دوست داشتی؟
رمان طلسم اشتباهی اثر kimia.ace

رمان طلسم اشتباهی

  • به قلم kimia.ace
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۵۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 63.4K 👁
  • 128 ❤️
  • 80 💬

خلاصه رمان فانتزی طلسم اشتباهی

کاترین مورگان ، مثل همه ی هم سن و سالان خود، برای قدرت بیشتر دست و پا می زند. بااین تفاوت که کاترین در خانواده ای جادوگر زاده شده است… دست و پا زدن های بی امانش به هیچ می انجامد و به دلیل جاه طلبی اش به زمان و بُعدی دیگر تبعید می شود. آیا سرانجامش مرگ خواهد بود؟ آیا این برای او که همواره تشنه ی قدرتی بیشتر بوده، عبرتخواهد شد؟ یا این که کاترین راهی می یابد تا بُعد دیگر را مثل زندگی خودش در دنیای خودش آشفته کند؟ باشد که شما جادوگران عبرت بگیرید!

قسمتی از متن رمان طلسم اشتباهی

-آره...هستم.
-چرا؟
-فکر کنم قبلا دلایلم رو بهت گفته باشم!
فشاری را که حدس زدم دوستانه باشد، به دستم وارد آورد و سپس با لحن قدیس واری گفت:
-تو برام دوست خیلی خوبی بودی.
فشارش داشت روی پهلویم بیشتر می شد؛ برای برداشتن دستش تقلا کردم و غر و لند کردم:
-می شه دستت رو برداری رفیق؟
اما باز هم کوتاه نیامد و گفت:
-من می خوام فراریت بدم!تبعید شده بودن توی خانواده شما چیز خوبی نیست!
اخم کردم و خیلی محکم گفتم:
-حق نداری!حالا هم لطف کن و دستت رو بردار، اگه نمی خوای بعدا تو کشیدن کامیک ناکام بمونی.
حسی به من می گفت تمام کار های لحظه ی آخریَش از روی ترحم است.با تعجب گفت:
-چرا نه؟
-احمقی یا خودتو به خریت زدی؟دلایلم رو برات بیان کردم!
برق ترحم را دیدم.بعد از تبعید شدن، ترحم چیزی نبود که من به آن نیاز داشته باشم.من به کسی نیاز داشتم که نیشگونم بگیرد و بگوید:
-احمق این همه اش یه خوابه.
اما او داشت با این کارها، بیشتر مرا به بیداری محکوم می کرد.با حالتی شبیه فریاد گفتم:
-برو!تنهام بذار!10 سال دیگه بر می گردم و می فهمی که حالم چقدر خوب بوده و چقدر بهم خوش گذشته!
-من...
حرفش را بریدم:
-می گم برو!من حالم خوبه!چرا همه سعی دارن بهم بفهمونن من تنها مورگان تبعیدی در طول قرن ها حیات جادوگرام؟!؟!؟
-قصد بدی ندا...
-می فهمی قصد بد یعنی چی؟قصدت بد بوده یا خوب تو باعث میشی حس بدبختی بهم دست بده!همتون این کارو می کنید؛می دونی بدبختی چیه؟تو یه بلو بلاد هستی!قوی ترین خون مال خانواده ی تو و اون استوارت های لعنتیه!خونت هر جادویی رو قبول می کنه!ولی خون مورگان ها نه!!و من به خاطر خون بی مصرفم توسط تمام مورگان ها برای خراب کردن سابقه ی محافظه کارانشون طرد شدم!حالا هم از جلوی چشمام دور شو!امیدوارم دیدار بعدیمون توی جهنم باشه!
-کَت!
داد زدم:
-برو!قبلاز این که یه تخته چوب بردارم و اون قدر توی سرت بکوبم که همینجا بمیری!هیچ وقت نمی خوام ببینمت!اینو تو گوشت فرو کن،من هیچ منظوری از اجرای طلسم عشق روت نداشتم!
پیش خودم اعتراف کردم:
-فقط به خاطر خوش قیافه بودنته پسره ی مو طلایی!
هنوز کلمه ی آخر اعتراف در دلم تمام نشده بود که آرون رفت و موج ترحمی هم که ازش ساطع می شد با خودش برد و مرا در پشت خانه ی آجرنمای روستایی خانواده ام تنها گذاشت.چه راحت دل کند!
تا آن جا که می دانستم، دوستان واقعی این چنین دوستانشان را ترک نمی کردند...
****************
جیر جیر صندلی های فلزی و زنگ زده، زیر لرزش های عصبی افراد حاضر در سالن با نگاه های چپ چپ هم خون های ترکیب شده و جو خفقان آوری را به وجود آورده بود.بعضی ها با دلشوره و بعضی ها با عصبانیت.بعد از اولین سیلی عمرم که دقایقی قبل از دستان پدرم خورده بودم و کلمات:
-فکر می کردم باعث افتخارم می شی،اما تو تمام نسل رو با طلسم ناشناخته برای جادوت زیر سوال بردی!نمی دونم 10 سال دیگه وقتی برگردی چطوری برخورد می کنن،ولی مطمئن باش هیچ کس بهت اجازه ی سرکشی و ساختن یه دردسر دیگه برای خانواده نمی ده!و منم اولین کسی خواهم بود که بقیه رو همراهی می کنه!چون تو تمام تربیت من رو برای سرکشی نکردن زیر سوال بردی!نمی دونم باید با تو چیکار کنم؟توی تمام این 15 سال تمام تلاشم رو کردم که یاغی نشی و همه ی چیزایی که مورگان ها دارن رو بر باد ندی، اما تو پیشینه ی مارو خراب کردی.من برای نسل بعد از تو احترام زیادی قائلم،چون سرکشی تو باعث کثیف شدن خونِشون میشه!دیگه خونِشون مثل ماها مطهر نیست!پر از یاغی گریه!پر از سرکشی های بی مورد تو.
تصمیم گرفتم که هرگز بر نگردم!مغرور نبودم،حس می کردم بازگشتم خانواده ام را بیشتر از قبل سر افکنده می کند... و شرط می بندم آخرین چیزی که خانواده ای مثل مورگان های می خواستند وجود دوباره ی کسی مثل من بود.
من هم تبدیل به بخشی از 1497 می شدم.عددی ترکیب شده از اعداد 7و9 و 1 و 13 ! زیادی هوشمندانه بود، انگار یکی از آن بلود بلاد های از خود راضی، برای اعلام و آشکار کردن دانش بیش از حدش چنین عددی را انتخاب کرده بود.عقل حکم می کرد که برای آن سال جهنمی کمی جستجو کنم، اما این کار تبدیل به عملی فراموش شده گشت.
39 جادوگر اینجا بودند و برای دیدن قطره ای اشک که از گونه ام فرو افتد لحظه شماری می کردند. ناامید کردنشان احساس شعف و لذت بهم می داد. شاید 10 سال دوری ترسناک باشد، اما نه برای من! گریه هایم را به بٌعد دیگری خواهم برد...
هیچ کس نفهمیدم که دیدار بعدیم با آن ها را به جهنم موکول کردم.سال 2023 دیگر شخصی به نام کاترین مورگان را نمی دید.من مایه ی ننگ جادوگرهای مورگان شده بودم و با خوشحالی از لبه ی یک پرتگاه نامرئی آن را پذیرفته بودم.
خیلی از آن ها موقع خداحافظی با من زیر لب ناسزاهای ناشناخته ای می گفتند، ناسزاهای جادوئی که صد ها سال بود از یاد و خاطره ی پیر ترین ما هم که زنی 121 ساله بود، پاک شده بود؛درباره ی کله شقی و بی فکری و بی مغزی و این چیز ها!همه دل خون بودند!به طور واضحی من نسل آن هارا دچار افت و قسمتی از خون نسل بعدشان را با جادوی یاغی و نادرستم تغییر داده بودم!تنها کار مفیدم از نظر خودم و منفورترین کارم از نظر بقیه همین بود!
همه خیره به توده ی نوری که کم کم فضا را به رنگ سبز پر رنگ در می آورد بودند.توده ی نور نه چندان بزرگی به اندازه ی یکی از آن توده کاه هایی که تابستان ها اسب ها را به وسیله ی آن ها سیر می کردیم.
موجی از باد سرد از توده ی نور به سمتم می آمد.کله مشکی برای آخرین با یادآوری کرد:
-10 سال دیگه دریچه ای در همین مکانی که واردش میشی برات باز میشه.همین ساعت و همین تاریخ.امیدوارم اون موقع اینجا باشی و البته از کارت عبرت گرفته باشی.
کوله ی چرمی را که پر از کتاب های ورد و طلسم و چند تکه لباس گرم کرده بودم و مقداری خوراکی و گیاهان دارویی هم ضمیمه اش شده بود،روی پشتم جابجا کردم و گفتم:
-من برای انتقال حاضرم.
توی یک لحظه تمام صداها قطع شد و فقط چشم هایی بودند که من را برای کوچکترین درنگ یا تعلل زیر نظر گرفته بودند!
صدایی گفت:
-وارد شو.
به سمت توده ی نور رفتم.هوایی که از آن خارج می شد سرد و نمناک بود.تمام موهایی را که بر بدنم عمود می شد را حس کردم.اول پای چپم را از دریچه گذراندم و پس از آن پای راستم را.حسش درست مثل سواری روی مارپیچ های ریل رولر کوستر های دیزنی لند بود، با این فرق که نه چرخیدم و نه مثل کارتون ها از یک تونل سبز نورانی عبور کردم.تنها حسی مانند تکان خوردن جرعه آبی در قسمت میانی بدنم داشتم.در عین حال می توانستم اتفاقاتی که در دو سمت می افتاد را ببینم.یک طرف گرم و گرفته و دیگری سرد و ترسناک.صدای کله مشکی را از پشت سر شنیدم:
-موفق باشی،امیدوارم سالم برگردی.
بعد توده ی نور شروع به کوچک شدن کرد، از آن حالت کاه شکلش خارج شد و آن قدر کاهش اندازه پیدا کرد که موشی هم نتواند از سوراخ میانش بگذرد و آخرین ذره ی گرمای تالار را با خودش برد.
محیط اطراف باعث میخکوب شدن هرکسی می شد.یک محیط که سرمای اروپایی سراسرش را فرا گرفته بود.گیاهان قطبی که با کریستال های یخ پوشیده شده بودند، در هر طرف جلوه گری می کردند.
جایی که من ایستاده بودم تپه ای 40 متری بود که چشم انداز مخوفی از اطراف داشت.تپه ای پوشیده از برف یخ زده و به هم چسبیده بود،در گوشه گوشه ی آن می توانستی دسته ای چمن را ببینی.سنگ های درشت سطح بلوری برف را شکافته بودند و انتظار هر موجود سهل انگار و بی دقتی را که سکندری بخورد و بیافتد را می کشیدند تا جمجمه اش را به تمیزی یک دستگاه برش سوراخ کنند.
دسته های پراکنده از درختان مخروط دار که نام هیچ کدامشان را از یک ساعت بعد از کلاس گیاه شناسی ام به خاطر نداشتم در پایین تبه گسترده شده بود.از آخرین برفی که این دور و اطراف باریده بود، مدت ها می گذشت، چون برف های لجباز به دور از نور خورشید روی برگ های سوزنی شکل منجمد شده بود.خورشید، تنها لکه ای کمرنگ پشت توده ای از ابرها بود و تنها چیزی که آسمان را مزین کرده بود ابرهای خاکستری به شکل های بریده بریده بودند.
هوا، چیز عجیبی بود. پر از طراوت و تازگی. نفس کشیدنش سرد و دردناک بود، اما رایحه ی صمغی که درون نایژک ها می پیچید چیز دیگری بود... نه بوی دودی داشت و نه ذرات معلقی...تنها هوای خالصی بود که با محیط جنگل در می آمیخت.
باید دومین طلسم زندگیم را برای نشانه گذاری استفاده می کردم،اگرچه با خودم عهد بسته بودم هرگز به زمان و محل زندگی خودم بر نگردم،اما حسی مرا وادار به این کار می کرد...وادار به این که با نشانه گذاری، پیدا کردن این محل را برای 10 سال بعدم آسان تر کنم.نشانه گذاری، روشی بود که باز هم با یک اشاره بتوانم این مکان را هر زمان که خواستم بیابم.
کوله پشتی چرم را از پشتم بر زمین گذاشتم و کنارش روی زمین زانو زدم.با اندکی جستجو کتابچه ای پوشیده شده با پوست آهو را پیدا کردم و در قسمت فهرستش به دنبال کلمه ی «نشانه گذاری مکان» گشتم.
صفحه ی 25.توضیحاتش با خط نه چندان درشتی در زیرش نگاشته شده بود:
-برای نشانه گذاری مکان لازم به دفن پوست یا مو یا خون یا گوشت خود شخص اجرا کننده ی طلسم در عمق بیش از سه بند انگشت در محل است،بعد از انجام این کار لازم به ادای ورد زیر است:
-ای خاک،نشانه ای برایت می گذارم
نشانه را تا روز مرگ من حفظ کن


بیشتر بخوانید
نظرات رمان طلسم اشتباهی
  • سمانه

    0

    داستان خوبی داره فقط این که کاترین زیاد باخودش حرف می زنه و داستان رو زیاد طول میده با این همه من داستانش رو دوست داشتم

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    رمان خیلی جالبی بود داستانش هم جالب بود فقط کاش یه مقدار صحنه های عاشقانش بیشتر بود

    ۳ ماه پیش
  • مرضیه

    1

    داستانش بد نبود ارزش ی بار خوندنو داشت ولی بهتر بود عاشقانه هاش بیشتر میشد توی این مورد باگ داشت و گیج کننده بود اوایلش

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    این رمان دقیقا همون چیزی بود که از یک رمان فانتزی انتظار داشتم . من خیلی سخت پسندم اما کاملا مجذوب طلسم اشتباهی شدم

    ۴ ماه پیش
  • مایا

    0

    واقعا عاشق قلم نویسنده و موضوع رمان شدم . اگه کسی رمان دیگه ای از این نویسنده میشناسه بهم بکبن لطفا . خیلی رمان زیبا و باحالی بود

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    زاده نیمه شب بی نظیره مال این نویسنده ست پیشنهاد میکنم بخونی

    ۹ ماه پیش
  • yas

    0

    فاطمه زادهٔ نیمه شب رو از کجا باید دان کنم؟

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    0

    خیلی خوب بود عاشقش شدم فقط کاترین زیادی با خودش حرف میزد واسه همین مجبور شدم زود زود رد کنم ولی در اصل عالی بود مرسی از نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • نرس؟

    0

    دوستان رمان ترسناکه؟

    ۵ ماه پیش
  • ثمین

    0

    فوق العاده بود واقعا به نویسنده این رمان واقعا باید افتخار کرررررد موفق بااااشید

    ۶ ماه پیش
  • یاسمن

    0

    آخرش چیشد؟ املین با راسل رفته بود تو رابطههه؟ دوست پسرش بود

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    نه راسل و کت باهم موندن

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    ممنون از نویسنده رمان زیبایی بود موضوع کاملا متفاوت و جدیدی داشت ولی ای کاش نقش اول کمتر با خودش حرف میزد گاهی مجبور میشی تند تند ردش کنی تمومی نداشت ولی در مجموع جملات به زیبایی نگاشته شده بود وتصویر سازی ها عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • ویسپارنا

    0

    وای وای عاشقششش شدمممم خیلی رمان خوبیههههه وایب داستان عالیههه

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    رمان قشنگی بود و مخصوصاً شجاعت کاترین رو دوست داشتم در کل هم راسل آدمی باهال بود و ممنون از نویسنده

    ۱۲ ماه پیش
  • اسم

    0

    بسیار رمان خوبی بود.

    ۱ سال پیش
  • Asemane_rangin

    0

    ممنونم خانم نویسنده از خوندش خیلی لذت بردم من شجاعت کاترین و توانایی اون در کنترل احساساتش رو دوست داشتم و اینکه تونست یاد بگیره همه چیز فقط طمع و قدرت نیست رو دست داشتم. به بقیه خواننده ها هم پیشنهاد می کنم برای خوندن این رمان کمی صبور باشند و از خوندنش لذت ببرند.

    ۱ سال پیش
  • N

    0

    خانم کیمیا ace. من سال هاست دنبال شما میگردم. اگر این پیام من رو می بینید ممنون میشم پاسخم رو بدید. و *** شبکه ی اجتماعی اجتماعیتون رو بهم بدید تا بتونم شما رو پیدا کنم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!