دوست داشتی؟
رمان نه سیاه بود نه سفید اثر ریحانه رسولی

رمان نه سیاه بود نه سفید

  • زبان فارسی
  • 115.9K 👁
  • 551 ❤️
  • 463 💬

خلاصه رمان :

دختری از جنس حریر... نرم و نازک... دختری حساس و لطیف... دختری ساده و مهربان... عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانه‌ی عاشقی جانش را میستاند... تاوان می دهد... تاوان خـ ـیانت مادر... دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد... انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آینده‌ی برادر... دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش... خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند... اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینه‌ی یک گرگ... گرگی که تشنه بود... تشنه به نابودی صالحی ها... و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.

قسمتی از متن رمان نه سیاه بود نه سفید

برام جالب بود، مامانم طرفداری آتوسا رو میکرد درحالی که اگه من خودم همچین کاری میکردم و یا یه اشتباه کوچیک ازم سر میزد خونم و توی شیشه میکرد با سرزنش ها و تنبیه هاش.
آرسام پسرعمه ام که شوخ و شیطون بود گفت:
_چقدر پخته تر والا داره شفته میشه... 23 سالشه برای خودش پیر دختری شده... البته فکرکنم شوهر میخواد که اینطوری رفتار میکنه.
من و آرزو آروم خندیدیم و مامان گفت:
_شما آقا آرسام کاری که بهت گفتم و انجام دادی؟
آرسام پشت سرشو خاروند و گفت:
_آره ولی درست نشد.
آرشام: تازه بدترم شد.
مامان: اون مدرک تو بذار دم کوزه آب شو بخور.
آرسام: زن دایی من مهندس مکانیکم نه تعمیرکار چرخ خیاطی.
مامان: ماشالله زبون که نیست فرفرست.
آرزو دستم و کشید و تندتند از پله ها رفتیم بالا... وارد اتاق شدیم که گفتم: چته !؟
لبخنده بزرگی زد و روی تختش نشست و گفت:
_حریر یه چیزی بهت میگم ولی قول بده به کسی نگی.
باناراحتی گفتم: مگه قبلا رازهاتو به کسی گفتم؟
گونم و بـ ـوسید و گفت:
_ناراحت نشو... آخه اگه این موضوع و به کسی بگی زنده به گورم میکنن.
_مگه چیکار کردی؟ زود باش بگو... قول میدم به هیچ کس نگم.
آرزو: امروز... امروز ...
_زودباش دیگه.
آرزو خنده‌ی پرهیجانی کرد و گفت:
_امروز صفایی بهم شماره داد.
گیج گفتم: صفایی؟
آرزو: اَه چقدر گیجی محمدجواد و میگم.
اخمام رفت توهم و گفتم:
_تو هم گرفتی؟
آرزو: معلومه که نه... اخمام و کشیدم توهم و بعد گفتم "فکر نمیکردم همچین آدمی باشید! واقعا که ناامیدم کردین" اونم گفت "خانوم صالحی قصدم جسارت نبود من خیلی وقته که باشما همکلاسم و شاید شناخت کاملی نسبت بهتون نداشته باشم اما نوع پوشش تون و چادر سرتون بهم میفهمونه که اهل این جور روابط نیستید و جدای از اون اونقدر برای چادری که سرتونه ارزش قائل هستم که بهتون پیشنهاد دوستی ندم".
_خب پس چرا بهت شماره داد؟
آرزو: گفت قصدش جدی و میخواد بیاد خاستگاری اما پدر و مادرش رفتن خارج چون باید مادرش قلب شو عمل کنه... گفت تا زمانی که مادرش بیاد تلفنی باهم در ارتباط باشیم و گهگداری بیرون از کلاس همو ببینیم تا بیشتر باهم آشنابشیم.
بااخم گفتم: چه فرقی میکنه؟ مثل دوست دختر دوست پسرها دیگه.
سریع گفت:
_نه قصدش جدی... تازه اون خودش توی یه خانواده‌ی مذهبی بزرگ شده و کاملا مقید و مذهبیه... گفت مطمئن باشم که ارتباط مون باتوجه به چهارچوب عرف و اسلام پیش میره... یعنی فقط یکم باهم آشناشیم.
_به هرحال بهترشد که شمارشو نگرفتی چون آقاجون اون و خانوادشو میشناسه اگه بفهمه باهاش درارتباطی گردن تو میزنه.
آرزو به چشمام زل و لبشو برد داخل دهنش و آب دهن شو باصدا قورت داد.
چشمام و باریک کردم و باتردید پرسیدم:
_شماره رو نگرفتی دیگه؟
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
ناباور گفتم: وای آرزو گرفتی؟!
آرزو: به هرحال باید یکم درباره‌ی هم شناخت پیدا کنیم یا نه؟ کاره ما از نظر روانشناسی هم درسته... نه به هم دست میزنیم و نه کاره اشتباهی میکنیم با دوست پسر دوست دخترها هم فرق میکنیم... دوساله باهاش همکلاسم و اون خانوم صالحی صدام میزنه و قطعا توی این آشنایی هم صمیمیتی ایجاد نمیشه من خانوم صالحی باقی میمونم اونم آقای صفایی باقی میمونه.
_به نظره من اشتباه بزرگی کردی که ازش شماره گرفتی.
آرزو: به نظره خودم اینطور نیست چون هم به خودم اعتماد دارم هم به صفایی.
_اگه آقاجون بفهمه کلاس زبانت مختلطه عمراً دیگه بذاره بری.
آرزو: ای بابا مگه چه اشکالی داره مگه آتوسا توی دانشگاه همکلاسی پسر نداره؟
_به قول آقاجون دانشگاه فرق میکنه... دانشگاه یه محیط آموزشی و قابل اعتماده و این آموزشگاه های خصوصی اصلا مورد اعتماد نیست.
آرزو باچهره‌ی گرفته ای گفت:
_حریر محمدجواد کیس مناسبی... مذهبی و باایمان... من مطمئنم گزینه‌ی خوبی برای ازدواجه.
_منم آقامحمدجواد و دیدم میدونم پسره خوبیه اما شماره دادن و شماره گرفتن درشأن تو و آقا محمدجواد نیست.
آرزو: من تاحدودی میشناسمش میدونم پسره خوبیه و قصدش از شماره دادن خیر بوده و منظور بدی نداره.
_تو هنوز 19 سالته... آتوسا از تو بزرگتره اون اول باید ازدواج کنه.
آرزو: ندیدی آقاجون پارسال اجازه داد اون خاستگارم که دندون پزشک بود بیاد و خاستگاریم کنه، این یعنی اینکه منو از آتوسا زودتر شوهر میده... تو نمیدونی قانون خانواده‌ی صالحی اینه که یا باید درس بخونی یا ازدواج کنی ! منم که وقتی دیپلم و گرفتم و دیگه ادامه ندادم از همون موقع هم آقاجون در این ویلا رو برای خاستگارام باز کرد.
_نمیدونم چی بگم فقط اگه آقاجون بفهمه زندت نمیذاره.
باحرص گفت:
_ته دلم و خالی نکن... اووووف کاش منم یه ذره فقط یه ذره از شهامت آتوسا رو داشتم... میبینی دوست پسر داره و اصلا هم نمیترسه آقاجون یا بابام بفهمه.
_معذرت میخوام اما اسم کار آتوسا شهامت نیست خریته... اگه دایی یا آقاجون بفهمن خیلی بد میشه قیامت به پا میشه.
آرزو: به ماچه همین که نمیرم و به بابام یا آقاجون نمیگم کلی لطف میکنم.
_لطف نمیکنی داری بهش ظلم میکنی تو باید به بابات بگی تاجلوشو بگیره ارتباط بایه نامحرم کاره درستی نیست.
آرزو: اونو ولش کن میبینی که نه بابام نه آقاجون حریفش نمیشن.
_آرزو من به کسی چیزی نمیگم اما بازم بهت میگم کارت اشتباست ولی حالا که تصمیم تو گرفتی به تصمیت احترام میذارم اما همون طور که آقامحمدجواد گفته ر-ا-بطه تون توی چهارچوب شرع و قانون باشه... باشه؟
لبخند زد و گفت:


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 553 رای
5 ★
78%
4 ★
20%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان نه سیاه بود نه سفید

  • زهرا

    0

    رمان عالیه دفعه دوم بود که میخوندمش و لطفا الکی جو ندین هممون میدونیم توجامعه همه جور فرهنگی هست و همه جو ادمی ام هست یکی ضعیف یکی قوی شخصیتا عالی بود من با این رمان کیف کردم وپیشنهاد میکنم حتما رمان حصار تنهایی منو بخونید

    ۱۵ ساعت پیش
  • فاطی

    0

    بچه ها یک رمان که مثل همین رمان باشه یعنی پسره برا انتقام بخواد مذهبی بازی در بیاره و به دختره ضربه روحی و جسمی بزنه و.. معرفی میکنید؟

    ۳ هفته پیش
  • ماهلین

    1

    خیلی قشنگ بود فقط پارتا جابه جا بود

    ۳ هفته پیش
  • شکلات تلخ

    0

    داستان خیلی تخیلی و قر و قاطی بود . چرا یه خانم باید عاشق متجاوز خودش بشه؟ و اینکه حریر و حسام بیست و چهار ساعته درحال بوس.یدن هم بودن هردقیقه هی داشتن هم رو میبوس.یدن . چرت و پرت بودد

    ۳ هفته پیش
  • سازنده ی دنیای رمان

    0

    افتضاح بود . دختره خیلی لوس و ضعیف بود . توی داستان هم کلی توهین به زن ها شده بود درک نمیکنم چرا یک زن باید توی رمانش بنویسه من دخترم دخترا ضعیفن؟ بنویسه یه دختر حتما نیاز به مرد داره؟ متن داستان هم که ماشالله قر و قاطی از یه جا می پرید یه جا دیگه . درکل ارزش خوندن نداشت وقتتون رو هدر ندید

    ۳ هفته پیش
  • نورا

    0

    تقریبا یک سوم رمان خوندم ولی خیلی داستان قاتی شده 😬

    ۱ ماه پیش
  • Meli

    1

    خیلی چرت بود. نمیدونم چرا همیشه زن ها تو رمان ها با وجود اینهمه توهینی که بهشون میشه باید ساکت باشن؟ آهان شاید چون آقایی پسنده آخه مررد همیشه باید دستور بده و پادشاهی کنه و زن هم سکوت کنه ضعیف و شکننده باشه. این همه توهین به زن رو واقعا درک نمیکنم یعنی ما اینقدر بدبختیم که عاشق متجاوزمون بشیم؟

    ۲ ماه پیش
  • ..

    3

    بار چندم که میخونمش با هر بار خوندش غرق لذت میشم نه کلیشه ای بود نه تخیل . رمانی بود که زندگی جامعه الان به بهترین نحو به تصویر کشیده بود خیانتی که باعث فرو پاشی خیلیا میشه .ممنون از نویسنده بابات همچین رمانی نابی همین جوری پر قدرت ادامه بده . تنها ایرادی جابه جایی پارت ها بود

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا رمان خوبی بود بعده مدت ها رمانی خوندم که تخیلی نبود و نزدیک به زندگیه همون بود،همون زندگیش کردیم.خیلی دوسش داشتم .موفق باشی نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود ولی پارتاش خیلی قاطی پاتی بود و ابنکه پدربزرگ حریر ویا پدرومادرش فقط به دخترا میگفتن بیرون پره گرگه ولی تو خانواده همه با هم زندگی مبکردن واصلا هم براشون مهم نبود وتازه اطاقای بچه هاشون تو یه واحدبود!؟چقدرازهرطرف به ودرومادرا میگن که بچه هاشونومخصوصا دخترا به خاطر اشتباهسون

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود واقعا ودقیقا مشکلات جامعه رو به نگارش در آوردین ولی ای کاش پدربزرگا وکلا خانواده بدختراشونو یه جوری بار بیارن که تموم حرفاشونو بهش بگن واینگه خانواد به دخترا یاد بدن که مکنه ت فامیل هم مکنه گرگ باشه حریر ضعیف بود ولی خیلیم بی عقل بود مگه میشه ادم به متجاوش ایند علاقه مقدرعلاقمند باشه؟

    ۳ ماه پیش
  • عاشق رمان

    1

    اصن به این نظرات بچگانه ی نفهم اهمیت نمیدم این رمان عالی بودشخصیت امیر حسام با تمام بدی هاش ستودنی بود یکبار خوندم ولی همش بهش فکر میکنم هی قسمت ها رو میخونم همهج حاش جذابه الیزابت بد بود، نقشه های سیاوش خیلی کثیف نویسنده جان شخصیت امیر حسام و استوار تو رمان هات به کار برحریرم زیادی ضعیف نشون دادی

    ۳ ماه پیش
  • ثمین

    2

    مزخرف بود ، تفکرات پوسیده ،و به لجن کشیدن انسانیت ، توسری خور بودت زن ، مسخره مسخره، قداست مادر را شکستن ، رمان تینیجری حال به هم زن

    ۵ ماه پیش
  • بهت ربطی نداره

    0

    بین آخر رمان نویسنده همه چیزو براتون شفاف سازی کرد ولی نگرفتین شاید ضعیف بودن زیادی حریر رمان کمی بدکرده باشه ولی این تفکرات پوچ نیست پیدا میشن جون ها یا افرادی که درگذشته به خواهر یا حتی مادرشون هم رحم نکردن و تقاص کارهاشونو بقیه پس میدن نمیخوام فاز نصیحت بردارم ولی رمان منطقی بودشما چیزی نمیدونی

    ۳ ماه پیش
  • گوش بده

    2

    بین تفکرات پوسیده نیست اگه متوجه باشی چه نوجون ها با چه پسرها و چه خانوما با چه مرد های رابطه دارن میفهمی زمونه خیلی از افکار و تازه کرد به انسانیت توهین نکرده زدی ضربتی ضربتی نوش کن مادرحریرگذشته ی همه روکثافت کشیده بود حقش بود مادرانگی هم زیر سوال نرفته من خودم خیلی از مادران بی حیا رو دیدم

    ۳ ماه پیش
  • اشرف

    0

    بد نبود فقط خیلی الکی لفتش داده بود و بیخود حرف و نصیحت گفته بود حرفی که تو یک جمله کوتاه میشد گفت رو چند صفحه الکی نوشته بود حوصله سر بر بود و باید تو یک پنجم این حجم تمومش میکرد مثل همه فیلم سریال های ایرانی زیادی کشش داده بود و آب بسته بود توش

    ۴ ماه پیش
  • آنه

    0

    ب هیچ عنوان پیشنهاد نمیکنم هربلایی بود سر حریر آورد، بعد دختره عاشقه😑🥴خیلی بد بود اویل جذاب بود بعدش اصلا

    ۴ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️