رمان نه سیاه بود نه سفید
- به قلم ریحانه رسولی
- ⏱️۲۱ ساعت و ۲ دقیقه
- 109.8K 👁
- 534 ❤️
- 424 💬
دختری از جنس حریر... نرم و نازک... دختری حساس و لطیف... دختری ساده و مهربان... عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانهی عاشقی جانش را میستاند... تاوان می دهد... تاوان خـ ـیانت مادر... دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد... انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آیندهی برادر... دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش... خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند... اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینهی یک گرگ... گرگی که تشنه بود... تشنه به نابودی صالحی ها... و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.
آرسام پسرعمه ام که شوخ و شیطون بود گفت:
_چقدر پخته تر والا داره شفته میشه... 23 سالشه برای خودش پیر دختری شده... البته فکرکنم شوهر میخواد که اینطوری رفتار میکنه.
من و آرزو آروم خندیدیم و مامان گفت:
_شما آقا آرسام کاری که بهت گفتم و انجام دادی؟
آرسام پشت سرشو خاروند و گفت:
_آره ولی درست نشد.
آرشام: تازه بدترم شد.
مامان: اون مدرک تو بذار دم کوزه آب شو بخور.
آرسام: زن دایی من مهندس مکانیکم نه تعمیرکار چرخ خیاطی.
مامان: ماشالله زبون که نیست فرفرست.
آرزو دستم و کشید و تندتند از پله ها رفتیم بالا... وارد اتاق شدیم که گفتم: چته !؟
لبخنده بزرگی زد و روی تختش نشست و گفت:
_حریر یه چیزی بهت میگم ولی قول بده به کسی نگی.
باناراحتی گفتم: مگه قبلا رازهاتو به کسی گفتم؟
گونم و بـ ـوسید و گفت:
_ناراحت نشو... آخه اگه این موضوع و به کسی بگی زنده به گورم میکنن.
_مگه چیکار کردی؟ زود باش بگو... قول میدم به هیچ کس نگم.
آرزو: امروز... امروز ...
_زودباش دیگه.
آرزو خندهی پرهیجانی کرد و گفت:
_امروز صفایی بهم شماره داد.
گیج گفتم: صفایی؟
آرزو: اَه چقدر گیجی محمدجواد و میگم.
اخمام رفت توهم و گفتم:
_تو هم گرفتی؟
آرزو: معلومه که نه... اخمام و کشیدم توهم و بعد گفتم "فکر نمیکردم همچین آدمی باشید! واقعا که ناامیدم کردین" اونم گفت "خانوم صالحی قصدم جسارت نبود من خیلی وقته که باشما همکلاسم و شاید شناخت کاملی نسبت بهتون نداشته باشم اما نوع پوشش تون و چادر سرتون بهم میفهمونه که اهل این جور روابط نیستید و جدای از اون اونقدر برای چادری که سرتونه ارزش قائل هستم که بهتون پیشنهاد دوستی ندم".
_خب پس چرا بهت شماره داد؟
آرزو: گفت قصدش جدی و میخواد بیاد خاستگاری اما پدر و مادرش رفتن خارج چون باید مادرش قلب شو عمل کنه... گفت تا زمانی که مادرش بیاد تلفنی باهم در ارتباط باشیم و گهگداری بیرون از کلاس همو ببینیم تا بیشتر باهم آشنابشیم.
بااخم گفتم: چه فرقی میکنه؟ مثل دوست دختر دوست پسرها دیگه.
سریع گفت:
_نه قصدش جدی... تازه اون خودش توی یه خانوادهی مذهبی بزرگ شده و کاملا مقید و مذهبیه... گفت مطمئن باشم که ارتباط مون باتوجه به چهارچوب عرف و اسلام پیش میره... یعنی فقط یکم باهم آشناشیم.
_به هرحال بهترشد که شمارشو نگرفتی چون آقاجون اون و خانوادشو میشناسه اگه بفهمه باهاش درارتباطی گردن تو میزنه.
آرزو به چشمام زل و لبشو برد داخل دهنش و آب دهن شو باصدا قورت داد.
چشمام و باریک کردم و باتردید پرسیدم:
_شماره رو نگرفتی دیگه؟
سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.
ناباور گفتم: وای آرزو گرفتی؟!
آرزو: به هرحال باید یکم دربارهی هم شناخت پیدا کنیم یا نه؟ کاره ما از نظر روانشناسی هم درسته... نه به هم دست میزنیم و نه کاره اشتباهی میکنیم با دوست پسر دوست دخترها هم فرق میکنیم... دوساله باهاش همکلاسم و اون خانوم صالحی صدام میزنه و قطعا توی این آشنایی هم صمیمیتی ایجاد نمیشه من خانوم صالحی باقی میمونم اونم آقای صفایی باقی میمونه.
_به نظره من اشتباه بزرگی کردی که ازش شماره گرفتی.
آرزو: به نظره خودم اینطور نیست چون هم به خودم اعتماد دارم هم به صفایی.
_اگه آقاجون بفهمه کلاس زبانت مختلطه عمراً دیگه بذاره بری.
آرزو: ای بابا مگه چه اشکالی داره مگه آتوسا توی دانشگاه همکلاسی پسر نداره؟
_به قول آقاجون دانشگاه فرق میکنه... دانشگاه یه محیط آموزشی و قابل اعتماده و این آموزشگاه های خصوصی اصلا مورد اعتماد نیست.
آرزو باچهرهی گرفته ای گفت:
_حریر محمدجواد کیس مناسبی... مذهبی و باایمان... من مطمئنم گزینهی خوبی برای ازدواجه.
_منم آقامحمدجواد و دیدم میدونم پسره خوبیه اما شماره دادن و شماره گرفتن درشأن تو و آقا محمدجواد نیست.
آرزو: من تاحدودی میشناسمش میدونم پسره خوبیه و قصدش از شماره دادن خیر بوده و منظور بدی نداره.
_تو هنوز 19 سالته... آتوسا از تو بزرگتره اون اول باید ازدواج کنه.
آرزو: ندیدی آقاجون پارسال اجازه داد اون خاستگارم که دندون پزشک بود بیاد و خاستگاریم کنه، این یعنی اینکه منو از آتوسا زودتر شوهر میده... تو نمیدونی قانون خانوادهی صالحی اینه که یا باید درس بخونی یا ازدواج کنی ! منم که وقتی دیپلم و گرفتم و دیگه ادامه ندادم از همون موقع هم آقاجون در این ویلا رو برای خاستگارام باز کرد.
_نمیدونم چی بگم فقط اگه آقاجون بفهمه زندت نمیذاره.
باحرص گفت:
_ته دلم و خالی نکن... اووووف کاش منم یه ذره فقط یه ذره از شهامت آتوسا رو داشتم... میبینی دوست پسر داره و اصلا هم نمیترسه آقاجون یا بابام بفهمه.
_معذرت میخوام اما اسم کار آتوسا شهامت نیست خریته... اگه دایی یا آقاجون بفهمن خیلی بد میشه قیامت به پا میشه.
آرزو: به ماچه همین که نمیرم و به بابام یا آقاجون نمیگم کلی لطف میکنم.
_لطف نمیکنی داری بهش ظلم میکنی تو باید به بابات بگی تاجلوشو بگیره ارتباط بایه نامحرم کاره درستی نیست.
آرزو: اونو ولش کن میبینی که نه بابام نه آقاجون حریفش نمیشن.
_آرزو من به کسی چیزی نمیگم اما بازم بهت میگم کارت اشتباست ولی حالا که تصمیم تو گرفتی به تصمیت احترام میذارم اما همون طور که آقامحمدجواد گفته ر-ا-بطه تون توی چهارچوب شرع و قانون باشه... باشه؟
لبخند زد و گفت:
yalda
0این رمان یکی از قشنگ ترین رمان انتقامی موجود در جهانه من که به شخصه عاشقش شدم چون من با حریر گریه کردم وبا خوشحالی حریر خوشحال شدم به نظرم عالی بود
۲ هفته پیشSana
0یه رمان خیلی خوبی بود حتما پیشنهاد میکنم که بخونید . ولی یه سری ایراد هایی داشت هم پارت ها جابه جا بود که این آدم به شدت گیج میکرد و هم اینکه یه سری از موضوعات داستان تو لفافه موندن که اگه ادامه پیدا می کرد خیلی بهتر میشد ولی خوب د کل عالی بود ممنون از نویسنده
۲ هفته پیشحنا
0رمان قشنگی بود ولی یکم بهم ریخته بود اگه همه اتفاق ها پشت هم میفتاد و یهو به دو فصل قبل بر نمی گشت قشنگ تر هم میشد.
۳ هفته پیشریحانه
0خیلی رمان قشنگی بود فقط بهم ریختگی متن فصل ها یکم اذیت کننده بود
۴ هفته پیشبیگانه
0دست نویسنده درد نکنه ولی خیلی قاتی باتی بود
۴ هفته پیشنرگس
0رمان قشنگی بود تشکر از نویسنده
۴ هفته پیشمحبوبه
2دوسش داشتم ولی فصل ها خیلی نامرتب بود یهو از ۱۶ میرفتی فصل ۲۰ دو قسمت بعد باز می شد ادامه
۴ هفته پیشزهرا
0واقعا رمان نه سیاه نه سفید قشنگ ترین رمانی بود که حالا خوندم حتما شماهم بخونید
۱ ماه پیشیلدا
1من این رمان رو خیلی دوست دارم ، اما می تونست قشنگ تر عشق حسام رو به حریر نشون بده و شخصیت حریر رو قوی تر نشون بده
۱ ماه پیشفرزانه
2کاملا موافقم👌
۱ ماه پیشعاشق رمان
0خانومایک رمان بود که اسم دختره عسل بود و با یه پسرع که اسمش یادم نیست ۰_۰ با کای مشکل ازدواج میکرد چون خیلی عاشق هم بودن و بعد اختلاف پیدا میکردن و پسره دختره رو میزد و بچه شونوکه اسمش نفس بودو از عسل میگرفت و عسل اخر با نفس فرار میکرد و در فصل دوم نفس بزرگ میشد و واسه انتقام میومد اسم رمان چی بود؟
۱ ماه پیشRia
2رمان بدی نیست ولی دیدگاه غلط زیاد داره به شخصه معتقدم حریر یه عذرخواهی درست حسابی حقش بود از حساب سیاوش الی داییش و همه همین طور پدر بزرگ و مادر حریر باید پایان بدرتری میداشتند اگه خود کشی یعنی تاوان دادن چرا حسام نذاشت حریر خودکشی کنه شخصیت حسام زیادی برای طرفداری بده
۲ ماه پیشRia
2اول از همه باید بگم پارت ها جا به جا اند اول رمان قلم نویسنده ضعیف هست ولی بعد خوب میشه شخصیت پردازی ضعیف هست پایان رمان زیادی با عجله نوشته شده و در مورد خیلی چیز ها توضیح نداده دوست دارم اتفاقاتی که برای ونداد و خانواده فرخی میوفته رو بدونم در مورد ساواش هم کنجکاوم و خیلی چیزها در کل رمان بد نبود
۲ ماه پیشلیلی
0درس عبرت برای بزرگ و کوچک مخصوصا برای نوجوان ها تب عشق زود میخوابه نباید توجه کرد باید آب سرد روش بپاشی تا زود بیاد پایین و اگرنه تب که بالارود تشنج به بار میاورد که یه عمر عوارض نشون میده شخصیت امیرحسام رو دوست دارم که خیلی محکم ایستاد و تحمل کرد انتقام حلالش باشه دل آدم که میسوزه سخته تحملش
۳ ماه پیشحالا
0میگم، یکی دیگه از رمان های نویسنده به ایم ماه دل، قبلا تو این اپلیکیشن بود اما حالا هرچی میگردم پیداش نمیکنم میشه یک راهنمایی کنین؟
۴ ماه پیش
سامیه
0بی نظیره...دست نویسنده دردنکنه.عاشق این رمانم من..♡