دوست داشتی؟
رمان عروس گیسو بریده اثر چیکسای

رمان عروس گیسو بریده

  • به قلم چیکسای
  • ⏱️۵ ساعت و ۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 74.9K 👁
  • 104 ❤️
  • 141 💬

خلاصه رمان عروس گیسو بریده

روناهی خبط کرد. ... اشتباه کرد... دختر خانِ ایل حق عاشق شدن نداشت... حالا که عاشق شده باید طرد شود... آنهم به دستور پدر... به دستور کسی که در چهره ی روناهی معشوقش را میدید... چه فرقی بود بین روناهی و دخترهای ایل که همه عاشق میشدند و پدر میانجی گری میکرد...سالها بعد یک نفر فدا شد... یک زن... یک زن بیگناه.... آساره شایسته بدون هرگونه خطایی مورد اتهام قرار گرفت... به او تهمت زده شد... تهمتی ناگوار که پیش شوهر رسوایش کرد...در تمام این سالها یک کلمه موج میزد: انتقام که گفته که خشم زن مانند الماس است، میدرخشد ولی نمیسوزاند.خدا نکند زنی بخواهد انتقام بگیرد که در اینصورت انتقام گرفتن، شیرین ترین تلاش زندگی او میشود و کشتن میل ستیزه جوئی در او کاری بیهوده است و درست مانند آن است که سعی کنی بادکنکی را با فشار زیر آب نگه داری!

قسمتی از متن رمان عروس گیسو بریده

یک روز که روناهی در حال وصله زدن به کت علی یار بود، با صدای جیغ گل اندام و شکسته شدن ظرفها، هراسان خودش را از اتاق بیرون انداخت و چشمش به گنجه ی ظرفها افتاد که پایه اش در رفته بود و روی گل اندام خم شده بود.
طبق معمول تنها کسانی که در خانه بودند علی یار و زنهای کارگر و خداداد بودند.
به سرعت به حیاط پشتی رفت. نگاهش پر بود از هول و هراس. زنها را خبر کرد و سپس به حیاط جلو دوید و با صدایی لرزان و وحشت زده داد زد:
- خداداد ... خداداد... بدو بیا...
خداداد که درحال بردن علوفه های خشک شده به آغل گوسفندان بود، همانجا علوفه را ول کرد و به ساختمان دوید.
وقتی خداداد پا به داخل گذاشت، چشمان روناهی به روی چشمان خداداد خیره ماند. با نگاهش از او التماس میکرد که کمکشان کند.
خداداد خیلی درشت و قوی هیکل نبود ولی بازوهای ورزیده اش بازگو کننده ی تجربه ی او در کارهای سخت و سنگین بود.
با کمک خداداد ، زنها گل اندام را از زیر گنجه ی سنگینِ چوب گردو خارج کردند.
زن بیچاره از درد فریاد میکشید.
خداداد نگاهش به روی صورت رنگ پریده و دستهای لرزان روناهی کشیده شد. کلام در دهان روناهی منجمد شد و نگاههایشان در هم قفل. با صدای آه و ناله ی گل اندام به خودش آمد و رو به خداداد گفت:
- برو حکیم خبر کن.
مروارید، زن ابراهیم، در حال گرم کردن حوله روی بخاری و گذاشتن روی شانه های دردناک گل اندام شد...
آن روز اولین جرقه ی عشق بین خداداد و روناهی زده شد. روزها روناهی با عشق دیدن خداداد پشت پنجره مینشست و نگاه خداداد هم به سمت پنجره ی روناهی کشیده میشد.
به دلیل کارآیی خداداد حسام بیگ او را جز خدمه های خانه نگه داشت.
فصل بهار بود و موقع کوچ ایل به کوهستان...
فرصتهای زیادی پیش نمی آمد که این دو عاشق دلباخته در کنار هم باشند... هرچند که عشق آن دو به هم گناه کبیره بود. دختر خان و یک رعیت زاده...
همه میدانستند که دخترهای خان مال خان زاده هاست!
یکماهی میشد که در کوهستان مستقر شده بودند... در اینجا روناهی راحت تر میتوانست معشوق را ببیند. چون مکان زندگیشان چادر بود نه خانه ای که اندرونی و بیرونی داشته باشد...
*****
روناهی پا که از چادر بیرون گذاشت، بوی نان تازه به شامه اش خورد. زنها مشغول پخت نان بر سر تنور بودند. به سمت تنور که کنار تپه ی کوچکی درست شده بود، رفت. یکی از زنها در حالیکه صورت و دستهایش را پوشانده بود، نانهای پخته شده را بیرون می آورد و دیگری تند، تند نان به تنور میچسباند. تکه ای نان را از لای بقچه وصله و پینه شده ی نانها برداشت و به سمت چادر برگشت.
خداداد مشغول شکستن هیزمها برای اجاق بود و زنهای خدمه چشم به دستهای او دوخته بودند تا با اتمام کارش هیزمها را ببرند... پسران حسام بیگ دستِ پر از شکار برگشته بودند و گوشت بز کوهی زمان زیادی نیاز داشت تا پخته شود...
روناهی از کنار خداداد گذشت و چشمش بر عرق پیشانی اش افتاد. زیر لب زمزمه کرد:
- خسته نباشی...!
خداداد نگاهش را بر اندام کشیده روناهی انداخت و لبخندی بر کنج لبش نشست.
همین لبخند کافی بود که به روناهی ثابت شود که دل خداداد همراه دل اوست. برای دختر ایل آن زمان نامه ی فدایت شوم و دیدارهای دزدکی در کار نبود . هزاران چشم دخترها را میپاییدند. فقط یک نگاه و یک لبخند کافی بود که راز دلهایشان را بر ملا سازد...
چشمش به سواری افتاد که با سرعت به چادر خان نزدیک میشد. یکی از کارکنان شوهر عمه اش، هوشنگ خان بود که از ایل دیگر پیغام آورده بود. سوار به داخل چادر رفت...
روناهی طبق معمول همیشه به پشت چادر رفت و گوش بر آن قسمتی از چادرگذاشت که مکان نشستن حسام بیگ بود. یکی از کارهایش شنیدن حرفها و مکالمات حسام بیگ با دیگران از پشت چادر بود.
سوار حامل خبر مهمی بود... هوشنگ خان پیغام فرستاده بود که فردای آن شب با همسرش و پسرش برای خواستگاری روناهی برای پسر بزرگش ایزدیار به ایل آنها خواهند آمد...
دنیا پیش چشم روناهی تیره و تار شد... میدانست که پدرش ارادت خاصی به شوهر خواهرش دارد و ایزدیار هم از نظر حسام بیگ فردی قابل قبول بود که داماد خانواده ی آنها شود، ولی روناهی قلبش فقط برای یک نفر میتپید و آنهم خداداد بود...
***************
آساره (چند ماه قبل)
سه سالی میشد که از خارج کشور برگشته بود. با داشتن مدرک دکترای اقتصاد از استرالیا، به عنوان استاد در دانشگاه آزاد تدریس میکرد.
وضع مالی خوبی داشت. نه به خاطر شغلش... مگر به یک استاد دانشگاه چقدر حقوق می دادند؟ ارثی که از پدرش رسیده بود به اندازه ای بود که بتواند یک خانه ی ویلایی زیبا در یکی از مناطق خوب تهران بگیرد و یک ماشین سوناتا زیر پایش باشد. دو سالی میشد که ازدواج کرده بود...
همسرش میکروبیولوژیست بود. از زندگی اش راضی بود. چیزی کم نداشت که شاکی اش کند.
با صدای چند ضربه که به در نواخته شد، سرش را از روی مقاله ای که در حال مطالعه بود، بلند کرد:
- بفرمایی تو....
در باز شد و یکی از دانشجویان دوره ی فوق لیسانسش در رشته مدیریت بازرگانی، وارد اتاق شد:
- اجازه هست استاد؟
نگاهی به چهره ی دختر انداخت. اندام کشیده، چشم های نافذ قهوه ای و قدرت بیان بالایش در جواب دادن به سوالات مطرح شده در کلاس، او را از بقیه ی دانشجویان دخترش متفاوت میکرد. به طوری که دکتر یاشار یاوری در جلسه اول به این اختلاف پی برده بود.
عینک ظریفش را از روی چشمانش برداشت:
- بفرمایید داخل.
دختر در حالیکه برگه ای در دست داشت به سمت میزش آمد. برگه را روی میز گذاشت و با ادب و احترام کامل گفت:
- آموزش شما رو به عنوان استاد راهنمای پایان نامه م معرفی کرده. اینم برگه معرفی به استادم...
دکتر یاوری نگاهی به برگه کرد:
- آساره شایسته... ؟
- بله استاد...
با کنجکاوی گفت:
- کُرد هستید؟
- بله استاد...
با لبخندی گفت:
- اسمتون به چه معنیه؟
- ستاره...
لبخندی تحسین آمیز روی لب نشاند:
- زیباست!
- ممنونم استاد.
- باشه...! من حرفی ندارم ولی در چه موردی میخواید تحقیق کنید؟
دختر دست در کیفش کرد و یک برگه در آورد:
- این اسامی موضوعاتیه که من تو اینترنت پیدا کردم ولی خودم رو موضوع سوم مشتاق ترم...
دکتر یاوری زیر لب گفت:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان عروس گیسو بریده

  • ارغوان

    0

    سلام، واقعا لذت بردم از خوندنش اما دوست داشتم اتفاقها و وایت های بیشتری از زبان خود روناهی بخونم🥰🥰

    ۵ ساعت پیش
  • افسانه

    0

    من تا رومان زیادی خواندم ولی این چیز دیگه بود می دانی چرا به دولحاظ من خودم کردم بچه نقطه صفر مرزی من سمره عشق شبی این رومان خیلی مانند زندگی پدر مادر من بود باور کنی قسمتی از رومان گریه ام درآورد مادر من ناخواسته وارد زندگی پدرم شود بدون شناخت از یک استان دیگه با یک اتفاق شود بهترین زندگی رقم زد

    ۱ ماه پیش
  • بهار

    0

    تاحالا چندبار خوندمش..خیلی عالیه بخصوص قسمت روناهی و سالارخان

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    0

    عالی بود .یک لحظه هم داستان و کنار نگذاشتم بس که جذاب بود .ممنونم .قلمت مانا

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    واقعا قشنگ بود،قلمش خیلی قوی بود تا حالا دوبار خوندمش،مخصوصا داستان رناهی🥹🥹😍😍

    ۳ ماه پیش
  • سولماز

    1

    رمان خیلی قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • کرشمه

    1

    بینهایت عالیه.نمیتونستم حتی ی لحظه هم از خوندنش غافل شم.آخراش یکمی سریع تموم شد ولی جذاب بود.ممنون از نویسنده محترم☺️

    ۳ ماه پیش
  • نجمه کرمانی

    1

    رمان بسیار قشنگی بود تک تک لحظه ها تو ایل کنارشون زندگی کردم و چقدر خوشحالم از آخر داستان

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    0

    باسلام. متاسفانه باوجودن خوندن بیش ۱۰۰ رمان دراین اپلیکیشن این تنها رمانی بود که به نظر من باقلمی عالی نگاشته شده بود. موضوع جذاب و ناب وحدیدی داشت. اطلاعات نویسنده در زمینه های مختلف دراین داستان مشهود بود. توصیفهای زیبایی که دراین داستان از طبیعت و چیزهای دیگه شده بود بی نظیر بود... حتمن بخونیدش♥️

    ۴ ماه پیش
  • زهی

    1

    خیلی تعریف این رمان رو شنیدم، تا اینجا هم چند اثر از نویسنده هم خوندم و باهاشون ارتباط خوبی گرفتم که لازمه دست مریزاد بگم خدمت نویسنده عزیز.با احترام به سایر خوانندگان و علاقه مندان به این اثر؛متاسفانه با خواندن دو قسمت هم نتونستم جذب عروس گیسو بریده بشم.ضمن تشکر آرزوی موفقیت دارم برای نویسنده محترم

    ۴ ماه پیش
  • رز

    6

    آساره بیشترمشکل روانی داشت تاالهام 'الهام براحفظ زندگیش میجنگید بااینک تصمیم هاش اشتباه بود'''ولی آساره ی دخترکینه ایی و خودشیفته اس ک میخواسته برتری خودشو با اسم انتقام و هرچیزی نشون بده و زندگی خراب

    ۴ سال پیش
  • ستاره

    0

    گل گفتی عزیزم منم موافقم

    ۵ ماه پیش
  • Mhimohh

    2

    ببخشید خیانت کجا تلاش برای زندگیه؟

    ۴ ماه پیش
  • Mhimohhh

    0

    یه رمان قشنگ و حال خوب کن بود

    ۴ ماه پیش
  • نفس

    2

    دقیقا مثل بقیه رمانا های چیکسای عالی و قلمی تکرار نشدنی.همیشه با خوندن اخرین پارت غم به دلم میشینه بخاطر تموم شدن رماناهایی به این خوبی .دستمریزاد

    ۵ ماه پیش
  • AMORAJIKO

    1

    من در یک کلمه عاشق این رمانم. عاشق شخصیتاش و خط داستانی شم. با اینکه چند وقت پیش خونده بودمش رفتم کلی تو برنامه گشتم تا دوباره بخونمش.

    ۵ ماه پیش
  • زینب

    2

    رمان فوق العاده ایه بسیار قلم خوب بدون حرف اضافه که حوصله سربر نباشه ولی با احساسات کامل نوشته شده تو این روزها که جنگه خوندم تا حال و هوام عوض بشه و انصافا لذت بردم کامنتمم یادگاری بمونه

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!