دوست داشتی؟
رمان آواز چکاوک اثر غریبه

رمان آواز چکاوک

  • به قلم غریبه
  • ⏱️۱۷ ساعت و ۲۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 86.6K 👁
  • 229 ❤️
  • 158 💬

خلاصه رمان :

داستان درمورد دختریه که یه چیزایی رو در مورد زندگیش می فهمه…از گذشتش فاصله می گیره و با اتفاقای جدیدی روبرو میشه… در این میان آبتین کهمجبور با نقشه به چکاوک نزدیک میشه اما….پایان خوش

قسمتی از متن رمان آواز چکاوک

_انگار از این پسره بی خاصیت بخاری بلند نمیشه...معلومه خوب ساختیش....چیه پول شبایی رو که باهات بوده رو می خوای....؟
تحمل اینهمه توهین برام خیلی سخت بود ...قبل از اینکه بهم برسه ...همراه خنده ی تلخی که کردم ، گفتم: احسنت...باریکلا...خیلی خوب خودتو می شناسی ...لقبای قشنگی که برا خودته روخوب می چسبونی به بقیه...؟
بغض تو گلوم هر لحظه داشت بزرگتر می شد ...یک نفس عمیق کشیدم و با قدمای لرزون رفتم طرفش... جلوش ایستادم و زل زدم توی چشماش که مثل مال خودم سبز بود...
حشمت خان-دخترایی مثل تو کثیف تر از اونین که بخوام بهشون دست بزنم پس بهتره با زبون خوش بری بیرون تا به پلیس زنگ نزدم ...من به کسی باج نمیدم...
_پلیس نه جناب حشمت ...بهتر نیست زنگ بزنی شیر خوار گاه..؟
با تعجب بهم نگاه کرد...بازم بغضمو قورت دادم و اینبار رفتم طرف مامانی آراد ...با اینکه می دونستم اسمش چیه ولی...
_اسم شما چیه؟
_من...من...شما کی هستید؟
_د نشد ...انگاری احترام به شوما ها نیومده...د بنال زنیکه...اسمت چیه...؟
اینبار آراد به سمتم قدم برداشت :
_چکاوک تمومش کن ...تو حق نداری به مامان تو هین کنی...
_چی باعث شده که فکر کنی تو می تونی برام تعیین تکلیف کنی؟
حشمت خان-آره اون ازش بخاری بلند نمی شه ...ولی من هنوز نمردم که کسی به زنم توهین کنه...و دستم رو گرفت تا مثلا بندازم بیرون...دستم رو گذاشتم روی دستش و با خشونت پسش زدم....چند قدم عقب رفتم با صدایی که می لرزید :
_اگه کسی به دخترت هم همینجوری توهین کنه تو غیرتی می شی؟
_من دختر ندارم...
اینبار نتونستم خودم رو کنترل کنم ...بغضم با صدای بدی شکست ولی خیلی سریع جای خودش رو به خنده داد ....با صدای بلند می خندیدم و اشکام رو که با سرعت روی صورتم روون بودن رو با آستین مانتوم پاک می کردم ...اون منو انکار می کنه...آره ...نباید می اومدم...اونا اگه من رو دوست داشتن هیچوقت منو نمی نداختن دور...باید زود تر از اینجا برم....باید برم پیش مامان خودم ...به چشمای مامان خودم نگاه کنم...روی شونه ی مامان خودم گریه کنم...نه...اگه من برم دیگه شونه ای نمی مونه که روش گریه کنم...باید بمونم فقط بخاطر مادرم...
خندم رو جمع کردم و در حالی که باقی مونده ی اشکام رو پاک می کردم با یه پوزخند طرف حشمت خان که گیج وسط سالن وایساده بود ...گفتم:
_می دونی ...برام جالبه...تو الان وجود دخترتو انکار کردی...معلومه که نمی تونی روی کسی که برات وجود خارجی نداره غیرت داشته باشی...
مامان آراد-دخترم تو چی می خوای بگی...؟ما دختری نداریم...و با اشکایی که تو چشماش رو پر کرده بودن به من زل زد...یه نگا به آراد کردم کلافه بود و معلوم بود دلش می خواد گریه کنه....
_آراد خان نظر تو هم همینه ؟تو منکر این هستی که خواهری به اسم پونه داری...؟
مادر آراد دیگه نتونست تحمل کنه و اشکاش روی صورتش روون شد و روی مبل ولو شد...
حشمت خان با یه جهش خودشو به من رسوند....اینبار محکم منو گرفت و کشون کشون برد طرف در ...
_نمی دونم آراد بهت چی گفته...ولی هر چی گفته رو فراموش کن...من دختری ندارم ...تو هم بهتر زود تر بری...اینبار ازت می گذرم ....زهره حالش خوش نیست بهتره زودتر بری...
_اکی...اکی...من میرم....ولم کن میرم ...
با شک بهم نگاه کرد و دستاش رو آروم از دستام جدا کرد...برخلاف حرفی که زدم دویدم وسط سالن...
_آراد به من چیزی نگفته...مامانم بهم گفته...رقیه...یادت میاد رقیه کیه...؟ یا یادت میاد علی کیه...؟علی زمانی...پدر بنده...یذره به مخت فشار بیار یادت میاد...در حالی این حرفا رو می زدم که پشت سر آراد سنگر گرفته بودم و با یه لبخند لج آور حرف می زدم...بلافاصله بعد از گفتن حرفام...
حشمت خان که سعی داشت دوباره منو بگیره سر جاش میخکوب شد و زهره خانم هم با یه جیغ بیهوش شد...
_اوخی...اوف شد...
آراد-خفه شو پونه...بس کن و دوید سمت مامانش ....منم مثل آدمای خبیث به صحنه ی رو بروم نگاه می کردم...
حشمت خان مثل آدمایی که تازه از خواب بیدار شدن...با گیجی به سمت آراد که مامانش رو در آغوش گرفته بود و سعی داشت بهوشش بیاره رفت...
_آراد...تو الان به این دختر چی گفتی....؟پونه...؟چرا بهش گفتی پونه...؟
آراد با فریاد-چون اون پونست...
حشمت خان به من که با خونسردی روی مبل نشسته بودم و پاهام رو انداخته بودم روی هم نگاه کرد...
_دروغه ...نه؟
از جام بلند شدم و رفتم طرفش ...شناسنامه رو گرفتم طرفش...
_نه حشمت خان ...راسته راسته...
و سمت آراد گفتم : من میرم توی حیاطتون ....هر وقت به این نتیجه رسیدید که من همون آشغال دور انداخته شده ام ...بگید بیام تو...و از مقابل نگاه متعجب حشمت خان گذشتم و رفتم بیرون...
رفتم توی باغشون ...دلم می خواست برم سمت در خروجی...بازش کنم و فرار کنم به دنیای خودم...دنیایی که یک هفته پیش ازش جدا شده بودم...
کنار یک درخت روی زمین نشستم و سرم رو روی زا نوهام گذاشتم...
همه چی مثل یه خواب بود ...بهتره بگم یه کاب*و*س...
مامان ....مامانی کجایی؟من اومدم...با دست پر هم اومدم...یه پفک گرفتم با هم بخوریم...
از پله های سیمانی حیاط رفتم بالا و رفتم توی حال ...توی آشپزخونه سرک کشیدم...ا پس کجاست ...؟ لابد رفته خونه اعظم خانم دوباره سفارش خیاطی بگیره...رفتم توی اتاق تا لباسم رو عوض کنم....مامانم در حالی که گوشی تلفن دستش بود روی زمین افتاده بود ...جیغ زدم و دویدم طرفش....مامان چت شده؟...لباش کبود شده بود و چشمای بازش سیاهی نداشت...سفید سفید بود...با جیغو گریه دور خودم می چرخیدم و نمی دونستم چیکار کام....بالاخره به خودم اومدم و سریع زنگ زدم به اورژانس...
توی راهرو ی بیمارستان منتظر بودم ...منتظر یکی که از مامانم خبر بده ...بالاخره یه دکتر از اتاقی که مامانم رو برده بودن توش اومد بیرون...رفتم طرفش...
دکتر – همراه بیمار شمایید ...؟
_بله...
دکتر دستم به دامنت مامانم چش شده...؟
دکتر یه نگاه به پاش کرد ...لابد توقع داشت یه دامن گل گلی پاش باشه ...اه...دکتر با لبخند نگام کرد :
_با بیمار چه نسبتی داری...؟
_دخترشم...
_زنگ بزن پدرت بیاد...خواست رد بشه که سریع گفتم : ندارم
دکتر سعی کرد تاسفشو نشون نده...
_خب زنگ بزن به برادرت ...اقوامی کسی....
_ ندارم آقای دکتر ....منو مامانم یه خونواده ایم...دیگه کسی نیست...
اینبار دکتر نتونست ظاهر سازی کنه و با ناراحتی گفت :
_پس باید به خودت بگم...
_ چیو...؟
_متاسفم دخترجون مادرت هرچی زود تر باید بستری بشه...
_چی ...؟بستری بشه ..؟چرا..؟
_ مادرت یه جور تومر مغزی داره که هر چه سریعتر باید عمل بشه ...


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 229 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آواز چکاوک

  • یاس

    0

    خیلیی زیاد قشنگ و طنز بود من دفعه سومه که میخونمش و هربارم باهاش میخندم و حالم خوب میشه

    ۲ ماه پیش
  • فریده بانو

    0

    رمان زیبایی بود

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ممنون از نویسنده ولی خب می خواستم نظرم رو بگم اول اینکه زیادی داستان رو کش دادین دوم اینکه حرفای تو ذهن چکاوک ب نسبت اصل داستان بیشتر بود سوم اینکه آخرش ناگهانی تمام شد

    ۵ ماه پیش
  • سانی

    0

    ادامه نظر: شاید موضوع رمان جالب و جذاب باشه ولی بخاطر کش دادن های الکی و یا پایان آبکی خیلیا هستن ک رمان و نصفه نیمه رها میکنن ... ببخشید جسارت بنده رو

    ۵ ماه پیش
  • سانی

    0

    با احترام ب نویسنده میدونم ک چقدر وقت گذاشته برای این رمان ولی رمانه حرفه ای نبود اگه رمان خون حرفه ای هستین پیشنهاد نمیکنم به عنوان نویسنده چندین داستانهای کوتاه خواستم نظرم رو بگم که نویسنده های عزیز وقتی میخوایین به یک رمان پایان بدین سرسری جمع نکنین...

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    درکل متن داستان بد نبود فقط دختره زیاد تو فکر خودش حرف میزد که رو مخ بود

    ۵ ماه پیش
  • خانوم لوبیا

    1

    آخر داستان زیادی خلاصه بود ! باید یکم بیشتر روی جزئیات وقت گذاشته میشد ..

    ۶ ماه پیش
  • آریا💜

    0

    فوق العاده بود🤩🤩

    ۶ ماه پیش
  • صحرا

    1

    چرت و پرت بود

    ۶ ماه پیش
  • وفا-h

    0

    یکی از قشنگ ترین رمان هایی که خوندم تاحالا بالا صد تا رمان خوندم و این یکی از بهترین هاش بوده بنظرم پستی و بلندی داستان اندازه بود ولی مثل همه داستان ها بی عیب نبود که اونم خیلی خیلی جزئی بود ولی در کل قشنگ بود و فوق العاده طنز با دیالوگ های جالب چکاوک ممنون از نویسنده ی عزیز

    ۶ ماه پیش
  • امورف

    1

    کاش نویسنده این کار بازم کاری دیگه رو شروع کنه . از،قلمش خوشم امد. من که رمان دیگه پیدا نکردم توی برنامه از ایشون

    ۷ ماه پیش
  • امورف

    1

    جالب بود کشش کافی داشت خوشم امد.دختر گاهی رو مخ بود خیلی چرت و پرت میگفت. نمیدونم پسری با اون سن این دختر رو بچه رو چطور میخواست تحمل کنه.

    ۷ ماه پیش
  • سارا

    1

    برا بار دهم تو این چند سال خوندمش...خیلی قشنگههه

    ۷ ماه پیش
  • Eli

    0

    واقعا خیلی خوب بود میشه رمان های دیگه ای که مثل این رمان هستن رو معرفی کنین ؟

    ۷ ماه پیش
  • Melina

    0

    عالی بود

    ۷ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️