دوست داشتی؟
رمان بغض بی پناه اثر خاطره کامروا

رمان بغض بی پناه

  • زبان فارسی
  • 85.3K 👁
  • 291 ❤️
  • 107 💬

خلاصه رمان بغض بی پناه

عسل دختری لجباز و یکدنده ست که بدون رضایت خانواده برای کار وارد درمانگاه زندان و پرستار شخصی کهنه مرد مرموز و مبهم زندان میشه … شخصیت پیچیده و گنگ رامتین حجت عسل رو به سمت خودش می کشونه و بذر عشق رو تو قلبش میکاره …. سرگرد تیرداد دلباخته عسل و دشمن دیرینه رامتین حجت برای از بین بردن حجت وارد ماجرا میشه و …. این یک عاشقانه هیجان انگیزه که پایانش غیرمنتظره و روند جذاب و شیرینی داره…پس لطفا مارو همراهی کنید..

قسمتی از متن رمان بغض بی پناه

دلهره چنگ انداخته به دلم باعث این شده بود تا با نگرانی به جون ناخن هام بیفتم .
نگاه عصبیم میخ رد زخم روی پیشونیش بود که تو یکی از ماموریت هایش به یادگار گرفته بود .
سکوتم رو که حس کرد نگاه خسته اش رو به سمتم نشونه گرفت:
-بهتره مثل یک خانم حرف گوش کن برگردی خونه و هیچ وقت اینجا پیدات نشه.
لب هام آویزون شد ولی نباید مقابلش کوتاه بیام.
بغضی از سر کینه و نفرت تو گلوم ریشه زد .
دست از خوردن ناخن هام کشیدم
نگاه خشمگینم رو با تحکم دوختم به چهره جدیش و غریدم :
-میشه بپرسم چرا با بودن من مخالفی ؟؟
تیرداد صاف ایستاد و برگه درون دستش رو پرت کرد روی میز و دست به کمر زل زد به چهره برافروخته ام :
-چون این محیط مناسبی برای وجود خانم ها نیست .
حرفش رو نیمه تموم گذاشتم و ادامه دادم:
- پس خانم صالحی و اون چند خانم دیگه اینجا چه غلطی می کنند؟؟
کلافه دستی به موهای مرتبش کشید و گفت:
-اونا حدود بیست سالی هست اینجا مشغولند و
دوباره پریدم بین صحبتش و مثل دختر بچه های لجباز غریدم :
- به من ربطی نداره به هرحال اونا هم خانم هستن در ضمن من تو قسمت درمانگاه کار می کنم نه داخل محوطه زندان چرا الکی سنگ جلو پام پرت می کنی؟
تیرداد که خشونتم رو دید دست هایش رو برای آروم کردنم بالا برد و زیر لب با لحنی عصبی گفت:
-هیس خیلی خب ، خیلی خب آروم باش .
از شدت حرص به نفس نفس افتادم ، خیلی دلم می خواست فضول و بی ربط بودنش رو به این مساله به روش بیارم ولی مراعات بابا رو داشتم چون هیچ راضی نبود به زیر دست هاش بی احترامی کنم مخصوصا جناب تیرداد .
تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که تموم نفرتم رو بریزم تو چشم هام و دو دستی تقدمیش کنم .
تیرداد مردی بود مستبد و جدی و البته بسیار خشن و زورگو
بارها عصبانیت و گرفتن اعترافات وحشتانکش رو از زبون زندانیان دیده بودم و میدونستم اصلا اهل شوخی و خنده نیست .
هنوز همون نگاه اخم آلود و کینه توزم رو به سمتش نشونه گرفته بودم .
تیرداد بی تفاوت در حال جمع کردن پرونده ها بود .
کتش رو پوشید و بدون توجه به حضور من به سمت در رفت .
دل رو زدم به دریا و بدون معطلی با لحنی تمسخر آمیز گفتم ؛
-اصلا خوشم نمیاد کسی تو کارهام فضولی کنه شوخی هم ندهرم با کسی جناب آقای امینی.
تیرداد متوقف شد و پشت بهم ایستاد
لبخندی از جنس حرص کنج لبم جون گرفت .
هم اینکه به سمتم برگشت بالافاصله خودم رو مشغول مطالعه پرونده روی میز نشون دادم .
سنگینی نگاهش رو حس کردم ، سرم رو بی تفاوت بلند کردم و خونسردانه زل زدم به نگاه عصبیش .
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-حقیقت بود بهتره کاری به کار من نداشته باشی چون رفتنی نیستم .
نگاهش رو ازم گرفت و بدون حرف از اتاق خارج شد .
سنگینی جو اتاق با رفتنش از روی شونه ام سبک شد پوفی کشیدم و خودم رو پرت کردم روی صندلی . خودکارم رو برداشتم و بین دندان هام فشردم .
غرق در افکار بهم ریخته ام شدم ، خیلی از پرونده ها بود که هنوز مطالعشون نکرده بودم .
صدای زنگ تلفن کنار دستم من رو از جا پروند .
پوفی کشیدم
-بله بفرمایید ؟
صدای خسته اما پر از مهر بابا تو گوشم پیچید:
_بیا دفترم کارت دارم .
_چشم بابا الان میام .
بدون معطلی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم .
دستی به سر و وضعم کشیدم و از اتاقم خارج شدم
با خوشحالی و شوق عجیبی که ته دلم چمبره زده بود به دنبال هیبت و هیکل تنومند بابا به سمت درمانگاه زندان راه افتادم .
با غرور و اقتداری که تو وجودم نهفته بود سعی در نشون دادن اعتماد بنفس و جراتم در این راهی که انتخاب کرده بودم داشتم .
با خوشرویی به چهره مهربون خانم صالحی که با دیدنم لبخندش عمیق تر شد خیره شدم .
خانم صالحی زنی مهربون و خوش برخوردی که در همون نگاه اول پی به وفاداریش طی این بیست سال خدمتش به پدرم داشت بردم .
خانم صالحی دکتر بخش درمانگاه داخلی زندان بود و خوشبختانه قرار بود زیر دستش مشغول به کار بشم .
بابا با سیاست و جدیتی که همیشه تو چهره اش موج میزد رو به خانم صالحی گفت:
-خانم صالحی تو این چند وقت دخترم عسل کنار شما کار رو یاد می گیره بعد از آموزش ها می تونه به کار خودش ادامه بده .
خانم صالحی مثل همیشه متین و موقر جواب داد:
- خیالتون راحت آقای رفیعی من حواسم به عسل خانم هست .
بابا بدون حرف ما رو تنها گذاشت و به سمت دفتر خودش راه افتاد .
با اشاره خانم صالحی وارد راهرویی که به بخش داخلی درمانگاه متصل بود شدیم .
درمانگاه خلوت بود ، ولی من با ذوق نگاه سرکشم رو که به هر جا سرک می کشید گرفتم و به دنبال خانم صالحی وارد اتاقی شدیم .
چشم چرخوندم و کل فضای اتاق رو از نظر گذروندم .
یک میز کنار پنجره و چوب لباسی کنج اتاق و کمد های فلزی دور تا دور اتاق توجهم رو جلب کرد .


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بغض بی پناه

  • زهرا

    0

    عالی بود ❤

    ۳ هفته پیش
  • نگین

    0

    من این رمان رو بیش از چهار بار خواندم واقعا عاشقش شدم یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم

    ۳ ماه پیش
  • حلیمه بانو

    1

    خیلییییی طولانیییییییی و خستههههه کننده بود.نصفشورد کردم .

    ۲ سال پیش
  • خاطره کامروا

    10

    ممنونم از نظرتون و از اینکه داستانم رو خوندین .در کل این رمانو من حدود سه الی چهار سال پیش با یک دختر مریض نوشتم و اصلا این درکی از نویسندگی نداشتم و کلا این داستان رو دلی نوشتم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    من دوتا رمان از شما خوندم رمان بیشتری بهم معرفی میکنید تو گوگل میزنم نمیاد چیزی واقعا دوس داشتم رمان شمارو

    ۴ ماه پیش
  • شبنم

    1

    چندسال پیش این رمان رو خوندم بعد اون بارها دنباش گشتم ولی اسمشو یادم رفته بود بیشتر از یکسال دنبالش بودم تا پیدا کردم و برای بار دوم خوندمش فوق العاده بود واقعا احسنت به این قلم زیبا❤️👏

    ۵ ماه پیش
  • نازنین

    0

    من این رمان و قبلا خونده بودم و الان هم اینجا پیداش کردم ، رمان خوبیه ولی من دلم میخواست که عسل عاشق تعداد بشه و با اون ازدواج کنه ولی بعد که واقعاً عاشق رامتین یا همون حجت شد و به تیرداد نه گفت واقعا خیلی ناراحت شدم و رمان و تا انتها نخوندم ولی در کل خوبه موضوعش جالبه

    ۵ ماه پیش
  • اتی

    1

    خیلی زار زدم سرش ولی تا آخر خوندم که مطمئن بشم به هم می رسن

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    اخرش خوب تموم میشه یا غمگینه به حجت میرسه یا نه؟

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    2

    از وسطاش پشیمون شدم ولش کردم

    ۸ ماه پیش
  • الهام

    2

    درست نیست که روابط باز و آنقدر راحت بنویسیم طرف هیچ سنمی باهم ندارن ولی باهم کارهایی و میکنن که صحیح نیست رمان و دوست داشتم و داشتم میخوندم تا اینکه دیدم خوندن رمانی که انقدر روابط باز و نشون میده درست نیست

    ۸ ماه پیش
  • Maria

    1

    خوب بود ولی خیلی کلمات تکراری داشت

    ۸ ماه پیش
  • سحر

    6

    مریم چادری، بدون محرمیت، مرتضی رو بغل میگیره. لباشو میبوسه. لطفا حرمت چادر نگه دار،نویسنده

    ۱۱ ماه پیش
  • سمی

    2

    اولش خیلی قشنگ و هیجانی شروع شد اما از وسطاش به بعد فوق العاده خسته کننده و بی مزه شد.دوراز واقعیت و منطق.الکی کشش داده بود. در کل ارزش وقت گذاشتن نداشت.

    ۱۲ ماه پیش
  • Hadiseh

    4

    واقعا نویسنده الکی کشش داده بود و آدم و خسته میکرد همش تکرار بود وقتی قراره داستان طولانی باشه باید جوری باشه که آدم خودش با اشتیاق بخونه مثل رمان اسطوره واقعا نمیدونم چجوری بعضی ها میگن تاثیر گذار بود دقیقا چیش تاثیر گذار بود؟دختره رسما فقط بخاطر اینکه عاشق بود گو*ه کشید به زندگی خودش و دیگران

    ۱ سال پیش
  • بی نام

    5

    وقتی انقدر برات مسخره و غیر قابل تحمل بوده چرا خوندی اصلا؟ نقد شما واقعا توهینانه و دور از ادبه ... خوندن پیامهایی تهوع آوری مثل این پیام فقط ادمو خسته و دلزده می کنه 👎

    ۱ سال پیش
  • آیه

    2

    بنظر من خیلی رمان قوی ای نیست، اتفاقاتی که میوفته خیلی گنگ هست بدون اینکه دلیلش بیان بشه...خیلی محدودیت ها رو در غالب عشق عادی سازی کرده...و خیلی بیهوده کش دادن داستان رو ناز کردن های بی دلیل... نمیدونم شایدم من خیلی سخت گرفتم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    7

    چند سال پیش این رمان رو چند بار خوندمش باز هم خوندم واقعاً عالیه ممنون نویسنده جون 💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!