دوست داشتی؟
رمان عشق محال او اثر شقایق دهقانپور

رمان عشق محال او

  • زبان فارسی
  • 84.4K 👁
  • 281 ❤️
  • 249 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق محال او

آوا دختری است که برای ازدواج نکردن با پسر عموی خود با او و خانواده خود لجبازی میکند و وارد یک بازی میشود که سرنوشت او را رقم میزند و او با….

قسمتی از متن رمان عشق محال او

بعد از اینکه موهام رو خشک کردم همونطوری موهای بلندم رو روی شونم ریختم و رفتم پایین...
همه تو سالن پشت میز نشسته بودن و مشغول خوردن ناهار بودن.چندتا پله باقی مونده رو دوییدم و با صدای بلند گفتم:ســـــلـــــام
بابا:سلام عزیزم.خوبی؟
با حالت تعظیم خم شدم و گفتم:اوه،سپاسگذارم از احوال پرسی شما پدر
مامان و آرسن و آرام هم داشتن میخندیدن
-:مامانی خوبی؟
مامان:قربونت برم عزیزم.خسته نباشید؟
آرسن:از چه کاری خسته نباشن؟
آرام خندید وگفت :لابد از درس خوندن دیگه...
مامان:آره.
-:وای مرسی مامانی.
آرسن:درسم میخونی مگه؟!ای بابا،منم اگه میدونستم بهت خسته نباشید میگفتم.
همه زدن زیر خنده که منم خندیدم
بابا:آرسن؟!اذیتش نکن...
آرام:حالا این ترم چندتا رو پاس میکنی؟
-:ساکت شو بابا خر خون
بابا:آروم تر...چتونه سر سفره نشستینا.
.
.
جلو تلوزیون نشسته بودم و این کانال اون کانال میکردم حوصلم به شدت سر رفته بود .مامان بعد از ظهر مطب نرفت و موند خونه و تو آشپزخونه داشت به سیما خانم کمک میکرد. بابا هم تو اتاق کارش مشغول کار بود.
رفتم تو آشپزخونه دیدم مامان و سیما دارن صحبت میکنن.مامان تا چشمش به من افتاد یه لبخند زد و گفت:چیزی میخوای مامان جان؟
-:نه...
سیما:حتماً گرسنتون شده.
-:نه سیما جون حوصلم سر رفته...
مامان:خب اومدی تو آشپزخونه چیکار؟
-:چه میدونم؟بقیه کجان؟
مامان:آرسن رفت بیرون،آرام هم فکر کنم تو اتاقشه باباتم همینطور
یه باشه کش دار گفتم و از آشپزخونه زدم بیرون.رفتم بالا میخواستم برم تو اتاقم که پشیمون شدم و رفتم تو اتاق آرام.یه تق کوچیک به در زدم و منتظر نموندم و رفتم تو!
آرام:زحمت کشیدی در زدی
یه لبخند شاد بهش زدم و خودمو پرت کردم رو تختش
-:چیکار میکنی؟
آرام که یکی یکی لباساشو از کمد در میاورد و جلو آینه میگرفت جلو خودش گفت:نمیبینی؟
-:چرا دارم میبینم.خیلی بیکاری بابا پسندیدت رفت پی کارش دیگه...
آرام اومد رو تخت نشست و گفت:وای آوا خیلی میترسم!
یه دستمو گذاشتم زیر سرمو گفتم از چی؟!
آرام:چه میدونم؟!از ازدواج از ...کلاً میترسم دیگه...
-:نترس.
آرام:مرسی.واقعاً با این حرفت خیلی آروم شدم
بعد یه چشم غره بهم زد و روش رو کرد اونور
خندیدم و گفتم:تو که الان چند وقته باهاش آشنایی و چندبارم باهاش بیرون رفتی،ترس چی دیگه؟به نظر من که پسر خوبیه!
آرام:اینو تو این چند باری که دیدیش فهمیدی؟!
-:بببین من آدما رو از نگاهشون میفهمم...
آرام:آره جون خودت.
-:به مرگ تو!
آرام:جای نمک ریختن بیا بگو چی بپوشم؟
-:حالا لباس رو ولش!بیا اینجا بشین یکم از مهام اینا بگو.حالا از شوخی بگذریم. این آقای شایان یهو بعد از چندسال از کجا پیداش شد؟
آرام:نمیدونم مثل اینکه بابا وقتی پارسال رفت آلمان اونجا پیداش کرد.
-:مگه گم شده بود؟
آرام یه چپ چپ نگاهم کرد که خندیدم و گفتم:اونوقت اونجا چیکار میکرد؟
آرام:اونجا زندگی میکردن.
-:اِاِاِ؟!!اونوقت همین مهام و مانیا بچه هاشن یا بازم بچه داره؟
آرام:یه پسر دیگه هم داره که آلمان موند.مهام میگفت شاید به زودی برگرده
خندیدم و گفتم: اینا تقریباً قرینه ما هستن.حالا مهام تو رو میگیره به آرسنم میگیم خواهرشو بگیره داداششم که اومد بهش بگو بیاد منو بگیره اینطوری مال و ثروت شایانم دست غریبه نمیوفته.
آرام خندید و گفت:زهرمارِ قرینه...تو چرا داری واس مال و ثروت اونا نقشه میکشی مگه خودت نداری؟
-:به همین سوی چراغ اگه من چشمم دنبال مال دنیا باشه همینطوری از دهنم پرید.
یه چپ چپ نگاهم کرد و ادامو در آورد.
-: حالا با این مهام که حرف میزدی چجور آدمیه؟
آرام:اینطور که من تا حالا شناختمش آدم خیلی مهربون و ساده ایه.خیلی هم شوخ و سر زنده.
-:اوه مای گاد...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق محال او
  • دنیا

    1

    سلام در کل رمان خوبی بود ولی به نظرم خیلی آخر خوبی نداشت انگار بعد از یه جایی از رمان نویسنده رغبتی نداشته تا ادامه بده و همچنین باید از زبان مهرداد هم گفته میشد ولی در کل خوب بود انشالله بتونی رمان های بهتری در آینده بنویسی

    ۴ هفته پیش
  • ثنا

    0

    خوب بود ارزش خوندن داشت

    ۱ ماه پیش
  • نورا

    1

    خیلی خوب بود ولی کاش از زبان مهراد هم حرف میزد خلاصه مرسی از نویسنده

    ۱ ماه پیش
  • Dorsa

    1

    عالی نبود ولی خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • Bbbb

    0

    بد نبود خوبم نبود ضعف خیلی داشت زیااااااد

    ۲ ماه پیش
  • فروزان

    3

    داستان خوبی بود ولی بنظرم همش نباید اوا بود بایدمهرادم از احساسات و علایقش واینکه چجور عاشق اواشد میگفت نباید همش اوا بعنوان راویی حرف میزد

    ۳ ماه پیش
  • گیسو

    0

    خیلی سطحی بود واقعا حوصلت سر میرفت همش داشتن دعوا میکردن. بچگانه بود

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    4

    خیلی خوب بود ولی کاش یکم ادامه داشت درکل از نویسنده بخاطر این رمان زیبا تشکر میکنم چون نوشتن این رمان زیبا کار هر کسی نیست ممنونم پیشنهاد میکنم بخونین

    ۳ ماه پیش
  • بد نبود

    1

    کامل توضیح نداد یهو پسره عاشق آوا شد اصلا نگفت باران و پژمان چی شدن درکل بد نبود اما میتونست کامل تر و کوتاه تر بشه

    ۴ ماه پیش
  • Panah

    3

    خیلی قشنگ بود ولی کاش ادامه داشت دلم میخواست بچه دار شدنشونم میخوندم و اینکه خیلی زود رسید به عروسیشون بهتر بود یکم بیشتر طولش می دادید

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    2

    درکل خوب بود ولی میتونست قشنگتر هم باشه ممنون از نویسنده

    ۵ ماه پیش
  • آوا

    2

    عالیییی بود، من اسم واقعیم واقعا آواست، وقتی که دکمه ی رمان رو خوندم رفت رو زدم اینجوری بودم که فقط خوندم رفت؟ درسته چند ساعت بیشتر طول نکشید ولی باهاش زندگی کردم، من این رمان رو نخوندم باهاش زندگی کردمممم عاشقتم شقایق دهقانپور🎀

    ۶ ماه پیش
  • شیدا

    0

    همون اول فهمیدم بی معنیه ادامه ندادم

    ۶ ماه پیش
  • یاسی

    2

    واقعا دوسش داشتم و آخرش فکر میکردم بد تموم میشه اما خوب بود، از تَنِش های مهراد یک جاهایی زورم میگرفت اما به نظرم شخصیت های رمان خیلی آبکی مثل بقیه رمان ها با رفتار های لوس و مصنوعی نبودند، رمان خوبی بود ممنون از نویسنده

    ۶ ماه پیش
  • ساناز

    1

    خوب بود.اخرش سرهم بندی شد

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!