تو ... ارزوي تو ارزويه منه ،پس نمي خوام دست از ارزوت بكشي ... منم مهرجوام نمي ذارم اتفاقي بيوفته ....
بعد از كلي التماس وقسم اميد رو راضي كردم كه نياد اگه ميومد عذاب وجدان راحتم نمي ذاشت ،ديگه نمي تونستم خونسرد بر خورد كنم به اميد قول داده بودم تا پاي جون ايستادگي كنم حالا هر جور كه شده ،من فقط مال اميد بودم اونم فقط براي من ،تاصبح بيدار بودم وفكر مي كردم ولي به هيچ نتيجه اي نرسيدم ، چون خيلي خوب مي دونستم اگه مهرجوي بزرگ كاري بخواد بكنه مي كنه ، حالا هم مي خواست منو شوهر بده.هر چي فكر مي كردم كمتر به نتيچه ميرسيدم دوتا مسكن خوردم تا بتونم راحت بخوابم
ظهرساعت دوازده ونيم بود كه از خواب بلند شدم اولين كاري كه كردم تلفنو برداشتم وبا غزل تماس گرفتم بعد از چند تا بوق صداي غزل توي گوشي پيچيد :
-الو ...
-سلام غزل ...
-سلام آفتاب خانم .. چي شد خانم افتخار دادن زنگ بزنن ...
وبعد خودش خنديد باناراحتي گفتم :
-غزل حوصله ي شوخي ندارم ... باهات كارداشتم ...
غزل جدي شد وگفت :
-چي شده آفتاب ؟؟؟
-ديشب با اميد حرف زدم ...
عاطفه
1این یک دروغ محض بود که امید عاشق آفتابه یا حتی دوسش داره، امید فقط به آفتاب عادت کرده بود و داشت خودش رو هم گول میزد وگرنه اصلا دوست داشتنی در کار نبوده و اگر باهم میموندن امید دوباره خیانت میکرد.این وسط خیلی به شادی لطف شده! چه از سمت امید که ادعای عاشقی میکنه چه از سمت آفتابو..حقش بود طلاقش بده
۱ ماه پیشSahar
0واقعا عالی بود پیشنهاد میکنم ک حتما بخونید
۳ ماه پیشثریا
0رمان فوق العاده زیبایی بود واز خوندنش لذت بردم.از سرکار خانم صولتی سپاسگزارم.😘😘😘❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیشعالی بود
1ممنون. از نویسنده این رمان
۷ ماه پیشحنین
0آخرش میتونست بهتر باشه
۸ ماه پیشساچلی
3واقعا افتاب دختر مزخرفی بود نچسب خودخواه
۸ ماه پیشپریا
0رمان خیلی خوبی بود و برای خودخواه بودن آفتاب تو رمان باید صبر کنی چون بعدش خیلی خوب میشه درکل اگر رمان ازدواج اجباری دوست داری گزینه ی خوبی میتونه باشه
۸ ماه پیشFereshteh
1عادت کرده بود کاش رمان از زبان رایین هم نوشته میشد که بفهمیم چه حسی داره اصلا معلوم نبود چی به چیه وامید که به تنهایی کل داستان رو گرفته کاش از زبان اون هم بود که یه شخصیت غریبه واسه مخاطب نشه واین که چطور یه مرد ممکنه 2سال به زنش نزدیک نشه و نیاز نداشته باشه واین نیاز را با زن دیگه رفع نکنهغیرممکنه
۹ ماه پیشFereshteh
3رمان خیلی خوبی بود اگه بعضی چیز ها رو فاکتوربگیریم وحوصله ادم رو سر نمیبرد فقط بعضی چیز هارو خیلی طولانی کرده بودوکش میداد آفتاب خیلی خودخواه بود واین ادم رو حرص میداد غرور خوبه اما این واسه پدرومادر خودش هم غرور داشت یعنی چی من باید سرتر باشم به نظرم عاشق امید نبود چون امید منشا غرور افتاب بود وفقط
۹ ماه پیششبنم
0چقدر اوایلش (بخاطر بس غرورم چی) گفتنای آفتاب حرص خوردم ولی از قسمت هفتم به بعد رمان خیلی خوب و عالی پیش رفت واقعا رمان خوبی بود ممنون از نویسنده عزیز
۱۰ ماه پیشزهرام
0بهترین رمان از هر نظری که بگید خانوم صولتی عزیز گل کاشتی امیدوارم همیشه موفق باشید در همه مراحل زندگیتان🤗🤗
۱ سال پیشمینا
2رمان قشنگیه ولی آفتاب خیلی مغروره آخه مگه به عشقش زنگ بزنه غرورش میشکنه؟ چقدر کلمه (پس غرورم چی) رو تکرار کرده وقعا دوست داشتم آفتاب رو میزدم اینقدر که از غرور میگفت
۱ سال پیشNazanyn
0سلاام لطفا رمان غم و عشق رو از ستاره صولتی توی برنامتون قرار بدید 🙏🌼
۲ سال پیشM
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
Sepid
0بد نبود ولی میتونست قوی تر باشه به هر حال نویسنده جان خسته نباشی🌹