لیست کلیه پارتهای رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 21
بابا: -دختر دو دقیقه آروم بگیر موهاتو ببافم برو. بازم نالیدم: -عــــــــــه بابایی...تولو خدا... قلبم فشرده شد. چقدر دلم میخواست برگردم به هفته قبل و نذارم محمد پیش قدم شه برای اردوی دانشجویی، یا برگردم به چند روز پیش و به محض رسیدن به ویلا زنگ بزنم به بابا خبر بدم. آخ که یه وقتایی چه زود دی...
بروزرسانی در : ۱۹۴۳ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 22
بهزاد: -مراقب خودت باش...فعلا آبجی. -خدافظ به سلامت. و درو بستم و رفتم تا استراحت کنم. میون افکارم غوطه ور شدم. خواب به چشام نمیومد. صدای زنگ در باعث شد پوفی بکشم و برم سراغ در.از چشمی در نگاه کردم که خانم میانسال با لبخند ژکوند دیدم.کلافه درو وا کردم و نقاب لبخند زدم رو صورتم: -سلام حاج خانم...
بروزرسانی در : ۱۹۴۰ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 23
#رها خانم پارسا قوطی کمپوت به دست اومد طرفم و با غرغر گفت: -بچه جون خوب گوش کن.این کمپوتو تا آخرش میخوری. کلافه نگاش کردم که اخماش کشید تو هم و همین باعث شد دهناد بخنده: -رها مامان من حرفش یه کلمس!باید تا ته بخوری یعنی باید تا ته تهش بخوری، راه در رو هم نداری! با همون صدای گرفتم به خاطر ...
بروزرسانی در : ۱۹۳۶ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 24
خودمم نمیفهمیدم دارم چی میگم و چی میشنوم: -شاید راه های بهتریم باشه رها. رها: -من دنبال بدترین راهم؛ زجر آور ترین...قاتل از ارتفاع میترسه؛ عذاب آور تره براش... نفس عمیق کشیدم: -خیلی ترسویی که میخوای اینجوری از زیر مشکلاتت فرار کنی. رها: -خفه شو! -خفه نمیشم!اینا حقیقته! تو یه ترسویی... ترس...
بروزرسانی در : ۱۹۳۳ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 25
مامان: -ای بابا! خب چرا این همه طول کشیده؟مگه جز مریضای اورژانسی نیست؟ بهزاد: -سمانه خانم همش چند ساعت نیست رسوندیمش بیمارستان. به امید خدا تا یکی دو روز پیدا میشه.... با قدمای آروم راه افتادم که برم، مامان خودشو رسوند بهم و دستمو گرفت؛ با غم زمزمه کرد: -آراز؟؟؟خوبی؟ لبمو به دندون گرفتم و...
بروزرسانی در : ۱۹۲۹ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 26
پرستار پشت میز: -همونی که پیوند قلب داشت؟ پرستار: -آره آره زود باش... پرستاره اومد از کنارم بگذره، زود جلوشو گرفتم: -خانم چی شده؟کودوم مریض؟ پرستار: -آقای محترم من عجله دارم مریض حالش وخیــــ... داد زدم: -د میگم جواب منو بده لامصب. پرستار: -صداتو بیار پایین آقا!!!مگه من مجبورم به شما جواب پس بدم؟...
بروزرسانی در : ۱۹۲۶ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 27
#بهزاد پرستار: -ببینید جناب باستانی، ما الان فرستادیم آزمایشای لازمو انجام بدن.عاجزانه خواهش میکنم شما اینقدر مارو تو فشار قرار ندین تا کارا زودتر پیش بره. من: -خب...خب آخه حال مریض ما وخیمه... پرستار: -جناب باستانی خواهش میکنم!!! من: -باشه باشه چشم. یه نگاه انداختم به صفحه گوشیم که داشت زنگ میخ...
بروزرسانی در : ۱۹۲۲ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 28
بهزاد: -چی داری میگی رها؟منو روشنک پنج فروردین مراسم عقدمونه تو میخوای ده روز مونده به مراسم ما بارتون ببندی الک و تلک بری تبریز؟ نگاه بهش انداختم که مدام داشت طول و عرض خونه رو طی میکرد: -آره! بهزاد: -تو دیوونه ای. -بهزااااد! بهزاد: -رها تو دو سه روز بیشتر نیست مرخص شدی... -آراز با دکترم حرف زده...
بروزرسانی در : ۱۹۱۹ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 29
آراز: -آره آره، یه قرآن کوچیک دارم واسا بیارم. دوید سمت ماشین و با یه قرآن کوچیک برگشت.بوسید و گذاشتش کنار آینه.شمارش معکوس آغاز شد. چشامو بستم و غرق آرزو هام شدم. -آغاز سال یک هزار و... چشامو باز کردم و لبخند زدم بهش.این عید با بقیه عیدا فرق میکرد،خیلی فرق میکرد؛اولین عید کنار کسی که دوستش داشتم...
بروزرسانی در : ۱۹۱۴ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 30
سپهر گفت: -ایشون مادرم هستن...مامان؟ رهاست دختر خاله آروش. زنه چندبار پشت سر هم پلک زد و نزدیکم شد: -خدایا...چی میبینم؟ انگار خودشه واساده اینجا رو به روم... و در یک عمل ناگهانی منو تو بغلش فشرد و همین باعث شد قفل بین دستای من و آراز باز بشه.از خودش جدام کرد و صورتمو با دستاش قاب گرفت: -بذار بهتر...
بروزرسانی در : ۱۹۱۲ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 31
سمیرا: -حق داری دخترم... سپهر برای اینکه یذره جو رو عوض کنه گفت: -چاییاتون یخ کردا. بذارین من عوض کنم... و با کلی تعارف همون چایی ها رو که داشت میرفت رو به یخ زدن خوردیم. سپهر رفت شیرینی هم آورد و بحث کرد که عیده و بخورین... سمیرا رو بهش گفت: -مادر سپهر پاشو برو یلدا هم تو خونه تنهاست. سپهر بلند ...
بروزرسانی در : ۱۹۰۸ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 32
و اشاره کرد به خودش.چشام گرد کردم که ادامه داد: -عرضم به خدمت؛ من عزیز کرده مامان شما بودم. حالایه دفعه لک لکا خبر آوردن قراره نی نی بیاد تو خونه خاله و این یعنی آغاز خطر... خدا میدونست چندبار قبل به دنیا اومدنت نقشه قتلتو کشیدم! چشاشو ریز کرد: -حالا که زنده ای برو خدا رو شکر کن! به علاوه از تک ت...
بروزرسانی در : ۱۹۰۱ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 33
آراز: -بسه دیگه فراموشش کن. الان فقط آروم باش. نفس عمیق بکش اینطوری بدنت نلرزه... چند دقیقه ای طول کشید ولی آروم شدم و آراز بعد اطمینان از آرامش من، دوباره راه افتاد. هنوز دور و اطراف ائل گلی بودیم و چرخ میزدیم. آراز نگاهی به ساعت انداخت: -ساعت نهه.گشنت نیست؟ شونه ای بالا انداختم: -زیاد نه. آراز...
بروزرسانی در : ۱۸۹۸ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 34
روز چهارم فروردین در حالی که غر میزدم صدامو بلند کردم: -گفتم که من نمیام. چرا زور بی جا میزنی فرگل؟ فرگل از اونور خط جیغ زد: -تو غلط میکنی آشغال عوضی. مگه دست خودته حمال؟ عروسی بهترین دوستت و پسرعموته. عین خودش صدامو بلند کردم: -فرگل خفه بمیر، اینقدر جیغ نزن. هم از اون دوست عزیزتر از جانم به حد ک...
بروزرسانی در : ۱۸۹۴ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 35
یه ربعی میشد از بهش زهرا راه افتاده بودیم. آراز بی مقدمه گفت: -میریم برا فردا لباس بخریم. خواستم نه بیارم که فوری گفت: -بهونه آوردن ممنوعه. ترجیح دادم سکوت کنم. بیست دقیقه بعد جلوی یه پاساژ پارک کرد و پیاده شدیم. بیخیال مانتوی چروک و گرد و خاکیم و تیپ داغونم رفتیم سمت پاساژ. توی پاساژ انواع لباسا...
بروزرسانی در : ۱۸۹۱ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 36
-دیدی تو رو خدا؟دختره خجالتم نکشید. دومی: -آی آی آی.همچینم قر میومد انگارنه انگار همون آدمیه که سرخاک باباش داشت میمرد. اولی: -همش بلده فیلم بازی کنه. معلومه از خداش بوده باباش بیوفته بمیره.... دومی: -دختر ،اوستاخان سکته کرده مرده. معلوم نیست این دختره چه بلایی به سرش آورده. قلبم به درد اومد. اشک...
بروزرسانی در : ۱۸۸۷ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 37
نالیدم: -خالههههه... -جان خاله؟بگو چی شده. -خاله بیا بیمارستان«....». -یا حسین...بیمارستان برا چی؟ -خاله آراز....آراز خوب نیست... صداش نگران تر شد: -رها درست حرف بزن ببینم، آراز چش شده؟ -خاله تو رو خدااا...زود بیا... -باشه بشه الان خودمونو میرسونیم...گفتی کودوم بیمارستان؟ -بیمارستان«....» -باشه ب...
بروزرسانی در : ۱۸۸۴ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 38
#آراز بابا دستمو انداخت دور گردنش، دست دیگمو گذاشتم روی پهلوی چاقو خوردم و لنگون لنگون قدم برداشتم. رسیدیم کنار ماشین، مامان رفت سمت صندلی جلو و بابا هم در عقبو وا کرد و خواس کمکم کنه بشینم. یه دفعه سایه افتاده کنارم توجهمو جلب کرد. سرمو بلند کردم و چشم دوختم توی چشاش. به معنای واقعی چشماش مسخم ...
بروزرسانی در : ۱۸۸۰ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 39
#آراز دستم رفت سمت گوشیم که داشت زنگ میخورد. یه روز کاری مسخره و تکراری دور از زندگیم اینجا توی شمال کشور...با دیدن اسمش به یک باره همه خستگی هام در رفت و دکمه برقراری تماس رو صفحه رو لمس کردم: -جانم؟ صدای نفس هاش خبر از هیجان درونش بخاطر جوابی که از جانبم شنیده بود میداد. لبخند نشست رولبم: -رها...
بروزرسانی در : ۱۸۷۷ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 40
-سلام عمو.خوبین؟ عمو: -سلام دخترم.تو خوبی؟ -ممنون منم خوبم. بهراد چطوره؟ زن عمو و بهارک چطورن خوبن؟ عمو: -اونام خوبن سلام میرسونن.رها زن عموت گفت زنگ بزنم بگم پاشو بیا امروزو اینجا. پنج شنبس پاشو بیا دور هم باشیم، عمت اینام میان. -عه...چیزه عمو...میگم... یه دفعه صدای سرفه های آراز بلند شد.لعنتی.....
بروزرسانی در : ۱۸۷۳ روز پیش