دوست داشتی؟
رمان تنها نیستیم اثر مهسا زهیری

رمان تنها نیستیم

  • زبان فارسی
  • 66.8K 👁
  • 108 ❤️
  • 111 💬

خلاصه رمان عاشقانه تنها نیستیم

آتوسا با شنیدن خبر فوت پدرش بعد از هفت سال دوری به خانه بر می گردد. خانه ای که برایش یادآور همسری خیانتکار است که سالها پیش خواهر جوانش آنا را به او ترجیح داده است. رویارویی دوباره ی او با اعضای خانواده اش سرآغاز جریاناتی است که سرنوشتش را دچار تغییر می کند…

قسمتی از متن رمان تنها نیستیم

به طرفش برگشتم و گفتم: قصد رفتن نداشتم.
از حرفی که ناگهان از دهنم پریده بود تعجب کردم چون همین چند دقیقه ی پیش تصمیم گرفته بودم که صبح برگردم به اصفهان.
مامان رو به دختربچه گفت: شادی برو به خاله ت سلام کن.
و به من اشاره کرد. آنا سریع گفت: مامان چی میگی! بیا اینجا شادی!
- نترس قصد کشتنش رو ندارم.
شادی که ترسیده بود کنار مادرش نشست.
مامان: بچه ها تمومش کنید. تا کی می خوایید ادامه بدید؟!
و اشکش روی صورتش چکید.
بهنام: آتوسا! برگشتی که مادرت رو عذاب بدی؟
آنا: کار دیگه ای هم بلده؟
چشم هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم. آنا واقعا نفرت انگیز بود. حداقل برای من! با کاری که با من کرد چطور می تونست انقدر عادی رفتار کنه! م*س*تقیم به بهنام نگاه کردم و گفتم: هنوز عذاب اصلی مونده!
مامان: چی میگی آتوسا؟
خودم هم نمی دونستم چی دارم میگم. من بدون هیچ برنامه ای فقط سوار اتوب*و*س شدم و اومدم ولی این جمله رو اگر نمی گفتم روی دلم می موند.
به طرف اتاقم رفتم و با خستگی و سردرد مانتوم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم.

طبق معمول ساعت 6 صبح بیدار شدم و به آشپزخونه رفتم. قرار نبود سر کار برم ولی عادت به خوابیدن زیاد و علافی نداشتم. چای دم کردم و نون و پنیر رو روی میز گذاشتم. چند دقیقه بعد مامان با تعجب جلوم ایستاده بود.
گفتم: چیه؟
-خوابت نمی بره؟
-همیشه همین ساعت بیدار میشم.
-قبلا که از این عادت ها نداشتی. ساعت 6:30 !!!
لقمه رو قورت دادم و گفتم: زندگیم رو با اجی مجی نمیگذرونم!
مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه، سکوت کرد و با ترحم زل زد به صورتم.
-این طوری نگاه نکن.
-چطوری؟
یه جرعه از چای خوردم و شونه بالا انداختم: تو چرا بیداری؟
-چطور خوابم ببره؟!!
از یخچال آبمیوه و کره و عسل درآورد و گفت: چرا نون خالی می خوری؟
پنیر رو نشون دادم و گفتم: همینش هم خیلی وقت ها گیر آدم نمیاد!
وقتی دیدم سکوتش طولانی شد، نگاهش کردم. داشت گریه می کرد. این مامان هم که آدم رو به غلط کردن مینداخت. گفتم: فقیر ها رو میگم.
-می دونم.
ساعت از 11 گذشته بود که بقیه کم کم توی پذیرایی جمع شدند. حتی عمه و پرستو هم اومده بودند. شادی و آنا کنار مامان نشسته بودند و من تنها کنار شومینه بودم. حوصله ی گوش دادن به حرف ها و خاطره هایی که بیشتر حال مامان رو بد می کرد، نداشتم. از یه طرف دلم می خواست الان توی شرکت، کنار مرجان باشم. از طرف دیگه باید چند روزی می موندم و تکلیف این ماجرا رو روشن می کردم.
صدای بهنام از کنار گوشم من رو به حال برگردوند: دیشب مشکلی پیش نیومد وقتی من رفتم؟
بدون اینکه نگاهم رو از آتیش بگیرم، گفتم: نمی دونم. من تو اتاق بودم.
-می دونی خاله حالش زیاد خوب نیست؟
-تو دکتری، نه من!
-گفتم که حواست باشه، اذیتش نکنی.
-نگران نباش.
گوشم رو گرفت. با تعجب به طرفش برگشتم که همزمان گفت: حالا چرا نگاهم نمی کنی؟
وقتی چشم های عصبانی من رو دید ول کرد.
-این کارها یعنی چی؟
-قبلاً که ناراحت نمی شدی!!
-قبلا من دبیرستانی بودم و تو برام آدم بزرگ بودی.
مامان سریع گفت: بچه ها بیایید اینجا.
و کنار خودش جا باز کرد. بهنام به من اخم کرد و کنار مامان نشست.
صدای نیما رو شنیدم: جای تو نبود دکتر!
-چه فرقی می کنه؟
همین مونده بود که نیما از من طرفداری کنه. از دیروز که اومده بودم حتی یکبار هم به صورتش نگاه نکرده بودم. چیزی نگفتم و به طرف حیاط رفتم. صدای بحث نیما و بهنام هنوز هم شنیده میشد که تیکه بار هم می کردند. احتمالاً از وقتی آنا، نیما رو ترجیح داده بود خروس جنگی شده بودند.
روی پله ها نشستم و به حوض خالی نگاه کردم که چند تا برگ خشک داخلش افتاده بود. تابستون ها حوض رو پر از آب می کردیم و روی تخت های کنارش می نشستیم. بابا همیشه دوست داشت حالت کلاسیک خونه حفظ بشه. که البته بی ارتباط با این نبود که آنا بهش گفته بود معماری و هنر ایرانی نباید از بین بره!!
نزدیک ظهر بود و آفتاب با وجود هوای سرد حس خوبی بهم می داد. یه توپ بادی روی پله ها قل خورد و نزدیک پام ایستاد. به بالای پله ها نگاه کردم و شادی رو دیدم که به من خیره شده. هیچ حسی بهش نداشتم. این بی تفاوتی خیلی برام گیج کننده بود. بچه ای که مسیر زندگیم رو عوض کرده بود رو به روم بود.
گفتم: بیا برش دار!
چند تا پله پایین اومد و ایستاد. دوباره گفتم: می ترسی؟
عکس العملی نشون نداد. توپ رو از زمین بلند کردم و به طرفش گرفتم. سنش کمتر از 7 سال نشون میداد.
-مدرسه میری؟
-نه!
-چرا؟
توپ رو گرفت و گفت: سال دیگه میرم.
پرستو روی ایوان اومد و گفت: بچه ها ناهار حاضره.
مامان و آنا سر میز نبودند. احتمالا توی این شرایط نمی تونستند چیزی بخورند. بهنام هم آماده ی رفتن بود و غذا نخورد. به آشپزخونه رفتم و همون جا یه چیزی خوردم.
4


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تنها نیستیم
  • مهر

    0

    خیلی خوشم اومد و عالی بود. میشه فصل دومش رو هم بنویسید؟

    دیروز
  • نازیلا

    4

    رومان جالبی بود من چند رومان از خانم زهیری خوندم اما از اینکه اخر داستان رو اینقدر باز میزارن خوشم نمیاد اینجوری ذهن خواننده گیج میشه یا حداقل من که اینجوری هستم بازم ممنون از نویسنده محترم

    ۳ ماه پیش
  • رومینا خانوم

    1

    رومان❌ رمان✅

    ۲ هفته پیش
  • Soli

    2

    خوب بود خوشم اومد در واقع نوشته های خانم زهیری رو دوسدارم ،پایانش هم کاملا مشخص بود در عجبم که بعضیا مگه درست نمیخونن داستان رو ؟!!!!!!

    ۲ ماه پیش
  • سمیرا میس

    5

    خانم زهیری عالی مینویسن و پایانش عالی بود مشخص شد اتوساو بهنام باهم میمونن دیگه چی میخوایم از اخرش ......

    ۲ ماه پیش
  • حدیث

    3

    من همیشه رمان های خانم زهیری رو تحسین میکنم .. اما این رمان واقعا باگ های زیادی داشت . اسپویل از جریان دانشجویی که نفهمیدیم چرا خودکشی کرد، تا سرنوشت پدرمادر بهنام، نتیجه رابطه بهنام و آتوسا، سرنوشت نیما و .... درسته رمان با پایان باز بود، ولی نباید انقدر سوال برای مخاطب باقی میگذاشت.

    ۳ ماه پیش
  • آدرین

    3

    آخرش بازبودکه بهنام آتوساانتخاب کردپاروی عشقش آناگذاشت فقط برای صاحب فندک گریه کردم ذهنم درگیر کرد وروحیه ام خراب کردباخودکشی

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    آخرش معلوم نبود این بد بود ولی رمان عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • Aban

    2

    من قلم خانم زهیری رو خیلی دوست دارم و همینطور نوع پایان بندی که انتخاب میکنن ، انگار ما برشی از زندگی شخصیت هارو می خونیم و حتما لازم نیست که تا وقتی بچه هاشونو سر و سامان میدن داستان کش الکی بیاد

    ۴ ماه پیش
  • فهیمه هستم 47ساله

    0

    ممنون از نویسنده واقع عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • کیان

    2

    پایان واقعا ؟! فصل دوم نداره

    ۵ ماه پیش
  • Abcd

    0

    قلم خیلی خوبی دارن داستانش هم شروعش خیلی قوی بود به مرور یکم سطحش پایین اومد ولی درکل خیلی خوب بود ممنون از نویسنده عزیز رمان های دیگه خانم زهیری هم گرفتم که بخونم قلمشون جذب کننده اس

    ۷ ماه پیش
  • ساری

    0

    ارزش خوندن نداره اصلا پایان نداشت

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی مسخره بود اخرش اصلا معلوم نشد چی به چی بود اه حیف وقت و اینترنتم..

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    داستان زیبا و غیر قابل پیش بینی بود ولی کاش کامل تر تمام میشد

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    6

    رمان کوتاه و زیبایی بود. در عجبم که دوستان از پایانش مینالن در صورتی که هنه چی مشخص شده

    ۲ سال پیش
  • سرو

    1

    میشه اگر مشخص شده برامون بگین ؟

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!