رمان پل های شکسته
- به قلم دل آرا دشت بهشت
- ⏱️۶ ساعت و ۵۷ دقیقه
- 72.8K 👁
- 121 ❤️
- 92 💬
کمتر از هشت سال قبل فرامرز، همسرش مژده رو که حامله بود، رها می کنه و به دنبال آرزوهای خودش میره و مژده که به خاطر ازدواج با فرامرز از جانب خانوادهاش طرد شده بود بدون اون و با کمک دایی شبه زندگیش سر و سامون می ده و بعد از سه سال با سهراب ازدواج می کنه، اما زندگیش با سهراب هم چهار سال بیشتر طول نمی کشه و سهراب می میره، حالا بعد از نزدیک به هشت سال فرامرز به ایران برگشته و طی اتفاقاتی پاش به زندگی مژده باز می شه و تبدیل می شه به سوهان روحی برای اون! و همون ابتدای کار دست می ذاره روی تنها امید زندگی مژده یعنی پسرشون امین…پایان خوش
-شب بیاین خونه ی ما، سبزی پلو درست می کنم.
دایی سرش رو به معنی باشه تکون داد و بعد از گرفتن کوپن های بیمه از اونها خداحافظی کردم و به اتاق آقای ضیایی رفتم.
فصل سوم:
توی مبل فرو رفته بودم و سهراب هر دو دستم رو توی یک دستش گرفته بود و سعی می کرد با لبخندش بهم دلگرمی بده. دایی هم متفکرانه به تلفن چشم دوخته بود و به صحبت های خانوم کبودوند-وکیلش- گوش می داد.
-اگر زوجه مهر رو در ازای حضانت فرزند مشترک به شوهر بخشیده، مرد نمی تونه ادعای حضانت رو داشته باشه، مگر اینکه مهریه رو به زوجه پرداخت کنه.
لب های خشک شده ام رو به سختی از هم باز کردم و گفتم:
-همون موقع مهریه ام رو کامل پرداخت کرد.
برای چند ثانیه ساکت شد و بعد گفت:
-طبق قانون جدید حضانت فرزند چه پسر و چه دختر تا هفت سالگی با مادره و بعدش با تشخیص دادگاه با پدر.
چشم هام پر از اشک شد، امینم هفت سالش بود. یک دستم رو از بین انگشت های سهراب بیرون کشیدم و روی لبم گذاشتم و به ادامه ی حرف های خانم کبودوند گوش دادم.
-شوهر سابقت می تونه ادعا کنه، البته باز هم این دادگاهه که شرایط رو بررسی می کنه و رای رو صادر می کنه.
و با لحن شوخی اضافه کرد:
-البته مژده جون، عاقلانه اش اینه که صبر کنی تا همسر سابقت برگرده، شاید این همه اضطراب تو بی جهت باشه!
دایی تلفن رو از روی اسپیکر برداشت و شروع کرد به صحبت کردن. سهراب زیر لب غر زد:
-اسکل تر از تو ماییم که زنگ می زنیم به وکیل!
با عصبانیت دست دیگه ام رو هم عقب کشیدم و در حالی که بلند می شدم گفتم:
-کسی مجبورت نکرده!
و به سمت آشپزخونه رفتم. بلافاصله پشت سرم اومد و با لحن طلبکار و البته پچ پچ گونه گفت:
-من گفتم تو مجبورم کردی؟! من میگم بذار اول اون مردک بی ناموس خبر مرگش بیاد! بعد بیفت دنبال راه چاره!
با حرص گفتم:
-تو چی می فهمی توی دل من چی می گذره؟! از دیروز صبح تا الان دلم مثل سیر و سرکه می جوشه.
دست هاشو با کلافگی به کمرش زد و زیر لب غر زد:
-کم واسه خودمون مشکل داریم!
به سمت گاز رفتم و با بغض گفتم:
-البته واسه تو که بد نمی شه! از شر امین راحت می شی!
و خودم هم بلافاصله از حرفی که زدم پشیمون شدم. اما دیر شده بود چون سهراب از کوره در رفت و دستش دور بازوم پیچیده شد و محکم منو به سمت خودش کشید و بعد از چسبیدن هر دو بازوم از بین دندوناش گفت:
-صد دفعه گفتم متلک ننداز از این کارت متنفرم.
بازوهام داشتن خرد می شدن. صدای صحبت دایی با وکیلش میومد، انگار مکالمه شون رو به اتمام بود. ترس برم داشت، با صدای لرزون گفتم:
-سهراب … داییم.
با خشم گفت:
-از مریضیم سوءاستفاده نکن. می دونی که قاطی کنم چه بلایی سرت میارم!
و با حرص منو به عقب هُل داد و گفت:
-زبون به دهن بگیر که جلوی داییت ادبت نکنم.
چشم هام پر از اشک شد. نمی خواستم عصبیش کنم. سرمو پایین انداختم، نفسش رو بیرون فرستاد و با لحن غمگینی گفت:
-بی انصاف… همش یه هفته دیگه پیشتونم! بعدش دیگه معلوم نیست کی بتونم ببینمتون….چرا اذیتم می کنی؟
سرمو بالا آوردم و از مشغول بودن دایی استفاده کردم و روی پنجه پاهام ایستادم و چونه ی سهراب رو ب*و*سیدم و با صدای آروم گفتم:
-معذرت می خوام، منظوری نداشتم. فقط …. به هم ریخته ام.
با دلخوری نگاهم می کرد، بعد از چند ثانیه گفت:
-اشکالی نداره عزیزم. ببخش از کوره در رفتم.
به روی همدیگه لبخند غمگینی زدیم و با صدای دایی از هم فاصله گرفتیم:
-عجب خانوم محترمیه!
سهراب با خنده از آشپزخونه خارج شد و گفت:
-مبارک شوهرش.
-مجرده.
از شدت حاضر جوابی دایی، من و سهراب با صدای بلند خندیدیم و دایی گونه هاش قرمز شدن و گفت:
-خجالت بکشین، من سن پدرتونو دارم!
سهراب هم با خنده دست هاشو بالا آورد:
- ما که چیزی نگفتیم!
در حالی که می خندیدم به سحر –خواهر سهراب- پیام دادم:
-سلام عزیزم. امین اذیت می کنه؟ بیایم دنبالش؟
بعد از چند ثانیه جواب داد:
-امین و اذیت؟ فقط سقف خونه هنوز سر جاشه! بیاین هم، پسر من نمی ذاره امینو جایی ببرین.
فصل چهارم:
از روی صندلیم بلند شدم و در حالی که به سمت پنجره ی رو به حیاط می رفتم گفتم:
-می دونی چیه فروزان جون؟ نه این که از معاون بودن خسته شده باشم! اما تدریس و سر کلاس رفتن یه لطف دیگه ای داره.
فروزان که مدیر مدرسه بود و حداقل پانزده سال از من بزرگتر بود با لبخندی دستهاش رو زیر چونه اش گذاشت و گفت:
-می فهمم عزیزم. گمون کنم سال دیگه دوباره برای تدریس بری.
سرم رو به نشونه ی ندونستن تکون دادم و پنجره رو باز کردم و رو به دانش آموزی که هنوز تو حیاط بود داد زدم:
Sayinar
0بخشی که فهمید خانواده ش هیچوقت پشتشو خالی نکردن و فقط خودش قانع بود بره مژده و صد البته اتاق *** همچین چیزی رو ما مدل دیگش رو داریم میدونم حسش چیه واسه همین حس *** داشتم باهاش همه کارکترها جز مادروخواهر فرامرز:) کارت عالی بود دل آراجون ~~امیدوارم باز کارهات رو بخونم موفق باشی♡♡
۱ ماه پیشپری
0عالی بود👌👌👌👌 ، ممنونم از نویسنده بابت رمان زیباش❤️💐💐💐💐
۴ ماه پیشحنا
0خیلی قشنگ بود و باحال
۶ ماه پیشفهیمه
1رمانی که از اولش بدونم چی میشه دوست ندارم
۶ ماه پیشفاطمه
1راستش عالی بود من نوشته های دلارا خانوم دوست دارم و تا حالا چندین رمانشو خوندم ولی اگه من جای مژده بودم فرامرزو نمیبخشیدم فکر کنید اگه مژده اینکارو با فرامرز میکرد فرامرز ویا امثال فرامرز خاننوماشونو میبخشیدن؟؟؟
۷ ماه پیشصدف
0خیلی عالی بود. دستت درد نکنه نویسنده و اینکه قلم قوی هم داشتی🌹🌹
۷ ماه پیشفاطمه
0خیلی قشنگ بود غیر تکراری و پندآموز بود تشکر از نویسنده عزیز
۸ ماه پیشآتنا
0خیلی خوب بود عالی بود جز بهترین رمان ها بود
۹ ماه پیشحمیده
0دوستان عزیز حتماً بخونید. عالی بود. دست مریزاد نویسنده گرامی
۹ ماه پیششیچا
0این رمان نصفش حذف شده و کامل نیست از اولش و آخرش زده شده اسم رمان کاملش استخوان سوز هست
۲ سال پیشنهال
0عالی عالی عالی قلمت پایدار نوسنده جان😘
۲ سال پیشعسل
1خیلی عالی بودم دست نویسنده درد نکنه🌺🌺🌺🌺
۲ سال پیشصدف
1ممنون از نویسنده عزیز خیلی رمان باحال و قشنگی بود عالیه عالی
۲ سال پیشفاطیما
0رمان فوق العاده ای بود داستان زیبایی داشت
۳ سال پیش
رونا
0فقط میتونم بگم واقعا خیلی خوب بود