لیست کلیه پارتهای رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) : پارت های 41 تا 55
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 41
از دیروز هرچی زنگ زدم آراز جواب نداد. شبو هم عمو ازم خواست بمونم خونشونو منم قبول کردم، ولی تموم شبو خوابم نبرد دل نگرون آراز بودم. الانم که حدود ساعت دوی ظهر بود؛ بهراد وسایل آماده کرده بود بریم پیک نیک جوجه کباب کنیم. عمو و بهراد داشتن باهم حرف میزدن که تلفن زنگ خورد و بهارک جواب داد: -الو؟...ب...
بروزرسانی در : ۱۸۷۰ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 42
آراز: -فقط میخواستم راحت باشی. -کنار تو هرجا که باشم راحتم، خب!؟ با لبخند سرشو تکون داد و نشست کنارم. دستشو دور شونه هام حلقه کرد و منم سرمو گذارشتم رو سینش. با صدای لرزون گفتم: -دیگه نگران نباش بابا؛ من الان یه تکیه گاه دارم عین خودت. اومدم ازتون اجازه بگیرم؛ اجازه بگیرم برا داشتن یه همدم کنارم،...
بروزرسانی در : ۱۸۶۶ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 43
آراز: -رها من منظورتو فهمیدم خب؟ ادامه نده چون نمیخوام به هیچ کودوم از این حرفا حتی فکر هم بکنم! -باشه... و خیره شدیم به مسیری که در پیش گرفته بودیم. نیم ساعت بعد جلو در خونه عمواینا بودیم. باهم پیاده شدیم و بعد زدن زنگ رفتتیم تو؛ عمو و سحری با خوشرویی ازمون استقبال کردن و دور هم توی حال نشستیم. ...
بروزرسانی در : ۱۸۶۳ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 44
آراز: - ببین من وقت اعترافم به عشقم نشستم برات از اول تا آخر ماجراى عاشق شدنم رو تعریف کردم، تو واسادى بربر منو نگا کردى! خب تو هم تعریف کن! - این چه ربطى به آرزوت داشت؟ -خب من آرزو کردم تو برام تعریف کنى. -خاااک! یعنى یه کوپن آرزوتو بیخود سوزوندى؟؟؟ خب اینو که همینجوریم میگفتى من قبول مى کردم! -...
بروزرسانی در : ۱۸۵۹ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 45
روزها چرخیدن و یکسال از رفتن بابا گذشت... همه چیز براى مراسم سالگرد آماده بود. جلوى آینه وایسادم و شال مشکى رنگم رو که طرحاى طورى داشت، رو سرم مرتب کردم. دستکش هاى تورى مشکى هم دستم کردم و خیلى خانومانه و معقر؛ با دل شکستم از این روزا، راه افتادم سمت در. بوى خاک نم خورده بهم یادآورى کرد که داره ب...
بروزرسانی در : ۱۸۵۶ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 46
کلافه و بی حوصله نشسته بودم جلوی تلوزیون و مشغول خوردن شیرکاکائو داغم بودم؛ کم کم زمستون داشت از راه میرسید و من سعی میکردم خودمو سرگرم کنم. داشتم به اجرای تاترمون فکر میکردم؛ میدونستم اگه برم سر صحنه و بابا رو روی صندلی همیشگیش نبینم چقدر دلم میگیره ولی میخواستم به هر زوری بود خودمو جمع و جور کن...
بروزرسانی در : ۱۸۵۲ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 47
#رها طبق هماهنگى بزرگ تر ها؛ اواسط زمستون مراسم عروسى نسبتا مفصلى رو راه انداختیم. چند روزى با آراز درگیر بودم سر دعوت کردن خونواده مادریم ولى بالاخره آراز راضیم کرد و یه تعداد کارت فرستادیم براشون تا همه نزدیکانشون رو دعوت کنن. شب بخاطر استرس زیاد خوابمون نبرده بود نه من نه آراز و تا خود صبح باه...
بروزرسانی در : ۱۸۴۹ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 48
این صدا زدناش بیشتر داشت دلمو میبرد: -بله؟ -خودتو تو خونه حبس نکن، برو یه کلاس زبانی چیزی ثبت نام کن، دوست پیدا کن روحیتم عوض بشه. -خرجیامونو بزور میرسونیم... -دختر تو برو کاری به ایناش نداشته باش. شماره چندتا آموزشگاه اس ام اس میکنم برات زنگ بزن هرکدوم اوکی بود بریم فردا. -باشه. -خیلی خبدیگه همی...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 49
#مبهم دستمو بیشتر روی گلوش فشار دادم و از بین دندونام غریدم: -من دنبال تیزپام؛ یه جواب درست حسابی بهم بده تا خفت نکردم. درحالی که سعی داشت دستمو کنار بزنه گفت: -هیشکی ازش خبر نداره، اصلا کسی نمیدونه تیزپا کیه. من تا بحال ندیدمش. -خفه شو، پس توی احمق چطوری براش کار میکنی؟ -من فقط دوراد...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 50
#رها نمیدونستم آراز چش شده بود، ولی میدونستم که زندگیمون اونطور که میخواییم پیش نمیره. چند وقتی بود آراز خیلی باهام سرد شده بود، دلیل این رفتاراشو نمیفهمیدم. حدودا یک هفته بود که هیچ تماس فیزیکی باهام برقرار نمیکرد و همش دستکشای مشکی پارچه ای دستش بود، حتی لباساشم پیش من عوض نمیکرد. داشتم کلافه م...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 51
#فلشبک #ترگل دل شوره دست از سرم برنمیداشت و همش پوست لبمو میکندم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای داد و بیداد از توی کوچه بلند شد. یه چیزی توی دلم فرو ریخت و دوییدم سمت پنجره رو به خیابون و دیدن صحنه مقابلم باعث شد جیغ بزنم: -دهناااد. و دوییدم از پله ها پایین، آرشام هم دنبال من اومد. ماشینمو...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 52
#رها یک و نیم ماه گذشت و آراز دیگه به چشم دیده نمیشد، شکمم بالا اومده بود ولی چون با کسی رفت اومد نکردم کسی نفهمید. البته بخاطر اینکه زیاد لاغر شده بودم اواخر و شکل حاملگیمم یه طوری بود که انگار چاق شدم زیاد معلوم نمیشد مگه اینکه یکی با لباسای تنگ میدیدتم. برای همین هم بیشتر با لباسای گشاد میرفتم...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 53
#ترگل# بچه دوم من و آرشام به دنیا اومد ولی هنوز یه سالش نشده بود که محمود زهرشو ریخت و حقیقت قضیه تجاوزو به آرشام گفت. حقیقتا من تا اونروز روی سگ آرشامو ندیده بودم، همین که از در اومد تو هرچی روی میز و اوپن بود ریخت شکست. منم نمیدونستم صدای گریه بچه رو ساکت کنم یا ببینم آرشام چه مرگشه. اونروز آرش...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 54
#رها# مردی که میگفتن پدر مازیاره حس عجیبی بهم میداد و این حس مبهم لحظه ای مبهم تر شد که نگاهش توی نگاهم گره خورد. انگار برای چند لحظه حتی نتونست پلک بزنه. آراز: -خیره شده به رها. میشناسیش رها؟ سرمو به نشونه نه به طرفین تکون دادم. شروین گفت: -آراز اینکه بابای مازیار نیست. مگه بابای مازیار آقای صا...
بروزرسانی در : ۱۸۲۴ روز پیش
-
رمان سوگند به دست هایت ( جلد دوم آخرین بوسه ) - پارت 55
طی حرکت ناگهانی هرچی رو میز کناریش بود رو ریخت زمین و پشت بندش آویز سرم هم افتاد و سرم از دستش جدا شد. اینبار چند قطره اشک از گوشه چشماش سقوط کردن و داد زد: -چرا هیشکی به من تسلیت نمیگه؟ منم دلم میخواست مادر داشتم؛ تازه بعد این همه سال پیداش کرده بودم... بخاطر صدای زیاد چندتا پرستار اومدن تو اتاق...
بروزرسانی در : ۱۸۲۱ روز پیش