دوست داشتی؟
رمان تیدا زاده نور یا تاریکی اثر Evrina

رمان تیدا زاده نور یا تاریکی

  • به قلم Evrina
  • ⏱️۱۸ ساعت و ۴۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 97.2K 👁
  • 619 ❤️
  • 381 💬

خلاصه رمان تیدا زاده نور یا تاریکی

عظمت و شکوه نیاکانمان بر کسی پوشیده نیـست! بارها و بارها ، از حکمرانی حـق و حقیقت پادشاهی نیاکانمان شنیده ایم و نشانه هایش را در ستون های قد علم کرده پارسه (معروف به تخت جمشید) به چشم دیده ایم تیدا هم مثل تو...!مثل ما...! حتی نزدیک تر از هر کسی به نسل ما...! هویتش را جایی جا نگذاشته که بخواهد پیدایش کند...!فقط نیازش به مرور است و یاد آوری! اینجا بحث قانون و حق و عدالت نیـست!حرف از ذات است و هویت! تیدا با مرور همه صفحات تاریخ خاک خورده ، این عظمت را به چشم می بیند و معجزه وار به واسطه دروازه ملل ، به بهشتی موعود وارد می شود ، اسطوره های نامی سرزمینمان به پیشوازش می آیند و قطار حوادث با سرعت به سمتش ، مهربانی و عطوفت پادشاهی از خاندان پارسیان مجذ وبش می کند و این بار وجود پر عدالت دنیای پرشکوه نیاکانمان را تصدیق می کند... حقیقت آنجاست…و عشق هم...! فارق از تمام بایدها و نبایدها ، این عشق را مـی پذ یرد… اما مگر می شود بهشت موعـود مـار سیاه و وسوسه طاووس نداشته باشد؟! این بار مقابل سوالی ذاتی خود را پیدا می کند که ذاتش...زاده نور...یا تاریکی...؟

قسمتی از متن رمان تیدا زاده نور یا تاریکی

همه غرق در افکارشان بودند که بعد از چندی پیردانا سکوت را شکست .
پیردانا _ سخنانت تکان دهنده بود ولیکن خوبی و بدی در همه جای جهان هست ، هرکس همه چیز را بخواهد زیبا و خوب جلوه دهد دروغ گفته ، کاری که نابخشودنی است ... خوبی و زیبایی با بودن در کنار بدی و زشتی معنا می یابد ولیکن سخن این است ، که تو در کدام گروه جای می گیری ؟! ... دخترم اسطوره ها برای مورد ستایش واقع شدن دیگران کاری انجام نداده اند ، بخاطر دل خود پیش رفته اند و قلب جایگاه کردگار است ، برای همین اسطوره شده اند ! این را همه از جمله کوشیار خوب می دانیم !
کمی سکوت کرد که سخنانش تاثیر خود را بگذارد . باز با صدای آرام و خاص اش ادامه داد :
_ از سمت چپ خود شروع می کنم ، خردمندترین فرد در رهبری ناوگان های جنگی ، فرماندار سرزمین کاریه و دریاسالار آب های ایران و مشاور نظامی امپراطور آرتان ، آرتیـمیـس به معنای گوینده راستـی !
تیدا بهت زده گفت :
_ باور نمی کردم روزی شما رو از نزدیک ببینم .
آرتیمیس باوقار به احترام سرخم کرد .
پیردانا _ دیگری از فرماندهان شجاع و بی نظیر ایران یـوتاب و درکنارش آریـوبرزن نماد شجاعت ایران ...
تیدا _ خدای من ، همیشه تو و برادر بی همتات رو ستودم ... کاش چوپان احمق حماقت نمی کرد و اسکندر رو از راه دیگه وارد ایران نمی کرد که ما شکست بخوریم .
یوتاب و آریوبرزن همزمان به احترام سر خم کردن . یوتاب با لبخند تلخی گفت :
_ همانگونه که گفتی ، ایران همیشه از خودی خنجر می خورد !
پیردانا _ دیگری فرماندهی بی همتا که از کمان و شمشیر با مهارت و زیبایی خاصی استفاده می کند ، فرمانده سپاه جاویـدان ... ســورنا .
حلقه اشک چشمان سیاه تیدا را براق کرد ! .. سورنا صورت معمولی و سنگی با چشمان سرد و پرغروری داشت ، که همین او را خاص و فرمانده ای محکم پر جذبه به بیننده نشان می داد .
تیدا _ تو هم ستاره درخشانی تو آسمون تاریخ ایرانی ، وقتی سرنوشت تو رو فهمیدم چه شب هایی که برات گریه نکردم ! ... (زمزمه کرد) ... سرنوشت مشابه !
در کمال ناباوری سورنا شنید و صورت سرد و بی تفاوت او کمی رنگ تعجب به خود گرفت :
_ سرنوشت مشابه !؟
تیدا کوتاه لبخند زد و جواب داد :
_ منم برادری به اسم سورنا داشتم که ناجوانمردانه کشته شد ، تنها یک سال داشت !
همه در سکوت و ناباورانه به هم نگاه می کردند . پیردانا مجلس را به دست گرفت :
_ کسی که کنار سورنا ایستاده کماندار بی همتای ایران زمین ، که هدف را از یک فرسخی می زند . هرگز تیرش به خطا نرفته و در جهان هیچ کمانداری با او برابری نمی کند . فرمانده کل کمانداران ایران زمین است ، ارتش زیر نظر وی کمانداری می آموزد . به نام آرش .... به معنای درخشـان و خورشیـد .
آرش چشمان متوسط و کشیده مشکی و لب و بینی متوسط با پوستی گندمگون که بخاطر آفتاب سوختگی کمی به تیرگی می زد داشت . قیافه اش جذاب بود نه زیبا ، طوری که از دیدنش سیر نمی شدی .
تیدا _ تمام جهان آوازه تو را شنیده کماندار اسطوره ای ایران .
آرش با لبخند به احترام سر خم کرد .
پیردانا _ آن کس که در کنارش می بینی آرشین همسر آرش است و دختر زیبای چهار ساله آنها طناز .
طناز چشمان مشکی و ابروهایی کمانی داشت . لب و بینی کشیده و ظریف مادر را به ارث برده بود ... اگر آفتاب سوختگی صورت آرش را در نظر نمی گرفتی ، رنگ پوست صورت طناز شبیه آرش ولی روشن تر بود . تیدا در دلش به دوست داشتنی بودن طناز إقرار کرد و لبخندی به روی طناز زد . طناز هم خندید و عقب عقب خودش را به پدر و مادرش چسباند و دامن مادرش را جلوی صورتش گرفت و یک چشمی به تیدا نگاه کرد که خنده را به لب همه آورد .
پیردانا ادامه داد :
_ این مرد میانسال کسی نیست جز طبیب بی همتای ایران که حاذق ترین طبیبان زمان در حد شاگردانش محسوب می شوند ... پزشک مخصوص امپراطور آرتان ، به نام آبتیـن ... و استاد شمشیرزنان جهان و مدرس شمشیرزنی سپاه گارد جاویدان کسی نیست جز کوشیـار که با او آشنا شدی .
تیدا به کوشیار که با اخم جذابی به او خیره بود نگاه کرد . بدون چشم برداشتن از او به احترام سر خم کرد که کوشیار هم به تبعیت از او جواب احترامش را داد .
پیردانا _ همسرش یوشیـتا از پهلوانان بی همتای ایران و شمشیرزنی لایق ، زیر نظر کوشیار رسم شمشیرزنی را آموخت و پا به پای کوشیار شمشیر می زد ولیکن بعد از تولد دوقلوهایشان تصمیم گرفت دیگر در جنگ ها شرکت نکند برای همین جزء مدرسان شمشیرزنی ارتش است . نام دخترشان نائیـریکا به معنای بانوی پارسا در دین زرتشت و نام پسرشان ائیـرک نام نیای یازدهم زرتشت است .
تیدا به یوشیتا هم به احترام سر خم کرد .
پیردانا _ دیگری نوازنده دف و تنبور و سه تار ، استاد موسیقی ایران که وقتی می نوازد عالمی مدهوش نوایش می شود ... به نام مهـرآذر .
مهرآذر صورت معمولی و مردانه ای داشت . پاکی و شیطنت عمق چشمانش توان گرفتن نگاه را از بیننده می گرفت .
پیردانا _ همسرش بانویی است که در کنارش می بینی به نام آذرنــوش .
آذرنوش قیافه ناز و بی نهایت جذابی داشت ، همه اجزای صورتش پر ظرافت بود . مهرآذر با عشق به همسرش خیره شد و عاشقانه زمزمه کرد :
_ آذرنوش به معنای شیرین و دل انگیز !
همه یکصدا گفتند :
_ اوووو !!
و یکصدا خندیدند . آذرنوش با گونه های گل انداخته سر به زیر انداخت ، مهرآذر دست چپ اش را پشت همسرش انداخت و با لبخند او را به طرف خود کشید . پیردانا با لبخند در حالی که به آنها چشم داشت ادامه داد :
_ چیزی به دنیا آمدن فرزندشان نمانده ، همه بی صبرانه در انتظار ثمره عشق پاک آنانیم .
آذرنوش با عشق نیم نگاهی به چشمان مشتاق مهرآذر و بعد سر به زیر انداخت و آرام شکم برآمده اش را نوازش کرد . مهرآذر در حالی که دستش را از پشت آذرنوش رد کرده بود و بازویش را نوازش می کرد سرش را به سر آذرنوش چسباند و خیره به دستان نوازشگر آذرنوش عاشقانه زمزمه کرد :
_ بی صبرانه !
همه در سکوت به آنان خیره بودند که صدای مردی توجه آنها را به خود جلب کرد .
مرد _ چه شده ؟چرا همه دور هم گرده آمده اید ؟
پیردانا _ خوش آمدید فرزندانم ، میهمانی پارسی از دروازه ملل داریم .
دو پسر و یک دختر که در وسط آنان قرار داشت به احترام سر خم کردند و به جمعشان اضافه شدند .
پیردانا _ تیدا ، این دختر زیبا که می بینی یگانه فرزند آبتین است و نامش روبیــناست ، به معنای یاقـوت سـرخ ، روبینا از پانزده سالگی شاگرد کوشیار بوده و شمشیرزن ماهری است . ولیکن چون سن رسمی برای ارتش و شرکت در جنگ ها بیست و پنج سالگی است هنوز در جنگی شرکت نکرده با آنکه تنها با بیست و سه سال سن در تمام این سال ها خوش درخشیده ... کسی که کنارش ایستاده قدرت بدنی زیادی دارد و حرفه اش سنگ تراشی است و سنگ های عظیم الجسه را جابجا می کند علاوه بر آن از فرماندهان ارتش ایران و از شاگردان رستـم دستـان است ... به نام کوهیـار ..... مرد دیگر فرزند آریافـر وزیر ارشد امپراطورمان و شمشیرزنی لایق است به نام تاخیاک آریــا ... آریا به معنای آزاده و نجیب .
تیدا متعجب زمزمه کرد :
_ تاخیاک آریا !؟
پیردانا _ آری فرزندم ، درجه افسران ایران بنا به دستور جمشید جم " میریاک (فرمانده ده هزارسرباز) شیلیاک (فرمانده هزار سرباز) تاخیاک (فرمانده یکصد سرباز) لوشاک (فرمانده پنجاه سرباز) دکاداک (فرمانده ده تن) پنجداک (فرمانده پنج تن) " ... اینگونه تمامی ارتش دارای سرپرست هستند و رسیدگی به آنان آسان تر است . رسیدن به این مقامات گذر از آزمون های سخت را خواهان است و آریا تنها با بیست و چهار سال سن به این درجه رسیده . دریاسالار آرتیمیس ، آرش ، کوشیار و سورنا میریاک اند . کوهیار ، آریوبرزن ، یوتاب شیلیاک هستند . مقام روبینا هم لوشاک است فرمانده پنجاه سرباز .... خوب ، گمان می برم با همه آشنا شدی ...
سرش را در جمع چرخاند با دیدن دارا که بالبخند و منتظر به او چشم داشت با سرعت گفت :
_ اهورمزدای من ! از یاد بُردم ...
دستش را به طرف دارا گرفت و گفت :
_ و در آخر شاهزاده سرزمین ما و تنها فرزند امپراطورمان آرتان که در دلاوری و شجاعت بی همتا است ، همچنین از حس بینایی فوق العاده ای برخوردار است و با چشمانش فرسنگ ها دورتر را می بیند ! .... دارا !!!
تیدا بهت زده آرام گفت :
_ اصلا فکر نمی کردم شاهزاده باشی ؟!
دارا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و لبخند کمرنگی روی لبانش نشاند ، آرام گفت :
_ چرا ؟؟!!
تیدا _ همیشه فکر می کردم شاهزاده ها افراد مغرورین و به همه می گن من رو با القابم صدا کن !
دارا مردانه خندید :


بیشتر بخوانید

نظرات رمان تیدا زاده نور یا تاریکی

  • yasna

    0

    بهترین رمانی بود که خوندم

    ۲ ماه پیش
  • pourandokht

    2

    دوستا اگر امکانش هست لطفا اگر پیجی آیدی یا کانالی از نویسنده دارید لطفا اینجا بزارید من هر چی گشتم نتونستم نویسنده رو پیدا کنم

    ۳ ماه پیش
  • pourandokht

    1

    سلام خواستم بابت این رمان فوق العاده از شما تشکر کنم.واقعاً اثری بی نظیر و فراتر از توصیف بود قلم شما آن قدر زیبا و خاص است که خواننده را کاملاً مجذوب داستان می کند. بسیار خوشحالم که این رمان را برای خواندن انتخاب کردم و از تک تک لحظاتش لذت بردم امیدوارم همچنان رمان هایی با همین سبک و کیفیت بنویسید

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان خیلی خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    عالی بود موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    2

    عالی ترین رمانی که تا به حال خوانده ام موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    یکی از زیبا ترین رمان هایی هست که تا به حال در ژانر تاریخی و تخیلی خوندم قطعا از خوندش پشیمون نمیشید قلم نویسنده مانا

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    3

    واقعا رمان زیبا و ب شدت دوستداشتنی و اموزند برای من من بالا. ۱۰۰بار خوندمش و هنوزم میتونم بخونم و لذت بردم واقعا ب ایرانی بودم بعداز هربار خوندن این رمان افتخار میکنم

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    منم همینطور

    ۴ ماه پیش
  • ریحانه

    3

    بینهایت تحت تاثیرش قرار گرفتم رمان عالیه و پیشنهاد میدم بخونید و لذت ببرید هر رمان و داستان برای من مثل یه سفره و و این رمان شگفت انگیز ترین سرزمینی بود که سفر کردم از نویسنده این رمان به خاطر قلم قوی و تخیل عالیشون نهایت تشکر و دارم لذت بردم

    ۴ ماه پیش
  • محدثه

    1

    بی نظیر بود واقعا قلمت مانا و موندگار

    ۴ ماه پیش
  • مائده🌸

    1

    بسیار زیبا بود🥹ممنون از قلم زیبا و تاثیر گذار نویسنده🩷

    ۵ ماه پیش
  • وانیا

    6

    این رمان محشره بالای ۲۰ بار خوندمش هروقت دلم میگیره با خوندنش روحم اروم میشه واقعا باید افرین گفت به این نویسنده:)

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا

    8

    عالیه نمیتونم توصیفش کنم انقدر که خوبه بارها و بارها میخونم و هر بار بیشتر لذت میبرم از طریقه نوشتن از عشق بین انسان خدا از عشق تیدا و دارا از همه چی لذت میبرم چه خوبه که حداقل با این رمان ها نکات کوچکی هم یاد بگیریم

    ۵ ماه پیش
  • سعید

    6

    عالی بینظیر افتخارمیکنم که ایرانی هستم اما شرمنده نیاکانم هستیم که نتونستیم نخواستیم مثل اونا باشیم اما هنوزدورنشده..باید کاری کنیم که نیاکان ما به ما افتخارکنند

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    7

    در وصف قلم و داستان هرچی بگم کم گفتم بی نظیر ،خواندنی . از محتوای زیبا و آموزنده و کم نظیرش گرفته تا قلم و شیوه بیان روایتش ♥️🙏🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!