دوست داشتی؟
رمان اندر دل ما تویی نگارا اثر نازنویس

رمان اندر دل ما تویی نگارا

  • زبان فارسی
  • 41.5K 👁
  • 182 ❤️
  • 68 💬

خلاصه رمان اندر دل ما تویی نگارا

یه ازدواج اجباری یه تغییر ناگهانی زندگی که زیر و رو می‌شود قلب هایی که فشرده میشوند و سرنوشت هایی که رقم میخورد در این داستان سرنوشت پر از فراز ونشیب فردین و یلدای قصه ما بهم گره خورده آیا آخر این قصه عشق است یا تنفر.

قسمتی از متن رمان اندر دل ما تویی نگارا

هنوز هم جای خالی مامان درد داشت
فامیل و آشنا کم کم خداحافظی میکردند و به خانه هایشان میرفتند
فقط خاله هنوز کنار ما مانده بود
که ان هم چند باری شنیده بودم شوهرش حال خوبی ندارد و تحت درمان است و محتاج به بودن همسرش.
دلم
راضی نبود همسرش را بخاطر ما رها کند او بیمار و تنها بود
چند باری به او گفتم خاله جان برگرد و او گفت هنوز زود است
چقدر ممنونم برای بودنش
اواسط تیرماه بود و هوا بسیار گرم
مشغول جمع کردن و بوییدن لباس های مامان بودم
دلم خیلی تنگ بود برای غر غرهای مادرانه اش
وقتی میگفت
شلخته هرگز تو رو شوهر نمیدم هر جا بری سر سه روز برمیگردوننت زود باش این انبار کاه رو سروسامون بده
یاد و خاطرش حتی صدای ارام و ملیحش همیشه در قلبم می ماند
در افکار خود بودم که صدای کوبیدن در همه را از جا پراند
بابا که مثل مرده ای متحرک شده بود و فقط بخاطر نجات برادرم از خانه بیرون میرفت
و گاهی تا دو سه روز لقمه ای به دهان نمیبرد با هراس از جا بلند شد و به سمت در دوید
به دنبال بابا دویدم و همان طور بی روسری نزدیک در رفتم
هر چه نزدیک تر میشدیم صدای فریاد ادم های پشت در بلند تر میشد
_قاتلا در رو باز کنید به عزا میشونیمتون
ببینید چیکارتون میکنیم آرمین را کشتید بی شرفا زندتون نمیذاریم
تا بابا در را باز کرد دستی بر تخت سینه اش کوبیده شد و بابا پرت بر زمین شد
به سمت بابا دویدم و بازویش را گرفتم
دو مرد هیکلی هم چهره و قد بلند با ریش و سیبیل های بلند و نامرتب به داخل حیاط امدند
خشم و عصبانیت در چهرشان هویدا بود
انگشت اشاره ام را به سمت در گرفتم و داد زدم
_چی میخواید
با بابام چیکار دارید هااااان؟؟؟
گمشیییییید بیرون!!!
یکی از اون ها که معلوم بود از دیگری بزرگتر بود نزدیک من و پدرم امد
قدبلندش روی جسم نحیف من و بابایم سایه انداخت
صحنه ترسناکی از یک انسان گرگ نما داشت
بند دلم پاره شده بود
روی دو زانو نشست و دسته ای از موهای فر کنار گوشم را گرفت کمی به سمت خود کشید و با صدای ترسناک و خرناس واری گفت
_دختر زبونت زیادی کرده؟ ببرم برات؟؟ هاااان؟
موهامو ول کرد و مچ دستی که دراز بود و انگشت اشاره ام را به سمت در گرفته بودم را در دستش گرفت محکم فشار داد
صدای آخَم بابا را به خود اورد
دستش را گرفت و بلند و بیچاره وار گفت
_با دخترم کاری نداشته باش ولش کن
پسرم بدبخت شد زنم مرد فقط دخترم مونده. اون گناهی نداره کاری با بچه هام نداشته باش
تقاصشو از من بگیر
دستم را هنوز رها نکرده بود اما دیگر فشار خیلی زیاد نبود
که باز به حرف امد_پسرت میره بالای دار و خودت و دخترتو بیچاره میکنم
نمیدونی هنوزم نمیدونی چیکار کردید
اگه بخوام خونوادگی از روی زمین برتون دارم کار یه ثانیه اس برام اما زجر کشیدن تو و اون اشغالی ک تو زندون حتی لحظه ای عذابش رو رها نکردم بیشتر ارومم میکنه
فقط اینو بدون بهترین وکیل رو گرفتم اونقدر پول خرج کردم به دو ماه نمیکشه پسرت پیخ پیخ
دستشو نزدیک گردنش جلو عقب کرد و دست مرا به شدت رها کرد
و از جا بلند شد
و با تحکم گفت امین بجنب میریم دیگ اینجا کاری نداریم
ان مردی که امین نام داشت با اعتراض گفت _داداش
در مقابل برادرش با صدای بلند جواب داد_بریییم
بعد از شنیدن صدای کوبش در
صدای زار زدن من و خاله و بابا خانه را پر کرد
دیگر هیچ چیز درست نمیشد
این را به خوبی فهمیدم
بابا بعد از تماس با وکیل متوجه شده بود
ادمای خانواده مقتول برخلاف تلاش ما برای پنهان کردن مرگ مامان از کیارش بهش خبر داده بودند
و و حال کیارش خیلی بد شده و. چون خودش رو مقصر مرگ مامان میدونسته رگش رو زده
و به بیمارستان منتقلش کردند


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اندر دل ما تویی نگارا

  • زینب

    1

    خیلیی دردناک وسخت گذاشت اما خداروشکر آخرش خوش بود وخیلی دنیا بیرمه

    ۲ ماه پیش
  • رها

    1

    من دوسش نداشتم داستان تکراری، اتفاقات تکراری پایان الکی

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    باید یلدا چهارتا گلدون تو سر فردین میشکوند تا دلم خن شه مرتیکه بی غیرت پست

    ۳ ماه پیش
  • هلن

    0

    خوب بود ولی واقعا آخرش خوب تموم نشد نباید به این راحتی می بخشید

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    2

    در ضمن یادم رفت اینو بگم که به خانومها توهین جدی تو این رمان شد من فمنیسم نیستم ولی واقعا تحقیر شدن رو حس کردم اصلا نه تنها تحقیر شدن زن بلکه تحقیر شدن یک انسان چون به هر حال نا حق اون همه سختی کشید و بهش *** شد

    ۳ ماه پیش
  • ملیکا

    0

    یعنی چی که مثه سگ کتکش زد بعد عذر خواهی درست حسابی نکرد؟ کاشکی رمان ادامه داشت و بهار هم فردین و میزد که دل ما خنک شه لا اقل و یکم از کتک کاری ها باید کم میشد یعنی اگه کتک نبود و فقط دعوا بود خیلی خیلی رمان خوبی میشد و میشد قبول کرد که بهار بهش برگشت

    ۳ ماه پیش
  • Kosar

    0

    رمانتون عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • خ.فارسی

    0

    خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    خیلی پر از درد بود واقعا روح دختر رو نابود کرد بعد توقع دوست داشتم داشت نوبره به خد

    ۴ ماه پیش
  • Tanaz

    0

    رمان قشنگی بود ولی کاش ادامه داشت

    ۴ ماه پیش
  • دویار❤️

    1

    خوب بود ،اما چرا اینقدر کتک خورد دوست نداشتم که اینطور بود ای کاش عاشقانه بیشتر داشت

    ۴ ماه پیش
  • م.ه

    2

    خسته نباشی میگم🙏🏽 خیلی غم انگیزه ظلمی که به خانمها میشه غیر از شکنجه ها و ازارهایی که به خاطرخون بس شدن دید بیشتر از همه این باعث ناراحتیم شد که هیچ اختیاری روی بچش نداره و قانون ازش حمایت نمیکنه

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه رحمانی

    1

    رمان کوتاه و خوبی بود ممنون از نویسنده البته چند اشکال داشت که از اون ها چشم گوشی میکنم 😅

    ۴ ماه پیش
  • Koko

    5

    چه کشت و کشتار بود،خیلی بد بود علنن شخص نویسنده تو تخیلات خودش این رمان رو نوشته،نمیدونم کی میخان نویسنده ها دست از نوشتن اینطوری رمانایی بردارن که همیشه زن رو کوچیک میشمورن وهمیشه زن رو میکشن علنن یه نوع توهین به زن هاست دست بردارین از نوشتن اینطور رمانایی واسه جذب کردن یه عده بچه سال

    ۵ ماه پیش
  • Hana🎀

    1

    وایی ولی این مرتیکههه اخر نفمیدم میگفت من این بچه رو نمیخوام بعدش دعوا راه انداخت ک یا با بچه اینجا میمونی یا خودت تنها میری بعدش تازه عین ادم نیومد بگه عاشقتم فقط دنبال بچه بود تازه اون مرده ک به با عث این اتفاقا بود بع سزای اعمالش نرسید ولی هوب بود میتونست طولانی تر باشه✨👍🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!