دوست داشتی؟
رمان شب های آفتابی من اثر ستاره صولتی

رمان شب های آفتابی من

  • زبان فارسی
  • 78.7K 👁
  • 121 ❤️
  • 76 💬

خلاصه رمان شب های آفتابی من

آفتاب دختر مغرور وخودخواهیه که طی مشکلاتی با کمک شخصی می تونه از پستی ها و بلندی های زندگی بگذره و تازه براش حقایقی درباره ی خودش و شخصیتش آشکار میشه که فکر می کنه خیلی دیره و….

قسمتی از متن رمان شب های آفتابی من

-تو كه بي شوهر نمي موني ... اميد مياد ...
نفسمو شكل اه بيرون دادم وگفتم :
-بابا هيچ وقت نقدو ول نمي كنه بچسبه به نسيه ...
همه توي فكر بودن چندوقتي مي شد كه فكر من ذهن همشونو مشغول كرده بود ، منو اميد از بچه گي باهم دوست بوديم يعني پسر همسايمون بود كامي هم دوست صميمي اميد بود منو غزل هم از طريق اين دوتا باهم اشنا شده بوديم ... تا وقتي كه اميد ايران بود همه چيز خوب بود ولي وقتي كه رفت ،مثل اينكه خوشي ما رو هم با خودش برد .. اميد بهترين بود ،مهربون ترين ... مي دونستم اگه از موضوع شرط بابا خبر دار بشه با سر مياد ايران ولي من نمي خواستم به خاطر من اينده اش رو خراب كنه با سختي به اين موقعيت دست پيدا كرده بود .... بعد از شام همه با فكري مشغول به خونه رفتيم ساعت سه نصفه شب كه شد با فكر بيدار بودن اميد باهاش تماس گرفتم بعد از چند تا بوق صداي سرو حال اميد توي گوشي پيچيد :
-سلام به عشق خودم ... چه طوري گرماي من ؟؟؟
خنديدم هميشه با اين طرز صحبتش به اوج خوشي ميرسيدم :
-سلام ،مرسي ... اميده من چه طوره ؟؟؟
اميد خنده ي سرم*س*تي كرد وگفت :
-صداي تو رو كه شنيدم خوبم ... ولي افتاب خيلي نامردي ...
با تعجب پرسيدم :
-چرا؟
صداش رنگ دلخوري گرفت وگفت :
-تا من زنگ نزنم تو به روي خودتم نمياري يه زنگ بزني ... ؟!
خنديدم وگفتم :
-خيلي پرويي اميد ... الان كي زنگ زد بهت ؟... من !
اميد خنديد وگفت :
-تو ماه شايد دو بار از اين شانسا داشته باشم ..
اميد بعد از مكث كوتاهي با دلهره گفت :
-آفتاب ... بابات ... چي مي گه ... ؟اون موضوع چي شد ؟
دلم نمي خواست تو كشور غريب ناراحتش كنم ولي تا به حال حتي يه كلمه هم به اميد دروغ نگفته بودم با ناراحتي گفتم :
-حرف خودشوميزنه ...
اميد با نگراني گفت :
-يعني چي ؟؟؟
-مي گه بايد ازدواج كني ... تازه برام شرطم گذاشته ....
اميد – شرط ؟؟ چي ؟؟
نمي دونستم چه جوري بهش بگم نفسمو مثل فوت بيرون فرستادم وبعد از مكث نسبتا طولاني گفتم :
-مي گه اگه تا يه ماه ديگه اميد نياد بايد با سينا ازدواج كني ...
صداي اميد اوج گرفت در حالي كه با عصبانيت نفس ،نفس ميزد گفت :
-تو غلط مي كني ... آفتاب اينو براي بار هزارم توي گوشت فرو كن ... تو ... مال ... منيييييييييي ... بفهم ...
اميد فرياد زد :
-بفهم افتاب ... تو رو خدا بفهم ..
هيچ وقت نمي تونستم جلوي اميد خودمو كنترل كنم با بغض گفتم :
-فهميدم اميد ... خيلي وقته فهميدم ... از همون موقع كه بهت جواب بله رو دادم وباهات دست دادمو حلقه تورو توي دستم انداختم
اميد با صداي لرزوني گفت :
-براي فردا بليط مي گيرم وبر مي گردم ...
با اين حرفش نفسم به شماره افتاد وبا حرص گفتم :
-مي فهمي چي مي گي ؟ امييييييييييد ... !!! ما براي رفتن تو كلي بدبختي كشيديم يادت رفته ؟؟؟ حالا به خاطر يه چيز بي خود مي خواي برگردي ؟؟؟
اميد با صداي لرزون وعصبانيش گفت :
-به گورسيا ه ... افتاب مي خوان تورو از من بگيرن ... مي فهمي ؟؟؟ تو رووووووو ... عشق من ... مي خوان ازم بگيرنش ،اون وقت تو مي گي بي خود ؟؟؟
حالا اشكام روي گونه ام روان شده بود ... :
-اميد نمي ذارم به جان خودت كه همه كسمي ... من فقط وفقط براي توام ... براي تو .... هركاري مي كنم كه نتونن كاري بكنن ...
اميد با داد گفت :
-نمي خوام اين زندگيو اگه قراره فقط تو زجر بكشي ... ميام آفتاب پس حرفي نزن ... خواهش مي كنم ...
ياد بدو بدو هاي اميد براي رفتن ... ياد التماسام به باباي اميد براي اجازه ي رفتنه اميد ،نمي ذاشت كوتاه بيام سه سالو نيمش كه گذشته بود اين دوسالو خورده اي چيزي نبود ،در حالي كه گريه ام به هق هق تبديل شده بود گفتم :
-نگو اميد .. نگو ... التماست مي كنم ... قسمت مي دم جون خودم ... اميد نيا ... اگه بيايي يعني منو نمي خواي ... بهت قول مي دم تا پاي جون جلوشون وايستم
اميد فرياد زد :
-چي مي گي تو ؟؟؟ چرا قسمم مي دي ديوانه ..... آفتاب يه تار موازسرت كم بشه روزگار همه رو سياه مي كنم
گريه ام شديد شد وگفتم :
-اره ديونه ام ... اما ديوانه ي تو ... ارزوي تو ارزويه منه ،پس نمي خوام دست از ارزوت بكشي ... منم مهرجوام نمي ذارم اتفاقي بيوفته ....
بعد از كلي التماس وقسم اميد رو راضي كردم كه نياد اگه ميومد عذاب وجدان راحتم نمي ذاشت ،ديگه نمي تونستم خونسرد بر خورد كنم به اميد قول داده بودم تا پاي جون ايستادگي كنم حالا هر جور كه شده ،من فقط مال اميد بودم اونم فقط براي من ،تاصبح بيدار بودم وفكر مي كردم ولي به هيچ نتيجه اي نرسيدم ، چون خيلي خوب مي دونستم اگه مهرجوي بزرگ كاري بخواد بكنه مي كنه ، حالا هم مي خواست منو شوهر بده.هر چي فكر مي كردم كمتر به نتيچه ميرسيدم دوتا مسكن خوردم تا بتونم راحت بخوابم
ظهرساعت دوازده ونيم بود كه از خواب بلند شدم اولين كاري كه كردم تلفنو برداشتم وبا غزل تماس گرفتم بعد از چند تا بوق صداي غزل توي گوشي پيچيد :
-الو ...
-سلام غزل ...
-سلام آفتاب خانم .. چي شد خانم افتخار دادن زنگ بزنن ...
وبعد خودش خنديد باناراحتي گفتم :
-غزل حوصله ي شوخي ندارم ... باهات كارداشتم ...
غزل جدي شد وگفت :
-چي شده آفتاب ؟؟؟
-ديشب با اميد حرف زدم ...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان شب های آفتابی من

  • سمیه

    0

    رمان قشنگی بود ارزش وقت گذاشتن داشت

    ۲ هفته پیش
  • Elok

    1

    بینهایت زیبا بود چقدر شخصیت رائین آقا و متین بود ، اینجور مردی تایپ منهه و چقدر خوشحالم بالاخره آفتاب دست از غرور کاذبش برداشت هر چند که بهای سنگینی بابتش داد

    ۲ ماه پیش
  • به تو چه اخه

    1

    واقعا رمان قشنگی بود وای به نظر من غرور ادم ها رو خیلی بد توصیف کرد غرور از نظر من یعنی اینکه جلوی هرکسی گریه نکنی و مزاری کسی بهت حتی نگاه چپ کنه که البته بعضی جاها درست غرور رو توصیف کرده بود در کل خیلی قشنگ بود و پیشنهاد میکنم بخونید

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خیلی قشنگی بود ♥️😍بسی لذت بردیم 👌

    ۳ ماه پیش
  • Didididi

    2

    با اینکه ۱۵ سااال پیش نوشته شده واقعا حال کردم از اینکه مثل ۹۹ درصد رمان های دیگه پر افکار پوسیده و چرت نیست ، واقعا نویسنده روشن فکر و بروز بوده اونم در اون زمان! از این مورد بیشتر از همه خوشم اومد

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان قشنگی بود یکم غرور آفتاب بی جا بود ک رفته رفته اونم خوب شد در کل خوشم اومد

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    0

    عالی بود خیلی دوسش داشتم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان خوبی بود خیلی قوی نبود اما خیلی هم آبکی نبود ارزش یکبار خوندن رو داشت ممنونم از عوامل

    ۴ ماه پیش
  • 😍😍😍

    1

    چون رائین هم اسم پسر من بود عالی بود🥰

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود واقعا دستخوش✨️🌚❤️

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    1

    خیلی خیلی قشنگ بودی رائین از همه نظر مرد 🙂

    ۴ ماه پیش
  • اکرم

    0

    رمان خوبی بود لذت بردم ممنون ازنویسنده عزیز وخسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • Masi

    1

    با درود و خسته نباشید به نویسنده عزیز این رمان هم برای من خواندنش لذت داشت و هم غرور آفتاب و اتفاق هایی که به این دلیل براش افتاد به من درس های قشنگی داد پیشنهاد میشه حتما بخونیدش

    ۴ ماه پیش
  • ندا

    0

    خوب بود ولی میتونست خوب تر شه، خیلی جاها بغض میکردم، به هر حال ممنون از خانم نویسنده عزیز❣️

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    0

    ممنون از خانم صولتی عزیز برای زحمتشون رمان قشنگی بود همه چیز کامل و به جا اصلا هم الکی نبود

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!