دوست داشتی؟
رمان دون جوانی اثر mahtabiii75

رمان دون جوانی

  • زبان فارسی
  • 84.5K 👁
  • 345 ❤️
  • 140 💬

خلاصه رمان دون جوانی

داستان در ارتباط با زندگی یه پسری هست که به دون ژوانیسم مبتلاس.شخصیت داستان ما موقعیت اجتماعی بالایی هم داره یک خلبان بزرگ و حرفه ای،کسی که بیشتر پرواز های بین المللی رو هدایت میکنه در یکی از پرواز ها با آمدن مهندس پرواز جدیدی...پایان خوش

قسمتی از متن رمان دون جوانی

نگاهم خیره به دست خشک شده ام در هوا میماند...دست راستش را روی زمین میگذارد و با تکیه به زانویش به سختی از جا بلند میشود...!
نگاهم از روی دستهای خشک شده ام تاب برمیدارد و روی موهای بی نهایت سیاهش که به اندازه ی چند تار از زیر مقنعه اش بیرون افتاده است، مینشیند!چرا اینهمه زیبایی را زیر پارچه ای مشکی مخفی میکند!!؟
متوجه نگاهم میشود سریع دست لرزانش به سمت مقنعه اش پرواز میکند و دوباره آن را جلو میکشد!پوفی میکنم و از جا بلند میشوم...این مدلیش را تا بحال ندیده بودم…!بی هوا میپرسم...
-زخمی که نشدی؟!
کیفش را روی دوشش تنظیم میکند و با لبخندی عمیق به کف دستش خیره میشود...نگاهم روی قرمزی خون ثابت میماند...
-اوه دختر داره خون میاد باید پانسمانش کنیم!
دستش را چندبار درهوا تکان میدهد و با قیافه ای که از شدت درد مچاله شده است میگوید...
-نه مهم نیست...یه خراش ساده اس!الان خونش بند میاد...فقط باید بشورمش
از داخل ساک کوچکم قمقمه ی آبی رنگم را بیرون میاورم...دوباره دستم را به سمتش دراز میکنم...امیدوارم اینبار دست رد به سینه ام نزند چون عصبی میشوم!
در کمال تعجب دست دراز میکند و قمقمه را بارعایت اینکه دستش با دستم هیچ تماسی نداشته باشد میگیرد...پوزخند میزنم...این دختر مرا نمیشناسد…؟
من اگر بخواهم کسی را برای مدتی داشته باشم به راحتی بدستش میاورم...این دختر ساده و دست وپا چلفتی که سهل است زرنگترینشان هم جلوی من سر تسلیم فرود میاورد…!
آب را روی دستانش میریزد...از شدت سوزش لبهایش را زیر دندانهایش فشار میدهد...
-به نظر من باید ضدعفونیش کنی!
-بزرگش نکنید لطفا...از این اتفاقا برای من زیاد میافته بار اولم نیست…!
قمقمه ی دراز شده به سمتم را میگیرم و داخل ساکم میندازم...دستی به مانتویش میکشد و خاکش را میتکاند...
-اول کاری گند زدم نه؟!الان شما کامل فهمیدین من دست و پا چلفتیم...؟
لحن پراز شرمش وجودم را به خنده میندازد....با صدای بلند میخندم...انعکاس صدایم در فضای پارکینگ پخش میشود!
-بابا دختر تو خیلی باحالی!
ابرو بالا میندازد و قدمهایش را به سمت ایرباس مورد علاقه ی من تند میکند...حس میکنم معذب شده است...شانه بالا میندازم و درحالی که هنوز رگه هایی از خنده وجودم را غلغلک میدهد به راه میافتم...
روبه روی ایر باس می ایستد...عظمتش مراهم تحت تأثیر قرار میدهد!
چندتا از خدمه پله های متحرک را جا سازی میکنند و اول من و سپس دخترک سر به هوا وارد میشویم...م*س*تقیم قدم به اتاقک خلبان میگذاریم تا این مهندس تازه کار چک ایمنی را آغاز کند!
برخلاف انتظارم همه چیز را دقیق و منتظم بررسی میکند...نشان دهنده های ارابه ی فرود،وضعیت فلاپ ها، سیستم هیرولیک همه را از نظر میگذراند و در لیستش ضمیمه میکند...امضای تأیید را که میزند اجازه ی پرواز صادر میشود!
روی صندلی مخصوصم مینشینم تا با آمدن کمک خلبان به سمت باند پرواز حرکت و مسافرگیری را آغاز کنیم...تمام توجهم روی سودا ناجی متمرکز میشود که با چه استرس و هیجانی پوست کنار ناخن هایش را میکند و با پای راستش روی زمین ضرب میگیرد…!دستم را روی دسته ی صندلی تکیه میدهم و تکیه گاه چانه ام میسازم...
-نگرانی…؟
سربالا میاورد و برای لحظه ای به چشمهایم نگاه میکند اما من در همین لحظه ی کوتاه هم سیاهی بی مانند چشمهایش را در هوا میقاپم و از کشف مسخره ام غرق لذت میشوم...
معذب برای هزارمین بار دست به مقنعه اش میکشد...
-نه نگران نیستم...فقط...اومم...چیزه...خب!
سرگرمیه جالبیست...درطول سفر حوصله ام سر نمیرود!
-خجالت نکش...بگو چی اذیتت میکنه؟
لبهایش را با زبان تر میکند و با صدای آرامی میگوید…
-من باید با شما تو این کابین باشم…؟
تازه متوجه اضطرابش میشوم پس نگران تنهایی با چند مرد غریبه اس…؟ مثلا در حین پرواز من و کمک خلبان چه بلایی میتوانیم سر این دختر کوچولو بیاوریم؟باخودش چه فکری میکند…؟
-طبق قوانین باید اینجا باشی ولی اگه خیلی میترسی میتونی...
تند جواب میدهد...مردمک چشمهایش لرزان است و دستهایش درهم گره خورده
-نه بخدا ترس چیه!؟فقط میگم مزاحم نشم
پوزخند تمام صورتم را میگیرد!معلوم نیست از من چه چیزی برای این دختر تعریف کرده اند که اینقدر از بودن تنها بامن واهمه دارد…؟!
-دروغ نگو چشمات داد میزنن که ترسیدی!
سر پایین میندازد...
عصبی نگاهم را ازش میگیرم و به جلو برمیگردم...من هیچ وقت به زور کسی را وادار به کاری نمیکنم...تا الان باهرکه بودم خودش خواسته بود مهمان تختم باشد...از تعدی و اجبار به اندازه ی مرگ متنفر و بیزارم...نهایت رزالت را میرساند!
دندان هایم را بهم میسابم و فرمان هواپیما را زیر دستهایم فشار میدهم از اینکه مرا با یک مت*ج*ا*و*ز کثیف هم تراز دانسته عصبانی میشوم...بیشتر از هرچیزی عصبانی میشوم!
میکروفون را به دهانم نزدیکتر میکنم وبا صدای رسا و محکمی دیالوگهای همیشگی را به زبان میاورم...
-خانوم ها و آقایان خلبان پرواز امیر کامیاب باهاتون صحبت میکنه...امیدوارم تااین لحظه از پروازتون کامل لذت برده باشید ما هم اکنون در ارتفاع 34 هزار پا از سطح آبهای آزاد درحال پرواز هستیم که معادل است باحدود 11.5 کیلومتر، سرعت هواپیما دراین ارتفاع برابر 760km/h، دمای خارج هواپیما -40 درجه ی سانتیگراد و دمای داخل برای رفاه حال شما بر روی 20 درجه سانتی گراد تنظیم شده مسیر پرواز ما تهران استانبول و در انتها در فرودگاه آتاترک به زمین خواهیم نشست آب و هوای مسیر کمی ابری گزارش شده که شما می تونید ابرها رو در زیر هواپیما مشاهده کنید انشا ا.. تا 15 دقیقه دیگر شروع به کاهش ارتفاع خواهیم کرد و راس ساعت 11:30 در فرودگاه آتاترک به زمین خواهیم نشست از اینکه هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران رو برای سفر خود در نظر گرفتید از شما ممنون و متشکریم به امید دیدن شما عزیزان در پرواز های بعدی هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران
زیر چشمی به قیافه ی درهم دخترک نگاهی میندازم تمام طول مسیر سکوت کرده و از پنجره بیرون را تماشا میکند...اهمیتی برایم ندارد اما این بی تفاوتیش آزارم میدهد!
هواپیما که روی زمین مینشید نفس راحتی میکشم...صدای ریز دخترانه ای را با فاصله میشنوم
-خسته نباشید!
شاید بهتر باشد منم بی تفاوت رفتار کنم...بدون اینکه به عقب برگردم و نگاهش کنم فقط سری تکان میدهم و کمربندهای پرواز را باز میکنم!
از جا بلند میشوم ولی او همچنان مقابلم ایستاده است…!سرم را بالا میاورم و نیم نگاهی به صورتش میندازم...لبهایش را آنقدر زیر دندانهایش فشرده که ردی از خون به وضوح دیده میشود...
-چیزی شده خانوم ناجی…؟!
بدون اینکه نگاهش را از چانه ی من بالا تر بیاورد جواب میدهد...
-نه فقط...یعنی...خب...
وای دوباره به همان حالت گیجی و گنگی چندساعت قبل برگشت...نفس عمیقی کشیدم و درحالی که سرم به شدت درد میکرد گفتم:راحت باش...چرا وقتی بامن حرف میزنی به تته پته میافتی؟حرف دلتو بزن بی هیچ نگرانی!
بالا و پایین شدن قفسه ی سینه اش نشان از یک نفس عمیق میدهد...
-شما از من دلخورین؟
متعجب و با ابروهای بالا رفته نگاهش میکنم...
-نه...چه طور؟
لبخند محوی روی لبهایش مینشیند…!
-من دلم نمیخواد کسی ازم ناراحت بشه...گفتم شاید از حرفای چندساعت قبلم برداشت بدی کرده باشین...باور کنین منظور من...
دست راستمو به نشانه ی سکوت بالا میبرم...سکوت میکند...
-مهم نیست من هر فکری کردم چه خوب چه بد مسئولیتش پای ذهن خودمه نه تو...چون برداشت از یه موضوع به عهده ی خودم بوده نه تو...پس تو مقصر نیستی!


بیشتر بخوانید

نظرات رمان دون جوانی

  • Hani

    0

    واقعا خیلی رمان خوبی بود عاشق شخصیت ها شدم ممنون از نویسنده

    ۳ هفته پیش
  • Parisa

    0

    از داستان خوشم اومد شخصیت قوی و آگاه و صادق سودا و امیر را دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    برای چندمین بار که میخونمش حسابش از دستم در رفته من واقعا این رمان رو دوست دارم و باهاش زندگی میکنم ممنون نویسنده جون 💜💜💜💜

    ۲ ماه پیش
  • یه دوست

    1

    عالی چند بار هم که بخونی بازم لذت میبری از خوندنش

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    0

    لاعالی بود درود

    ۳ ماه پیش
  • اسما

    0

    عالیییی بود حتما بخونیدش 😍😍😍😍😍

    ۳ ماه پیش
  • دختر مهربون

    1

    قشنگ بود دوست داشتم😍

    ۳ ماه پیش
  • 𝑭𝒂𝒆𝒛𝒆𝒉

    1

    من خوشم نیومد حقیقتا

    ۳ ماه پیش
  • Shabnam

    1

    عاشقش شدم و عشقی که آروم آروم مهمون خونه ی امیر و سودا شدقشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    خیلی رمان قشنگیه من تا حالا چندبار خوندمش و واقعا دوسش دارم

    ۴ ماه پیش
  • طاهره

    0

    خسته نباشید و خدا قوت به نویسنده ی عزیز و چیره دست،واقعا دست مریزاد ،رمانتون عالی بود،با وجود اینکه دکلمه هاش زیاد بود ولی روی هم رفته از خواندن رمانتون لذت بردم،امیدورام در کارهای بعدیتون هم همینطور موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • متین

    0

    خیلی عالی بود ی رمان متفاوت...چقد شخصیت سودا دوست داشتنی بود...خسته نباشی نویسنده عزیز دستمریزاد

    ۴ ماه پیش
  • ابرا

    0

    قشنگ بود قلم نویسنده قوی بود و همچنین نویسنده رو موضوعاتی که در موردش صحبت می کرد اطلاعات کافی داشت

    ۴ ماه پیش
  • فاطی

    2

    خیلی قشنگ بود خیلی😍 هم باهاش گریه کردم هم باهاش خندیدم واقعا کیف کردم با همچین رمانی اگه میشه شبیه این رمان معرفی کنید دوستان💕

    ۵ ماه پیش
  • بهاره

    1

    خیلی قشنگ بود ولی کاش داستان علی رضا قشنگ تر تموم میشد

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!