تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۰ ساعت و ۴۹ دقیقه ۲۲ ثانیه

مقدمه:

گاه عرصه چنان بر آدمی تنگ می‌شود که جهانش ژرف شده چون سیاه‌چاله‌ای او را می‌بلعد. درخت پر بارِ غم که از بذر اتفاقات تلخ حیاتت در وجودت سر بلند کرده، چنان شاخه‌هایش را در تن و روحت فرو می‌کند و از ناچاری زندانت می‌کند که گاهاً خودت میل رسیدن به افق رویدادِ آزادی را در وجودت می‌سازی و برای فرود آمدن بر تکینگیِ زندگی از پل‌هایی ساخته شده به دست امدادگر هر غریبه‌ای رد می‌شوی. در خیالت با غرق شدن در آن سوی پل‌ها، غم به ستوه می‌آید و قوانینش را بر تو نقض می‌کند؛ اما نمی‌دانی با گذر از هر پل، پشت سرت ویرانه‌ای از پل‌های زندگی باقی می‌گذاری. باید منتظر ماند، هر کجای جهان آسمان یک رنگ است، باید منتظر دستی ماند تا برای نجات تو، پل‌های پشت سرت را از نو بسازد.

***

پاهایم سست بود، امروز از لحظه‌ی باز شدن چشمانم تا همین لحظه که در خانه را باز می‌کنم، مشغول رسیدگی به باغ بودم، دست تنها و بی کمک. کفش‌های پاشنه بلند مشکی رنگم را درآورده و کنار جاکفشی رها کردم. درد ناگهانی پاشنه‌ی پایم خمی به ابرویم آورد. دستم را تکیه به دیوار دادم، پایم را بلند کرده و با دستم کمی فشارش دادم.

کیف مشکی رنگم را همان کنار در خانه رها کردم، از راهرو گذشتم و وارد خانه شدم. خسته بودم، جان به تن نداشتم؛ اما خواب به چشمانم نمی‌آمد. شال مشکی رنگم را باز گذاشته و با لنگ زدنی که دست خودم نبود به اپن نزدیک شدم. کلید خانه را روی اپن گذاشتم و تصمیم گرفتم با یک حمام، حس و حال و جان را به بدنم برگردانم؛ اما قبل از حرکت به سمت اتاقم عطری تلخ؛ اما خوش، مشامم را پر کرد.

لبخند محوی روی لبم نشست؛ پس باز هم برگشته بود. با پاک کردن لبخندم، آهسته به عقب برگشتم. تکیه به دیوار داده بود و دست به سینه با نگاهی گرم و هنوز عاشقانه نگاهم می‌کرد. نگاهم به سرعت از چهره‌‌اش که هنوز برایم جذاب بود به لباس‌های خاکی‌اش کشیده شد، اخمی کمرنگ و ظریف بین ابروهایم نشست.

- باز با خودت چیکار کردی؟

خسته بود، این را از پلک زدنی که با کمترین سرعت ممکن زده شد، فهمیدم. صدایش خش دار بود و دلم را به ضعف می‌انداخت. با آن چینِ کنار چشمانش، در اثر لبخندش که عاشق‌تر از پیشم می‌کرد، پاسخ داد:

- اصلاً تعجب نمی‌کنی اگه بگم دعوا کردم.

پوزخندی زدم و سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادم، به سمتش رفتم.

- اصلاً تعجب نکردم.

نزدیک‌تر که شدم، متوجه پارگی شلوارش در قسمت ساق پایش شدم و بعد از آن متوجه زخم پایش و خونی که هنوز در جریان بود. بازویش را گرفته و به سمت بزرگ‌ترین کاناپه بردم، کمک به دراز کشیدنش کردم.

- کی می‌خوای آدم بشی؟

خندید، خسته؛ اما شیفته!

- آدم بشم بهونه واسه دیدنت ندارم.

قلبم برای هزارمین بار لرزید. لبخند محوی که از حرفِ دلبرش روی لبم بود را نمی‌توانستم پنهان کنم. نگاه از او که باعث و بانی ثپش‌های سریع قلبم بود، گرفته و به سمت آشپزخانه رفتم.

- آدم شو لطفاً!

مشغول پیدا کردن باند در جعبه کمک‌های اولیه شدم. خالی از باند بود، به ناچار شالم را درآورده و همراه باقی لوازم به سمتش رفتم. پایینِ کاناپه، کنار پایش نشستم. پاچه‌ی شلوارش را به بالا تا زدم و با دیدن زخمش، گره‌ی بین ابروهایم کور شد. با لرزش دلم بابت زخمش، بغضی کوچک گلویم را گرفت. تمام تلاشم را به کار گرفتم تا اثر بغض کم شود و و با رنجش پرسیدم:

- بردیا چه بلایی سر خودت آوردی؟

جوابی که دریافت نکردم سر بلند کرده و به صورتش چشم دوختم، قطره‌های عرقی که روی پیشانیِ به رنگ گچش بود، دلم را به ترس انداخت.

- بردیا! عزیزدلم چیکار کردی با خودت؟ صدام رو می‌شنوی؟

دست لرزانم بالا آمد و روی پیشانیِ داغ‌تر از آهنِ داغش نشست. دست و پا گم کرده از تبِ نمی‌دانم به چند درجه رسیده‌اش، گیر کردم بین پایین آوردن تبش یا بستن زخم پایش که هنوز خونی که بابت هر قطره‌اش جان می‌دهم، به سمت بیرون جریان داشت. دست و پای گم شده‌ام را جمع کرده و با فراموشیِ درد پای خودم به سمت آشپزخانه دویدم. جعبه‌ی داروها را درآورده و لرزان و ترسان به دنبال قرصی بودم که برای کاهش تب موثر باشد. لرزش دستانم مانع از تمرکز و انجام کارم بود. عصبی از این حالت کمی مکث کردم.

فرقی نداشت به چه حالی دچار شده باشد، تب یا زخم‌های در اثر دعوا، سرما خوردگی و عطسه‌، آنقدر دست و پا و دلم را گم می‌کردم که ترجیح می‌دادم برایش بمیرم تا کاری انجام بدهم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به قرص‌ها دوختم، با یافتن قرصی مناسب به سرعت قرص را همراه لیوان آبی ولرم روی میز گذاشتم. با نیم نگاهی به سمت بردیا، ظرفی برداشته، پر از آب کردم و همراه پارچه‌ای به سمتش رفتم.

پشت دستم را به گونه‌ی بی ریش و ته ریشش چسبانده و با دست دیگر پارچه را خیس از آب کردم و روی پیشانی‌اش گذاشتم. نمی‌دانم چندبار این کار را انجام دادم تا کمی به خودش آمد. از کنار بردیا بلند شده و لیوان آب و قرص را از روی میز آشپزخانه برداشتم و دوباره کنار بردیا نشستم و بی‌اراده بود اگر مرز ملایمت را گذراندم.

- من بمیرم واست؟! چشم باز کن رها دور سرت بگرده!

خش‌دار و بی‌نفس زمزمه‌وار گفت:

- خدا نکنه.

ته دلم از با این حال خدا نکنه گفتنش ضعف رفت.

- کمکت می‌کنم این قرص رو بخور، باشه؟

منتظر جوابی نشدم، دستی از زیر گردنش رد کرده و کمی نیم خیزش کردم. با دست دیگرم قرص را از بین لبانش رد کرده و لیوان را به لبش نزدیک کردم. نگاهم روی گلویش ماند و با حس پایین رفتن قرص و آب کمی آرام گرفتم. همراه قرصی که از گلویش پایین می‌رفت، بغضم را فرو فرستادم و برخلاف میلِ دلم، دستم را از زیر گردنش برداشتم؛ اما قبل از جدا شدنِ کامل از او که جانم بود، نفسی عمیق کنار موهایش کشیدم.

مسکن بود؛ این مرد برای من، مسکن بود. عطرش، لبخندم بود. چشمانش، خورشیدم بود؛ باز می‌کرد، روز می‌شدم؛ می‌بست، شب می‌شدم و سیاهی بود و سیاهی. کمی از او و احساساتم فاصله گرفتم و کنار پای زخمی‌اش نشستم. زخمش را تمیز کرده سپس با شالِ خودم بستم. کارم که تمام شد، به رنگ برگشته به چهره‌اش نگاه کردم. نمی‌دانم چقدر به چهره‌اش خیره بودم، حتی به یاد ندارم چه شد که سرم کنار بازویش رها شد، دستم روی دستش و خوابم برد.

***

دردی که گردنم را درگیر خود کرده بود، آنقدر طاقت فرسا بود که نمی‌توانستم مقاومت کنم و دوباره دل به خواب بدهم. به اجبار چشم باز کردم؛ اما تکان نخوردم. نگاهم روی دستم ماند که دستِ بردیا ملایم نوازشش می‌کرد. با حس نوازش‌های کوچکش، درد گردنم به یکباره فراموشِ این مغز مریضی که بیمارِ بردیا بود، شد و چشمانم را بستم.

- امروز جایی نرو!

نوازش‌های دستش متوقف نشد و این بیشتر آرامم می‌کرد. صدایش نسبت به دیشب کمتر خش داشت.

- من؟ اینجا؟ با تو؟ ببینمت رها خانم.

دوست نداشتم نگاهم کند، پیشانی‌ام را به دستش چسباندم.

- خب مگه چیه؟ اینجا خونه‌ی تو هم هست.

نفسش را آه مانند بیرون داد.

- بود، از وقتی گفتی طلاق یعنی دیگه نیست.

اینبار سر بلند کردم.

- خب برو؛ اما لطفاً دیگه بلایی سر خودت نیار و بهونه‌ی اومدن نداشته باش.

شیفته نگاهم کرد.

- خب دلم برات تنگ میشه!

اول صبح دلم را به غش و ضعف انداخت. نگاه از خیرگیِ نگاهش گرفته و به دستش دوختم. دلم پر می‌زد برای لمس دوباره‌ی دستانش روی گونه و موهایم، دل چرا؟ حتی مو و گونه‌هایم بی قرار دستانش بودند. بردیا می‌فهمید، هر بار که دلم تمنای لمس وجودش را، بودنش را داشت، بردیا می‌فهمید. این بار هم فهمید، فهمید که دستم را گرفت، با فشاری به دستم وادارم کرد دستان قفل شده‌مان را بلند کنم. فهمید که با نگاهش دستور نزدیک کردن دست‌هایمان به صورتم را داد که با انگشت اشاره‌اش شقیقه‌ام را لمس کند. فهمید که آرامش یافتم و لبخندم را دید، لبخندش را دیدم و فهمیدم آرامش یافت.

صدای ساعتی که در اتاقم بود، بلند شد و آلارمِ بیداری بر منی داد که بیدار و محوِ لمس دست بردیا بودم. دستش که از صورتم جدا شد، نفسم را آه مانند بیرون دادم.

- بالاخره چیکار می‌کنی؟ میری؟ یا می‌مونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کرد و بعد به سختی نشست، به منی که کنارش روی زمین نشسته بودم، نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میرم، یه کاری باید انجام بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای کاش فقط "میرم" را می‌شنیدم و برای ادامه‌اش کر می‌شدم. نگاهم را از بردیا گرفتم و بلند شدم، به سمت اتاقم راه افتادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز هم کارهای مشکوک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب این حرفم را نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو میری باغ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابش را ندادم، مگر طی این چهار سال زندگی گفته بود ماجرای این کار مشکوکش چیست که من به او جواب پس بدهم! وارد اتاقم شدم و مشتی از حرصِ کارهای بردیا روی ساعت کوبیدم که بیچاره ساعت جای بردیا نفله شد. وارد سرویس اتاق شدم و بعد از شستن صورتم، نگاهی از آینه به چهره‌ام انداختم. زیر چشمانم کمی تیره و مژه‌هایم تماماً پژمرده شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سرویس خارج شدم و بی‌توجه به بردیا که تکیه به درگاه داده و خیره به من و احوالاتم بود، به سمت کمد رفتم. شال قهوه‌ای رنگم را همراه با مانتو و شلواری مشکی رنگ روی تخت انداختم. موهایم را باز کردم و بعد محکم بالای سرم بستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ چرا نمیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میز نشستم و خیره به آینه کرم ضد آفتابم را به صورت زدم سپس از سکوتش بهره بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی زود واسه طلاق اقدام می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از آینه نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بردیا اگه باز هم توجه نکنی واقعاً از راه‌های دیگه اقدام می‌کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار با خودش کلنجار می‌رفت، دهان باز می‌کرد حرفی بزند و باز سکوت می‌کرد. این حالتش را که دیدم فرمان دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بگو، حرفت رو بزن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله با ضعف خاصی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها من دوست دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهانم را محکم فرو بردم و لحظه‌ای سر به زیر انداختم که ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمیتونم ازت جدا بشم، باور کن کل تحملم همینقدره که هفته‌ای یک بار برم یقه‌ی یکی رو بچسبم تا انقدر من رو بزنه که بتونم بیام ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضعف صدایش شدت یافته، آهسته‌تر همراه با دلگیری افزود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کتک نخورم، مریض نشم، یه مرگیم نباشه که نمیگی امروز نرو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این جمله که به گوشم رسید با تمنا و خواهش نگاهش کردم بلکه "نرو" را این بار از نگاهم بفهمد و نرود، نگاه نکرد که بفهمد و سر به دیوار تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- روزم می‌گذره شب میاد، شب بخوابم یا نخوابم می‌گذره روز میشه، میتونم این‌ها رو تحمل کنم؛ چون حداقل میدونم هنوز اسمم توی شناسنامت هست، حالا با پای خودم بیام طلاقت بدم که نتونم از صد فرسخیت رد بشم؟ من؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم کرد و سوالی‌تر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من طلاقت بدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌صدا نفسم را بیرون دادم و از پشت میز بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره طلاقم بده؛ چون به قول خودت همین هفته‌ای یکباری که کتک خورده میای تا من رو ببینی، بهت که میرسم دوباره همین حرف‌ها رو میزنی و منصرف میشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو را از روی تخت برداشتم و همان‌طور که می‌پوشیدم ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره طلاقم بده؛ چون ما حرفامون رو قبلاً زدیم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی نسبتاً بلند نگذاشت ادامه بدهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه من نمیفهمم چه حرفی؟ قبل ازدواج برات توضیح دادم؛ اما یک سال از ازدواجمون گذشت نفهمیدم از کجا شک توی دلت افتاد، گیر دادی که من مشکوکم، روی همین صدتا بهونه آوردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمتش چرخیدم و من هم صدا بلند کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این که مادر نمیشم بهونه‌‌ست؟ اینکه به هم نمی‌خوریم بهونه‌‌ست؟ این که تو میتونی با یکی که بهت گیر نمیده ازدواج کنی و بچه‌دار بشی بهونه‌‌ست؟ تهش که من میمونم، اینکه برای تو دارم این کار رو می‌کنم بهونه‌‌ست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلخ خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو برای من این کارها رو انجام میدی و فکر کردی من باید ممنونت باشم؟ چرا انجام میدی؟ مگه نمیگی بخاطر منه؟ خب انجام نده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوای چشمانم بارانی شد، دکمه‌های مانتو را بسته و نبسته رها کردم و روی صندلی نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون دوست دارم بردیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این اعتراف آرام گرفتم؛ اما او آرام نگرفت. تلخ بود، تلخ‌تر شد که پوزخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط تویی که عاشقی؟ به بدترین شکل ممکن من و عشقی که بهت دارم رو ندید میگیری و میگی بخاطر خودمه؟ من برم با یکی دیگه ازدواج کنم و بچه‌دار بشم، با وجود عشقی که بهت دارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب که ندادم نزدیکم شد، خم شد و چانه‌ام را گرفت و خیره به چشمانم محکم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفهم، من دارم برات میمیرم رها، بفهم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اجازه‌ی جواب دادن به من را نداد و رهایم کرد و از اتاق خارج شد، بعد از دقایقی صدای محکم در خانه برای لحظه‌ای تنم را لرزاند. لب گزیدم از عصبانی کردن مردی که عاشق عصبانیتش بودم. بغضی که در گلویم نشست را همراه آب دهانم قورت دادم و دکمه‌های باز مانتو را بستم، شال را روی سر انداختم و به چشمان خمار و قهوه‌ای روشنم که از پدرم به ارث رسیده بود، درون آینه خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مگر می‌شد مرد زندگی‌ام گاه و بی‌گاه، وقت و بی‌وقت با یک تماس، بی‌تفاوت به روز یا شب بودن آسمان، مرا تنها در خانه رها کند و دم نزنم؟ بدتر از آن بپرسم و جواب قانع کننده‌ای در مورد تماس گیرنده نگیرم. مهندس بودن چنین شرایطی داشت؟ نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من عاشق بودم! می‌شد بگویم عاشق هستم و نخواهم عشقم را فدای رسیدن او که جانم است به بچه کنم؟ آهی کشیدم و با خود فکر کردم، من که می‌دانم بردیا برای عطر تن تمام بچه‌ها دل و جانش ضعف می‌رود، بهانه کجا بود؟ خودم هم که مادر نشوم، حسرت دیدن یک بچه در کنار بردیا دیوانه‌ام می‌کند. عاشقم، از نوع دیوانه‌وارش! هوای بارانی را برای آسمان زندگی‌ام میخرم؛ اما به شرطی که بعد از باران دلم، در آسمان زندگی بردیا رنگین کمان بنشیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و بی هیچ آرایش و عطری از اتاق خارج شدم. سوئیچ ماشین و کلید خانه را از روی اپن برداشته و به سمت خروجی رفتم. مثل همیشه کفش‌های پاشنه بلند مشکی رنگم را پوشیدم و از خانه خارج و سوار آسانسور شدم. رو به آینه ایستادم و به چهره‌ی خودم، زنی بیست و هفت ساله خیره شدم. طره‌ای از موهای مشکی رنگ و لختم کنار صورتم رها شده بود و حتی حوصله‌ی پشت گوش زدنش را هم نداشتم. پشت دستم را به گونه‌ام کشیده و رنگ چهره‌ام را که در این مدت به لطف کار کشیدن بیش از حد از خودم، زیادی رنگ پریده و گچ مانند بود از نظر گذراندم. مژه‌هایم را که همانند مژه‌های مادرم بلند و زیبا بود؛ اما باز هم به لطف خودم آنچنان پژمرده شده بودند که دیگر شباهتی به مژه‌های مادرم نداشتند، برهم زدم و نگاهم را زیر انداختم. نفسم را بین گونه‌های لاغرم نگاه داشتم، کلافه از حرکت آهسته‌ی آسانسور با ناخن انگشت اشاره قوز نه چندان بزرگ بینی ظریفم را خاراندم. شانه‌ای بالا انداختم، نگاهم را بالا کشیدم و لبخند محوی روی لبان کوچکم نشاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با باز شدن در آسانسور به عقب برگشتم، قدم‌های کوتاهم را در پارکینگ برداشتم و پس از نزدیکی به ماشین، دکمه‌ی بازگشایی قفل سوئیچ را فشردم و با نگاهی به ماشین‌های اطراف پشت فرمان نشستم، لحظاتی مکث کردم و پس از روشن کردن ماشین به سمت خروجی پارکینگ رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته سری برای نگهبان تکان دادم و با چرخاندن فرمان به چپ وارد کوچه شدم. با سرعت کم از کوچه خارج شدم و با نگاهی به خیابان و بعد نگاهی به صفحه‌ی گوشی، با عاطفه تماس گرفتم. قصد نداشتم به باغ بروم، وقت سر زدن به عاطفه بود. بعد از سه بوق با انرژی جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به خانم گل‌فروش! خوبی؟ کجایی؟ یه وقت به ما سر نزنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی کمرنگ روی لبم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلامت کجا رفت مامان آینده؟ فسقلی تو خوب باشه منم خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ظاهر گله‌مند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط فسقلی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک خنده‌ای کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب حسود، تو و فسقلی خوب باشید خوبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راضی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگفتی، یه سر به ما نمیزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چراغ قرمز ایستاده و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اتفاقاً توی راهم. ببین بلند نشی میوه و شیرینی آماده کنی، دفعه‌ی پیش شوهرت نزدیک بود من رو بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده‌اش گوشم را قلقلک داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بابا، بیا خودت از خودت پذیرایی کن، منتظرتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"فعلاً" گفتم و تماس را روی او که صمیمی‌ترین دوست از دوران دبیرستان تا به حالم بود، قطع کردم. هرچند دانشگاه را همراه هم نگذراندیم، ریاضی خواندن من با روانشناسی خواندن او باعث شد دانشگاه کنار هم نباشیم؛ اما اهمیتی هم نداشت، عاطفه جدا نشدنی‌ترین شخص زندگی‌ام بود. می‌توانستم دبیر شوم؛ اما علاقه به گل‌ها مرا به باغ و گل‌فروشی رساند. باغ بزرگی داشتم، به انواع گل‌ها رسیدگی می‌کردم و برای فروش به هر دو گل‌فروشی که داشتم، می‌فرستادم. عشق عجیبی به گل‌ها داشتم. هر گلبرگ از هر نوع گلی روحم را تازه می‌کرد. در لابه‌لای این زندگیِ تاریک، وجود گل‌ها و عطر دلپذیرشان نعمتی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از زمان کوتاهی که مسیر را طی کردم، ماشینم را گوشه‌ای پارک کردم و پیاده شدم. با حس سنگینی نگاهی سر بلند کردم و عاطفه را دیدم، آن هم در حالی‌که به پنجره چسبیده بود و با لبخندی بزرگ به من خیره شده بود. متأسف از این حرکتش، نگاهی به اطراف انداختم و با چشم غره‌ای به عاطفه وارد ساختمان شدم. نگهبان که مرا می‌شناخت کوتاه سلام کرد و من به سر تکان دادنی اکتفا کردم. وارد آسانسور شدم و دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را فشردم و پس از لحظاتی کوتاه از آسانسور خارج شدم که با در باز خانه‌شان رو به رو شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم را بیرون فرستادم و وارد خانه شدم، کمی بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا من گفتم پذیرایی نکن؛ ولی نه در این حد که تا دم در هم نیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه را بستم و وارد سالن شدم، از دو پله‌ای که انتهای راهروی ورودی بود پایین رفتم و به پشت کاناپه تکیه دادم و بلندتر پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش از داخل اتاق بلند به گوشم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان میام تو راحت باش کیوان نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی نگفتم و وارد آشپزخانه شدم. برعکس خانه‌ی ما اپن نبود، گوشه‌ای از سالن قرار داشت. میز بزرگ و مستطیل شکلی وسط آشپزخانه بود و دکور سفید و مشکی از آن آشپزخانه‌ای دلربا برای زنی خانه دار مثل عاطفه ساخته بود. شالم را روی شانه‌هایم انداختم و فنجانی قهوه برای خودم حاضر کردم. به کابینت تکیه دادم و مشغول خوردن شدم که عاطفه با شکمی بزرگ وارد شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب سوالش را ندادم و زیرلب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی فدای اون فسقلی بشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به میز تکیه داد و بی‌حوصله لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه تو فداش بشی، مگه من قربونش برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متفکر خیره به چشمانش شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجب آهی کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیوان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخم کمرنگی بین ابروهایم جا گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کیوان چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهره‌ای که همیشه پیش چشمانم شاد بود، رنگ غم گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه که مراقبم نباشه، هست؛ اما زیاد به بچه علاقه نشون نمیده، انگار ترس برش داشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب پوزخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه میشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداخت و سکوت کرد. به عقب برگشتم، فنجان قهوه‌ام را شستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب پس چرا بچه‌دار شدین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این هم سواله تو می‌پرسی؟ خب بچه دوست دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلوی خنده‌ام را گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب اون که انگار دوست نداره، از این لحاظ پرسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این رو دیگه باید از کیوان بپرسی که چرا بچه‌دار شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده و تعجب بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب اگه اون دوست نداره تو چرا بچه‌دار شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب من دوست داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم را با دستمال خشک کردم و با خنده به سمتش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما دوتا از عجیب ترین زوج‌هایی هستین که دیدم. یکی بچه نمی‌خواد یکی می‌خواد، بچه‌دار میشن، یکی راضی نیست یکی هست؛ وقتی عقلت ناقص باشه و ازدواج کنی یه همچین اتفاقاتی میفته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را پشت کمرم گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو از زندگی عقلانی خودت و بردیا بگو بلکه من یاد بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم وارد سالن شدیم و روی کاناپه نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما از شما دیوونه‌تریم، چی بگم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در سکوت به چشمانم خیره ماند، لبانم را تر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوام درخواست طلاق بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را در حدقه چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای تو هنوز بیخیال نشدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قصد کردم حرفی بزنم و بحث را بیشتر باز کنم که در خانه زده شد. سرم را برای عاطفه تکان دادم که بیخیال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگاره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تک ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم. عاطفه دستش را به کمرش گرفت و بلند شد و سوی در خانه رفت سپس نمکین حرص خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصلاً بلند نشی در رو باز کنی‌ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده انگشتم را به دندان گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای وای! یادم رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه به سمتم برگشت و چهره‌اش را جمع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شکم به این بزرگی رو نمیبینی؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاً یادم رفت. حالا عیب نداره برو در رو باز کن دو قدم راه رفتن نمیکشتت، اون بیچاره زیر پاهاش علف سبز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت چشمی نازک کرد و به سمت در رفت که صدای بلند نگار را از پشت در شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا عاطفه بدو دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کوتاه خندیدم و نگاهم را از عاطفه گرفتم. انگار نگار بدتر از من بارداری عاطفه را فراموش کرده بود که انتظار داشت عاطفه سریع در خانه را به رویش باز کند. ذهنم با حضور ناگهانی نگار به چند ماه پیش رفت، روزی که او را در گل‌فروشی دیدم و بعد آنقدر رفت و آمد کرد تا دوست شدیم. کمتر از یک سال می‌شد، شاید شش یا هفت ماه از دوستی‌مان می‌گذشت. آهی با یاد این که بردیا چندان از این دوستی راضی نبود، کشیدم. شانه‌ای بالا انداختم و با خود فکر کردم دوست شدن نگار با عاطفه بعد از دوستی با من چندان عجیب نبود، اکثر دوست‌های من و عاطفه مشترک می‌شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای پر انرژی نگار از پشت سرم به گوشم رسید و مرا از دنیای افکارم خارج کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام رها خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خم شد از پشت سر، گونه‌ام را بوسید. لبخند محبت آمیزی روی لبم نشاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام ورپریده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارمان نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون که خودتی! چطورین؟ دیر که نکردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه سری تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دقیقاً به موقع اومدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و رو به من ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب داشتی می‌گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که به کل فراموشم شده بود در چه مورد حرف می‌زدیم، متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا چی می‌گفتم؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را ریز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از داستانت با بردیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار مانتو و شال و کیفش را گوشه‌ی کاناپه انداخت و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز می‌خوای طلاق بگیری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عاشقشم؛ اما واقعاً به نظرم کارش مشکوک میاد، وقتی باهاش ازدواج کردم بهم گفته بود تازه از کارش استعفا داده و دوباره کار پیدا میکنه، خوره‌ی اون روز که مدتی بعد از خبر مشغول شدنش رفتم شرکتی که گفت اونجا کار میکنه و فهمیدم اصلاً شرکتی وجود نداره دست از سر خوردن مغزم برنمیداره مخصوصاً که هرچقدر پاپیچش شدم جوابی بهم نداد، از طرفی اینکه هیچوقت نمیتونم پدر بودن رو بهش هدیه بدم خیلی اذیتم می‌کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه آهی کشید و خواست حرفی بزند که نگار سریع گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مورد دوم که اگه خودش نمی‌خواد تو هم کوتاه بیا، مورد اول هم بیخیال دختر! نامزدم نیما هم بعضی کارهاش مشکوکه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه حرفش را قطع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اوهوع نامزدم! انگار فقط خودش نامزد داره، تازه اون رو هم هنوز نشون ندادی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار قیافه گرفته، ابرو و شانه‌هایش را بالا انداخت و عاطفه با پشت چشم نازک کردنی رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی چه تشابهی با بردیا داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم غره‌ای به عاطفه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته کار خارج از شهری که برای خرید و فروش لوازم خانگی انجام میده و همه هم می‌دونیم چندان هم مشکوک نیست که بگیم تشابه دارن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار به ظاهر مشکوک گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین که خارج از شهره مشکوکه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را در حدقه چرخاندم و بحث را پیش از اینکه به بی‌راهه برود به مسیر واقعی بازگرداندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطور میگی درمورد بچه کوتاه بیام؟ وقتی بردیا میتونه با یکی دیگه بچه‌دار بشه مگه دیوونم نذارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه کمرنگ حرص خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا رها داری سخت میگیری، اصلاً نشده بردیا به این موضوع اشاره کنه یعنی انقدری که تو به فکر پدر شدنشی خودش نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت نمی‌گرفتم، دلم می‌سوخت، راضی به این نبودم که بردیا پاسوز من شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اولاً باور کن این سخت گرفتن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار کلافه نفسش را محکم بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا خب مهم اینه که تو رو بیشتر از بچه میخواد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پافشاری کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من میدونم چقدر بچه دوست داره، آخرش خسته میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه با حرص بیشتر به چشمان خودش و نگار اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما هم با این دو جفت چشممون دیدیم چقدر عاشقته طوری که هیچوقت خسته نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست چپش را بلند کرد، اشاره‌ای به سمتم انداخت و با اخم و کلافگی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها تو از اول همین بودی! بچه هم که بودیم بهت می‌گفتم اگه در آینده فلان مشکلی با شوهرت داشته باشی چیکار می‌کنی؟ خیلی سریع می‌گفتی طلاق!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقت آشوب افکارم از این حرفش کوتاه خندیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا بچه بودم چیزهای بیخود می‌گفتم. الان رو نمیبینی؟ چهار سال کنار بردیا زندگی کردم، سعی کردم شک رو از خودم دور کنم؛ اما واقعاً دیگه نمیتونم، دلیل بیخودیه که نمیدونم شوهرم کارش چیه؟ چرا از صبح تا شب غیبش میزنه؟ چرا به ارتباطاتم حساسه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار که مشخص بود هنوز به حرف قبلی من فکر می‌کند، خودش را جلو کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا نهایتاً کار به خستگی رسید میتونین از پرورشگاه یه بچه بیارید، کار خیر هم می‌کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم؛ اما می‌ترسیدم بردیا قبول نکند؛ ولی حتی نمی‌دانستم این ترس چرا در وجودم ایجاد شده بود درحالیکه نظرش را هم نپرسیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بردیا قبول نکرد چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه با حرص بیشتر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا کوفت بگیر دیگه! داریم میگیم انقدر عاشقته که بچه نمی‌خواد حالا این درخواست رو رد کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی بین ابروهایم نشانده، بلند رو به او گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا تو حرص نخور!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار رو به عاطفه متعجب شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاً چرا انقدر حرص می‌خوری؟ فسقلی عصبیت کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه نفسش را بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمیدونم از وقتی باردار شدم روی رها حساس شدم، این حالیش نمیشه من حرص می‌خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و با ناز و خودشیفتگی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخاطر اینه که اون فسقلی خاله رهاش رو خیلی دوست داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه پشت چشمی نازک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره بچم برات بال بال میزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را با لبخند مغروری تکان دادم و ذهنم دوباره به یاد کار مشکوک بردیا افتاد که لبخندم رو به محو شدن رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا روی بچه فکر می‌کنم که البته هنوز مطمئن نیستم؛ اما کارش چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو کردم به سمت عاطفه، با لحن کنجکاوی طوری که کاملاً خود را محق می‌دانستم، ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببینم عاطفه تو خودت رو جای من بذار! گیریم اون روزی که رفتم کارش رو تبریک بگم و دیدم اثری از شرکت نیست رو کنار بذاریم، کیوان هم مهندسه؛ اما به اندازه‌ی بردیا مشغوله؟ تماس‌های مشکوک داره؟ از کارش زیاد باهات حرف نزنه ناراحت نمیشی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه خیره به چشمانم سری تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه خب؛ اما کاش حرف نمی‌زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم درشت کرد، دستش را مقابل دهانش مشت کرد و با بی‌حوصلگی خاصی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هربار که میاد خونه انقدر از محل کارش و اتفاقاتی که اونجا میفته حرف میزنه که دلم می‌خواد دریل توی گوش‌هام فرو کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تأسف نگاهش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعاً چطور بین من و تو رفاقت شکل گرفت با این همه تفاوت فکری؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه به تک خنده‌ی کوتاهی افتاد، شانه‌ای برای نگاهم بالا انداخت و من آهی کشیدم و ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، من نمیتونم با این شک کنار بیام؛ همش احساس می‌کنم وقت‌هایی که بیرون میره کارهای مشکوک می‌کنه، وقتی میگه می‌خوام برم بیرون دلم می‌ریزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه‌ی لبانم را پایین کشیدم، ناچار سری تکان دادم و لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که همش نمیتونم با شک زندگی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاطفه سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و چیزی نگفت. نگار نفس عمیقی کشید و خیلی جدی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برات یه پیشنهاد دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرویی بالا انداختم و به چشمانش خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته وارد خانه شدم و با پایم در چوبی خانه را بستم. دو روزی از وقتی که نگار پیشنهاد عجیبش را داده بود گذشته بود؛ اما بردیا هنوز برنگشته بود. می‌دانستم به احتمال زیاد این هفته دیگر پیدایش نمی‌شود. گرچه بردیا تمام احتمالات مرا به بازی می‌گرفت و ناگهان حضورش خوشحال و درعین حال غمگینم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودم را روی کاناپه رها کردم و خیره به سقف، غرق در افکارم شدم، افکاری که بعد از پیشنهاد نگار بیشتر از قبل شدند و حالا دیگر کنترلشان از دستم خارج بود. تا حدودی توانستم موضوع بچه را برای خودم کمرنگ کنم. عاطفه درست می‌گفت، بردیا به هیچ عنوان با مادر شدن من مخالفتی نداشت، چه بچه‌ای که مرا مادر کند از خون خودم باشد چه نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موضوع دوم که هنوز برایم شفاف نشده بود و قصد داشتم شفافش کنم، بیرون رفتن‌های مشکوک بردیا بود. واقعاً بردیا شک‌برانگیز بود، با بیرون زدن‌های ناگهانی، با حقوق متفاوت از حقوق یک مهندس و خستگی‌های متفاوت‌تر. نگار می‌گفت باید برای یک بار هم که شده تعقیبش کنیم و سر از کارش دربیاوریم، شاید موضوع خاصی نباشد و کارمان به طلاق نکشد. عاطفه به خاطر حساسیت‌هایی که دوران بارداری باعث بروزشان بود، مضطرب پیشنهاد می‌داد که بیخیال شویم؛ اما حالا که این فکر در ذهنم افتاده بود قصد بیرون کردنش را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که برای حس دوباره‌ی عطر تلخ بردیا در این خانه بال بال می‌زدم، این آخرین راه را هم امتحان می‌کنم. حداقل اگر طلاق می‌گرفتم بعدها با خودم نمی‌گفتم تلاش چندانی برای حفظ زندگی‌ام نکردم، هرچند که غیر از سال اول ازدواج، سه سال تمام سوختم و ساختم. دیگر بعید می‌دانستم با قهر و راهکارهای قدیمی بردیا به حرف آید، پس باید خودم دست به کار می‌شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرلب به حالت ناله گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش هیچ چیز خاصی نباشه. آخ که دارم میمیرم یه بار دیگه کنار هم غذا بخوریم، قدم بزنیم، مهمونی بگیریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز تمام فکرم را بردیا به خود مشغول کرده بود. بچه که بودم هر خوابی که می‌دیدم را برای پدرم تعریف می‌کردم و او اصرار داشت که حتماً در طول روز به آن موضوع فکر کرده‌ام. یعنی می‌شود من امشب خواب بردیا را ببینم؟ حداقل در خواب دلتنگی‌ام برای روزهای شیرینمان برطرف می‌شد. خدایا حتی برای خوابش هم باید خواهش و تمنا کنم؟ یعنی سهم من از بردیا اندازه‌ی یک خواب کوتاه هم نبود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم را بستم و سعی کردم شب را با خوابی آرامش بخش و به امید دیدار با بردیا در رویا، بعد از خستگی که امروز کشیدم به صبح برسانم. با همان لباس‌های بیرون و حتی بدون شستن دست و صورتم سعی کردم بخوابم. هنوز دقایقی نگذشته بود که با برخورد چیزی به پنجره‌ی سالن چشمانم باز شد. توهم زده بودم؟ نه! بار دوم که تکرار شد مطمئن شدم که توهم نبود. از جای خود بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرده را کنار زدم و به کوچه نگاه کردم. کسی نبود! کلافه فکر کردم حتماً از بچه‌های کوچه است. قصد انداختن پرده را کردم که با دیدن مردی سیاه‌پوش وسط کوچه دستم خشک شد. پلک محکمی زدم و دوباره به وسط کوچه نگاه کردم؛ اما دیگر نبود! یک انسان مگر در فاصله‌ی یک پلک زدن می‌تواند محو شود؟ چنین انتظاری را از ارواح محترم داشتم. احتمالاً که جناب روح قصد نداشت سر به سرم بگذارد و شبم را زهر کند؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پرده را انداختم و به عقب برگشتم؛ اما در یک حرکت ناگهانی برگشتم و پرده را کنار زدم و سریع اطراف را نگاه کردم. با دیدن چندین سایه به شکل همان مرد سیاه‌پوش دلم لرزید. انگار هر دو طرف خیابان عده‌ای ایستاده بودند و سایه‌هایشان وسط کوچه افتاده بود. روح که سایه ندارد، دارد؟ شک نداشتم انسان هستند. آب دهانم را محکم قورت دادم و پرده را انداختم. دستم را روی قلبم گذاشتم، چقدر تند می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست، توهم زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در دل دعا کردم که سایه‌ها رفته باشند و پس از ین دعا و خواهش دوباره گوشه‌ی پرده را در دست گرفتم و آهسته کنار زدم. با دیدن کوچه‌ی همیشگی نفسم را لرزان بیرون دادم. با خودم فکر کردم شاید چند نفر درحال گذشتن از کوچه بودند و از روی خوش گذرانی به سمت پنجره سنگ پرت کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با این فکر کمی آرام شدم، لرزشم را کنترل کردم و چندین نفس عمیق کشیدم تا کاملاً آرام شوم. به نقطه‌ای روی زمین خیره شدم و ذهنم را از هر فکری خالی کردم. بعد از چند لحظه خمیازه‌ای کوتاه کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم، لیوانی برداشتم و از بطری درون یخچال برای خودم آب ریختم. برای اینکه موقع خواب به این اتفاق و باقی اتفاقات فکر نکنم قرص خواب آوری که دوست شب‌های پر فکرم بود را از بین داروها برداشتم. قرص را بالا انداختم و پشت سرش تمام آب درون لیوان را سر کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طرف سینک رفتم و لیوان را شستم و پس از آن دستمالی برداشتم و دست‌هایم را خشک کردم. در سطل زباله‌ی سفید رنگ آشپزخانه را که باز کردم صدایی مانند خش خش از اتاق به گوشم رسید. نگاهم در کسری از ثانیه به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند و دستمال در دستم خشک شد. آب دهانم را فرو فرستادم و سرم را به سمت ورودی آشپزخانه چرخاندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانم را روی لبان خشک شده‌ام کشیدم. انگار نه انگار همین چند لحظه پیش یک لیوان آب خورده بودم، دهان و گلویم کاملاً خشک شده بود. دستمال را در سطل زباله انداختم و صاف ایستادم. دوباره صدای خش خش بلند شد. امکان نداشت بردیا آمده باشد، مطمئن بودم که حداقل تا چند روز پیدایش نمی‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته به سمت درگاه آشپزخانه رفتم و دستم را به دیوار گرفته، سرم را کج کرده و به راهرو نگاه کردم. قلبم را در دهانم احساس می‌کردم و احتمال می‌دادم رنگ چهره‌ام پریده باشد؛ اما خب هر چقدر هم شرایط هراس انگیز باشد، نمی‌توانم تا صبح اینجا بایستم. نفس عمیقی کشیدم و با فکر اینکه باز هم توهم زدم، آهسته از آشپزخانه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانم را مشت کردم و از ترس به بدنم چسباندم. لعنتی به این شب پر توهم فرستادم و آهسته به سمت راهرو رفتم. این چه دل و جرئتی بود نصفه شب به جانم افتاده بود؟ نمی‌دانم. با توهم زدن خودم را گول می‌زدم یا واقعاً توهم بود؟ این را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانستم اگر در سالن بمانم و خود را به نترسیدن بزنم تا صبح از ترس زنده نمی‌مانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ابتدای راهرو که رسیدم دوباره صدای پنجره آمد و قلبم در سینه فرو ریخته، سرم به سرعت به سمت پنجره برگشت و سکته ناقص را رد کردم. اگر آن‌ها رهگذر بودند چرا باید دوباره برگردند و دقیقاً به پنجره‌ی خانه‌ی من سنگ بزنند؟ هنوز پاسخی برای این سوالم پیدا نکرده بودم که صدای دیگری از داخل اتاق آمد و افکارم را درباره‌ی صدای پنجره بهم ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید به یک سو می‌رفتم و خب با توجه به اینکه منبع صدای اتاق، داخل خانه و منبع صدای پنجره، بیرون خانه بود؛ راهم را به طرف اتاق ادامه دادم. از وقتی که بردیا خانه نمی‌آمد در سکوت زندگی کردم؛ اما این سکوت، آن سکوت همیشگی نبود و این را با تمام وجود حس می‌کردم. تنم را به دیوار چسباندم، خود را جلو کشیدم و از لای دری که نیمه باز بود به داخل اتاق نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی جز پنجره‌ی اتاق پیدا نبود. لب زیرینم را به دهان کشیده، چشم به به پنجره دوختم که با دیدن تصویر مردی غریبه با چهره‌ای پنهان، روی شیشه‌ی پنجره، نفس در سینه‌ام حبس شد. تپش محکم قلبم مرا به خودم آورد و بی‌اختیار عقب عقب رفتم. در اتاق پیش چشمان گشاد شده از وحشتم، آهسته شروع به باز شدن کرد و جام لبریز از وحشت به جانم سرازیر شده، به سرعت به عقب برگشتم و به سمت آشپزخانه دویدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس می‌کردم کسی پشت سرم می‌آید. درست مانند وقتی که در سن کم، به سمت در اتاق می‌دویدم تا هیولای پنهان شده در زیر تختم دستش به من نرسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست سرد و لرزانم را به درگاه گرفتم و وارد آشپزخانه شدم. به سمت ظروف کنار سینک رفتم، از بین چاقوها یکی را برداشتم و سریع به عقب برگشتم؛ اما کسی نبود. نفس حبس شده‌ام را رها کردم، شانه‌ها از ترس بالا رفته‌ام زیر افتادند و بدون پلک زدن منتظر ورود شخص غریبه‌ای به آشپزخانه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از چند دقیقه انتظار، لب زیرینم را محکم زیر دندان گزیدم و به اجبار با پاهایی که به لرزش افتاده بودند خیلی آرام از آشپزخانه خارج شدم. در اتاق بسته بود! گرفتگی خاصی را در قلبم احساس می‌کردم. چاقو را محکم در دستم فشردم و به اتاق نزدیک شدم. در دل به خودم شجاعت دادم و دست لرزانم را روی دستگیره گذاشتم. برای چند لحظه چشمانم را بستم و با چند نفس عمیق در اتاق را سریعاً باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانم با دیدن اتاق خالی از حدقه بیرون زدند و زیر لب عصبی و نفس‌زنان گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خدایا بازیت گرفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ تغییری در اتاق نمی‌دیدم. به سمت کمدها رفتم و همه را باز کردم؛ اما فقط لباس بود و هیچ تغییری هم نکرده بودند و البته آن شخصی که گمان داشتم در کمدها پنهان شده را هم نیافتم. نفسم را بیرون فرستادم و روی تخت نشستم؛ اما با نشستنم روی تخت ناآرام شدم. چهره‌ام از ترس درهم شد، پشت ساق پاهایم سفت شد و به تخت چشم دوختم. ممکن بود زیر تخت پنهان شده باشد؟ باید مطمئن می‌شدم کسی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مضطرب چشمانم را بستم، هر چه دعا بلد بودم در دل خواندم و شجاعت به خرج داده به آرامی خم شدم. آهسته چشمانم را باز کردم و به زیر تخت نگاه کردم و وقتی چیزی ندیدم نفسم را با صدا آزاد کردم و خودم را روی تخت انداختم. منتظر شدم تا دوباره صدایی بشنوم؛ اما وقتی نیم ساعت گذشت و خبری نشد، خدا را شکر گفتم و بعد از چند دقیقه چشمانم بسته شد و با فکر اینکه همه‌اش توهم بوده آهسته به خواب رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

#دانای کل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در زاویه‌ی بین دکور شیشه‌ای بلند و دیوار، درحالی‌که دستانش را در جیب شلوارش فرو کرده بود، ایستاده بود. سر بلند کرد و از درون آینه‌ی رو به رویش به رها که غرق خواب بود، خیره شد. مطمئن بود اگر هر شخص دیگری غیر از رها بود، قطعاً می‌توانست از آینه او را ببیند؛ اما رها حواس پرت‌تر از هرکس دیگری بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند کمرنگی روی لبش نشست و بدون اینکه احساس خستگی کند، یک ساعت و نیم از جایش تکان نخورد و تمام یک ساعت و نیم را بدون اینکه فکری از ذهنش بگذرد به رها خیره بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا آورد و ساعت را چک کرد، آهسته به سمت تخت رفت و با دقت خم شد. از فاصله‌ای نزدیک به چشمانِ بسته‌ی رها خیره شد و با شنیدن صدای نفس‌های منظمش لبخند زد. از همان فاصله هم می‌توانست عطر یاس موهای رها را استشمام کند. دستش را آهسته بلند کرد و به سمت صورت رها برد؛ اما فاصله را حفظ کرده، انگشت اشاره‌اش را نوازش‌گرانه بدون برخورد به گونه‌ی رها به صورت فرضی روی گونه‌اش کشید و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابت اینکه ترسوندمت معذرت میخوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام اعضای چهره‌ی رها را از نظر گذراند. این اولین باری بود که طی شش سال اخیر انقدر به رها نزدیک بود. نفس‌های عمیق می‌کشید تا تمام عطر موهایش را با خود ببرد. انگشت اشاره‌اش را جمع کرد، دستش را آهسته عقب کشید و با چشمانی درشت شده از حیرت و لبی خندان آهسته ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو خیلی دلبری رها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس از این حرفش رها تکان ریزی خورد و دستش را زیر سرش گذاشت. لبخند او پر رنگ‌تر شد و قصد کرد طره‌ای از موهای ریخته شده در صورت رها را کنار بزند؛ اما با فکر اینکه باید احتیاط کند مبادا او بیدار شود، پشمان شد و سرش را کمی پایین برد و نزدیک گوش رها زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آروم بخواب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صاف ایستاد و با نگاهی خیره به رها، آهسته و عقب عقب از اتاق بیرون زد. پارچه را روی صورتش محکم کرد طوری که تا زیر چشمانش صورتش تماماً پنهان شود، کلاه هودی را روی سرش انداخت و مثل همیشه که هیچ چیز جز یک چشم و ابرو از چهره‌اش مشخص نبود، آماده‌ی بیرون زدن شد. کنار خروجیِ خانه، سر به چپ چرخاند و با نگاهی به راهرو، نفسش را آهسته بیرون فرستاد، لبخند محوی کنج لبانش نشاند و دستش نشسته روی دستگیره، ابتدا از چشمی راهروی بیرونی را چک کرد سپس بدون ایجاد صدایی از خانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغزش انگار قصد بیدار شدن داشت؛ اما چشمانش خستگی را فریاد میزدند و از این فریاد سرش به درد افتاده بود. نفسش که کمی راحت بالا آمد، ذهنش تصاویر بردیا را برایش یادآور شد. گیج میزد. به تصویر لبخند بردیا که پشت چشمان بسته‌اش شکل گرفته بود، لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش را از نظر گذراند و قربان صدقه‌ی نگاه مشکی رنگ و براقش رفت که در آن تصویر به زمین دوخته شده بودند. بینی صاف و مردانه‌ای داشت و لب‌های کمی برجسته و زاویه داری که لبخند زیبایش را نشان رها می‌داد. چال گونه‌اش دل رها را به ضعف انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روح و قلبش دست دراز کرده و پوست سفید گونه‌اش را لمس کردند و رها لبخندش پررنگ تر شد. ناگهان تصویر محو شد و صدای تیک و تاک ساعت به گوشش رسید. پلک‌هایش اجازه برای باز شدن خواستند و صادر کرد. انگار ساعت‌ها هم نه، روزها خوابیده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشست و دستانش را به طرف بالا کشید. بدنش سرحال بود. قرص خواب اثر کرده بود و سنگین و کامل خوابیده بود. نگاهی از آینه‌ی رو به روی تخت به خود انداخت و متوجه لباس‌های بیرونی‌اش شدم. با یاد دیشب و توهم زدنش نیشخندی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب واسه خودش فیلمی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از روی تخت بلند شد و به سمت حمام رفت. بعد از یک دوش آب گرم، سرحال‌تر از قبل لباس پوشید و موهایش را خشک کرد. آرایش کمرنگی روی صورت نشاند و از اتاق خارج شد. شکمش از گرسنگی به سر و صدا افتاده بود. با حس خوبی که از خواب کاملش بدست آورده بود، میز را از خوراکی پر کرد. شروع به خوردن کرد و در همان حال با خودش شروع به حرف زدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی ترسویی رها. البته مقصر هم نیستی‌ها، تقصیر بردیاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قاشق گردو و عسل خورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انقدر این آقا بنده رو لوس کرده که تقی به توقی می‌خوره من قلبم می‌ریزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی آبمیوه خورد و صبر کرد تا از گلویش پایین برود و بعد ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولی خوشم اومدها! دیشب درعین ترس با شجاعت جلو رفتی. انتظار داشتم از خونه بزنی بیرون و دست به دامن همسایه بشی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه شرورش را با نگاهی شیفته تعویض کرد و از صفحه‌ی کامپیوتر به رها چشم دوخت. لبخند محوی روی لبش نشست. دستش را زیر چانه‌اش زد و با لذت به گونه‌های باد کرده‌ی رها در اثر پرخوری نگاه کرد. صدایش را شنید که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا شاید توهم نزدم و روح دیدم؛ ولی بالاخره مقابله کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودش فکر کرد بعد از چند سال که رها حتی از وجود او بی‌خبر بود، به عنوان روح در ذهنش ثبت شدن، چیز زیاد بدی هم نیست. لبخند کمرنگی زد و دوباره به صدای او گوش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس جناب روح خوب گوش کن ببین چی میگم! یه بار دیگه طرف من نیا، قول نمیدم زنده‌ات بذارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیرلب آهسته خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا تا ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای در اتاقش که بلند شد، بی‌میل نگاهش را از کامپیوتر گرفت، پارچه‌ی مشکی رنگ را به صورتش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید وارد اتاق شد، جلوی میزش ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فهمیده رئیس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا انداخت و چرخی به صندلی چرخ دارش داد و با صدایی خش دار و گرفته پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حلش کرده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید صاف ایستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله آقا، باهاش حرف زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پارچه‌ی روی صورتش کشید و کلاه لبه دارش را روی سرش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس وقتشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجید با لبخند شروری پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وقت اجرای نقشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فقط سرش را تکان داد و با اشاره‌ی دست مجید را مرخص کرد. صدای در را که شنید به سمت کامپیوتر برگشت. به رها چشم دوخت که بی‌خبر از دوربین نصب شده در خانه‌اش، آواز می‌خواند و ظرف‌ها را جمع می‌کرد و می‌شست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را بست و آن شب را برای خود یادآوری کرد. بعد از اینکه از خانه‌ی رها بیرون زده بود، طاقت نیاورده بود و ساعت‌ها پشت پنجره‌ی اتاقش، به رها چشم دوخته بود. با حسرت پیشانی‌اش را به شیشه‌ی خنک پنجره تکیه داده و با سوزش چشمانش در اثر پلک نزدن مقابله کرده بود فقط برای اینکه لحظه‌ای دیدن رها را از دست ندهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نزدیک صبح، وقتی که هوا رو به روشنی می‌رفت از بالکن پایین پریده بود و با پای پیاده از آنجا دور شده بود. تمام راه را پیاده طی کرده بود و اصلاً احساس خستگی نکرد. فکر به رها، اجازه نمی‌داد ذهنش خستگی را فریاد بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

#رها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آشپزخانه را که برق انداختم، خسته روی صندلی نشستم و سرم را روی میز گذاشتم. بعد از دقایقی سکوت، صدای باز شدن در خانه به گوشم رسید. سر بلند کردم و با ترس به راهرو چشم دوختم. بعد از لحظاتی بردیا وارد شد و به دیوار تکیه داد. نفس راحتی کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قرار بود برنگردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به چشمانم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همچین قراری نذاشته بودیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست به سینه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه باز، سر و وضعت شبیه به کتک خورده‌ها نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی پایین انداخت و آهسته خندید، با لبخندی که از خنده‌اش روی لبش مانده بود نگاهم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آدم شدم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب باز کردم تا از خانه بیرونش کنم؛ اما روزی که به دیدن عاطفه رفته بودم در ذهنم مرور شد و پیشنهاد نگار به ذهنم آمد. پس دعوتش کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه می‌خوای یه دوش بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزند، ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یا نکنه دوباره باید بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند زد، خدا می‌داند این خنده‌ها و لبخندهایش چه بلایی سر دل عاشقم می‌آورد. کفش‌هایش درآورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا شب میمونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را تکان دادم و بعد از گذشتنش از درگاه آشپزخانه به لبخندم اجازه دادم روی لبم ظاهر شود. پس تا شب میتوانستم هزاران نفس عمیق بکشم و عطرش را با جان و دل به ریه‌هایم بکشم؛ اما شب که می‌رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را از روی اپن به گوشی‌ام که روی کاناپه بود دوختم و با نیم نگاهی به سمت اتاق، وارد سالن شدم و گوشی را برداشتم. از طرف نگار پیام داشتم. پیامش را که باز کردم نوشته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد رها؟ بردیا کی میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم نگاهی به سمت اتاق انداختم و لبم را زیر دندان‌هایم کشیدم. استرسی به جانم ریخت که از علتش بی‌خبر بودم. مگر چند بار در طول زندگی کسی را تعقیب کرده بودم که این بار دومم باشد؟ باید به نگار می‌گفتم؟ کمی با خودم فکر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که نمی‌توانستم با شکی که نسبت به وقت و بی وقت نبودن‌های بردیا داشتم زندگی کنم، پس چرا تردید داشتم؟ از طرفی بردیا که جوابِ درست و حسابی به من نمی‌داد؛ پس علت این تردید چه بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشیدم و بعد از چند دقیقه که با خودم کلنجار رفتم، انگشتانم به سرعت پیامی را تایپ کرده و برایش فرستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومده، فقط شب دوباره میره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از دو دقیقه نگار پیام داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس به من خبرش رو بده که بیام دنبالت، امیدوارم چیز بدی در انتظارمون نباشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم تایپ کردم و هم زیرلب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیدوارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بردیا آمد که پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ترسیده و دستم را روی قلبم گذاشتم که روی کاناپه ی کنارم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- معذرت می‌خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به موهای خیسش نگاه کردم و بخاطر دل عاشقم که ضعف رفت از خدا خواستم امشب به جای بدی نرسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به اومدن خوشبختی، موهات خیس سرما می‌خوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای خیسش روی پیشانی‌اش ریخته شده بود، دستش را زیر چانه‌اش زد طوری که انگشتانش هم جلوی لبش بودند. نگاهش را خیره‌ی چشمانم کرد و سکوت اختیار کرد. لبخند محوی زدم و به تقلید از خودش، همانند او به نگاهش خیره شدم که زیرلب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بدونی چقدر دوست دارم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران از هوای سردی که در خانه جریان داشت و ممکن بود باعث سرما خوردگی‌اش بشود، زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بدونی چقدر دوست دارم نمیشینی اینجوری نگاهم کنی که دلم برات بلرزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مهربانی روی لبش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا بلرزه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند شدم و دستم را به سمتش دراز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از نگرانی واسه سرما خوردنت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسش را آهسته بیرون داد و با همان لبخند دستم را گرفت. به سمت اتاق رفتم و وادارش کرد روی صندلی بنشیند. سشوار را از داخل کشوی میز توالت درآورده و به برق زدم. حوله را از دور گردنش برداشتم و سشوار را روشن کردم و پشت سرش ایستادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لرزش خفیف دستم را از بین بردم و انگشتانم را لا به لای موهایش کشیدم. چشمانش را بست و بعد از دقایقی که من مشغول خشک کردن موهایش بودم، سرش را به شکمم تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بدونی چه آرامشی با دست‌هات به سرم تزریق می‌کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز گیر کرده بود روی دانستن و ندانستن من. لبخند زدم و جوابی ندادم. بعد از خشک کردن موهایش سشوار را خاموش کردم و روی میز گذاشتم. دستانم را روی شانه‌هایش گذاشتم و خم شدم. عطر موهایش را با دل و جان به وسیله‌ی نفس عمیقی به تمام اعضای بدنم رساندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونم، خیلی خوبم میدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوابم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت انداختم، هنوز چهار بعد از ظهر بود. مگر دیشب نخوابیده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه دیشب نخوابیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش به سختی به گوشم رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه درگیر بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم را گاز گرفتم و چیزی نگفتم. سرش را کمی کج کرد و پیشانی داغش را به دستم تکیه داد و من مُردم. برای این مردی که پرستیدنش زندگی‌ام بود، مُردم. نفس‌هایش که منظم شد و به خواب رفت، دلم نیامد بیدارش کنم تا سر از دستم بردارد و روی تخت بخوابد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بینی‌ام را مماس با سرش قرار دادم و پر شدم از آرامش. هر نفسی که همراه عطر موهایش وارد بینی‌ام می‌شد، خستگی پاهایم را کم و درد کمرم را به کل قطع می‌کرد. عطر موهایش، دل رهای دیوانه‌اش و دلتنگی برای بردیای هنوز همسرم، قادرم کرد همانطور بایستم تا خستگی‌اش را اینگونه به جانم بخرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوسه‌ای روی موهایش زدم و بعد کمی فاصله گرفتم. دلم برایش ضعف رفته بود. یعنی می‌شد امشب به خوشی و خوبی بگذرد و بعد با یک سوپرایز عاشقانه از بردیا بخواهم تا دوباره به خانه برگردد؟ یعنی می‌شد دوباره هر روز صبح، قبل از باز کردن چشمانم، صدای گرفته‌اش را بشنوم که می‌خواهد چشمانم را باز کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قول می‌دهم بعد از امشب بردیا را برگردانم و در موقعیتی مناسب بحث بچه را پیش بکشم. بچه‌ای از پرورشگاه به فرزندی بگیریم. قطعاً آن بچه خوشبخت‌ترین بچه‌ی دنیا می‌شد. چرا که پدری پر احساس مانند بردیا داشت. لبخند عمیقی روی لبم نشست. دلم از تصور پدر شدن بردیا بدجور بی‌قرار میشد، آنقدر که تا به حال برای مادر شدن خودم بی‌قرار نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در احساسات و تصورات شیرین خودم غرق بودم که صدای گوشی ام از سالن بلند شد، نگاهم به سمت در کشیده شد و به ناچار آهسته گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بردیا، عزیزم پاشو روی تخت بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را آرام باز کرد و خسته و خواب آلود، درحالیکه دستم را گرفته بود روی تخت دراز کشید و بعد دستم را رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نمیخوای برات بیارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فقط ساعت دوازده بیدارم کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مکثی کردم و خیره نگاهش کردم، باشه ای گفتم و با کشیدنِ پتو رویش از اتاق خارج شدم. وارد سالن شدم و اول از همه چشمم به دنبال عقربه ی ساعت افتاد، هنوز هشت بود. نیم نگاهی به سمت در اتاق انداختم و روی کاناپه نشستم. گوشی را برداشتم و خیره به تماس از دست رفته ای که از عاطفه داشتم، گونه ام را از داخل گزیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلمه ی تماس رو به روی اسمش را لمس کردم و از جا بلند شده و تکیه به دیوار ابتدای راهرو دادم. گوشی را روی گوشم گذاشتم و خیره به در به حرف های عاطفه گوش دادم که میگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رها خونه ای؟ تو رو خدا خونه بمون، این نگار دیوونه‌ست عقلت رو دستش نده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سعی کردم آهسته حرف بزنم تا صدایم به اتاق نرسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببین بیخود دلشوره نداشته باش، اگه نگار دیوونه‌ست من از اون دیوونه‌ترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- در این یه مورد اصلا شکی ندارم؛ ولی همون یه ذره عقلی که برات مونده رو نده دستش بخدا من دلم گواه خوب نمیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایم را پایین‌تر آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیزم میشه دلت هیچ گواهی نده؟ تو الان بارداری بیخود استرس نگیر واسه بچه خوب نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگران‌تر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همش احساس میکنم قراره اتفاق بدی بیفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه از در اتاق گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- احساس نکن عزیزدلم هیچی نمیشه، مراقبم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مظلومیت خاصی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قول میدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لبم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره قول میدم مامانِ فسقل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهسته خندید. میدانستم حتی با قولی که دادم هم آرام نگرفته، بدتر از آن استرس به جان خودم هم ریخت. بعد از چند دقیقه صحبت گوشی را قطع کردم و با تردید ساعتی که باید بردیا را بیدار میکردم برای نگار در پیامی فرستادم. دستانم یخ زده بودند و با دریافت پیام نگار که گفته بود راس ساعت اینجاست، سردتر شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دقیقه و ثانیه را میشماردم. گاهی به سرم میزد که اصلا بردیا را بیدار نکنم. تا خود صبح بنشینم و غرق دیدنِ چهره ی خوابیده اش بشوم. نفس های منظمش را بشمارم و با هرنفسش خدا را شکر بگویم؛ اما حسی وادارم میکرد که بیدارش کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم از ساعت گرفته بودم. نمیدانم چقدر گذشت که نگار پیام داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️