دوست داشتی؟
رمان به عشق اعتقاد ندارم اثر مریم دهقانی

رمان به عشق اعتقاد ندارم

  • زبان فارسی
  • 74.7K 👁
  • 93 ❤️
  • 99 💬

خلاصه رمان عاشقانه به عشق اعتقاد ندارم

دختری از جنس شیشه به اسم یلدا و مشکلاتش که اونو سخت هم نه داره کم کم سنگش میکنه دختری که میخواد دیگه بیخیال باشه اما نمیشه رمان ما در مورد ماموریت دوتا مامور پلیس نیست بلکه اینجا عشق به یه خلافکاره خلافکاری که برای اهداف خودش به دختر قصه ی ما نزدیک میشه و پدری که همه ی سعیشو میکنه تا تکیه گاه دخترش باشه ولی اخرش ....

قسمتی از متن رمان به عشق اعتقاد ندارم

صبح با جيغ و داد يه نفر بيدار شدم چشمام رو باز کردم، با ضرب بلند شدم وااااااا ليلا و سوگل اينجا؟
-شما اين جا چي کار مي کنين
ليلا دست به کمر گفت:جاي سلامته پاشو ساعت دهِ
-جواب سئوال منو بده چطور اومدين داخل؟
سوگل:درمورد سئوال اول براي اين که تا شب بيخ ريشتيم بايد ببريمت کنسرت ودوم اينکه بابات داشت مي رفت ما اومديم
به عادت هميشگيم چشمام رو با دوتا دستام ماساژ دادم و تخس گفتم:
-من نميام
ليلا:بيخود کردي
-خودت بيخود کردي من نميااااااااااااام...
بعد از رو تخت پريدم پايين ديدم اين دوتا زل زدن به من
-ها چه؟چرا اين جوري نگاه ميکنين
ليلا سوتي زد و گفت:ايول هيکل
سوگل:جووون خوش به حال شوهرت
-اي هيزا گمشين بيرون دست هرچي پسره از پشت بستين بعد با بالشت اونقدر زدمشون که رفتن بيرون نگاهي به خودم کردم براي خواب يه نيم تنه پوشيده بودم با شرتک البته گفته باشم من جلو بابام اصلا اين طور لباس نمي پوشم. آخه راحت نيستم لباسم با يه بلوز وشلوار سفيد مشکي عوض کردم موهام شونه زدم و آبي به دست وصورتم زدم رفتم از پله ها پايين اين دوتا خل و چل رو مبلا ولو شده بودن داشتن از خودشون پذيرايي ميکردن کلا چيزي به اسم تعارف نميشناسن اينا.رفتم توي آشپزخونه صبحونه که ولللش ساعت ده و نيمه پس غذادرست کنم که واسه ناهار هم بابا مياد هم اين خل و چل ها خونه ان خوب قرمه سبزي چطوره؟ واييييي هيچي بيشتر از قرمه سبزي بهتر نيست وسايلش رو آوردم بيرون مشغول درست کردن شدم ليلاباصداي کلفت شده اومدداخل و گفت:ضعيفه غذا چي داريم
-کوفت
سوگل:اين طوري نبايد بگي بايد بگي صدلش رو کلفت کرد خانومي عشقم غذا چي داريم؟
شير آب رو بستم و گفتم:
-زهر مار
سوگل:عزيزم ظرفا با من بگو غذا چيه
ليلا:نه مثل اين که بايد کمر بند دربيارم
-برو بابا
ليلابا حالت گريه گفت :اذيت نکن غذا چي داريم
-قرمه بابام اومد غذا ميکشم همون موقع صداي در خونه اومد و چند ثانيه بعدش بابا توي درگاه آشپزخونه ظاهر شد -سلام بابا ليلا و سوگل هم سلام دادن
بابا:سلام دخترم سلام ليلا جان خوبي؟ سوگل جان تو چطوري؟
ليلا و سوگل :عالييييي ايم.
-بابا تا شما بياين ما ميز رو چيديم
بابا:باشه پس من الان ميام
بابا رفت لباس عوض کنه ما هم ميز رو چيديم همين که آخرين بشقاب رو گذاشتم بابا اومد سر ميز نشست غذا ريختم
بابا نگاهي به غذا کرد و گفت:به به چه غذايي
سوگي:غذا رو ول کن عمو دخترت رو نگاه
بابا ابروش رو انداخت بالا و گفت:چرا مگه چي شده؟
ليلا: نگاش کن نمياد کنسرت
سوگل:هيچ خواننده اي رو نمشناسه
بابا:واقعا؟
-خو چيکار کنم من فقط آهنگ بي کلام گوش مي دم
بابا ليوان نوشابه رو برداشت و گفت:حالا کنسرت کي هست ؟؟؟؟؟
سوگل:آرتام تهراني
يکدفعه نوشابه تو گلو بابا پريد،همين‌طور که مي‌ زدم پشتش نگران گفتم: -خوبين بابا
بابادستش رو آورد بالا به علامت بسه دست نگه داشتم
بابا با تعجب رو به من گفت:تو خواننده به اين معروفي هم نميشناسي
-نچ
ليلا:ولي ما مي بريمت
بابا:منم کمکتون مي کنم
با اعتراض گفتم:باباااا
بابا،ليلا و سوگل دست وپام رو گرفتن و بردن تو حموم سريع پاشدم و کوبيدم به در
-در رو باز کنين
ليلا:تا ساعت 7آماده باش
-ااااي بابا چرا اينکار ميکنين در رو باز کنين
سوگل:ساعتتتتتتت 7
بابا چرا اينکار ميکنه ديگه اي خدا کمکم کن ديوونه نشم از دست اينا حموم کردم و اومدم بيرون رفتم سمت در اتاقم واااا چرا قفله دستگيره رو چند بار بالا پايين کردم
-در اتاق رو چرا قفل کردين؟
ليلا:آماده شوووو
ايششششش آخه چرا ...
رفتم موهام رو سشوار کردم يه مانتو سفيد پوشيدم که کلوش بود کمر بند زنجيري طلايي داشت پايينش مانتو پارچه طلايي براق داشت سر آستيناش هم همين طور.شلوار طلايي پوشيدم و کفش سفيد عروسکي که روش نگين داشت . و شال سفيد طلايي آرايش هم بيخي. رفتم طرف در و محکم کوبيدم بهش
-بياين در رو باز کنين آماده ام.سوگل در رو باز کرد از بالا تا پايين اسکنم کرد
سوگل:چه جيگر شدي
ليلا هم اومد و گفت:ايول ببين چه ناز شده
-من نمي دونم بزور مي خواين منو کجا ببرين
سوگل:بدون تو حال نمي ده


بیشتر بخوانید
نظرات رمان به عشق اعتقاد ندارم
  • Mahi

    0

    داستان قشنگی بود ولی نویسنده خیلی بد نوشته بود از طرز بیان نویسنده هیچ خوشم نیومد

    ۲ ماه پیش
  • T.t

    26

    از دنیای دخرونگیم خدافظی کردم و پا به دنیای جدیدی گزاشتم: پایان تمامی رمان ها

    ۳ سال پیش
  • وانی

    0

    دقیقا😂😂😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • لیانا

    1

    علاوه بر آبکی و چرت و پرتی بودن باید خدمت نویسنده نع چندان محترم عرض کنم که ما لطف میکنیم می آییم رمانتون رو می خونیم پس احترام خواننده یکی از واجباته یعنی چی که میگی رفتم دستشویی برای کار های مربوطه که به شما هیچ مربوط نیست آخه شاسکول زمانی که به ما مربوط نیست اصلا چرا نوشتیش!!!

    ۴ ماه پیش
  • سایه

    2

    من دنبال رمانی هستم که واقعی طور باشه این رمان واقعا غیرواقعی بود من قبول نمیکنم پسری با این وضع سردی و دوری از دخترا یهو عاشق این بشه میدونید شدنی ها پسره سرد عاشق بشه ولیخب طی یه اتفاق که این رو عقلانی کنه

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    2

    دلم برای رها و آرتام. و کل کل هاشون تنگ میشه

    ۶ ماه پیش
  • آرتمیس راد

    1

    خیلی عالی بود دم نویسنده گرم

    ۱۱ ماه پیش
  • سلین

    3

    والا من ندیدم توی رمان خلافکاری باشه و با ی قصد به رها نزدیک بشه

    ۱ سال پیش
  • SHIRIN

    1

    عالی بود عزیزم🩶😍

    ۲ سال پیش
  • آرام

    2

    از نظر من یکم غیر واقعی بود

    ۲ سال پیش
  • الهه.

    1

    خوب بود .

    ۳ سال پیش
  • نگار

    1

    چی بگم تکراری بود با اینکه من نزدیک ۱۷ سالمه ولی بعضی جاها واقعا خجالت می کشیدم بعد ای کاش اسم های شخصیت های داستان بهتر بود رها همچین معنی کاملی نداره

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    سلام دوستان اسمم رها مث شخصیت داستان و اصالتن شمالیم رمان عالی بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید

    ۳ سال پیش
  • رها

    0

    سلام دوستان اسم من رها هستش مثل شخصیت داستان البته اصالتن برای شمالم رمان عالی بود پیشنهاد میکنم بخونید

    ۳ سال پیش
  • سوگند

    3

    رمان میتونست خیلی بهتر باشه خلاصش اصلا ربطی به رمان نداشت و خیلی جاها رمان مسخره نویسنده بود که هرجا سه نفرشون میرفتن اون سه تا پیداشون میشد خیلی مسخره ست، موضوعش خوب بود اما خیلی مشکل داشت و ابکی بود

    ۳ سال پیش
  • مهدیه

    8

    خلاصه رمان اصلا ربطی به خود رمان نداشت رمان موضوع تکراری و قلم ضعیف بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!