رمان دلیما به قلم نگین حلاف
تخمین مدت زمان مطالعه : ۳ ساعت و ۱۱ دقیقه ۲۱ ثانیه
مقدمه:
آن پرنده را بر لب پرتگاه، به زمین بینداز.
انتخاب را به او بسپار.
او بایستی انتخاب کند...
سقوط را، یا پرواز را!
فصل صفر: آدونیس
در حیاط تیمارستان، جایی مختص به خودم را داشتم. فضایی کوچهمانند با دیوارهایی سفیدرنگ که با صندلیهای اضافه و ناکارآمد، راه آن را بسته بودند. این فضا بخش زنان و مردان تیمارستان را جدا میکرد و من با زیرکی، از آن صندلیهای پلاستیکی بالا میرفتم و از آن طرفش پایین میآمدم.
پشت این صندلیهای تلنبار شده، باغچهای سبز با گلهای رز رنگارنگ بود که محیطی کاملاً جدا با خودِ تیمارستان ساخته بود. با اینکه فضا دقیقاً پشت ساختمان اتاقها بود، اما آن را همانند سفر به یک بهشت بیهمتا میدانستم. دوتا از آن صندلیهای پلاستیکی را، طبق سلیقهی خودم کنار دیوار سفیدرنگ چیده بودم.
تابی با طناب به درخت چنارِ تنومند آن وصل کرده بودم. نشیمنگاه یک صندلی شکسته را از آن خارج کرده بودم، و آن را انتهای تابم قرار دادم.
به راستی میتوان گفت خالق این محیط دوستداشتنی و دلنشین، خودم بودم. بوته گلهای خشکیدهاش را من شاداب کرده بودم و درخت چنارش را، من سیراب کرده بودم.
زیر درخت چنارم مینشینم و از آفتاب سوزان خورشید رهایی مییابم. با آنکه بادهای سرد به تنم شلاق میزدند؛ اما محیط اتاقم دلسردترم میکرد. علفهای زیرم، هنوز از برف دیروز، لباسی سفیدرنگ به تن داشتند و گرمای خورشید، یکی پس از دیگری، آن لباسها را آب میکرد.
صدای گنجشکهایی که در این سرما آواز میخواندند، باعث شده بود فضای دلپذیرتری برای خواندن ادامهی کتاب دستنویس شدهی نوبادی، برایم فراهم شود.
دقیق نمیدانستم در چه صفحهای به سر میبردم، آن صفحهها عددگذاری نشده بودند؛ اما با دیدن حجمشان، گویی بیش از نصف کتاب را از دیروز تا الان تمام کرده بودم. با آنکه تصور بعضی از صحنههای دلخراشش برایم سخت بود، اما همچنان ادامه میدادم.
هر چند صفحه که جلوتر میرفتم، قطرههای اشک خشکشدهی نویسنده را میدیدم؛ دل میسوزاندم و آهی از ته دل میکشیدم.
گمانم ساعاتی گذشته باشد. تقریباً به آخرهای کتابم رسیدهام. خورشید، کمالگرایانه در وسط آسمانی بیابر جای گرفته است. سرمای سوار بر باد، بیرحمانه به جان و تنم چنگ میاندازد و محافظ من، چیزی جز لباس نازکی نیست.
لباسی که غیر از من، تمام تیماران این تیمارستان به تن دارند؛ هرچند در آن حد نادان و بیملاحظه نیستند که با آن، در چنین سرمایی زیر درختی بنشینند و کتابی دستنوشت بخوانند.
ناگاه صدای پایی، رشتهی افکارم را از هم پاره میکند. به سرعت سر بالا میآورم و پنج ثانیه انتظار میکشم تا تصویر صفحهی کتابم، به تصویر مقابلم مبدل شود. خدا میداند چهقدر این پنجثانیههای دیرگذر، مایهی رنج و عنایم هستند و من، چه قربانی شایستهای برای امتحانهای تمام نشدنیِ خداوند.
با گذشت پنج ثانیه، با نگاهی مبهوت، بدون هیچ فکر و خیالی، خیرهی تصویرم میشوم. آفتابِ سنگدل بر سر و رویش میتازد و موهای شکلاتی رنگش، بر پیشانیاش ریختهاند. پوست بیش از اندازه سفیدش در زیر نور آفتاب، مانند ماه نور را بازتاب میکند. لباسی همانند لباس من به تن دارد و دستانش در جیبهای شلوارش پنهاناند.
خیرگی گستاخانهام بدون آنکه بدانم، بیش از پنج ثانیه به طول میانجامد؛ زیرا که تصویرش از مقابل چشمانم محو می شود و گرمای حضورش را، درست در کنارم درمییابم.
عطر تام فوردش با رایحهی چوب، روح و روان مرا تا دل جنگل برده و برگردانده است. غافل از آنکه بفهمم چشمان سبز-آبیاش، خود یک جنگل بینام و ناشناخته است. میگوید:
- از سرما نمیمیری مادمازل؟
و صدایش همانند صدای گویندگان رادیو است. بدون هیچگونه خش، بم، گوشنواز و مملو از آرامش!
- دفترچه خاطراتته؟
سر به زیر میاندازم و پس از پنج ثانیه، نزدیکی پایش به پای درازکردهام را میبینم. قلبم در سینه سراسیمه میکوبد و تنها کاری که میتوانم انجام دهم، ورق زدن کتاب نوبادیام است؛ یک رد گم کنیِ پر استهزا!
- دست خطت زیادی بد نیست؟
به روی دستخط نوبادی چند ثانیه متمرکز میشوم؛ نه قابل خوانش است. در بعضی از قسمتها واژگانی در هم رفته دارد، اما به طور کل، خوانا است.
نگاه خیرهاش تنها چیزیست که بدون پنج ثانیه صبر و سر بالا آوردن هم میتوانستم متوجهاش شوم. منِ بیتجربه و دور از هرگونه پسر و مرد، در چنین شرایطی فقط نگاه میدزدم و کلامی حرف نمیزنم.
- رفتی کلاس تندخوانی؟
بدون آنکه متوجهی منظورش شوم از ورق زدن دست میکشم. تندخوانی؟ من که هرگز تند نمیخواندم. بالاخره دل به دریا زده و من نیز لب باز میکنم.
- این کتاب من نیست، شاید نویسندهاش راضی به خوندن تو نباشه.
سکوت مرگبارش، گوشم را کر میکند. نوای علفها، تکان خوردنش را به من میفهمانند. گویی سرش را به درخت تکیه میدهد و صدای پر آوایش از آن فاصلهی کم، گوشم را نوازش میکند.
- حق با توئه!
صدایش را از بهشت ربوده است؟ یا که به راستی خدا در بخشش زیبایی و خوشآوایی در این حد دست و دلباز است و منِ ساده، به دور از این دو واژهام. البته، خودم اینگونه فکر میکنم. شاید هم نباشم. شاید! میگویم:
- ببخشید!
و نمیدانم چرا. از ارتعاش کم صدایم، اعصابم خدشهدار شده است. دستی ندارم، سکوت را ترجیح میدهم، اما نمیتوانم وجودش را انکار کنم.
- چرا عذرخواهی میکنی؟
- نمیدونم!
واقعاً هم نمیدانم، اما برای یک لحظه، تنها یک لحظه، کلمات را گم و زبانم را ناتوان میبینم. تازه درمییابم. من در این فضای بسته، کنار یک مرد غریبه و ناشناس، چه میکنم؟
از جایم بلند میشوم و کتاب نوبادیام را در آغوش میگیرم. تا آخر مسیر میروم، صدایی از او نمیشنوم. حتی در آن حد شجاع نیستم که سر برگردانم و حالت نگاهش را دریابم. چه انتظار بالایی از مرد تصویرم داشتم، انتظار داشتم بگوید نروم. چه پرتوقع شدهام.
***
فصل اول: نوبادی [Nobody]
اتاقم نسبت به اتاقهای دیگر تیمارستان، زیباتر و دلبازتر است. این حرفِ پرستار ثابتم، خانم موسوی بود. هرچند چنان به این زیباگوییهایش اعتباری نداشتم؛ زیرا از نظر او، همهچیز زیبا بود. مگس مزاحم در فصل گرم تابستان زیبا بود. قصههای نامفهوم آقای آوند، کهنسالترین بیمار روانخانه زیبا بود. مارمولک زیر مهتابی، زیبا بود. صدای جویدن علف از جانب گاو، زیبا بود. گل پژمردهی کنار پنجرهی خانهاش زیبا بود. تنها چیزی که زیبا نبود، خودش بود. و این نبود اعتماد به نفس از چهرهاش، باعث شده در سن چهل و هفت سالگی همچنان مجرد بماند؛ زیرا میترسد شوهرش به دلیل زشتی و نازیبایی صورتش، به او خیانت کند؛ اما از نظر من، چهرهی چروکیدهی خانم موسوی، موهای پرپشت مشکی و مژههای بلندش نشان از زیبایی او هستند. زمانی که این حرف را به او گفتم بهانه آورد که موهایم در حال ریزش است و مژههایم لیفت است، وگرنه این چهرهی خود من نیست. من هم با شنیدن این حرف، دگر بیخیال دلداری و حقیقتگویی شدم. با این وجود از نظر خودم، اتاقم، فرقی با اتاقهای دیگر روانخانه نداشت؛ تنها این تفاوت که پردههایش به جای فیروزهای، به رنگ آبی پررنگ بود و یک قفسهی بزرگ کتاب، کنار پنجرهی اتاق بود.
تقریباً در همهی سبکهای مختلف کتاب داشتم. کتابهایی دربارهی اصول موفقیت، روانشناسی و رواندرمانی، رمانهای نوجوان، رمانهای بزرگسالان و چندین زندگینامه و سفرنامه که آنها را در طبقهی خاصی از قفسهام قرار داده بودم. در میان آن همه سبک، از چنین سبکی بیشتر خوشم میآمد.
زندگینامه افراد بزرگی مانند فیلسوفان و دانشمندان، و درک و فهم دانستههای آنها از عالم هستی، لذتی بیشمار برایم به ارمغان میآورد.
کتابی که همیشه تمام وقتم را به او اختصاص داده و میدهم، با دیگر کتابهایم متفاوت است. آن را شخصاً از نویسندهاش دریافت کردهام؛ آن هم درست یک هفتهی پیش.
دختری با اندام استخوانی و موهای بلند مشکی، از کانون اصلاح و پرورش نوجوانان به دلیل هفت خودکشی ناموفقش به اتاق کنارم منتقل شده بود.
دختر زردچهره و غمگینی بود، صدای جیغهایش هنوز در گوشم است. نمیدانستم چهقدر آرامبخش به او تزریق میکردند، نمیدانستم به چه دلیل اینجاست؛ و من نیز وقتی چیزی را ندانم، میپرسم. با همین پرسش و پاسخها سی روز همنشین او شدم. یا من در اتاق او بودم، یا او در اتاق من. همیشه او حرف میزد؛ ابتدا از حرف زدن امتناع میکرد، اما بعد دو روز اعتماد را در چشمانم یافت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه میخندید. دیوانهوار میخندید. یک بند میخندید. از همین حالات، به غمگین بودنش پی بردم. هیچوقت اسمش را به من نمیگفت، میگفت اسمی ندارم؛ دیگر برای یک مرده، داشتن اسم فرقی ندارد، اما به صورت اتفاقی برگهی معاینهاش را دست دکتر آذر دیدم. نامش فاطمه بود. فاطمه آگاه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچوقت به او نگفتم که نامش را میدانم، به همان نامی که دوست داشت صدایش میکردم. دوست داشت نامش هیچکَس باشد و اصرار شدید داشت که معادل انگلیسی آن زیباتر است، پس Nobody صدایش کنم. من نیز قبول کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدسرپرستی او، دلیل حضورش در اینجا بود. بارها از خانه فرار کرده بود، مواد مخدر جابهجا کرده بود. تفنگ به دست گرفته بود. پدرش دائم کتکش میزد. پنج برادر داشت که عذابش میدادند. به گفتهی خودش، مادرش با او مانند یک موجود اضافه رفتار میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر دوازده سالگی او را عقد دائم یک پیرمرد کردند. پیرمردی که صاحب خانهیشان بود، در ازای اقامت دائم آنها در آن خانهی تقریباً خرابه، دخترشان را میخواست. آنها هم نوبادی را تقدیمش کردند. پیرمرد بعد یک سال مرد و نوبادی نیز هرگز بچهدار نشد و هیچ وقت به من چرایش را نگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما در کتاب خاطراتش چرایش را یافتم. او تمام جنینهایش را، به قصد کشت. زیرا نمیخواست در زندگی آن پیرمرد جای محکمی داشته باشد. میخواست برود. میخواست بمیرد، اما هرگز نتوانست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک هفته پیش از تیمارستان مرخص شد، به من میگفت همصحبتیاش با من، حالش را بهتر کرده است. درحالیکه من فقط میشنیدم. در خاطرهگوییهایش همیشه ساکت بودم، زیرا نمیدانستم چه بگویم. اصلاً چه باید میگفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز من تشکر کرد و کتاب خاطراتش را تقدیمم کرد. گفت میخواهد زندگی را از اول شروع کند. جلد دوم کتاب خاطراتش را زیباتر بنویسد. از من خواست تا ابد این کتاب را پیش خود نگه دارم و من نیز، با خوشحالی پذیرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان نمیدانم کجاست، اما میدانم قرار است به زودی نام جدیدی داشته باشد. قرار است کسی باشد. نه هیچکَس، بلکه همهکَس! ***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای بار سوم کتاب نوبادیام را میخواندم. اواسط کتاب بودم که صدای در باعث میشود در جای خود بلرزم و کتاب را به سرعت زیر بالشت سرم بگذارم. قلبم دیوانهوار میتپد و از آن بدتر، نمیدانم چه کسی در را باز کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلام پیوندجان، خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای دکتر آذر، تصویرش را هم میبینم. بیاختیار بزاقم را به پایین فرو میفرستم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله، خوبم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جرجر در باعث میشود اخمی کنم. صدای پای دیگری میشنوم و تصویر دکتر آذر از مقابل چشمانم کنار نمیرود. یک عکس است با همان عمر پنج ثانیهای همیشگیاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میشه بهم بگی این آقا الان در چه حالتیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیبینمش، پرستار مردی با لباسی مشکی، همان پرستاری که بارها در سالن غذاخوری دیده بودمش؛ همان که بارها با دیدنم چشمان عسلیاش را از من میدزدید و در صورت رویارویی، لبخند به رویم میزد. پاسخ میدهم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ثابته!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای پایش دورتر میشود و اخم من غلیظتر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب، اون آقا الان کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقیقت را به زبان میآورم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هنوز ثابته، از جاش تکون نخورده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو تصویرش محو میشود. صدای آه پرسوز دکتر آذر حالم را مکدر میسازد و آن مرد را با صبوری در کنار دکتر آذر مییابم. سر به زیر میاندازم و حرفی برای گفتن ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان پنج ثانیهست که این آقا کنار من ایستاده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوش به سعادتش، ربطش به من در کجاست؟ از دکتر آذر بدم نمیآمد؛ اما امید بیدلیلش را درک نمیکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدو سال است که بیمار او هستم و هر آخر هفته، با چنین آزمایشی معاینهام میکند و هر بار یک چیز مشابه را میبیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هنوز همان پیوندم، نسبت به حرکات کورم. یک شبه درمان نمیشوم، به معجزه نیز اعتقادی ندارم. پس دلیل این ناراحتیهای بیعلت را بایستی در چه ببینم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی عطر زنانه و ملایمش، بیشتر شده و متوجه میشوم بر روی صندلی پلاستیکی سفیدی که در کنار تختم بود، نشسته است. به تاج تخت سفیدم تکیه میدهم و دست به سینه میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راستی دیدت نسبت به من چهجوریه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به سمت او میچرخانم و به انتظار مینشینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهتر شده نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو داری حرف میزنی ولی لبهات تکون نمیخوره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بدون هیچگونه حرفی دوباره نگاهم را به پایین میگیرم. چهقدر آدمهای نزدیکم برایم منفور شدهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قبلاً حرکت آدمها برام رو دور کند بود؛ اما حالا انگار متوقف میشن و یهو یه جای دیگه ظاهر میشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنومید سری به طرفین تکان داده و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دارم به جای بهتر شدن، بدتر میشم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلمس دستش با شانهام را حس میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه تمام ریسکها رو پذیرفتیم! شنبه قراره عملت رو انجام بدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخون در رگهایم یخ میبندد و ترس به جانم خیمه میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کل این دو سال رو صبر کردیم، دیگه نمیخوایم باعث آزارت بشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا جد میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قراره بمیرم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفی در لحنش مینشیند و تن صدایش بالا میرود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- معلومه که نه! عمل حساسیه ولی بهت قول میدم قراره جواب بده. کلی برنامه براش ریخته شده، تمام شرایط در نظر گرفته شده؛ تو دیگه الان آمادهای. بهترین زمان عمل همین شنبهست. درست سه روز دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدهان باز میکنم تا چیزی بگویم، اما صدای در مانع از صحبتم میشود. او این را گفت و رفت. مرا در فکر مرگم تنها گذاشت و رفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل دوم: امید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر پس زیر و بمهای زندگیام، هنوز به وجود او اعتقاد داشتم. نامش را «امید» نهاده بودم. مردی گندمگون با موهای فر و ظاهری شرقی که هر روز از پنجرهی اتاقم به حریم شخصیام وارد میشد و به قصد بازی مرا تا دوردستها میبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی سنم از یک رقمی بودن گذر کرد، حضورش در زندگیام کمرنگتر شد. زمانی که از او دلیلش را پرسیدم، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- «تو بزرگ شدی، من دیگه نمیتونم با تو بازی کنم.»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود آدم بزرگ بود و من در آن زمان، کسی را نداشتم که بتواند سرپوشی بر روی نیازهای بچگانهام بگذارد. حرکات هیچکس را نمیدیدم، اما او، همیشه برایم واضح و با صراحت حرکت میکرد. باور داشتم دنیا پدر و مادرم را گرفته، و او را هدیه کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از پانزده سالگیام دیگر او را ندیدم. سراغش را از دخترهای یتیمخانه گرفتم، اما آنها با دلالت وجودش را انکار میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصبر امانم را بریده بود و جاهلانه نزد مدیر یتیمخانه رفتم. او با فهمیدن آنکه یک مرد هر شب به حریم خوابگاه دخترانه دستبرد میزند، ترسیده با پلیس تماس گرفت و تا چند روز با مأموران نیروی انتظامی، زیر یک سقف میخوابیدیم، اما او همچنان نیامد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر هفده سالگی، به نیامدنش یقین پیدا کردم. سرزنشش میکردم و میگفتم او هم همانند والدینم مرا ترک کرده است. دیگر فقط خودم بودم، با آرزوهایی شکست خورده و غبطه خوردن به دخترانی که بیرون یتیمخانه با والدینشان به خرید و بازار میرفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهجده ساله که شدم، حتی یتیمخانه هم مرا ترک کرد. با دوستان نداشتهام خداحافظی کردم و به بیمارستان روانی منتقل شدم. آنجا هم، همانند خوابگاه بود، با این تفاوت که اتاق خودم را داشتم و قرصهایی بهخصوص مصرف میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستارهای آنجا با من خیلی مهربان بودند و به اسم صدایم میکردند. اسمی که مدتها پیش حتی طرز تلفظش را نیز از یاد برده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر نوزده سالگی بود که دوباره گذرش به راهم افتاد. امیدم، حال موهایش سفید و فرسوده شده بود. با نگرانی دلیل حالش را از او پرسیدم. او پاسخ داد که دیگر به او اعتقاد ندارم؛ برای همین این گونه شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خود متنفر شدم؛ اما با یادآوری نبودِ چند سالهاش، به او پرخاش کردم و در کمال تعجبم، ذرهذره شد و به هوا پرواز کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه تنها چیزی بود که در یک هفتهی بعدش، حال دگرگونم را بهتر میکرد. پرستارها دلیل حال بدم را میپرسیدند و من پاسخ میدادم: «امیدم رو از دست دادم.» و به دور از انتظارم، آنها هم همانند من میگریستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از آن اتفاق، زندگیام رنگ تحول به خود گرفت. افرادی سفیدپوش دورم را فرا گرفتند که پسوند دکتر و پروفسور را کنار فامیلشان به یدک میکشیدند. شمار قرصهای رنگینم بیشتر شد و دیگر خود را افسردهای بر روی تخت یافتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرف زدن را از یاد برده بودم و فقط در مقابل حرف دیگران سر تکان میدادم. هرچند نمیتوانم نبودِ همصحبتی خیراندیش و کمبودِ موضوع برای بحث را ناگفته بگذارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تولد بیست سالگیام، تشنج کردم و به همان حالت تشنج کرده بر روی کیک صورتیرنگم افتادم. از بعد آن تشنج چیزی به یاد نمیآورم، اما پرستارانم میگفتند که همه جیغ میکشیدند و دکترها فقط کتاب در دهانم میگذاشتند. کتابی که از دکتر آذر هدیه گرفته بودم، باعث شده بود که زبانم را با دندان قطع نکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوضع حالم وخیمتر شد و برای دیگر زنده نماندن هر کاری میکردم؛ اما حتی حق ورود به آن دنیا را نداشتم. از همه جا، طرد شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیمیل به ظرف غذایم خیره میشوم. سوپ مرغ دو شب مانده که از رنگ و رویش خفت میبارد. از همان اوایل، هرگز علاقهی چندانی به سوپ مرغ نداشتم. از شانس بسیار عالیام، در این روانخانه هفتهای دوبار این سوپ دلپذیر را سرو میکردند و با اعتماد به نفسی که نمیدانستم از کجایشان سرچشمه گرفته است، یک برگ جعفری هم بر رویش میگذاشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخلاقیت آشپزهای این روانخانه در تزئین غذا، به حدی بالاست که روی ایتالیاییها را کم که هیچ، بلکه زمین زدهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیرچشمی نگاهی به پیرزن مقابلم میاندازم. موهای سپید و بلندش، آشفته و درهم، جلوی صورتش را گرفتهاند، با ولعی عاری از وقار، جرعهجرعه سوپ سرد را میبلعد. صدای مکیدن و برخورد فلز قاشق با دندانهایش، سکوت سنگین سالن غذاخوری را در هم میشکند. گمانم دوست دارد دشمن اعصابم باشد. پوفی از سر کلافگی میکشم و قاشقم را بیحوصله در کاسهی نیمهتمام سوپ میاندازم. نه! دیگر واقعاً نمیتوانم بمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی صندلی بلند میشوم، دستهایم را در جیب میکنم و بدون اینکه نگاهی به عقب بیندازم، از سالن خارج میشوم. دلم رهایی میخواهد. مشتاق رسیدن به باغچهام هستم، تنها جایی که هنوز بوی آدمهای تهی و روانی را به خود نگرفته و میتوانم ساعاتی بدون احساس خفگی در آنجا نفس بکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر سکوت، از تپهی صندلیها بالا میروم، با چابکی از آن پایین میپرم و درست همان لحظه، شال بلند و سفیدم را از سر برمیدارم. موهایم، خرمایی و پریشان، با نسیم در هم میآمیزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشال را رها میکنم تا بر روی علفهای مرطوب بیفتد، بوی خاک نمخورده و برگهای خیس را با یک دم عمیق به ریههایم میفرستم و بعد، با لبخندی رها، خود را میان علفهای کنار چنارم میاندازم، امّا ناگهان، برخورد تنم با جسمی سخت، نفس را در سینهام حبس میکند. متحیر سرم را بالا میآورم! دستم را روی آن سطح ناگهانی و ناآشنا حرکت میدهم، بازوهای تنومند، پارچهای زبر، موهایی نرم، پوستی صاف. ثانیهها با اضطرابی غریب میگذرند تا تصویرش را ببینم، و درست همان لحظه، جیغی خفیف از میان لبهایم بیرون میپرد. میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- متاسفم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدونیس است. چطور بوی عطرش شناسنامهی حضورش را صادر نکرد؟ آنقدر بوی خاک خیسخورده اثربخش است؟ حیف که توان دیدن حالاتش بعد از شنیدن عذرخواهیام را ندارم، اما متوجهی ظرف سوپی که بر روی پایش نهاده بود میشوم. لبخندی مصلحتی میزنم و برای شکستن سکوت ناخوشایند میانمان، بیمقدمه میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس دوست داری توی فضای باز غذا بخوری. نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر به زیر افتادهاش را میبینم. صدای به هم خوردن قاشق با بدنهی شیشهای کاسه را به خوبی میشنوم. گویی سوپش را هم میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- طبیعت زیباتر و طبیعیتر از آدمهای دورمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم. عجیب با او همنظرم. سکوتی کوتاه میانمان حاکم میشود، اما ناگهان چیزی به خاطرم میآید و بیدرنگ از جا بلند میشوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان برمیگردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصویرم عوض نشده، اما آن را حس میکنم. تردید، بیاعتنایی یا شاید کمی کنجکاوی در آن سکوت نهفته است. امیدی ندارم که وقتی برگردم، هنوز آنجا باشد؛ اما باید این کار را انجام دهم. این امانتی را نمیتوانم برای خودم نگه دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمهایم را تند برمیدارم، ثانیهها را میشمارم، دقیقاً سیصد! یک دقیقه هم نباید دیر کنم. وقتی به باغچه برمیگردم، چشمم جای خالیاش را جستوجو میکند، اما هنوز آنجا نشسته است، تکیهزده به درخت، با همان سکوت سنگینش. نفسی از سر آسودگی میکشم و بدون مقدمه، کتاب را به سمتش میگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برای بار سوم، تمومش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تصویرم دارد اخم کرده به کتاب مینگرد، گویی انتظار چنین حرکتی را نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهاش را نیمهکاره رها میکند، شاید تردید دارد که ادامه دهد، اما من حرفش را تمام میکنم، یا بهتر بگویم، خط بطلانی بر آن میکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به این فکر کردم که الان مالک اصلی این کتاب منم، پس اینکه امانت بدمش یا نه، به خودم بستگی داره. بهعلاوه، نویسندهاش میخواسته خاطراتش خونده شه، تا فراموشیش برای خودش هم راحتتر باشه. آدم با همدردهای بیشتره که از دردش کاسته میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفی نمیزند و فقط کتاب را از دستم میگیرد. ثانیهای بعد، تشکری زیرلبی از او میشنوم و لبخندی، هرچند کمرنگ، به لبانم مینشیند. کنار او روی زمین مینشینم، پشتم را به درخت چنارم تکیه میدهم. باد سرد، گیسوان آزادم را با خود میبرد، گونههایم را سرخ میکند، اما من از این سرما بدم نمیآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من پیوندم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین را با لحنی مفتخر میگویم، انگار معرفی یک قهرمان است، یک نام پرابهت، اما او مشغول ورق زدن کتاب شده، و تنها یک کلمه زمزمه میکند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آدونیس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیهای در سکوت نگاهش میکنم. اول فکر میکنم که این واژهای است به زبان دیگر، شاید به معنای "خوشبختم"، اما بعد متوجه میشوم که نام خودش را گفته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا حالا نشنیدمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم اولینباره اسمت رو میشنوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مامانم انتخابش کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشتاقم که واکنشی نشان دهد، نظری بدهد، اما او فقط سرش در کتاب نوبادی است. انگار که در کشتن ذوق و اشتیاق من استعداد عجیبی دارد. پس، تصمیم میگیرم مسیر حرف را عوض کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند وقته اینجایی؟ جدیدی، نه!؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دو ماهی میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همیشه میای اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این، دومینباره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی خودم را جابهجا میکنم، طوری که صافتر بنشینم. باد سرد، برگهای خشکشدهی کنار پایم را با خود میبرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا باغچهی منه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین را با اعتمادبهنفس میگویم و ادامه میدهم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی، خودم این شکلیش کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تصویر جدیدم خیره به اطراف است، گویی تازه متوجه زیبایی محوطه شده باشد. بعد، با لحنی که برای اولین بار رنگی از تحسین دارد، میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سلیقهات رو تحسین میکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحسی گرم، از میان هوای سرد، در دلم جریان پیدا میکند. برای پنهان کردن لبخندم، نگاهم را از او میدزدم و فقط با صدایی آرام زمزمه میکنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیه سکوت، بعد کنجکاویام دوباره برمیگردد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا اینجایی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثش طولانیتر از قبل است. سپس، با لحنی که کمی سردتر از قبل به نظر میرسد، جواب میدهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کنم این یک مسئلهی شخصی باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای نگاهش میکنم، به چهرهی بیاحساسش، به کتابی که انگشتانش هنوز روی آن قفل شدهاند. به چشمان سبزی که از نگاه کردن به من فرار میکنند؛ به راستی پاسخش منطقی است. حق دارد چیزی نگوید. اما این، کنجکاوی مرا کم نمیکند. میخواهم بپرسم. میخواهم بیشتر بدانم. حتی اگر برای دانستن حقیقت او، حقیقت غمانگیز خودم را برملا کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت میکنم، منتظر پاسخش هستم، اما هیچ نمیشنوم. خودش را کنار کشیده، در مرز گفتن و نگفتن مانده است. من اما تصمیم خود را گرفتهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من آکینتوپسیا دارم، یعنی... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کوری حرکتی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحروف ناتمامم در هوا خشک میشوند. نگاه خیرهام روی علفهای زیر پایم قفل میشود. نفس در سینهام حبس میشود. رنگ تازه برگشته به گونههایم، مثل گچ میشود. "چهطور؟ از کجا؟ چرا؟" پرسشهای بیامان به ذهنم هجوم میآورند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط یه شنیدهی کوچیک ازش دارم. ولی تا اونجایی که میدونم، یک بیماری روانی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره به سمتش نگاه میکنم. حقیقت را میداند، اما نه مثل دیگران، نه با آن نگاه ترحمآمیز و تحقیرکننده. فقط میداند. همین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شک و شبههای که حالا تازه ریشه دواندهاند، سر تکان میدهم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- درسته. ولی خانوادهای ندارم که ازم مراقبت کنن و توان زندگی، اونم به تنهایی رو ندارم؛ پس اینجا نگهم میدارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفی نمیزند. شاید منتظر است ادامه دهم. شاید هم برایش اهمیتی ندارد، اما من، برای اولین بار، بیهیچ دلیل مشخصی، احساس امنیت میکنم و با لحنی طعنهآمیز اضافه میکنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس فردا هم قراره به کشتن بدنم. او هنوز ساکت است، اما این بار سکوتش را دوست دارم. سکوتی که نه از سر بیتفاوتی، بلکه از جنس شنیدن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قراره بعد از این همه سال جراحیم کنن. یک جراحی ناموفق!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچیزی نمیگوید. سکوت، اینبار سنگینتر میشود، اما خوشبختانه او میداند چه زمانی باید حرف نزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه تو درمانت موفق بشن چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش در باد محو نمیشود. چهقدر راحت از موفقیت حرف میزند، انگار که احتمال دارد. انگار که سرنوشت به این سادگی تغییر میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- غیرممکنه! هنوز هیچ درمانی برای بیماری من وجود نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه به وجودش آورده باشن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی تلخ گوشهی لبم مینشیند. این امید واهیاش مثل دکتر آذر است، مثل تمام آنهایی که با مهربانیهای ساختگیشان، درد آدم را نادیده میگیرند. چرا این روزها مردم به این امیدهای بیهوده چنگ میزنند؟ چرا در دنیایی که آدمها مثل خونآشامها از هم تغذیه میکنند، هنوز تقدیر را بازیچهی خود میدانند؟ با تعجب و تلخی میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم موش آزمایشگاهیشون، نه؟ همه چیز واضحه. میخوان بمیرم تا خرج یه بیمار از تیمارستان کم شه. منم چندان بدم نمیاد. از تصمیمشون راضیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir-باید، تبریک بگم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش بیپرده و صریح است؛ چه دهشتناک!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جایش بلند میشود. بوی عطرش، چیزی میان تلخی چوب و شیرینی ادویهها، در هوا پخش میشود. عطرش، سنگینتر از آن است که به راحتی فراموشش کنم. به تام فورد عادت کردهام، دکتر عابدینی همیشه تام فورد میزد و گاهی اوقات ادکلنش را از تو کیفش میدزدیم و فقط بویش میکردم؛ اما این بوی جدید، عجیب میطلبمش! با آنکه ترکیبی از همان ادکلن را دارد؛ اما انگار اختصاصیتر است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتأسفانه بایستی بگویم که بیحرف میرود. ناگهانی، درست مثل من که دیشب بدون خداحافظی رفته بودم؛ شاید به سبب انتقام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما کاش! کاش حداقل یک خداحافظی میکرد. آنوقت، دلم مجاب میشد که باز هم بازمیگردد. آنوقت، هنوز در شوک رفتنش نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن خاطرهی دردناک، مانند روز برایم روشن است. نه سال بیش نداشتم و به همراه پدر و مادرم، در پشت ماشین سمندمان نشسته بودم و از پنجرهی ماشین، به سرسبزی و زیبایی طبیعت کنار جاده نگاه میکردم. مقصدمان ماسوله بود. شهری در استان گیلان که جزو کمجمعیتترین شهرهای ایران است. قدمتی طولانیمدت دارد و مادرم، کودکیاش را در آنجا گذرانده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالت پلکانی خانههایش و بوی گل در جایجای شهرش، حسابی حالم را جا میآورد. برای بار سوم بود که به آنجا میرفتم. ماسوله را دوست داشتم، همانطور که نگاههای گاه و بیگاه و عاشقانهی پدر و مادرم را دوست داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز صدای بوق تریلی مقابلمان در سرم زوزه میکشد. آژیرهای پلیس و اورژانس، بیشتر از لالاییهای مادرم در یادم مانده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی که پس از سالها عکس سمندمان را نشانم دادند، بخش جلوییاش خرد و خاکشیر شده بود. انفجار موتورش در یادم بود، حتی درد بیش از حد سرم در آن زمان، مانعی برای یادآوری آنها نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخش گیجگاه مغزم به شکل شدیدی آسیب دیده بود. جمجمهام از سه جا شکسته بود و دکترها نمیدانستند چهطور هنوز زندهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس از دو ماه در کما بودن، بالاخره دنیای اطرافم را دیدم، با این تفاوت که تمام حرکات آدمها، برایم تبدیل به یک فریم سینما شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیتوانستم درست راه بروم، رگهای عصبی نقطه به نقطهی بدنم، گویی از شوک وارد شده در خواب به سر میبردند. پس از دو ماه تمرین و روی تردمیل، توان راه رفتن را به دست آوردم؛ اما این مشکل اصلیام نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا سه ماه توان صحبت کردن را نداشتم، بنابراین دکترها مشکل اصلیام را در نمییافتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن یکی از آنها مدام به چشمانم اشاره میکردم، با حرکات دستم به آنها میفهماندم که بیناییام مانند قبل نیست ولی کسی متوجهی نقص آن نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچراغ قوه در چشمم میزدند؛ دهها بار اسکن مغزیام را گرفته بودند. متوجهی اشکالی در کار میشدند؛ اما دانش کافی برای درک آن را نداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا آنکه یک دکتر مغز و اعصاب چهل و هشت ساله، تحصیلکرده در لندن انگلستان، عکسهای مغزم را پشت عینک استکانیاش بررسی کرد و نام بیماریام را به زبان آورد. در آن سن حتی نامش را هم به سختی تلفظ میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند که درمانی نبود، فقط نامش را میدانستند ولی علاج آن را نه! ***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرات باران، تن خود را با نهایت قوا بر پنجرههای تیمارستان میکوبیدند. رعدوبرق نعره میکشید و نورش، فضای راهروی تاریک تیمارستان را دهشتانگیزتر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکفشهای پلاستیکی صورتیام، بر کف سرامیک سفید تیمارستان صدای جیرجیر از خود در میآورند و بخار نفسهایم، از دهانم به آرامی خارج میشدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر هوای طوفانی و باغچه هوس کردن، دیگر برای خود معرکهایست. آن هم چه ضدحالی که نمنم آرام باران ناگاه طوفان شود و با همان یک تکه لباس، یک سرماخوردگی شدید نوش جان کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچند من دیگر در آن حد ساده لوح نیستم که فقط به بهانهی دیدن باران، قوانین تیمارستان را درهم شکنم و در راهروهای خوفناکش پرسه بزنم. شاید هم، هستم. چه میدانم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا لباسهایی که از سر و رویش آب میچکد، در اتاقم را به آرامی باز میکنم و کورمالوار، با دست، پتوی روی تختم را مییابم. آن را دور خود میپیچانم و تقریباً خود را بر روی تخت میاندازم. با لبخند نگاهم را به پنجره میگیرم و با دیدن تصویر جدیدم، نزدیک است ریغ رحمت را سر بکشم. مطمئنم پژواک صدای بلند و وای گویم در تمام راهروهای تیمارستان پیچیده است. کتاب نوبادی را بالا گرفته و مخوفوار نگاهم میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اومدم پسش بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی با حرص به بیرون میفرستم و سری به تأسف تکان میدهم. از روی تخت بلند میشوم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زیادی برات غمانگیز بود و این وقت شب اومدی برا انتقام نه؟ میدونم که... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همش رو خوندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایم در هم میرود و سوالی قدیمی را تکرار میکنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کلاس تندخوانی رفتی. نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یاد گرفتن تندخوانی همیشه ملزم به کلاس رفتن نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش مثل همیشه، سرد و دقیق است. انگار نه انگار که نیمهشب است و او همینطور سرزده به اتاقم آمده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با تمرینات سادهای مثل برعکس خوندن یک کتاب و انگشتبری هم میشه راحت یادش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتاب را به سینهام میفشارد. فاصلهمان حالا کمتر از همیشه است. صدایش نزدیکتر از چیزی که باید، در گوشم طنین میاندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برای من که، کمتر از یه ماه طول کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناخودآگاه قدمی به عقب برمیدارم. او مقابلم ایستاده، نزدیک و بیحالت! رنگ چشمان جنگلیاش در ظلمات اتاق گم شدهاند. سعی میکنم نگاهم را از او بدزدم، اما صدایم به نجوا مبدل میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا، دوسش هم داشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهشخصه از خوندن عقدههای بچگانه و بدنویسی راجعبه والدین لذت نمیبرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم باریک میشود. تصویر جدیدم، دست به جیب ایستاده است. با صدای پرمدعایی که میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- باید بگم، فاجعه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمی در کاسه میچرخانم و کتاب را محکمتر در آغوش میگیرم. احساس میکنم نوبادی باید از این همه بیرحمی محافظت شود. پس با لحنی دفاعی میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون که یک نویسندهی حرفهای و چه میدونم خوانندهی صدتا کتاب خارجی نبوده، فقط میخواسته با نوشتن دل خودش رو خالی کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به هر حال، ارزش وقت من رو نداشته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای قدمهایش را میشنوم، از من دور میشود. حالا تصویر جدیدی از او شکل میگیرد؛ همان دستهای در جیب، اما این بار در مقابل کتابخانهی کوچک گوشهی اتاقم. خم شده، گویی مشغول بررسی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه چی داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز هم همین؟ بدون مقدمه، بدون تشکر، بدون خداحافظی؟ فقط آمده تا چیزی بخواند، تا کتابی را بیارزش جلوه دهد و بعد کتاب دیگری بردارد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تلافی، بیحوصله میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کتابهای این قفسه ارزش وقت تو رو ندارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت کرده و نمیتوانم حالت صورتش را ببینم. نمیدانم از حرفم دلخور شده یا نه؛ اما در تصویر جدیدم میبینم که یک کتاب را بیرون کشیده و زیر نور کم اتاق براندازش میکند. نه، مثل اینکه هنوز قصد رفتن ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چهطوری اومدی اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا همه سوالاتت رو با چهطور شروع میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس با چی شروع کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که در تصویرم، با نگاهی بادقت به کتاب در دستش مینگرد. صدایش آبستن از اهانت میشود:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- انتظار دارم شخصی که انقدر اهل مطالعهست و قفسهای به این پر کتابی داره، دایرهی لغات فراتری داشته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس کوتاهی میکشم. دیگر نه برای دفاع از خود، بلکه به خاطر خودم، با یک لبخند که بیشتر شبیه به تمسخر است، میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه به این موضوعات اهمیتی نمیدم. به هر حال قراره... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس فردا بمیری؟ میدونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمرش راست شده و در همان حالت خشک، بیهیچ تغییر احساسی، فقط به کتابهای قفسهام نگاه میکند. اینکه در این نور کم، مغزم همچنان به پردازش تکهتکهی تصاویر ادامه میدهد خشنودم میکند. هرچند، کاش تصاویر متحرک هم میشدند، آنگاه دیگر هیچ دلیلی برای مرگ نداشتم. مانند گربهای که موشی چموش گرفته باشد و از موقعیتش خوشحال است، لبخندی باظفر میزنم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس چرا میخوای باهام بیشتر وقت بگذرونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شجاعت به چشمهایش نگاه میکنم. نگاهش سرد است، اما نمیتوانم از احساساتش کاملاً سر در بیاورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من فقط میخوام کتاب بخونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو هنوز جملهاش در گوشم میپیچد. جملهای بیچهره، بیهیچ نشانی از هیجان یا احساس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعد از مرگم میتونی همشون رو داشته باشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کمی مکث، دوباره آوای زیبایش را میشنوم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گمون نکنم فایدهای داشته باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش حالا از من دور شده است، انگار به سمت در حرکت میکند. صدای قدمهایش در اتاق سنگینی میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- همشون رو خوندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس میکنم که قلبم تندتر میزند. تصویر دستگیرهی در در دستش را میبینم و هولزده میشوم. بدون هیچفکری و به سرعت میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نرو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه! چرا میخواهم نرود؟ میبینم که خیره نگاهم میکند و انگار منتظر ادامهی حرفم است. لبخندی دستپاچه میزنم و میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- راستش... خیلی وقته با یکی انقدر حرف نزدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما از درون میدانم که این کلمات هنوز کم و بیپایهاند. از آنها، هیچچیز نمیفهمم. درحالیکه بخاری اتاق، گرمای تن خیسم را مهیا نمیکند، خودم را در آغوش میگیرم و ضربهی آخر را میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه... خواهش قبل از مرگ سادهست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو مانند همیشه، منتظر میمانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوک باران شکسته است و دیگر صدایش را نمیشنیدم. متوجه میشوم از کنارم گذشته و به سمت پنجره میرود. سر برمیگردانم و نگاه خیرهاش به پنجرهی باران زدهام را میبینم. زیرلب از موافقتش تشکر میکنم، اما شاید حتی متوجهی تشکرم هم نشده باشد. به ماه خیره است. ماهی که لایهای از ابرهای سیاه را پس زده و از مستور ماندن دور شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- زاویهی این پنجره از پنجرهی اتاق من بهتره، کامل میشه ماه رو دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیروزمندانه لبخندی میزنم. او را در اتاق خود نگه داشتهام، نگذاشتم برود. این پیروزی تاریخی را کجا باید ثبت کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از مرگ میترسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو این را میگوید و افکار من، مانند مجسمهی مسیح به صلیب آویخته و خشک شدند. چه گفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ترس، از مرگ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، از بعدش نمیترسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفش به قدری بیمقدمه و بیهیچ هشدار قبلی بود که از تعجب برای یک لحظه هیچ نمیگویم. خندهای کوتاه میکنم و لحنم را معطوف میسازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آخه چرا باید بترسم؟ به هر حال تهش مرگه دیگه. چه بخوای، چه نخوای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخود را گول میزنم، خدا میداند با گفتن این جمله از جانبش، چه ترسی به جانم افتاده است. حتی یک بار هم به ذهنم خطور نکرده است. میدانستم میمیرم؛ اما نمیدانستم پس از مرگم، قرار است به چه برسم. به کجا بروم و آیا برمیگردم؟ هرچند پاسخ سوال آخرم را خود میدانم. معلوم است که خیر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه خوب، ولی من میترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیرهاش میشوم، با آنکه در تصویر سرامیکهای سرد اتاقم نمیبینمش؛ اما خیرهاش میشوم. تصور کردن تنها چیزیست که هرگز از آن عاجز نبودهام. حال میفهمم، من نیز از مرگ میترسم، زیرا او از آن میترسد؛ اما میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بود و نبودم فرقی به حال هیچکس نداره، به هر حال مرگ چیزی بوده که به اندازهی کافی انتظارش رو کشیدم، حالا هم که جواب انتظاراتم اومده، پس ازش نمیترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبان کلام و زبان ذهنم چه دگرسان شدهاند. آخر عمری، دارم به کجا میرسم؟ ریز میخندم؛ حرفهایم همانند پیرزنهای دم مرگ شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوای با هم بمیریم؟چشمانم از فرط تعجب نزدیک است از جا دربیایند. میخندم! با صدای بلند میخندم، آنقدر بلند که انگار خنده دارترین جوک جهان را برایم تعریف کرده باشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالت خوبه؟ همنشین بد تاثیر گذاشته روتها!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون همنشین بد تویی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکنه غیر از من همنشینهای دیگه هم داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو هیچی نمیگوید. کنارش جای میگیرم و به ماهی خیره می شوم که محل گذر ابرهای سیاه آسمان است. زیباتر از همیشه به نظر میرسد. ولیکن نه زیباتر از شخص کنارم. میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توی این بیمارستان روانی، تنها روانیای که برای همنشین شدن مناسبه، تویی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان تعریف کردی یا تخریب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودت چی فکر میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لحظه سکوت، مکث میکنم و سرم را پایین میاندازم. احساس میکنم تمام این وضعیت بیش از حد عجیب است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر میکنم زیادی تنهایی. نظرت چیه نمیرم؟ بهم نیاز پیدا میکنی... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگاه کلمات دیگرم را قورت میدهم. این دیگر چه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان لحظهای که گفتم «بهم نیاز پیدا میکنی»، تمام معنا و بار آن جمله برایم روشن میشود. نگاهش میکنم؛ اما افسوس که نمیتوانم عکسالعملش را ببینم. در چه حالت است؟ دارد لبخند میزند؟ چشمانش غمگین است؟ عصبیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنج ثانیه جان را به لبم میرساند و با گذشتش، نمیبینمش. صدای قدمهایش خبر از رفتن میدهند. صدای بسته شدن در صداقت خبر را به یقین تبدیل میکند. باز بیاطلاع و بیپاسخ رفت. شک ندارم، قطعاً ناراحت شده است!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند سردی به لب میآورم و چشمهایم را بر روی سرنگی که در دستان پرستار اسیر شده، میدوزم. لحظهای، خونم در آن سرنگ، همانند رودخانهای آرام میچرخد و به دقت تماشا میکنم که سوزن بلند پرستار آن را به جلو و عقب میبرد، حجمش را بیشتر و بیشتر میکند. درد کوچکِ ورود سوزن به پوست، دردی آشنا و قدیمیست، ماهی یک بار هم را ملاقات میکنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرستار با دقت پنبهای را روی محل تزریق فشار میدهد. در این لحظه هیچچیز جز حضور دکتر آذر را نمیبینم. نگاه سنگین دکتر آذر را حس میکنم، گویی تمام بار دنیای من در این نگاه گم شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از عمل که نمیترسی، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش خشک است، پرسشی که انگار جوابی از پیش برایش دارد. خاطرات شب قبل، چون تندبادی پرخاک از ذهنم میگذرند. میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، نمیترسم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو دقیق نمیدانم تا چه اندازه دروغگوی خوبی هستم؛ اما اخم دکتر آذر خلاف خواستههای پشت دروغم را بیان میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این عمل میتونه چشمهات رو بهت برگردونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که ازش نمیترسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز باز شدن استخوان جمجهام و برش سطحی بر هر دو نمیکرهی مغزم هیچ هراسی ندارم؛ حتی با وجود آنکه با یک اشتباه کوچک و پاره شدن تنها یک عدد از رشتههای عصبیام، سرنوشت پر فتوحی انتظارم را نمیکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحال فهمیدم، به راستی دروغگوی خوبی هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ازت میخوام فردا هر اتفاقی هم که افتاد پشت خودت رو به هیچ عنوان خالی نکنی. ما هوات رو داریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهوایم را دارند؟ میدانم که پشت آن چهرهی آرایش کرده و چشمان خستهی سبزش، حتی کورسویی از امید یافت نمیشود. این حرفها دیگر برایم بیمعنیاند. هوای من در میان هزاران نفس محصور در اتاق بیانتهای دردم، در درون این دیوارها گم شده است. هر روز، هر ساعت، حتی هر لحظه، همچنان به همان دو راهی مرگ و زندگی میرسم. به امیدهای پوچ و تهیاش عادت کردهام؛ اما اگر عمل فردایم موفقیتآمیز باشد، به راستی زندگیام تغییر خواهد کرد. یا شاید هم خونی که همرنگ موهای دکتر آذر است، تمام اتاق جراحی را پر کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام محتویات معدهام را بالا میآورم. سیفون را با چشمانی خیس میکشم و در توالت فرنگی را با غضب میبندم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیوند، حالت خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس طرفدارانم پشت در صف کشیدهاند. در را میگشایم و بعد از پنج ثانیه، با چهرهی آشنای آن پرستار مواجه میشوم. لبخندی مصنوعی از لایههای دلواپسی و نگرانی، بر لب دارد. سرد میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنون، خوبم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگویی چند ثانیه بعد از استشمام بوی استفراغم چشمانش ریز میشود و لبخندش محو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا بالا آوردی؟ همه چيز روبهراهه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه گوشم، پرسشهایش به نظر غیرواقعی و بیمنطق میآید. چرا باید همه چیز روبهراه باشد؟ اینجا هیچچیز روبهراه نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از سوپهای گندیدهی این روانیخونه متنفرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ثانیهای صدایش را نمیشنوم، اما انگار که تازه حرفم را درک کرده، آرام و مردانه میخندد. با لحنی که خود گویی دوستانه و من جاهطلبانه میخوانمش، میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حق با توئه واقعاً افتضاحن، بیا یه چیز بهتر بهت بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو من نیز همانند دختربچهای که گول غریبههای خندان را میخورد، پی آن چیز بهتر به دنبالش راه میاُفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباس پرستاری آبیرنگش، با کلاه همرنگ آن، تنها لباسی است که در تن او دیدهام. دیدارهای اولمان نیست از همان ابتدای حضورم در اینجا مدام راهم به راهش برخورده است؛ هرچند تا به الان، حتی نامش را هم نمیدانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اسمت چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امیر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم که میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته نه از اون امیرها.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- متوجه نشدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو ناگاه خود را در زمین و هوا معلق میبینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پیوند! خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایم به چیزی که همچنان نمیدانستم چیست برخورد کرده و زانوی چپم تیر میکشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببخش، نباید میذاشتم خودت همین جوری بیای. اصلاً حواسم نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کور که نیستم عصا بخوام فقط... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرفم را نصفه میزنم و به او نگاه میکنم، هنوز درگیر درد زانویم هستم، اما با نگاه امیر و صدای آرامش، به نوعی درک میکنم که او هم درست نمیداند باید چه کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونم؛ تقصیر من شد. متاسفم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بازوهایم را میگیرد و کمک میکند بلند شوم. بهمحض بلند شدن بازوهایم را از زیر دستانش میکشم و با پایی که از درد کمی لنگ میزند اینبار خودم به جلو میروم. حال زمان آن بود که او پشت من راه برود؛ هرچند که بعد از راه افتادنم، آدرس دادن هر چیز از دهانش نمیافتد و من نیز اعتراضی از خود نشان نمیدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد گذر از چند راهرو متوجه میشوم اینجا بخش آقایان است و به مقصدمان بدبین میشوم. با لحنی آمیخته در ظنین میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا مگه بخش مردها نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آشپزخونهی اصلی اینجاست. هرچند غذایی که به هر دو بخش داده میشه یکیه ولی من قراره ناهار خودم رو بهت بدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنی که هیچ دلِ خوشی از ترحم و بخشش دیگران ندارم در چنین مواقعی دهانم بسته نمیماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ممنون، ولی برمیگردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتوجه میشوم که سد راهم شده و به تکاپو افتاده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیهی کجا؟ قرار نیست که گشنه بمونم من هم همون سوپ مرغ رو میخورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از سخاوتمندیتون ممنونم ولی باید برگردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- عجبا پیوند! اصلاً باشه هر دومون باهم اون چلوکباب رو میخوریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن نام غذا ناخواسته گره ابروهایم باز میشود و گمان نکنم این گشوده شدن از چشمان عسلی و تیزبیناش دور بماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چلوکباب دوست داری، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس درست حدس زدهام. حتی با ندیدن تصویر جدیدش، میتوانستم لبخند دنداننمایش را در ذهن بپندارم. با این وجود، برای یک سیخ کوبیده و یک پرس برنج به راحتی پرچم سفیدم را نشان میدهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوبیدهی گرم شده را به همراه قاشق و چنگال مقابل چشمانم میگذارد و من نیز آرام مشغول خوردن میشوم. او مقابلم روی یک صندلی زوار در رفته نشسته است و نگاه سنگیناش را احساس میکنم. نه سری بالا میآورم و نه حرفی میزنم، میخواهم ببینم تا چه اندازه میتواند با نگاهش قورتم دهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فردا عمل داری. نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغذایم را قورت میدهم و درحالیکه قاشقم را پر از برنج میکنم میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گر دانی و پرسی سوالت خطاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای ریزخند آرامش را میشنوم. صندلیاش را نزدیکتر میکند و صدای قیژقیژ کشیده شدن پایههای فلزی آن روی زمین سرد و مرمرین، در گوشم میپیچد. اخمی ناخودآگاه روی پیشانیام شکل میگیرد. نور آفتاب از پنجره به صورتش میتابد و عسلی چشمانش و قهوهای روشن موهایش را به رخ میکشد. از قصد دوست دارد زیر آفتاب بیاید؟ میترسد زیباییهای معمولیاش را کامل به تصویر نکشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه میتونی بدون هیچ مشکلی خندهها رو ببینی، به جای اینکه بشنوی. پرواز پرندهها رو ببینی، رقص برگها به وسیلهی باد رو ببینی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش، آرام اما گرم، در فضا شناور میشود. چیزی در آهنگ گفتارش هست که انگار میخواهد مرا به رویاهای خودش بکشاند؛ اما بنده خیلیوقت است دستم را از رویاپردازی شستهام. هرچند، اگر بگویم از توصیفات شیرین و پرمعنایش بدم آمد، دروغ گفتهام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاعری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام میخندد و میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشمات به شعر گفتن وادارم میکنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای احساس میکنم قلبم مکثی کوتاه میکند. به زور محتویات دهانم را قورت میدهم و نگاهم را از صورتش میگیرم، انگار که تماس چشمی طولانی، ممکن است چیزی را فاش کند که دوست ندارم متوجهاش شوم. باید بحث را عوض کنم. پس میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شخصی به اسم آدونیس رو میشناسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چرا ناگهان این سوال از دهانم بیرون آمد. لحظهای گمان میکنم به دلیل اینکه در بخش او نیست، چیزی دربارهاش نمیداند، اما در کمال تعجبم، بدون لحظهای مکث میگوید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره، چهطور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش آرام است، اما در پس این آرامش چیزی نهفته است؛ چیزی مانند شاید احتیاط. نگاهش هنوز روی صورتم است، اما نمیدانم در آن لحظه چه احساسی دارد. تنها صدایش را میشنوم، و این کافی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیل سوالاتم شروع میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیماریش چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای تلنگر آرام انگشتش به لبهی یک لیوان خالیِ روی میز، سکوتی کوتاه را پُر میکند. نگاهش را از من میگیرد، یا شاید هم اصلاً نگاهی به من نداشته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا برات مهمه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان سوالی را میپرسد که انتظارش را داشتم، اما هنوز هم برایم جای تعجب دارد که چرا اینقدر راحت حسم را خواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یه دو سه باری دیدمش، ولی به نظرم خیلی معمولی میاومد و رفتارهای آنچنانی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا دیگر چنگالم را در ظرف گذاشتهام. به صندلیاش تکیه میدهد و از دست آفتاب فرار میکند، نمیتوانم بفهمم در ذهنش چه میگذرد، اما این را میدانم که ذهنش آرام نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه کجاها دیدیش؟ بخشهاتون که جداست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنانه و مردانه را میگفت. اما من نیز کم نیاوردم. نشانش دادم که چندان با هوش خود نمیتواند بازیام دهد. زیرا که از او حاذقترم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چرا میشناسیش؟ از بخش تو که جداست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمکثی کوتاه. نمیدانم چهرهاش در آن لحظه چه حالتی دارد، اما لحنش به من میفهماند که چندان از حرفم خوشش نیامده. انگار کنایهام را بهخوبی دریافته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوایل که آورده بودنش، به دلیل بیماری خاصش زیاد اسمش تو دهن پرسنل پیچیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پشتی صندلی تکیه میزنم. صدای آرام تیکتاک ساعتی که در گوشهی آشپزخانه نصب شده، در گوشم میپیچد. صدایی آرام، ولی بیوقفه. مثل سوالاتی که حالا در ذهنم شکل گرفتهاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب؟ بیماری خاصش چی بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش تغییر میکند، آرامتر میشود. حتی کمی محتاط!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میدونی که بیماری تمام افراد اینجا یک چیز خصوصی و سریه، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی پوزخند میزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله، به قدری سریه که کل این تیمارستان، از بیمارهاش گرفته تا نظافتچیهاش، اسم بیماری من رو میدونن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهی کوتاهش را میشنوم، اما این خنده هیچ نشانی از شادی ندارد. بیشتر شبیه به تأییدی تلخ است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیماری تو هم مثل اون یک بیماری خاصه، ولی خب، زیاد اینجا نمیمونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا اوست که مکث میکند. صدای نفس عمیقی که میکشد را میشنوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میگن قراره بره روسیه، پیش خانوادهی پدریش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهطور ناخودآگاه قاشق پرشدهام را در دهان میگذارم، اما حتی متوجه مزهی غذا هم نمیشوم. تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده، چیزی است که گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا کی اینجا میمونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرانجام، پاسخش را میدهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم. حتماً تا زمانی که بیماریش درمان بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان میدهم، اما در ذهنم، هیچچیز سر جای خودش نیست. افکاری که هجوم آوردهاند، بیمعنیاند، نامنظماند، و نمیگذارند تمرکز کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاسهی غذا را کمی جلوتر میبرم و به او نزدیکتر میشوم. سایهی چهرهاش، که در نور زرد کمرنگ آشپزخانه افتاده، چیزی در خود دارد که برایم نامفهوم است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قرار بود تو هم باهام بخوری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو نگاهش را پایین میاندازد. صدای آرام برخورد انگشتش به بدنهی لیوان هنوز ادامه دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه، زیاد گشنهم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما من میدانم که مسئلهی گرسنگی نیست. البته من هم شخصی نیستم که تعارف کنم. سری با بیخیالی تکان میدهم و خود را به خوردن مشغول میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب، قراره تا چند روز فقط روی تخت ببینمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- برای چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب، یکم بخیههات طول میکشن تا خوب بشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگمان نکنم چند روز باشد. به گمانم منظورش چند ماه است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- موهاتم که... .
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی به موهایم میکشم. با لحنی تحسرآمیز میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کامل میزننشون، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم به باسنم میرسیدند. یادم نمیآمد هیچگاه آنها را تا بالاتر از کمرم کوتاه کرده باشم. آخرینبار، مامانم برایم کوتاهشان کرده بود. اعتقاد داشت موهای کوتاه شدیداً به چهرهام میآید و در تمام عکسهای بچگیام، موهایی کوتاه داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولی خیلی قشنگن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدروغ چرا دلم برایشان تنگ میشود؛ اما میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مهم نیست. هرچند تا حالا کچل نکردم. شاید بهم بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی میگی دختر؟ کچلی به هیچکس نمیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصویر چهرهاش در سرم نقش میبندد و بیآنکه نگاهش کنم میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به تو شاید بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو با خنده جواب میدهد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو سپس یک دقیقه سکوت و لذتی که کوبیده به من میبخشد. اوایل غذا خوردن برایم بسیار سخت بود. همچنان نیز سخت است. نمیتوانم غذا را در یک طرف بشقاب جمع کنم. زمانی که بشقاب زیر دستم است به احتمال هشتاد درصد محتویاتش به این طرف و آن طرف میز میریزند. برای همین همیشه بایستی با کاسه غذا بخورم، تا حداقل گندی به آب نزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب این آدونیس... چرا نظرت رو جلب کرده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاشق را در کاسه میگذارم. نمیخواهم جوابی بدهم که ملاقاتهایمان لو بروند. بدون شک امیر شخص قابل اعتمادی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتم که، رفتارش عجیب نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم هوای یک نوشیدنی کرده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
