رمان سادگی های دلم
- به قلم دریا دلنواز
- ⏱️۲۲ ساعت و ۸ دقیقه
- 101.8K 👁
- 417 ❤️
- 291 💬
داستان درباره ی دختری به اسم دریاست… شخصیت شیطون و دوست داشتنی که تازه وارد دانشگاه میشه و یه سری اتفاقات براش می افته و با آدمای زیادی آشنا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنن …
- فرقی نمیکنه! تو دوست داری با کدوم بیای؟؟
کمی مکث کردم و گفتم:
- من اگه بخوام با اردلان برم منو با این تیپ سوار نمیکنه!
پندار با صدای بلند خندید و گفت:
- چقدرم تو ازش حساب میبری!
دوباره به پاک کردن شیشه های ماشینش مشغول شد که نگاهم به کفشای قهوه ایم افتاد.یکی اش روش گل نشسته بود و اون یکی تمیز تر به نظر میرسید ... کنار شیر تو حیاط بودم و داشتم کفش هامو میشستم که ...
- سلام دریا! صبح بخیر
سرمو برگردوندم و به اردلان که توی اون لباس ست سورمه ای – سفید خیلی خوشتیپ و جذاب شده بود نگاه کردم ... نمی دونم چرا با دیدن اردلان زبونم قفل میشد ... هم ازش میترسیدم و هم ... اصلا اونقدر عصا قورت داده بود که جرئت نمیکردم باهاش شوخی کنم.جواب سلامشو زیر لب دادم واونم بدون اینکه نگام کنه سمت پندار رفت.به جای اینکه به مامان مهربونش بره کلا کپ دایی حمیدم بود و این خشونت و سردی ام از اون به ارث برده بود.پیمان هم با چشمای پف کرده اش به جمعمون پیوست.ینا به درخواست اردلان قرار شد با ماشین پندار بریم و دیگه دوتا ماشینه نریم ...
هر وقت که کوه میرفتیم بهار و بیتا هم میاومدن ولی اینبار پندار گفت که به خاطر مهمونی که شب دارن اوناهم نمیان.اردلان کنار راننده نشست.من و پیمانم عقب.
همه ساکت بودن و حرفی زده نمیشد.دیگه حوصلم داشت سر میرفت.پیمان که مثل بچه ها خوابیده بود.اردلان هم برج زهر مار! اما پندار هرازگاهی با خواننده اهنگ خارجی چیزایی زمزمه میکرد ... از حقم نگذریم هم صداش خوب بود هم زبان انگلیسیش!.
اونقدر عقب ماشین وول خوردم و جابجا شدم که اردلان با عصبانیت گفت
- تو زیرت میخ گذاشتن که اینقدر وول میخوری؟
پندار تو ائینه به چشم هام که با تعجب به اردلان خیره شده بود نگاه کرد و گفت
- چیکارش داری؟
اردلان سرشو چرخوند و با عصبانیت به من که از ترس خشکم زده بود گفت
- اصلا وقتی همه پسریم چه دلیلی داره توهم بیای؟
پندار به جای من جواب داد و اینبار با تن بالا گفت
- تو چته اردلان؟؟ معلومه چه مرگته؟ تو ناراحتی نمی اومدی! دیشب که بهت گفتم دریا میاد.اونموقع حالت خوب بود پیله نکردی؟!
اردلان دیگه جواب نداد و با اخم صورتشو ازم برگردوند ... .واقعا دست خودم نبود.حوصله ام سر میرفت.. کلافه شده بودم که حواسم پرت پیمان شد ... اصلا چه معنی میده تو ماشین بخوابه؟؟
دستمالی از جیبم دراوردم و به طرف بینی پیمان بردم ... دستمالو هنوز تو سوراخ دماغش نکرده بودم که چینی روی بینیش داد ... دوباره دستمال و به طرف بینیش بردم.منتها اینبار کامل تو دماغش فروبردم که یهو دستمو کشید و جیغ منم رفت رو هوا ...
پیمان مچ دستمو فشار میداد با خنده گفت
- چرا عادت داری کرم بریزی جوجه اردک زشت؟؟؟
اردلان هم از لقبی که پیمان بهم داده بود خنده اش گرفته بود اما پندار گفت
- تا تو باشی با خیال راحت کنار این دریای مواج نخوابی!
پیمان دستمو جلوی دهنش گرفت و با تهدید گفت
- الان که دستتو گاز گرفتم میفهمی که با من شوخی نکنی.
تلاشم برای نجات دادن دست عزیزم بی فایده بود و پیمان گاز محکمی از پهنای دستای لاغرم گرفت.اگه همین نیم چه خواهش های پندارم نبود که به فشار دادن دندونای دراکولاش روی دستم ادامه میداد ...
بعد یک ساعت و نیم پیاده روی به یکی از رستوراناش رفتیم تا صبحونه بخوریم.روی تخت با کمی فاصله از اردلان نشستم تا با دیدنم خنده ی محوی که روی لبش بود خشک نشه.سعی کردم زیادم تکون نخورم و حرف نزنم یا به قول اردلان تا سوالی ازم نپرسیدن جواب ندم
منکه سرم به خوردن املت مورد علاقه ام گرم بود .اردلان هم برای بقیه حرف میزد و اوناهم گوش میدادن که یهو یاد خواستگار بیتا افتادم و بدون اینکه منتظر بمونم تا حرف زدن اردلان تموم بشه با ذوق و شوق گفتم:
- راستی امشب قراره برای بیتا خواستگار بیاد!!
اردلان با اخمی که روی پیشونیش اومده بود گفت
- تو چرا ذوق کردی؟ بار اولش نیست که براش خواستگار میاد!
قیافم مثل فرنی وا رفت! پیمان برای اینکه دستم بندازه گفت
- آخه میدونی برای این بچه خواستگار نمیاد.عقده ای شده ... بیچاره!
بعد هر دو زدن زیر خنده ... پندار به چشمای من که اماده گریه کردن بود نگاه کرد و گفت
- حالا میدونی خواستگارش کیه؟
خودمو نسبت به خنده های اون دوتا بی تفاوت نشون دادم و گفتم
- حسابدار شرکتی که توش کار میکنه.پسره سی سالشه.خوبم هست.از این خوشتیپا!
پیمان پوزخندی به اردلان زد و گفت
- نمی دونم چرا واسه این دیوونه کسی نمیاد!
دیگه ایندفعه خیلی ناراحت شدم.پندارم که متوجه ناراحتیم شده بود قندی که تو دستش بود به طرف پیمان پرت کرد و گفت
- خب حالا!! شما دوتا امروز یه طوریتون میشه!
بعدم با همون صورت مهربون و مردونه اش بهم چشمکی زد و گفت
- دربا ولشون کن.اینا خلن!
چشم و ابرویی برای جفتشون اومدم و بی خیال از روی تخت بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم که دوباره پیمان و اردلان زدن زیر خنده .لابد اینبار داشتن تیپمو سوژه میکردن ولی برام اهمیتی نداشت.صورتمو چند باری آب زدم و مسواکمو از کیفم دراوردم.مشغول زدن دقیق مسواک به دندونام بودم که به صورتم دقیق شدم. ابروهای بهم پیوسته و پهن مشکی که همرنگ چشمای درشتم بود ... .بینیه یه کم گوشتی اما نه در اون حدی که اردلان میگه دماغ فیل!می دونستمم چرا اینقدر به دماغ من گیر میدن.
واسه اینکه منم مثل بهار و بیتا دختر خاله های عزیزم دست به کار شم و برم زیر تیغ عمل جراحی ... با اینکه صورت پر مویی داشتم ولی بغیر برداشتن پشت لبم کار دیگه ای نکردم ... کی حوصله درد کشیدن داره!!
از دستشویی که اومدم بیرون به تختمون نگاهی انداختم که هیچکدوم اونجا نبودن.
چشمم افتاد به سه تاشون که جلوی در رستوران منتظرم بودن ... داشتم به طرفشون میرفتم که ارغوان به گوشیم زنگ زد.با ارغوان تقریبا تا دم ماشین حرف زدم ... اونقدر از دستش میخندیدم که دائم پندار چپ چپ نگام میکرد و منم صدای خندمو میاوردم پایین.توماشین که نشستیم هرکی سرش به یه کاری گرم بود.پیمان کلش عمودی با زاویه 45 تو گوشی.. اردلان مشغول ور رفتن به سیستم صوتی ماشین ... منهم سریع هنذفریمو تو گوشم گذاشتم و مشغول گوش دادن به آهنگ شدم ...
با ضربه ای که به بازوم خورد سرمو از روی صندلی بلند کردم ... پیمان چرا لبو دهنشو اینجوری تکون میده؟؟ آهان ... هنزفری تو گوشمه نمیشنوم!!
- هان؟؟
- هان و مرض! پندار باهات کار داره.
سرمو بین دوتا صندلی جلوی ماشین بردم و درحالی که نیمه صورت پندار و میدیدم گفتم
- جونم؟؟ چی گفتی؟
- با کی حرف میزدی؟ دوستات بودن؟؟
جواب دادم
- اره ارغی بود.میخواست ببینه خوش گذشت؟!
پندار: تو چی گفتی؟؟
نگاهی به اردلان انداختم که به بیرون خیره شده بود ...
فریبا
0بسیار عالی. خییلی خوب بود.
۲ هفته پیشاحدی
0مثل همه ی کارای خانم دلنواز زیبا و دلنشین بود... فقط کاش روی سن شخصیت ها بیشتر دقت کنن... با آرزوی موفقیت های روز افزون💝
۳ هفته پیشریحانه
0وای خیلی خوب بودددد😭
۴ هفته پیشژیلا
0شخصیت اصلی رمان انگار یه دختر ۸ ساله بوده نه یه دختر ۲۲ ساله!اصن یه طوری نوشته انگار ۱۸ سالشه بعد وسطای رمان میگه ۲۲ سالمه همش هم از این شاخه به اون شاخه میپره و کلا شوته درباره تاریخ تولدش هم که هیچی نفهمیدم تند تند همه چیو تعریف میکنه و میره اصن مخاطب نمیفهمه این داره چی میگه وای!
۴ هفته پیشفاطمه
1عالی بود وقتی شروع کردم متوجه شدم که قبلاخوندم ولی باز ارزشسو داشت با دریا هم خندیدم هم گربه کردم چقدر خوب میشد اگه بابای دریاکمی از گرگای جامعه باهاش حرف میزدفکرکنم زیادی ازادی به دخترش داده بود واینکه ای کاش دختران ما اینقد ساده گل نخورن ونخوان همه چیوتجربه کنن ازبقیه شخصیت ها هم کاش چیزی میگفتن
۳ ماه پیشتورو سننه؟
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
مگ فوزلی ?
4اقا این رمان عالی من خواستم به تون بگم بخونین همین و بااجازه 🤗💙
۴ ماه پیشفاطیما
2لزت بردم از خون دنش خیلی عالی بود و مخسوسن دریا و ممنون از نویسندش 🙂❤
۴ ماه پیشفاطیما
1من از دریا خیلی خوشم اومد از شیتون بودنش وو این ک خیلی دوست داشتنی بودن و ممنون از شما نویسنده عزیز
۴ ماه پیشنگار
4رمان خوبی بود ولی کاش جلد دومم داشت پایان خیلی خوبی نداشت از سرنوشت گیتا و شهاب هیچی نفهمیدم آخر فک نمیکردم اون همه وقتم گذاشتم الکی ک آخر اینجور بد تموم شدم لطفا جلد دومشم بنویسین ممنونم
۴ ماه پیشلیلا
4رمان خوبی بود ولی آخرش شهاب گیتا ازدواج میکردن بهتر میشد یا پندار و دریا بچه دار میشدن و نقش پندار عالی بود فربد نقش خیلی کم رنگ بود فروهه ارغوان آخر قطع رابطه کردن اگه اینا نمیشد بهتر بود مثلاً پیمان با ارغوان ازدواج میکرد اما جدا شدن و آخر خبری از پیمان بقیه نشد
۵ ماه پیشماه نیل
0من تا آخر نخودم رومانیایی که تا حالا خواندم این بینشون بنظورم صفر میگیره
۱۲ ماه پیش...
2شما چند سالتونه عزیزم ؟ فکر کنم سلیقه شما بیشتر همون رمانایی هست که سناریوشون از همون کلمه اول پیداست که چیه
۶ ماه پیشعالیه
0رمان خیلی خوبی بود .موضوع جدیدی داشت . قلمش گاهی ضعیف بود .که میدونم در آینده حتما بهتر میشه . واقعا ممنونم
۷ ماه پیشسیده فاطمه امامی
5سلام دوستان من به شدت دنبال یک رمان خفن هستم که بسیار جذبم کنه ا هرچی می گردم پیدا نمی کنم اگر رمان خیلی خوبی در نظر دارید لطفاً معرفی کنید متشکر
۱۰ ماه پیشنفیسه
1رمان همکارم میشی عالیییییییه پیشنهادمی کنم حتما بخونش پشیمون نمیشی
۹ ماه پیش...
0همخونه اخموی من،ضماد،هیپنوتیزم،تو *** زیاد کانال رمان داشتم یادم رفته
۸ ماه پیشرومینا آهنگری
1رمان آفرودیته بخون
۸ ماه پیشآرمیتا
0تکنیک های مخ زنی،لالایی پاندورا، تمساح خونی یک آکواریوم را بلعید
۸ ماه پیشمهشید
0مهمیز های سیاه رو بخون خفن ترین رمان برنامس واقعا . اینو کسی بهت میگه که همه رو خونده نصفه ول کرده
۸ ماه پیشfatma
0رمان شوگار بی نظیره اما داخل این برنامه نیست باید دانلودش کنی
۸ ماه پیشنسرین
1اسطوره واقعا عالی ،معشوقه مهتاب
۷ ماه پیش
مریم رئیسی
0رمان.خیلیییییی عالی بود کاش ادامه داشت! فقط پندارو دریا عشقن