رمان نه سیاه بود نه سفید
- به قلم ریحانه رسولی
- ⏱️۲۱ ساعت و ۲ دقیقه
- 99.8K 👁
- 508 ❤️
- 385 💬
دختری از جنس حریر... نرم و نازک... دختری حساس و لطیف... دختری ساده و مهربان... عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانهی عاشقی جانش را میستاند... تاوان می دهد... تاوان خـ ـیانت مادر... دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد... انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آیندهی برادر... دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش... خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند... اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینهی یک گرگ... گرگی که تشنه بود... تشنه به نابودی صالحی ها... و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.
آرسام پسرعمه ام که شوخ و شیطون بود گفت:
_چقدر پخته تر والا داره شفته میشه... 23 سالشه برای خودش پیر دختری شده... البته فکرکنم شوهر میخواد که اینطوری رفتار میکنه.
من و آرزو آروم خندیدیم و مامان گفت:
_شما آقا آرسام کاری که بهت گفتم و انجام دادی؟
آرسام پشت سرشو خاروند و گفت:
_آره ولی درست نشد.
آرشام: تازه بدترم شد.
مامان: اون مدرک تو بذار دم کوزه آب شو بخور.
آرسام: زن دایی من مهندس مکانیکم نه تعمیرکار چرخ خیاطی.
مامان: ماشالله زبون که نیست فرفرست.
آرزو دستم و کشید و تندتند از پله ها رفتیم بالا... وارد اتاق شدیم که گفتم: چته !؟
لبخنده بزرگی زد و روی تختش نشست و گفت:
_حریر یه چیزی بهت میگم ولی قول بده به کسی نگی.
باناراحتی گفتم: مگه قبلا رازهاتو به کسی گفتم؟
گونم و بـ ـوسید و گفت:
_ناراحت نشو... آخه اگه این موضوع و به کسی بگی زنده به گورم میکنن.
_مگه چیکار کردی؟ زود باش بگو... قول میدم به هیچ کس نگم.
آرزو: امروز... امروز ...
_زودباش دیگه.
آرزو خندهی پرهیجانی کرد و گفت:
_امروز صفایی بهم شماره داد.
گیج گفتم: صفایی؟
آرزو: اَه چقدر گیجی محمدجواد و میگم.
اخمام رفت توهم و گفتم:
_تو هم گرفتی؟
آرزو: معلومه که نه... اخمام و کشیدم توهم و بعد گفتم "فکر نمیکردم همچین آدمی باشید! واقعا که ناامیدم کردین" اونم گفت "خانوم صالحی قصدم جسارت نبود من خیلی وقته که باشما همکلاسم و شاید شناخت کاملی نسبت بهتون نداشته باشم اما نوع پوشش تون و چادر سرتون بهم میفهمونه که اهل این جور روابط نیستید و جدای از اون اونقدر برای چادری که سرتونه ارزش قائل هستم که بهتون پیشنهاد دوستی ندم".
_خب پس چرا بهت شماره داد؟
آرزو: گفت قصدش جدی و میخواد بیاد خاستگاری اما پدر و مادرش رفتن خارج چون باید مادرش قلب شو عمل کنه... گفت تا زمانی که مادرش بیاد تلفنی باهم در ارتباط باشیم و گهگداری بیرون از کلاس همو ببینیم تا بیشتر باهم آشنابشیم.
بااخم گفتم: چه فرقی میکنه؟ مثل دوست دختر دوست پسرها دیگه.
سریع گفت:
_نه قصدش جدی... تازه اون خودش توی یه خانوادهی مذهبی بزرگ شده و کاملا مقید و مذهبیه... گفت مطمئن باشم که ارتباط مون باتوجه به چهارچوب عرف و اسلام پیش میره... یعنی فقط یکم باهم آشناشیم.
_به هرحال بهترشد که شمارشو نگرفتی چون آقاجون اون و خانوادشو میشناسه اگه بفهمه باهاش درارتباطی گردن تو میزنه.
آرزو به چشمام زل و لبشو برد داخل دهنش و آب دهن شو باصدا قورت داد.
چشمام و باریک کردم و باتردید پرسیدم:
_شماره رو نگرفتی دیگه؟
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
ناباور گفتم: وای آرزو گرفتی؟!
آرزو: به هرحال باید یکم دربارهی هم شناخت پیدا کنیم یا نه؟ کاره ما از نظر روانشناسی هم درسته... نه به هم دست میزنیم و نه کاره اشتباهی میکنیم با دوست پسر دوست دخترها هم فرق میکنیم... دوساله باهاش همکلاسم و اون خانوم صالحی صدام میزنه و قطعا توی این آشنایی هم صمیمیتی ایجاد نمیشه من خانوم صالحی باقی میمونم اونم آقای صفایی باقی میمونه.
_به نظره من اشتباه بزرگی کردی که ازش شماره گرفتی.
آرزو: به نظره خودم اینطور نیست چون هم به خودم اعتماد دارم هم به صفایی.
_اگه آقاجون بفهمه کلاس زبانت مختلطه عمراً دیگه بذاره بری.
آرزو: ای بابا مگه چه اشکالی داره مگه آتوسا توی دانشگاه همکلاسی پسر نداره؟
_به قول آقاجون دانشگاه فرق میکنه... دانشگاه یه محیط آموزشی و قابل اعتماده و این آموزشگاه های خصوصی اصلا مورد اعتماد نیست.
آرزو باچهرهی گرفته ای گفت:
_حریر محمدجواد کیس مناسبی... مذهبی و باایمان... من مطمئنم گزینهی خوبی برای ازدواجه.
_منم آقامحمدجواد و دیدم میدونم پسره خوبیه اما شماره دادن و شماره گرفتن درشأن تو و آقا محمدجواد نیست.
آرزو: من تاحدودی میشناسمش میدونم پسره خوبیه و قصدش از شماره دادن خیر بوده و منظور بدی نداره.
_تو هنوز 19 سالته... آتوسا از تو بزرگتره اون اول باید ازدواج کنه.
آرزو: ندیدی آقاجون پارسال اجازه داد اون خاستگارم که دندون پزشک بود بیاد و خاستگاریم کنه، این یعنی اینکه منو از آتوسا زودتر شوهر میده... تو نمیدونی قانون خانوادهی صالحی اینه که یا باید درس بخونی یا ازدواج کنی ! منم که وقتی دیپلم و گرفتم و دیگه ادامه ندادم از همون موقع هم آقاجون در این ویلا رو برای خاستگارام باز کرد.
_نمیدونم چی بگم فقط اگه آقاجون بفهمه زندت نمیذاره.
باحرص گفت:
_ته دلم و خالی نکن... اووووف کاش منم یه ذره فقط یه ذره از شهامت آتوسا رو داشتم... میبینی دوست پسر داره و اصلا هم نمیترسه آقاجون یا بابام بفهمه.
_معذرت میخوام اما اسم کار آتوسا شهامت نیست خریته... اگه دایی یا آقاجون بفهمن خیلی بد میشه قیامت به پا میشه.
آرزو: به ماچه همین که نمیرم و به بابام یا آقاجون نمیگم کلی لطف میکنم.
_لطف نمیکنی داری بهش ظلم میکنی تو باید به بابات بگی تاجلوشو بگیره ارتباط بایه نامحرم کاره درستی نیست.
آرزو: اونو ولش کن میبینی که نه بابام نه آقاجون حریفش نمیشن.
_آرزو من به کسی چیزی نمیگم اما بازم بهت میگم کارت اشتباست ولی حالا که تصمیم تو گرفتی به تصمیت احترام میذارم اما همون طور که آقامحمدجواد گفته ر-ا-بطه تون توی چهارچوب شرع و قانون باشه... باشه؟
لبخند زد و گفت:
آنا
10رمان خیلی خیلی خوبی بود
۴ هفته پیشنهال
01به نظرم اصلا جالب نبود چون مدام می رفت زمان گذشته ،حال ، آینده اصلا یادت می رفت چی به چی بود خوشم نیومد شاید اگه این جا به جابی نبود رمان خوبی می شد
۴ هفته پیشمارال
00خیلی خیلی خیلی عالی بود عزیزم واقعا دستت درد نکنه
۱ ماه پیشرویا
00عالیییی بودددد😍
۱ ماه پیش...
10سلام. اون رمانی که دختره المپیاد شیمی قبول شد و مواد مخدر تولید کرد و پلیسا گرفتنش و مجبور شد بره تو باند خلافکارا.. اسمش چیه ؟؟کسی میدونه؟؟؟
۹ ماه پیشفری
20هیچوقت دیر نیست
۲ ماه پیشعسل
10رمان قشنگی بود متنش جالب بود ولی باید کار میشد روش رمان هی پارتاش جاب جا میشد چون اینده رو میدونسیم وقتی ب گذشته میرف با دقت نمیخوندم چون میدونسم چی میشه باید یه بار میرف ب گذشته بقیش اینده
۲ ماه پیش?کمند ?
20خیلی عالی بود ولی ای کاش که امیر حسام برای حریر عروسی یا یک جشن می گرفت ولی خیلی عالی بود ممنون نویسنده خوبی هستی
۲ ماه پیشسارہ
10خیلییییی قشنگ بود عاشقش شدم دو بار خوندمش ممنون از نویسندش
۳ ماه پیشهستی
30زمان بندی رمان جا به جا شده بود و این به شدت آزار دهنده بود
۳ ماه پیشخاتون
10به قدری عالی که حرفی برای گفتن نمیمونه❤️
۳ ماه پیشنگین
20سلام خیلی ممنون از این رمان زیبا و خیلیی ممنون که مشکلات جامعه. رو به صورت رمان ارائه دادید عالیی بود فقط یکم پارتاش بهم ریخته بود که اگه آدم میخوند خودش متوجه موضوع میشد ممنونم ازتون🌷💕
۴ ماه پیشمریم
30خوب بود ولی پارت ها به هم ریخته بود
۴ ماه پیشزینب
20رمان خوبی بود ولی چرا پارت ها به همدریخته و نامرتب بود همش از اولش میپرید به اخرش اما خلاصه عالی بود پیشنهاد میدم که بخونین
۴ ماه پیشالی
20یکی از بهترین رمان هایی که خوندم خیییلی قشنگ بود قلم نویسنده قوی بود به شدت پیشنهاد میشه بخونید
۴ ماه پیش
بهار
00رمان خوبی بود فقط تا۳ قسمت پشت سرهم موضوع جلومیرفت یباره میرفت جلوتر تامیومدی بخونی دوباره برمی گشت به عقب،نمیدونم چرااینجپر نامرتب چیده شده ،اگر مرتب پشت سرهم اتفاقا بیان میشد خیلی بهتربود خواننده هم رقب بیشتری می گرفت وکنجکاپترمیشدببینه چی میشه ،یکم خواننده رااذیت می کرد خودم که اعصابم می ریخت بهم