خلاصه رمان معمایی همپای فراق
سرگرد رضا مریدی پس از روشن کردن پروندهای سخت، به استراحتی طولانی مدت به قصد کمک به همسر پا به ماهش میرود که با شنیدن خبر آزادی مشروط «ایمان مهدوی» ، متهم ردیف اول قاچاق چای و برنج، زندگیاش دگرگون میشود. جرمی نداشت؛ اما شدتِ کینهای که از این افسر به دل داشت، به اندازهای بود که حاضر به آتش کشیدن تمام زندگیاش شد. رضا همهچیز را از دست داد. حتی همسرش را! حالا بعد از ۵ سال دوبارهبا قاتل زندگیاش روبهرو شده! مقدمه: سوره جدایی، هر آیهاش تکرار مکرر غمیست که عمق آن میرسد به سیاهچالهی نبودنهای تو! مرگ، نامقدار است در برابر این حجم درد نبودن و رفتن و نماندن؛ اما رسالت من، بر ماندن است. پایان این سوره را با "حَفَظنا علی النار الغضب" بخوانید چرا که این جدایی وصالی به همراه دارد که بغضهای تدفین شده را نبش قبر میکند و آرامش میدهد به چشمانی که طرح آسایش بر خود دارد. دیوان به دیوان...برگ به برگ...سطر به سطر بنویسید این حجمهی پر غم را...این درد مصمم را...این بغض مکرر را! بنویسید که در قامت عشق «ترس» ممنوع است و هر کس به ترس حکم دهد، به جدایی حکم دادهاست.
مهلا
0عالی بود یعنی حرففف نداشتتت😍🥲
۶ ماه پیشزهرام
0خیلی خیلی خفن بوود
۵ ماه پیشزهرام
0عااالییییی
۵ ماه پیشیاس
0رمان متفاوت و جالبی بنظر میاد
۲ سال پیشنسرین
0رمانش عالی بود مرسی من رای مثبت میدم
۲ سال پیش۲۰
1خوبه
۲ سال پیشبرکه
1خیلی کنجکاوم بخونمش
۲ سال پیشباران
1به نظر جالب میاد
۲ سال پیشناز گل
1جالبه
۳ سال پیشطیبه
1قشنگه
۳ سال پیش

زهرا
0رمان جالبی بود کیف کردم