نگار رویاهای من، با باتلاق ترسناکی دست و پنجه نرم می‌کنه؛ نوجوانی! اون دلش می‌خواد زندگیش پر از هیجان باشه و از دوران نوجوانیش نهایت لذت رو ببره. اما نمی‌دونه چه‌طوری! همه‌چیز از رفتن به اصفهان شروع میشه؛ وقتی که به کارهای پلید برادرهاش پی می‌بره و اون زمانه که یه جنگ شروع میشه. یه جنگ بین سه تا مدرسه که از قضا دقیقا کنار هم هستن.

ژانر : طنز، اجتماعی، درام

تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۳ ساعت و ۳۱ دقیقه

نویسنده : حمیده خوشبخت

ژانر : #اجتماعی #طنز #درام

خلاصه :

نگار رویاهای من، با باتلاق ترسناکی دست و پنجه نرم می‌کنه؛ نوجوانی! اون دلش می‌خواد زندگیش پر از هیجان باشه و از دوران نوجوانیش نهایت لذت رو ببره. اما نمی‌دونه چه‌طوری!

همه‌چیز از رفتن به اصفهان شروع میشه؛ وقتی که به کارهای پلید برادرهاش پی می‌بره و اون زمانه که یه جنگ شروع میشه. یه جنگ بین سه تا مدرسه که از قضا دقیقا کنار هم هستن.

پشت لبم رو با چندش خاروندم و با هزار اَخ و اَی زباله ها رو داخل پلاستیک گذاشتم و در دور ترین محل ماشین پرت کردم. دستمال کاغذی رو برداشتم و درحالی که صندلی رو پاک می کردم با صدای آروم و معترضی لب زدم:

- پدر من چرا این ماشین رو نشستی؟ توروخدا ببین چه طور کثیفه؟

بابا فقط خاک بر سرتی زمزمه کرد و نگاهش رو به جاده ی تاریک روبه رو دوخت. مامان متعجب به ماشینی که تمیز بود ولی از نظر من با کثافت دونی فرقی نداشت، نگاهی انداخت و زیر لب با تاسف زمزمه کرد:

- این دختر به کی رفته؟

سرش رو بالا آورد و با تکون دادن دستش، تقریبا عصبی و حرصی داد زد:

- از موقعی که راه افتادیم یا می گفتی دستشو م میاد، یا...

صداش رو نازک کرد و مردک چشم هاش رو بالا برد و مثلا ادای من و درآورد.

- وای مامان ماشین بوی کثافت میده. وای! بابا پنجره رو بده پاین دارم حفه میشم. یواش تر برون حالت تهوع گرفتم، خدایا این ضبط رو قطع کن سرم درد گرفت.

با هر جمله هزار قر و ادا به حرکاتش اضافه می کرد و از اون طرف لب بابا به خنده باز می شد ولی چه کنیم که حاج اَسد زنش باهاش قهره.

دهنم رو باز کردم تا جوابش رو بدم ولی از ترس این که باز ناراحت بشه و قهر بکنه، حرفی نزدم. تند- تند پلک می زدم و نفس عمیق می کشیدم تا ناراحتیم رو جلوه ندم. دستمال کاغذی رو آروم رها کردم و درحالی که آروم به صندلی تکیه می دادم زمزمه کردم:

- ببخشید!

پوفی کشید و دوباره و دوباره، اخمی چاشنی صورتش کرد و به روبه رو زل زد. نگاه غمگینم روی دستمال کاغذی که کف ماشین بود افتاد؛ ناخودآگاه از شدت وسواس خم شدم تا برِش دارم ولی با عربده یا حسین مامان بدنم خشک و نفسم حبس شد.

- وای نگار! بشین سر جات دیگه. چند سالته؟ همتا بهتر از تو می فهمه.

چرا باید با خواهرزاده ی پنج سالم مقایسه بشم؟ اه!

در همون حالت خمیده دندون هام رو به هم فشردم و چشم هام رو محکم بستم. با دست های مشت شده، آروم و لرزون نشستم و نفس عمیقی کشیدم.

لحظه ای سرم رو بالا بردم که نگاه خیره بابا رو شکار کردم. لبخند مهربون و واقعی ای زد؛ از لبخندش منم خندیدم.

فکر می کردم چون به مامان گفتم بابا و سه قلوها خواستگارای زن سابق بابا رو پروندن باهام قهره. البته به من چه؟ تقصیر سه قلوهاست که کل تابستون اصفهان موندن و خوشگذرونی کردن و هیچ سراغی ازم نگرفتن.

البته منم داخل شیراز و پیش آبجی طاهره م که حامله بود بد نگذشت بهم.

- چند متر جلوتر یک رستوران بین راهیه! تازه تأسیسش کردن، احمد میگه غذاهاش رو دست نداره. می خوای ببرمت انارم؟

با چشم های گرد شده از هیجان سریع اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و به پنجره سمت راستم نیم نگاهی انداختم. هوا تاریک و سرد بود و ستاره ها به تاریکی روشنایی می بخشیدن!

تند- تند سرم رو تکون دادم و با لبخند هیجان زده ای گفتم:

- آره! آره بریم.

سرش رو تکون داد و خبر مرگم دوباره با سرعت رانندگی کرد. چه قدر از ماشین بدم میاد! چشم هام رو محکم بستم تا سردرد نگیرم و عجیب بود که مامان حرفی نمی زد.

- والا می ترسم نگار با این کارهاش شوهر گیرش نیاد .

غلط کردم! خدایا غلط کردم! حداقل تا اصفهان خوابش ببره. چشم باز کردم و دهنم رو دو متر از تمسخر کج کردم و متاسفانه حرفی رو زدم که نباید!

- حالا مثلا شوهر کنم، اگر بعد از شوهرم یه پسر خوشگل تر پیدا شد چی؟ نه! واقعا دارم می پرسم، کی جواب گویه؟

حرفم انقدر گوهربار بود که پشم های بابا از پهنا ریخت؛ خودمم از تعجب اخمی کردم و به روبه رو زل زدم و زیر لب با شک و لحن خاک بر سری ای زمزمه کردم:

- چی گفتم ناموسا؟

مامان نفس عمیقی کشید و از این طرف نفس من قطع شد. با حیرت و ترس سریع شالم رو تا نوک دماغم پا ن کشیدم و کف دستم رو، روی صورتم گذاشتم. چرا خفه نمیشم؟ چرا خدا من و لال نمی کنه؟

همچین محکم به سینش کوبید که دردش رو تا فیها خالدونش حس کرد ولی به رو نیاورد. در کمال تعجب، فقط آروم، متأسف و با هزار صوت خاک بر سرم با این تربیتم زمزمه کرد:

- اَسد چه قدر مونده تا اون رستوران کوفتی؟

کمی از شال رو بالا بردم و با ریزبینی به بابا زل زدم؛ لب هاش رو به هم فشرد و زیر لب گفت:

- ربع ساعت دیگه.

تا خود رستوران مثل بدبخت های فلک زده سرم پا ن بود و لعنت خدایان و صالحین رو به امیر و رضا که از راه به دَرَم کردن می فرستادم. حالا نکته جالب این جاست که سه قلوها نمی دونن که داریم بر می گردیم. اونم فقط و فقط برای این حرف ملکه خانم:

- نه به پسرهام نمیگم! دیگه شب میریم، بچه هام می شینن به جای درس خوندن خونه رو تمیز می کنن و غذا می پزن.

نمی خوام خسته بشن! تازه سورپرایز هم میشن.

از سوتیش بگذریم... مادر من کی دیدی اینا کار کنن؟ اصلا در چهارده سال زندگیم به چشم ندیدم که این سه تا تباه حتی لباس زیر خودشونم بشورن. این خوش بینی مامان تحسین برانگیزه! قطعا الان یا دوست هاشون رو خونه بردن یا هم خونه با طویله برابری می کنه.

با این فکر لرزی به تنم افتاد و نفسم قطع شد. فقط کافیه ببینم به وسایلم دست زدن تا قیامتی به پا کنم که کل تاریخ کهن ایران به چشم ندیده باشن!

نزدیک ساعت دَه شب بود که به رستوران رسیدیم. با این حساب تا ساعت دو هم که شده داخل راهیم! از مسیر شب تقریبا خوشم می اومد و به خاطر همبن لبخندی گشادی روی لبم جا خوش کرد.

با رسیدن به رستوران، نگاهم محو زیبایی بی نقصش شد. با لامپ های رنگی ای ورودی رو چشم نواز کرده بودن. درخت ها و گل های زیبایی اطرافش بود و عطرشون رو از همین الان حس کردم. اطرافش تقریبا بیابون بود ولی بیابون روز کجا و بیابون شب کجا!

باد سردی به پوستم می خورد و تمام درهات رو تسکین می بخشید. پارکینگ کنار رستوران بود و جمعیت بیشتر از

اتوبوس ها بودن! هیچ وقت سفر با اتوبوس رو تجربه نکردم و نخواهم کرد. معلوم نیست چه بیماری هایی داخلشه!

با خوش حالی لباسم رو مرتب کردم و سریع شونه م رو از کیف درآوردم. مثل پلنگ سمت آینه جلو خم شدم و درحالی که تند- تند موهام رو شونه می کردم، هیجان زده صدام رو بالا بردم:

- بابا من شام سنگین نمی خورم ولی قربون دستت یه سالاد سزاری سفارش بده.

بی توجه به غلط هایی که من خوردم، مامان به بابا زل زد و با حرص گفت:

- من نمیام! شما خودتون برید. همین جا می شینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیه! قهر کردنشون هم تلفاتش به من میرسه. تمام هیجان و شور و شوقم از نگاهم پر کشید و مظلوم و معصوم به مامان زل زدم. بابا دهنش رو کج کرد و درحالی که موهاش رو شونه می زد با بدخلقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-- نیا! کلاغ وقتی قهر می کنه، هزار تا گردو به نفع باغبونه. نگار پیاده شو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند- تند پلک زدم و آب دهنم رو قورت دادم. مردد نگاهی به بابا انداختم که اخمی کرد و دوباره اشاره کرد تا پیاده بشم ولی ابروهام رو بالا انداختم و با مظلومیت به مامان اشاره کردم که عصبی نگاهش رو دزدیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میایی یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای بلندش بدنم یخ زد. لپم رو باد و دست هام رو درهم قفل کردم. بیشتر از چند دقیقه پیش احساس ناراحتی می کردم و مقصر مامان و بابا بودن ولی چه کنم! لبم رو گاز گرفتم و آروم لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب... خب غذا بخر، بیار تا همین جا بخوریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه عبوسی به مامان انداخت و زیر لب باشه ای زمزمه کرد و پیاده شد. حاضرم قسم بخورم که فقط به خاطر روی گل من قبول کرد وگرنه این قهری که من می بینم حالا- حالا ها درست بشو نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان دستم رو گرفت و با لحن ملایم تری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با بابات برو! پس فردا تو دلت می مونه که چرا نرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به لحن مهربونش لبخندی زدم و به صندلی تکبه دادم. صندل هام رو درآوردم و درحالی که چهار زانو روی صندلی می نشستم، برخلاف دلم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حلوا که نمیدن ملکه م! دیگه خواستم دور هم بخوریم. عیب نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی کشید و به جلوش خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام از شدت خستگی دیگه واقعا سنگین شده بود. قرار بود یه ساعته برسیم ولی باباعه و هوش ریاضیه خیلی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوبش! ساعت دوازده رسیده بودیم و بیشتر محل در تاریکی به سر می برد. خستگیم دلیل نمی شد که لبخند نزنم و تمام دلتنگی ها رو برطرف نکنم. کیفم رو، روی دوشم انداختم و سریع از ماشین پیاده شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در قدیمیه خونه و درخت های کنارش و حتی خونه ی همسایه های فضول لبخندم رو تشدید می کرد. این محله بهترین بود و هر نوع آدمی داخلش بود. همه و همه هم دیگه رو می شناسیم! سه ماه دوری کم نبود و از همین حالا دوست داشتم به تمام محله سر بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یاد سه قلوها افتادم و با هیجان و ذوق سمت در دویدم و کلید رو از جیبم درآوردم اما با صدای آروم مامان ایستادم و متعجب سمتش برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار! مگه نمی بینی برق های خونه خاموشه؟ حتما خوابیدن. آروم برو داخل، بعد بیا کمکمون تا این وسایل رو در بیاریم. سریع سرم رو تکون دادم و با نهایت احتیاط، آروم در رو باز کردم. لبم رو از شوق گاز گرفتم و به کل ناراحتی های بین راه رو فراموش کردم. با باز کردن در توسط من، بابا ماشین رو داخل آورد و سریع در رو بستم.از طرفی خسته بودم ولی وجدانم اجازه نمی داد مامان و بابا رو با این همه وسیله تنها بزارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم به حیاط افتاد. موتور قدیمیه بابا کنار باغچه ی کوچک مامان خودنمایی می کرد و سمت چپ درخت خاطرات بود که خستگی رو از تنم دَر کرد. این درخت از ثانیه ی اول تولدم محل بازی ها و دعوا ها و دنیای کودکی من و سه قلوها بود. با این که بزرگ شدیم ولی از تاب نمی تونیم دل بکنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلدون های مامان رو از فاصله ی دور هم تشخیص دادم که پژمرده شدن؛ مامان بفهمه قیامت می کنه! امیر رو چه به مراقبت از گل ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انقدر آروم حرکت می کردیم که عمراً پسرها بفهمن ما اومدیم. مثلا ملکه خانم می خواست پسرهاش رو سوپرایز کنه ولی با فتنه گری من الان نه با بابا حرف می زنه و نه با پسرها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی دوست دارم قیافه امیر رو وقتی ما بهش لبخند ملیح می زنیم، ببینم. انشااﷲ که خونه تمیزه و دست به اتاق من نزدن که غوغا به پا می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو به مامان آروم لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ننه من برم دستشویی، سریع میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خستگی دستی به موهای رنگ شده ای کشید و سری تکون داد که با سرعت سمت خونه دویدم. با کلید آروم در رو باز کردم و کفش هام رو درآوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حس عجیبی داشتم؛ انگار اولین بارمه که این خونه رو می بینم. سابقه نداشت پسرها این موقع بخوابن! با دیدن فضای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاریک ترسی به دلم نشست اما با فکر این که جن و روح و کوفت و زهرمار وقتی سه تا خر و دو تا بزرگوار رو هست عمراً سمت من بیان، دوباره لبخند زدم و با احتیاط قدم برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدایا الان کدوم طرف برم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رضای شاسگول! خب چیه خونه رو مثل قبرستون کردن. الان دستشویی کدوم جهن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پام روی چیز نرمی فرود اومد؛ مقل شکم! تا بخوام به خودم بیام، تعادلم رو از دست دادم و شپرق افتادم روی هر بی شرفی که بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شخصی که پام روی شکمش رفت، از ته حلق گفت »هرق« و بدتر از من سرش اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدت شُک و ترس زبونم بند اومد و حس می کردم دو تا آدم کنارم هستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای جن، شت روح!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس عضلات بدنم منقبض شد و حتی قدرت پلک زدن نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای! وای دلم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم بود، آشنا هم بود! این کیه؟ با صداش کمی آروم شدم و قدرت تکون خوردن رو پیدا کردم ولی همین که چرخیدم و دو تا چشم براق دیدم، کرک و پرم ریخت و دهنم تا دماغم برای عربده ی اﷲ و اکبری با شد که بی پدر دست روی دهنم گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونستم... از همن اول هم می دونستم چیزی به اسم آرامش داخل این خونه بی معنیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیش! هیش! آروم باش. منم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منم کیه؟ من »منم« نمی شناسم. از ترس بغض کردم و سریع صورتم از اشک خیس شد. بمیری امیر که می دونم همه چیز تقصیر خودته. از بغض نفسم بند اومد که با صدای شخص آشنای دیگه ای گریم شدت گرفت ولی به خاطر دست این طرف صدایی ازم در نمی اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرداد! بابا ولش کن خفه شد. نگار خانم، گریه نکن منم بهروز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا حالا شده بیفتی روی کراشت که رفیق صمیمی داداشته و اون یکی رفیقشون قشنگ بغلت کنه و عشق زندگیت بشینه اشک هام رو پاک کنه؟ من تجربش کردم. بغض از بین رفت ولی چنان هول و متحیر شدم که پاهام بی حس شد و فقط تونستم خودم رو از بغل مهرداد بیرون بندازم. خاک بر سرم که بچه مثبت بودم و از لحظات نهایت استفاده رو نبردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این دو تا جیذاب این جا چی کار می کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در تاریکی زیاد چیزی مشخص نبود. بهروز سریع دو دستش رو، دو طرف صورتم گذاشت و با پاک کردن اشک هام که پرهام ریخت، خیره به چشم هام لبخند مضطربی زد و زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس، باشه؟ شما مگه قرار نبود هفته بعد بیا ن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جاش بود بگم هفته بعد رو ول کن؛ ننه ت موقع بارداری چی خورده که انقدر چشم هام خوشگله کثافت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ی هجوری رفتم تو فاز که اصلا کرک و پرش ریخت. لعنتی! من نباید موقع هیجان خندم بگیره. نخند الاغ! مهرداد با همون چشم های خواب آلود و موهای بهم ریخته که امیر فداشون بشه، ضربه ای به شونه ی بهروز زد و زیر لب با حیرت نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سَکته کرد! آرمان اول من و می کشه، بعد تو رو. نگار خانم، هوی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از هوی آخرش قلبم شکست و لبخند رو لبم ماسید. بگو بیبی! بگو هانی... هوی به اون دختر همسایت میگن بی احساس. بهروز پوفی کشید و درحالی که دست روی پیشونیم می گذاشت سرزنشگرانه لب زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوی چیه مهرداد؟ نمی دونی آرمان چه قدر سرش حساسه؟! اگه بفهمه حامله ای که.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس دستش روی پیشونیم، فرشته ی سمت راستم پشماش ریخت که سریع و خجالت زده عقب کشیدم و به سرعت دستش رو پس زدم. از لمس دستش حس منزجر کننده ای بهم دست داد و عضلات بدنم منقبض شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب دستش رو پا ن برد و بهم نگاه کرد که نفسم رو اروم و لرزون بیرون دادم و زیر لب زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خ... خوبم من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار! دختر کجا رفتی؟ اینجا چرا انقدر تاریکه؟! خاک به سرم، نگار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آروم و متعجب مامان حکم تیری به پاهام داشت و از ترس لحظه ای خشک شدم. چه قدر تباه و خاک بر سر بودم که به جای این که پسرها رو لو بدم، تازه کمکشونم کردم! من هیچ... آرمان و بهروز بدتر مضطرب شدن. خونشون کوچه بالا ه و پدر و مادرهاشون راضی به رفتن بچه هاشون به خونه کسی نیستن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ننه و بابای خودمم که به هیچ وجه از اومدن غریبه به خونه خوششون نمیاد! پس در نتیجه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خاک فنا رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودمم اضافه کردم؛ چون آمریکا هم حمله کنه میگن تقصیر نگاره. با همون نفس و بدن خشک شده از ترس، دست دوتاشون رو گرفتم و سمت تشک هل دادم. از منی که موقع ترس مجسمه میشم بعید بود؛ جاست کراش هام مهم بودن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به این که پای مهرداد رو له کردم و نفس واسه بهروز نگذاشتم، پتو رو، روی هر دوتاشون کشیدم و عجیب دلم می خواست همین مبل رو بکنم تو حلق رضا که راحت خر و پف می کرد. قیافشو! یه لحظه دلتنگی بهم دست داد و لبخند زدم اما با تشر مامان، همچین خودم رو وسط مهرداد و بهروز پرت کردم که فقط خدا من و ببخشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پوزیشن ناجور و وضعیتی که داشتم، خجالت زده و عصبی شدم و گریه م گرفت. از همون اولم می دونستم داخل اصفهان آرامش واسه من بی معناست. ناخودآگاه دو تا محکم به مهرداد کوبیدم که یعنی تا جایی که می تونید خودتون رو جمع و جور کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار با تواَم! کجایی تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی که از شدت بدبختی گرفته شده بود، آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجام مامان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد چند ثانیه مکث، حضورش رو بالای سرم حس کردم. موهاش من و کشته! با صدای حیرت زده و آرومی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسم اﷲ! تو چرا همچینی؟ اینجا دراز کشیدی که چی؟ داداشات کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبم رو گاز گرفتم و درحالی که همراه دوتا بدبخت، بیشتر در خودم فرو می رفتم، محکم چشم هام رو بستم و جوری که انگار خیلی اوضاع خیطه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همین جا خوابیدن. چیزه... خیلی کمرم درد گرفت. اصلا سرم گیج میره نمی تونم راه برم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عمق وجودم اسم خدا رو فریاد زدم تا مامان اون چیزی که داخل ذهنشه بیان نکنه که کرد. مرسی خدا، آی لاویو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی بمیرم. خب چرا اینجا دراز کشیدی؟ پاشو برو داخل اتاقت استراحت کن. اصلا حواسم نبود که این دوره سر دردت بیشتر میشه! الان رضا رو بیدار می کنم به بابات کمک کنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه تنها از درد کمر و شکم، بلکه از خجالت و بیچارگی گریه م شدت گرفت و پتانسیل خفه کردن اون دو تا رو هم داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا اگر بیدار بشه خودشم نمی شناسه. یهو دیدی پسرا رو لو داد و هم خودش به خاک رفت، هم کراش هام، هم خودم که در هر صورت به خاک رفته محسوب میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض و حیرت و ترس، چشم هام رو گرد کردم و صدام رو اندکی بالا بردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! بیدارشون نکنی یه وقت. می دونی چه قدر رو خوابشون حساسن. به نظرم وسایل رو بزارید فردا بیاریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی دیگه واقعا تف به زندگی! زن شیر مادرت برو عقب. الان هیکل قناص این دو تا رو له می کنی. شت! این دو تا چطور زنده ان اصلا؟ صدا نفس کشیدنشونم نمیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار چرا داری گریه می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ته دل زدم زیر گریه و بی توجه به سه تا ابله، با بغض و درد بیشتر صدام بالا رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان سرم درد می کنه؛ شیر مادرت برو قرصم رو داخل ماشین بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از داخل تاریکی هم نگاه نگرانش رو حس کردم. خدایا غلط کردم! چندین گناه تنها در دو دقیقه. حالا اصلا قرص ندارم؛ مامان معتقده قرص کبد رو نابود می کنه و از هر راهی استفاده می کنه تا فقط قرص نخوریم. حالا رفته دنبال چی رو نمی دونم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به محض این که از خونه بیرون رفت، شتاب زده و ترسیده خودم رو به اون طرف پرت کردم و پتو رو به سرعت از روی خفه شدگان دو عالم کشیدم. هر چه اکسیژن بود رو به داخل ریه هاشون کشیدن . با شرمندگی، سریع بلند شدم و خجالت زده سرم رو پا ن انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید... من مجبور شدم. حالتون خوبه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهروز نفس عمیق و بلندی کشید و تنها سرش رو تکون داد. با بلند شدنش، حتی ذره ای هم نگاهم نکرد. می دونم این امر برای منِ دختر طبیعیه اما چه کنم که از همون اول ازش خجالت می کشیدم. شرف بر درودت که به روم نمیاری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه! خودت خوبی؟ کمرت انگار داغون شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ایح ایح خندیدم و درحالی که سمت اتاقم می دویدم، تند- تند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه نه خوبم. سریع بیا د اینجا. از پنجره برید حیاط پشتی! فقط...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع به سمتشون برگشتم و به لباس هاشون نگاه کردم. قلبم بی محابا می کوبید و از استرس دستم یخ زده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس هاشون اصلا مناسب هوای سرد شب نبود. مهرداد با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت و با عجله پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای قدم های مامان می اومد ؛ جانم رفت، نفسم رفت، روحم رفت! نمی شد به اتاق پسرها برم و لباس بیارم . از استرس بدنم یخ زد و تنها تونستم در اتاقم رو باز کنم که یعنی گم شید برید اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورودشون، منم سریع رفتم و بی حواس در رو قفل کردم. روشن شدن برق همانا و موج عظیمی از کثافت همانا! این جا اصلا شبیه اتاق من نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متکا روی زمین پخش شده بود و انگار وسط تشک کشتی بودی. کتاب هام و لباس هایی که اینجا گذاشتم روی کمد و میز و حتی لبه ی پنجره خودنمایی می کردن. آب رنگ هام خشک شده بود و مداد رنگی ها هم شکسته بود. پنحره چرا بازه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حیرت و شکی که در این چند دقیقه بهم وارد شده بود، به دیوار تکیه دادم و زیر لب زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر عوضی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بهروز با حالت ضایعی آب دهنش رو قورت داد و خیره به متکا، زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه... اینجا اتاق شما بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برق های حال روشن شده بود و اوضاع شدیداً خیط بود. مو به تنم راست شده بود و ناخودآگاه گردنم رو خم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که از خشم تند- تند نفس نی شکیدم و بدنم تیک برداشته بود، چشم هام رو محکم بستم و لب زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا بهروز. یعنی شما هم اومدید اتاق من؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرداد حیرت زده به کف زمین که رسما طویله بود نگاه کرد و آروم جواب داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا امیر گفت اتاق خودشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد شما نگفتید چرا داخل یه خونه دو اتاقه، هر دو اتاق مال امیر باشه؟ امیر آبرنگ داره؟ امیر رمان من پیش از تو می خونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مامان رعشه ای به تنم انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار! داخل اتاقتی؟ صدای چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندون قروچه ای کردم و بی توجه به نگاه شرمسارشون، سریع سمت کمد قدیمی رفتم و دو تا از کت چرم نره خرهای جامعه که قدیمی شده بود رو برداشتم. سریع دستشون دادم و درحالی که صدای مامان اعصابم رو به هم می ریخت، زیر لب با خشم غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینا رو بپوشید. داخل حیاط پشتی دمپایی هست. مواظب لبه ی پنجره باشید، تیزه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار خان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زهرمار! دندون قروچه ای کردم و درحالی که بدون اندکی نگاه، سمت در اتاق می رفتم، ولوم صدام رو پا ن بردم اما همچنان ازت متنفرم خاصی داخل صدام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داخل اتاق پسرا اگه وسایلی دارید جمعشون می کنم. باید برم متکاتون رو جمع کنم تا مامان متوجشون نشده... هرچند اگه شانس آورده باشیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد اتمام جملم، به محض چرخوندن سرم، یک جفت چشم قهوه ای درست نزدیکم دیدم. ترسیده به در چسبیدم که موهاش رپبه حالت نازی بالا داد و با لبخند مهربونی نگاهی به صورتم انداخت و زمزمه وار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من نمی دونستم اینجا اتاق توعه و اتاقتون رو عوض کردی. متاسفام! راستی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع سمت رمان که روی میز قرار داشت و برگه هاش چروک شده بود رفت و برداشتش و دستم داد. با حیرت به دستم نگاه کردم که خیلی غیر منتظره ضربه ای به نوک دماغم زد و بی توجه به منی که قربانی این کثافت کاری ها بودم چشمکی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- منم این رمان رو خوندم. خوش سلیقه ای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگار نخند. وای، وای! چرا باید خندم بگیره؟ نفسم رو حبس کردم و بیشتر ازش فاصله گرفتم که سریع سمت پنجره رفت و با یه پرش به اون طرف دوید. مهرداد دستش رو بالا برد و با خنده ی شیطونش که معصومیت خاصی داخلش بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداحافظ انار کوچولوی آرمان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو رفتن. مامان هم پشت در خودش رو جر داد! اون سه تا نره غول بازم بیدار نشدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار. نگار چرا حرف نمی زنی؟ خوابیدی؟ چرا این قفله آخه. بچه چت شده! اَسد بیا بچه مُرد. رضا... پسر بیدار شو این کلید یدک کو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به قیامتی که اون پشت شده بود، خیره به پنجره کتاب رو در بغلم فشردم و جیغ خفیفی کشیدم. اوه مای گاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هر بدبختی ای که شده از فکر و خیال حرکت سگ مصبش در اومدم و تازه موقعیت مامان رو دریافتم. خودش و جر داد این زن! نفس عمیقی کشیدم و خیلی عادی جلوه دادم. کتاب رو سریع روی میز گذاشتم و انگار نه انگار که دوتا پسر غریبه رو با اسفناک ترین وضعیت از خونه بیرون کردم، از اتاق بیرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یَک سمی دیدم که اصلا نگو و نپرس! بابا که اصلا به یک طرف مبارک نبود که من زنده م یا مرده؛ با اخم درحال چک کردن گاز و لوله های آب بود تا یه آتو از پسرا بگیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر با پشم های ریخته و نگاه بهت زده به مامان و بابا نگاه می کرد. چشم ها پف کرده، پیژامه گورخری و موهای

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ژولیده ش کل ابهتش رو برد زیر سوال.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا بدبخت که از جیغ های مامان جون از تنش رفته بود و درحالی که هنوز موقعیت رو درک نکرده بود و پیژامه ش از پاش در می اومد، داخل جاکفشی دنبال کلید بود و با حرص و خواب آلودگی داد می زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مادر من حتما داره یه غلطی می کنه، الان من کلید رو از کدوم جهنمی پیدا کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا سرش رو چرخوند و با نیش باز من روبه رو شد، پوف بلندی کشید و محکم در جاکفشی رو بست و بهم اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیه! اینم دخترت. زنده ست هنوز متاسفانه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان با اخم های نگران سمتم اومد و دستم رو گرفت. از این که این طور نگران و عصبیش کردم، لبخند شرمنده ای زدم و سریع و آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم قربونت برم. می خواستم لباس عوض کنم، گفتم بابا یهو نیاد داخل.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه آرومی به صورتم انداخت و آروم و متین سرش رو تکون داد و کنار رفت. یعنی همین کنار رفتنش کافی بود تا من آرمان خواب آلود و مضطرب رو ببینم و انقدر از دیدنش خوشحال بشم که بی توجه به عالم و آدم جیغی بکشم و مثل مارمولک بچسبم به هیکل قناصش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدبخت از شدت شوک بغل بروسلی من، روی پای امیر نشست و جیغ من و امیر یکی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای نگار! آخ نگار! باز تو اومدی زشت عن. پاشو آرمان .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان با حیرت خودش رو کنار کشید؛ ولی خاک بر سر من که انقدر عاشقانه بغلش می کردم . دستم رو محکم دور کمرش حلقه کردم و با ذوق گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عوضی من برگشتم. مامان گفت بهت نگم. سوپرایز!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز تو شوک لحظه بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که چشمکی زدم و آروم ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرداد و بهروز رو فراری دادم. نگران نباش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پشم های ریخته خندید و بالاخره بغلم کرد. ولی من حق داشتم بهش بگم شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم. مهربونیِ لبخندش نظیر نداشت . موهای کوتاهم رو به هم ریخت و با انداختن بوس کوتاهی روی لپم، چشمک دلربایی زد و گفت:- دمت گرم انار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز این لوس نُنر زشت اومد. اه اه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده از بغل آرمان جدا شدم اما دستش رو ول نکردم. درحالی که به ریخت نحس رضا می خندیدم، دستم رو داخل هو اتکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه طوری بزغاله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبونی برام درآورد که دهنم رو با چندش براش کج کردم. بی توجه به من دستش رو دور گردن بابا حلقه کرد و با خوش رویی و پاچه خواری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بَه سلطان جاده! می گفتی یه خری جلوت قربونی کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا با بی تفاوت ترین حالت ممکن نگاهی به قد رضا که ازش بیشتر بود انداخت و به امیر اشاره کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این و قربونی می کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هر هر دهنمون رو اندازه کرگدن باز کردیم و دست جمعی به قیافه امیر خندیدیم. این امیر هم که کلا جنبه نداره بی شعور، لگد محکمی به پای من زد و با بدخلقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه بمیر الاغ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص و درد پام رو گرفتم و غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الاغ تویی با این لگدات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان طبق معمول پشت من دراومد و با اخم دستم رو عقب کشید و تشر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر صد دفعه گفتم انقدر نزن به پاش . تازه اومده، خسته ست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر اخمی کرد و با سلام و خسته نباشید دلاور کوتاهی به بابا، دوباره زیر پتو رفت و با نکره ترین صدای ممکن گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اهالی محترم طویله به جز اسد و زنش، خفه شید می خوام بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا خسته بود وگرنه حالا حالا ها بساط گیر دادن به پسرا رو داشتیم؛ پیژامه ی آرمان رو از روی مبل برداشت و درحالی که سمت اتاق پسرا می رفت زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هرکس سر و صدا کنه خره. شب بخیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگی خیره به درب بسته شده ی در بودیم که رضا چونه ش رو سمت من برگردوند و آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان بابا چرا رفته داخل اتاق ما؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان خمیازه ای کشید و زیر بغلش رو خاروند که با دهن کج شده از چندشناکی کارش ازش جدا شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفته پیش زنش دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره سکوت کردن که این دفعه امیر با نگاه کارآگاه گجتانه ای سرش رو از زیر پتو بالا آورود و با تعحب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان مامان چرا به ما سلام نکرد؟ سلام چیه؟ بوس هم نکرد! اصلا دفعه های قبلی درحالت عادی تا کل صورتمون رو بوس نمی کرد، ول کن نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونا هر لحظه بیشتر تعجب می کردن اما منی که تمام فتنه ها زیر سر خودم بود، با لبخند ضایعی به خونه نگاه می کردم و زیر لب می گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واهایی دلم واسه خونه تنگ شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بسم اﷲ قاسم الجبارین! گلویی صاف کردم و شالم رو درآوردم. درحالی که سمت دستشویی می رفتم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برم دستشویی رو هم نگاه کنم. خیلی دلم واسش تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه جوری دستم از پشت کشیده که اصلا تف بر زندگی! با درد چشم هام رو بستم و نفسم رو حبس کردم که صدای خشن امیر رو کنار گوشم شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار خر! باز چه فتنه ای ریختی که مامان و بابا اینجوری کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلافاصله آرمان با حرص دستش رو گرفت و به عقب هل داد که نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو باز کردم. پوست حساس دستم قرمز شده بود و ناخودآگاه از حرص بغض کردم و سرم رو پا ن انداختم . وحشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عصبی آرمان تا اون طرف خیابون رفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر کاری نکن نصف شبی با جفت پا بیام تو حلقت. چرا دستش و می پیچونی؟ مثل آدم ازش بپرس احمق. نگاه دستش و چطور قرمز کردی. همین نگار چند دقیقه پیش گندمون رو جمع کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر چند بار پشت سر هم پلک زد و با تعجب پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی؟ نگار؟ بهروز و مهرداد؟ نگار فراریشون داد؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا با هیجان روی مبل نشست و انگار که فیلم سریع و خشنه، با شور و شوق رو بهم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جون من؟ راست میگه نگار؟ چه طوری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من کمک پسرا به بابا برای پروندن خواستگارهای اقدس رو لو دادم و تا همین چند دقیقه پیش روی شکم دوستاشون لم داده بودم. شت شت شت! هرطور شده باید بحث رو عوض کنم . آب دهنم رو قورت دادم و قدمی به عقب برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا نگاهم به اتاقم افتاد، همه چیز از یادم رفت و دوباره بدنم تیک برداشت و ناخودآگاه گردنم خم شد. دندون قروچه ای از خشم کردم و اشکم رو پس زدم. درحالی که تند- تند نفس عمیق می کشیدم با حرص و عصبانیت غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وسایل اتاقم و خراب کردید هیچ... دوست هاتونم بردید اونجا. من تحمل شما رو هم داخل اتاقم ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا با چشم های گرد شده به اتاقم نگاه کرد و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گندش در اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان لبخند مضطربی به روم پاشید و با لگد جانانه ای به پای امیر، دستم رو گرفت و تند- تند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به خدا خواستیم تمیزش کنیم. نمی دونستیم تو میایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دیر شده بود؛ چون من از شدت عصبانیت گریم گرفت و تک- تک سلول های بدنم خواستار رها شدت از این حس منقبض شدن بودن. با عصبانیت چشم هام رو بستم و بی توجه به عالم و آدم جیغ گوش خراشی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان! من اتاقم و می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وحشی، لوس، زشت، احمق، بی استعداد، ب یسلیقه خاک بر سر همیشه ساده، خدازده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به فحش های امیر، با چندش و ناراحتی صورتم رو درهم کردم و رو به آرمان دستم رو سمت کمدم گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونجا رو هم تمیز کن جیگر. دیگه تمیز شد خداروشکر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا که همون اولش دست به سیاه و سفید نزده بود، سیبی گاز زد و به قاب در تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واقعا برات متاسفام! هرگز ازدواح نمی کنی با این اخلاقت . حالا اتاقت نامرتب باشه چی میشه؟ ساعت ده صبح بابا بیدارمون کرد که بیا بار ماشین رو خالی کنیم. اینم از اتاق خانم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان با تمسخر نگاهش کرد و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خسته شدی انگار! برو یه چایی بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا با خندیدنش چال لپش رو نشون داد. موهاش بور بود؛ مثل پوست و چشم هاش. صورتش از این ها بود که خال زیاد داشت و شنگولی و شیطنت از سر و روش می بارید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر رو با خستگی وسط اتاق دراز کشید که با حرص لگدی به پاش زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بلند شو! عرق کردی، الان اتاق بوی عرق می گیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بیچارگی ادای گریه درآورد و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ازت متنفرم نگار . چرا اومدی؟ داشتیم زندگیمون رو می کردیم دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گمشو بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای بلند قهوه ای رنگ و چشم های قهوه ای متاسفانه شبیه من بود. صورتش استخونی بود؛ این بشر فقط می خندید، قشنگ می فهمیدی که داخل سرش افکار پلید هست. هروقت می خنده، انگار داره پوزخند میزنه و میگه آمریکا هیچ علطی نمی تواند بکند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان مظلوم... موهاش فر بود و به پوست سفیدش می اومد. مثل رضا خال زیاد داشت و بسی خوشگل بود. اصلا آقا بودد و مهربونی یعنی آرمان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متکا همه مرتب روی هم بودن کتاب های به ترتیب حروف الفبا کنار میزم چیده بودن و لبلس هام رو به کمک آرمان داخل کمد چیدم. وسایل مامان و بابا اون گوشه اذیتم می کرد؛ خب بیا بچینشون دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرش گل دار و بالشت مورد علاقم تقریبا شبیه هم بودن. گلدون هم که خشک شد. خاک بر سر امیر! تخت هم ندارم؛ سزاوار به دلم. همین اتاق ساده بهتر از طویله ی قلوهاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ذوق و آرامش دست هام رو به هم کوبیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخیش! بالاخره به آرام رسیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به نگاه حسته پسرا که از صد تا ازت متنفرم بدتر بود، از اتاق بیرون رفتم اما رضا رو از پس سری بی نصیب نگذاشتم. . ذوق زده از کنار مبل های ساده و تلوزیون که روبه روش بود گذشتم. مامان داخل آشپزخونه کوچیک که متاسفانه کنار دستشویی بود، صبحونه درست می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار سریع برگردیا، الان صبحونه آمادست . بعد هم زنگ بزن بابات بگو کجاست. این گلا رو هم باید درست کنم، بالشت ها هم کثیفه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باز شروع شد؛ خدایا! با بیچارگی وایسادم و پوفی کشیدم. مردمک چشم هام رو سمتش برگردوندم و آروم و حرصی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باز کنیز بدبخت تر از من پیدا نکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی حوصلگی از حرف های مامان سمت حیاط رفتم. دیدن درخت بزرگ و تاب کنارش، لبخندی مهمون لب هام کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع سمت مرغ دونی رفتم و ذوق مرگ که انگار پلنگ مازندران داخلشه، خم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیتا خانوم با همون هیکل ریقو و پرهای نداشته ش که شبیه خروس داخل موآنا بود، بی هدف راه می رفت و قدقد می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عزیزم! حتما گرسنه ته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ظرف دونه های گندم رو برداشتم و مشتی گندم کنار بیتا ریختم . انقدر آی کیوش بالا بود که سریع سمت نون خشک های گوشه ی مرغ دونی رفت و شروع به خوردن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده به عقب هلش دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه بیتا خانوم! دونه ها رو بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه با دیدن غاز بزرگ امیر، لبخند روی لب هام خشک شد و ناخودآگاه با اخم بیتا رو بغل کردم و عقب رفتم. این بی ناموس همش سمت بیتا خانوم میاد! عاشقش شده . من می دونم... حسش می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو که می گیرم پرپرت می کنم دزد ناموس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل بز به بیتا خانوم زل زده بود. قضیه اونجا ترسناک بود که به پشت بیتا خیره بود! قشنگ پشتش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص نفسم رو بیرون دادم و بهش پشت کردم که همون لحظه صدای بوق ماشین بابا به گوشم خورد. متعجب به در چشم دوختم؛ چه بوق بوقی هم راه انداخته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حیاط رو سریع باز کردم و کنار رفتم. با دیدن گوسفند پشم آلودی روی ماشین بابا کفم برید و پرای بیتا خانوم ریخت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حیرت به ماشین زل زدم که بابا پیاده شد و خیره به چشم های گرد من، خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انار بابا! برات همزادت و آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تند- تند پشت سر هم پلک زدم اما بی توجه به من خوش خوشان سمت خونه رفت و داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ملکه بیا که امشب می خوام اون کله پای دیروز رو جبران کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوفی کشیدم و بیتا رو، روی زمین گذاشتم تا بی هدف چِرا کنه و یکمم با عنش حیاط رو گل باران کنه و غذای امیر و رضا رو فراهم کنه. سمت خونه دویدم و هم زمان داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کِی کله پا داریم؟ من نمی خورما، مامان یه چیز دیگه واسه من درست کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر با یه حرکت از روی دسته ی مبل پرید و درست کنار بابا نشست و هم زمان سمتم با نهایت بدخلقی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه شت ها! غذا کله پاچه ست والسلام. باید بخوری، نخوری هم سهمت و من می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چش مهام رو با چندش ریز کردم و دندون های بالا م رو، روی لب های پا نیم بردم و اَداش رو درآوردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سهمت و من می خورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به حالت عادی برگشتم و مثل سگ دروغی سر هم کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگر قرار باشه سهم من به تو برسه خودم به زور هم که شده همش و می خورم تا صدای ترکیدنت بیاد ایشاﷲ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی تمسخرآمیزی کرد و همون موقع صدای حرص درآر رضا از اتاق اومد که با نهایت شرارت داد می زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر نظرت چیه فردا بعد خوردن سهم نگار، جمجمه گوسفند رو بزاریم لای لباس های نگار؟ چه بویی بگیرن، به به!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از تصور بوی وحشتناک و چربی چندشش، بدنم منقبض شد و ناخودآگاه رم رو پا ن انداختم و همراه با بستن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هام، دندون قروچه ای کردم. دیگه مثل قضیه اتاقم نمی گذرم؛ تا خود جمجمه رو نکنم داخل فیها خالدونشون ول کن نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی امیر همچین رید به اعصابم که فقط اﷲ اکبر! تند- تند نفس کشیدم و با فکر این که بابا بهشون اجازه نمیده، سرم رو بالا بردم. با دیدن لبخند و چشمک ناگهانی بابا، متعجب چونه م رو بالا دادم که به کنارش اشاره کرد و مهربون گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا اینجا انار بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند شیک و بترکی به امیر حسود زدم و کنار بابا نشستم. با نشستن دستش دور شونه م، فهمیدم که غیر مستقیم داره میگه این دو تا ابله هیچ غلطی نمی کنن. منتظر بهش خیره شدم تا حرفش رو بزنه اما ورود آرمان اجازه نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درحالی که کتابی که واسش خریده بودم رو با شوق و اشتیاق نگاه می کرد، لبخند مهربون و نگاه مشکی رنگش رو نثارم کرد و همون طور که محکم به پس گردن امیر می زد، رو بهم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- انار عجب کتابی خریدی! خیلی خوبه، حتما می خونمش. راستی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه اخم آلودی به امیر انداخت و آروم ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فردا که کله پا داشتیم، می برمت فلافلی حشمت چلاقه. خودمم زیاد خوشم نمیاد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می دونستم عاشق کله پاچه ست؛ اما این که به خاطر من داره ازش می گذره انقدر برام ارزش داشت که دلم می خواست همچین بغلش کنم که امیر جزغاله شه از حسادت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نشستن آرمان روی مبل کناری، سریع از بغل بابا جدا شدم و خودم رو کنار آرمان جا دادم. این پسر همه چیز من بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کتابش خیره شد، مثل نوزادی که کارهای مادرش رو تقلید می کنه، به کتاب نگاه کردم و حلقه شدن دستش دور شونم لبخندم رو تشدید کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان داخل آشپزخونه درحال مرتب کردن وسایلی بود که پسرا خرابشون کرده بودن. بابا با خوش رویی بهش زل زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ملکه یه چایی واسه ما بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر سریع سرش رو تکون داد و بی ادبانه داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ملکه منم می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس سری بابا به گردنش هم زمان شد با نگاه عصبی مامان و غرغرهای زیر لبش که قشنگ معلومه که دنبال یه فرصت طلا ه که پسرا رو از سه ناحیه تحتانی جر بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان سمت گوشم خم شد و آروم زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان چشه؟ صبح هرچه خواستم باهاش حرف بزنم همش پشت چشم نازک می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لب هام رو به هم فشردم و زیر چشمی نگاش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست؛ دلش واسه طاهره تنگ شده حتما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آها! شیراز خوب بود؟ همتا چطوره؟ حوصلت سر نمیرفت اونجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ریز و همیشه ی خدا خجالت زده م سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه! با همتا و طاهره بازی می کردیم. درس هم می خوندم؛ محمد هم بعضی موقع یه جاهایی می بردمون . هر شبم با مامان و بابا یه دعوا می شد. همتا واست یه نقاشی ناب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده ی آخر جملم لبخند روی لبش آورد. من آروم، آرمان آروم، طاهره هم آروم... امیر و رضا به کی رفتن؟ زرت... به بابا رفتن حتما. حتی مامان هم آروم و سر به زیر نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس بعدا بهم نشونش بده. مهرداد از دلاوری های دیشبت گفت، انگار خیلی کالری سوزوندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم، اونم چه خنده ای! یه بغض و غلط کردم سمی پشتش بود که فقط خدا نکنه آرمان بفهمه. انشاﷲ کراشم انقدر فهمیده ست که واقعیت رو لو نداده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع بحث رو عوض کردم و کمی سرم رو عقب بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب، تو چه طور گذروندی؟ کلاس هاتون تموم شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کتاب خیره شد و خیلی ضایع لبخند زد؛ انگار یه غلطی کرده که من نمی دونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره! بیشترش درس بود، کلاس ریاضی هم تموم شد. ترم بعدش آبان ماهه. با بچه ها زمین فوتبال می رفتم، شبا هم بیشتر داخل کافه ی سر کوچه می گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با افسوس سرم روبه مبل تکیه دادم و حیلی احمقانه دهنم رو باز کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کاش پسر بودم تا مامان می گذاشت پیش شما بمونم. حتما خیلی با دوست هات بهت خوش گذشته، اونجا خیلی اذیت می شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدا زدن های مکرر مامان واسه صبحونه، بوس سریعی روی لپم گذاشت و با مهربونی زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امشب واسم همه رو تعریف کن. بدو صبحونه بخوریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحونه هم که فقط کرم ریزی های امیر و رضا واسه خندوندن مامان و اذیت کردن من و سرزنش کردن های بابا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این وسط فقط من و آرمان آدمیم... تا حدودی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باد از ناهار بابا رفت سری به گوسفند بزنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی مامان زنگ خورد و با رفتن مامان، من موندم و لبخند حرصی رضا و سایه ی ترسناک امیر بالای سرم. به نگاه ریز آرمان که مثل خروس سرش رو جلو آورده بود خیره شدم و حیرت زده کمرم رو صاف کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اینا چرا همچین شدن؟ سرفه ای کردم و درحالی که سرم پا ن بود لبخندی زدم و پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه؟ باز چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نشستن امیر کنارم و فرود اومدن دستش روی شونه م، بدنم از ترس و چندش منقبض شد و ناخودآگاه نفسم حبس شد. این که این جوری نگاه می کنن ترسناک نیست؛ این ترسناکه که آرمان به امیر نمیگه که بهم دست نزنه تا اذیت نشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این یعنی انا ﷲ و انا الیه راجعون! یعنی یه غلطی کردم که حتی آرمان هم دلش می خواد پارم کنه. از این که آرمان دوباره مثل دفعه های قبل با این سه تا هم دست بشه و اذیتم کنه یَک بغضی کردم که بیا و ببین. چرا اینا باید سه تا باشن، من یکی؟ عدالت کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو بالا بردم و مظلوم و بغض زده به آرمان خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش رو مثل عروسک چرخوند که نفسم از ترس گرفت و بیشتر و بیشتر سردترم شد. من نباید موقع ترس کر و لال و کور و فلج بشم، تف به این شانس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند ملیح و ترسنلکی پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار... تو به مامان گفتی که ما به بابا آمار دادیم و کمک کردیم که خواستگارای اقدس رو بپرونه، مگه نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تف بهت طاهره، حیف که بارداری وگرنه یه نفرین جانانه نثارت می کردم. چرا موقع بارداری آی کیوی این دختر کم شده؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می مُردی این و نمی گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به آرمان لبخند پر از ترس و ضایعی زدم و درحالی که سعی می کردم اصلا نگاهم به امیر نیفته، آروم و بدبختانه زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عصبانی بودم، ببخشی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست امیر خم شد که بگیرتم ولی با جیغ بلندم و لگدی که ناخودآگاه به زانوش زدم، عقب رفت و نفسش رو از درد حبس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یاد و نام خدا، دعوای هزارم رو شروع می کنیم. بسم اﷲ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع بلند شدم و روی مبل پریدم و رو به رضا که سمتم می دوید جیغ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیای به مامان میگم دوست هات و آوردی اینجا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه زنده بودی بگو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ضربه ی محکم امیر به پام، علاوه بر درد فجیعش باعث شد مثل تف پرت بشم پا ن. رضا با گرفتن زانوهام مانع افتادنم شد. با لبخند به هم خیره شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تانکیو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید بگید من یکی ام و اونا سه تا پس الفاتحه! ولی بعد پونزده سال خیلی ماهر شدم. سریع خم شدم و گاز محکمی از

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گلوش گرفتم که فریاد بلندی از درد زد و عقب رفت. کوسن رو برداشتم و با فریاد یا اللهی روی امیر پریدم. آخ بلندی گفت که با آرنج محکم به شونش کوبیدم تا ناقص شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سپس با شور و شوق فراوان از روی مبل پریدم و سمت اتاقم دویدم. خاک بر سرم که نفهمیدم آرمان و نیست. با خوشحالی در رو قفل کردم و چشم هام رو محکم بستم. مشتم رو بالا بردم و با ذوق عربده زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینه! دیگه عمرا بتونید داخل دعوا ناقصم کنید. آی امیر ماتحتت بسوز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حین رقصم، با آرمان که خونسرد به در تکیه داده بود و در رو واسه اون دو تا باز می کرد روبه رو شدم و حقیقتا ماتحت خودم سوخت و جزغاله شد و خاکسترش در هوا پخش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض و بدبختی به اون دو تا که می اومدن نگاه کردم و نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آرمان خیلی نامردی! بی شعور خر! من که می دونم یه ساعت میای میگی نگار غلط خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلنج انگشت هاش رو شکوند و درحالی که سمت کتاب های نازنینم می رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا تو غلط و بخور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با فکر این که به کتاب هام دست می زنه و خرابشون می کنه، مو به تنم راست و چشم هام گرد شد. طی یک حرکت بروسلی وارانه، روی زمین نشستم و چشم هام رو محکم بستم و با نهایت توان جیغ بزرگی زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان می دونی پسرا اون گلدون خوشگلت رو شکوند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست رضا روی دهنم و دست امیر روی سرم فرود اومد. با بهت چشم هام رو باز کردم که نگاه تحدیدوار رضا رو دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تف به زندگی، تعف!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حرف بزنی اتاقت و از دیشب بدتر می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب ... از دفتر خاطراتت شروع کنیم انار بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای امیر پشت سرم، زنگ خطر وحشتناکی بود! نه نه... من درست صفحه اولش اسم کراش هام رو نوشتم. یا موسی بن جعفر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع بلند شدم و دستم رو سمتش دراز کردم و عصبی غریدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دست بهش نزن، بدش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما رضا محکم دست هام رو از پشت گرفت، انگار اسیر گرفته کثافت! با خنده و شیطنت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر بلند بخون ببینیم چه سمی نوشته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سم؟ من از عشقم به بهروز نوشتم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه ات عریان باد عوضی. مبهوت دهنم رو باز کردم جیغ بزنم ولی دست رضا این دفعه محکم دهنم رو گرفت و اون یکی دست دور کمرم حلقه شد. از لمس بدنش کل بدنم منقبض شد و گریه م گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بغض و گریه خودم رو تکون می دادم تا خلاص شم و این کوفتی رو نخونه. رو به آرمان با خنده دفترچه رو بالا برد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فیلم بگیر بعدا بهش بخندیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناباور نگاه اشکیم رو به آرمان دوختم . دیگه هیچ وقت در این حد اذیتم نمی کرد! ولی... گوشیش رو درآورد و رو به گریه م لبخند ریز و شیطونی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ببخشید انار خانوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر دفترم رو باز کرد و فقط تونستم چشم هام رو ببندم. به خاک فنا رفتم، تامام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عه، این که خط خطیه صفحه اولش .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کار همتاعه حتما، برو بعدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مبهوت چشم باز کردم. همتا؟ الان قربونش برم یا تف بکنم بهش. کمی آروم شدم اما باز یادآوری اون سم هایی که نوشتم ولم نمی کرد.گریه م شدت گرفت و از آرمان ناامید شدم. با بغض نالیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر اون شخصیه، نخونش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره رضا دهنم رو محکم گرفت و سرم رو محکم عقب فرستاد. با شیطنت و شرارت و بدون ذره ای دلسوزی به چشم هام زل زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از خوندن خاطراتت لذت ببر ترسوی بدبخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر با خوندن قسمتی از خاطرات از خنده ترکید و قلب من فشرده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید این جا همون مقدمه ی نابودی من بود، نابودی روح و ذهنم! همون جا که بیشتر از هرجا بهم یادآوری کرد که تو احمق ترین و ترسو ترین موجود تاریخی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از بغض و عصبانیت نفسم بالا نمی اومد و صورتم سرخ شده بود. نگاه مظلومم روی آرمان نشست. من چرا انقدر ساده بودم؟ با دیدن نگاهم لحظه ای پشماش ریخت و نفسش حبس شد. برو بمیر، تازه فهمیده چه شتی کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع گوشیش رو، روی بالشت پرت کرد و مثل خر پرید روی امیر و با حرص داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رضا از تعجب دست هاش شل شد که لگدی به لنگ پای سُم خریش زدم و با حرص خودم رو کنار کشیدم. حس ضایگی و تنهای به طرز وحشتناکی درونم جمع شده بود و پتانسیل خودکشی رو داشتم. فیلم گرفت، عمه خراب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان سریع دفتر خاطراتم رو بست و گوشی ای پرت کرد و با همون پوزیشن به امیر نگاه کرد. متاسفانه، تکرار می کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متاسفانه... چشم هامون و لبخندمون شدیدا شبیه هم دیگه ست و موقع عصبانیت سرخ می شیم. به عبارتی دیگر، هار می شیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکم آرمان نگاه کرد، یکم امیر نگاهش کرد. از این طرف من زیر لب به رضا فحش می دادم، اون به من. یهو امیر با حرص داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرمان نه گذاشت و نه برداشت، یه جوری کف گرگی بهش زد که دردش به منم سرایت کرد و صورتم درهم جمع شد و اوفی زیر لب گفتم. بد زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه شو! چرا میری سمت دفترش؟ خبر مرگت خب برو یه پس سری بزنش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طی حرکت خدا پسندانه ای سمت گوشیش شیرجه رفتم و درحالی که از اتاق به بیرون می دویدم داد زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا تو حمایت کن، منم ببینم داخل این گوشی چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همون لحظه آرمان و امیر از شدت شوک خشکشون زد و مثل دو تا عاشق خدا زده که روی هم تافتادن و پشم هاشون ریخته، به هم زل زدن. رضای آی کیو با بی خیالی سمت دفتر خاطراتم رفت و زیر لب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- درشو بزار بابا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی برگشتم سمتش و انگشتم رو بالا بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بی ادب، بی تربیت، بی پرستیژ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولی اونم خشکش زد؛ کاش این طوری نمی شدید داشیای من. چون الان دیگه صدی بر نود مطمئنم سم نابی داخل این

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشیه. خوشحال و شاد سمت آشپزخونه دویدم و بی توجه به عربده اﷲ اکبر آرمان، بازوی مامان بیچاره رو گرفتم و رو به چشم های مبهوتش گوشی آرمان رو بالا آوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ننه بیا با هم گوشی گل پسرت و چک کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خاله از پشت گوشی می اومد و مامان هم مونده بود من و بگیره یا غیبتای خاله رو. با حرص به عقب هلم داد و زیر لب غرید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برو بچه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هم زمان لبخند بزرگی زد و درحالی که بشقاب هاش رو کنار ظرفشویی می چید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره قربونت برم، نگار هم ماشاﷲ چند هفته دیگه پونزده سالش تموم میشه. دیگه خانومی شده دخترم! سه قلوها هم که خداروشکر مردی شدن، یک سال دیگه کنکور دارن. ممنونم خواهر... آره دیگه منم تلاش خودم و کردم تا بهترین تربیت رو در اختیار بچه هام بزارم. اصلا بیا از همسایه ها بپرس، تو یه کلام بگی با ادب، سریع میگن بچه های حاج اَسد و...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدبخت مامان! در عرض یَک ثانیه گلباران شد به کل تفکراتش. دقیقا همون لحظه سه تا کانگورو مثل چی پریدن داخل آشپزخونه و داد و هوارشون محله رو برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگار من دهن تو رو جر میدم سگ، اون و بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان دخترت گوشیم و برداشته .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.