دوست داشتی؟
رمان سادگی های دلم اثر دریا دلنواز

رمان سادگی های دلم

  • زبان فارسی
  • 107.8K 👁
  • 429 ❤️
  • 334 💬

خلاصه رمان عاشقانه سادگی های دلم

داستان درباره ی دختری به اسم دریاست… شخصیت شیطون و دوست داشتنی که تازه وارد دانشگاه میشه و یه سری اتفاقات براش می افته و با آدمای زیادی آشنا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنن …

قسمتی از متن رمان سادگی های دلم

کیفمو از دستم گرفت و گفت
- فرقی نمیکنه! تو دوست داری با کدوم بیای؟؟
کمی مکث کردم و گفتم:
- من اگه بخوام با اردلان برم منو با این تیپ سوار نمیکنه!
پندار با صدای بلند خندید و گفت:
- چقدرم تو ازش حساب میبری!
دوباره به پاک کردن شیشه های ماشینش مشغول شد که نگاهم به کفشای قهوه ایم افتاد.یکی اش روش گل نشسته بود و اون یکی تمیز تر به نظر میرسید ... کنار شیر تو حیاط بودم و داشتم کفش هامو میشستم که ...
- سلام دریا! صبح بخیر
سرمو برگردوندم و به اردلان که توی اون لباس ست سورمه ای – سفید خیلی خوشتیپ و جذاب شده بود نگاه کردم ... نمی دونم چرا با دیدن اردلان زبونم قفل میشد ... هم ازش میترسیدم و هم ... اصلا اونقدر عصا قورت داده بود که جرئت نمیکردم باهاش شوخی کنم.جواب سلامشو زیر لب دادم واونم بدون اینکه نگام کنه سمت پندار رفت.به جای اینکه به مامان مهربونش بره کلا کپ دایی حمیدم بود و این خشونت و سردی ام از اون به ارث برده بود.پیمان هم با چشمای پف کرده اش به جمعمون پیوست.ینا به درخواست اردلان قرار شد با ماشین پندار بریم و دیگه دوتا ماشینه نریم ...
هر وقت که کوه میرفتیم بهار و بیتا هم میاومدن ولی اینبار پندار گفت که به خاطر مهمونی که شب دارن اوناهم نمیان.اردلان کنار راننده نشست.من و پیمانم عقب.
همه ساکت بودن و حرفی زده نمیشد.دیگه حوصلم داشت سر میرفت.پیمان که مثل بچه ها خوابیده بود.اردلان هم برج زهر مار! اما پندار هرازگاهی با خواننده اهنگ خارجی چیزایی زمزمه میکرد ... از حقم نگذریم هم صداش خوب بود هم زبان انگلیسیش!.
اونقدر عقب ماشین وول خوردم و جابجا شدم که اردلان با عصبانیت گفت
- تو زیرت میخ گذاشتن که اینقدر وول میخوری؟
پندار تو ائینه به چشم هام که با تعجب به اردلان خیره شده بود نگاه کرد و گفت
- چیکارش داری؟
اردلان سرشو چرخوند و با عصبانیت به من که از ترس خشکم زده بود گفت
- اصلا وقتی همه پسریم چه دلیلی داره توهم بیای؟
پندار به جای من جواب داد و اینبار با تن بالا گفت
- تو چته اردلان؟؟ معلومه چه مرگته؟ تو ناراحتی نمی اومدی! دیشب که بهت گفتم دریا میاد.اونموقع حالت خوب بود پیله نکردی؟!
اردلان دیگه جواب نداد و با اخم صورتشو ازم برگردوند ... .واقعا دست خودم نبود.حوصله ام سر میرفت.. کلافه شده بودم که حواسم پرت پیمان شد ... اصلا چه معنی میده تو ماشین بخوابه؟؟
دستمالی از جیبم دراوردم و به طرف بینی پیمان بردم ... دستمالو هنوز تو سوراخ دماغش نکرده بودم که چینی روی بینیش داد ... دوباره دستمال و به طرف بینیش بردم.منتها اینبار کامل تو دماغش فروبردم که یهو دستمو کشید و جیغ منم رفت رو هوا ...
پیمان مچ دستمو فشار میداد با خنده گفت
- چرا عادت داری کرم بریزی جوجه اردک زشت؟؟؟
اردلان هم از لقبی که پیمان بهم داده بود خنده اش گرفته بود اما پندار گفت
- تا تو باشی با خیال راحت کنار این دریای مواج نخوابی!
پیمان دستمو جلوی دهنش گرفت و با تهدید گفت
- الان که دستتو گاز گرفتم میفهمی که با من شوخی نکنی.
تلاشم برای نجات دادن دست عزیزم بی فایده بود و پیمان گاز محکمی از پهنای دستای لاغرم گرفت.اگه همین نیم چه خواهش های پندارم نبود که به فشار دادن دندونای دراکولاش روی دستم ادامه میداد ...
بعد یک ساعت و نیم پیاده روی به یکی از رستوراناش رفتیم تا صبحونه بخوریم.روی تخت با کمی فاصله از اردلان نشستم تا با دیدنم خنده ی محوی که روی لبش بود خشک نشه.سعی کردم زیادم تکون نخورم و حرف نزنم یا به قول اردلان تا سوالی ازم نپرسیدن جواب ندم
منکه سرم به خوردن املت مورد علاقه ام گرم بود .اردلان هم برای بقیه حرف میزد و اوناهم گوش میدادن که یهو یاد خواستگار بیتا افتادم و بدون اینکه منتظر بمونم تا حرف زدن اردلان تموم بشه با ذوق و شوق گفتم:
- راستی امشب قراره برای بیتا خواستگار بیاد!!
اردلان با اخمی که روی پیشونیش اومده بود گفت
- تو چرا ذوق کردی؟ بار اولش نیست که براش خواستگار میاد!
قیافم مثل فرنی وا رفت! پیمان برای اینکه دستم بندازه گفت
- آخه میدونی برای این بچه خواستگار نمیاد.عقده ای شده ... بیچاره!
بعد هر دو زدن زیر خنده ... پندار به چشمای من که اماده گریه کردن بود نگاه کرد و گفت
- حالا میدونی خواستگارش کیه؟
خودمو نسبت به خنده های اون دوتا بی تفاوت نشون دادم و گفتم
- حسابدار شرکتی که توش کار میکنه.پسره سی سالشه.خوبم هست.از این خوشتیپا!
پیمان پوزخندی به اردلان زد و گفت
- نمی دونم چرا واسه این دیوونه کسی نمیاد!
دیگه ایندفعه خیلی ناراحت شدم.پندارم که متوجه ناراحتیم شده بود قندی که تو دستش بود به طرف پیمان پرت کرد و گفت
- خب حالا!! شما دوتا امروز یه طوریتون میشه!
بعدم با همون صورت مهربون و مردونه اش بهم چشمکی زد و گفت
- دربا ولشون کن.اینا خلن!
چشم و ابرویی برای جفتشون اومدم و بی خیال از روی تخت بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم که دوباره پیمان و اردلان زدن زیر خنده .لابد اینبار داشتن تیپمو سوژه میکردن ولی برام اهمیتی نداشت.صورتمو چند باری آب زدم و مسواکمو از کیفم دراوردم.مشغول زدن دقیق مسواک به دندونام بودم که به صورتم دقیق شدم. ابروهای بهم پیوسته و پهن مشکی که همرنگ چشمای درشتم بود ... .بینیه یه کم گوشتی اما نه در اون حدی که اردلان میگه دماغ فیل!می دونستمم چرا اینقدر به دماغ من گیر میدن.
واسه اینکه منم مثل بهار و بیتا دختر خاله های عزیزم دست به کار شم و برم زیر تیغ عمل جراحی ... با اینکه صورت پر مویی داشتم ولی بغیر برداشتن پشت لبم کار دیگه ای نکردم ... کی حوصله درد کشیدن داره!!
از دستشویی که اومدم بیرون به تختمون نگاهی انداختم که هیچکدوم اونجا نبودن.
چشمم افتاد به سه تاشون که جلوی در رستوران منتظرم بودن ... داشتم به طرفشون میرفتم که ارغوان به گوشیم زنگ زد.با ارغوان تقریبا تا دم ماشین حرف زدم ... اونقدر از دستش میخندیدم که دائم پندار چپ چپ نگام میکرد و منم صدای خندمو میاوردم پایین.توماشین که نشستیم هرکی سرش به یه کاری گرم بود.پیمان کلش عمودی با زاویه 45 تو گوشی.. اردلان مشغول ور رفتن به سیستم صوتی ماشین ... منهم سریع هنذفریمو تو گوشم گذاشتم و مشغول گوش دادن به آهنگ شدم ...
با ضربه ای که به بازوم خورد سرمو از روی صندلی بلند کردم ... پیمان چرا لبو دهنشو اینجوری تکون میده؟؟ آهان ... هنزفری تو گوشمه نمیشنوم!!
- هان؟؟
- هان و مرض! پندار باهات کار داره.
سرمو بین دوتا صندلی جلوی ماشین بردم و درحالی که نیمه صورت پندار و میدیدم گفتم
- جونم؟؟ چی گفتی؟
- با کی حرف میزدی؟ دوستات بودن؟؟
جواب دادم
- اره ارغی بود.میخواست ببینه خوش گذشت؟!
پندار: تو چی گفتی؟؟
نگاهی به اردلان انداختم که به بیرون خیره شده بود ...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سادگی های دلم
  • ماه

    0

    بهترین رمانی که مدت ها یادم میمونه

    ۱۶ ساعت پیش
  • غزال

    0

    رمان خوبی بود و با رمان های آبکی که همشون شبیه هم سیاهه شدن فرق می کرد.یه جورایی جدید بود

    ۱ هفته پیش
  • سیده فاطمه امامی

    11

    سلام دوستان من به شدت دنبال یک رمان خفن هستم که بسیار جذبم کنه ا هرچی می گردم پیدا نمی کنم اگر رمان خیلی خوبی در نظر دارید لطفاً معرفی کنید متشکر

    ۱ سال پیش
  • نفیسه

    6

    رمان همکارم میشی عالیییییییه پیشنهادمی کنم حتما بخونش پشیمون نمیشی

    ۱ سال پیش
  • ...

    0

    همخونه اخموی من،ضماد،هیپنوتیزم،تو *** زیاد کانال رمان داشتم یادم رفته

    ۱ سال پیش
  • رومینا آهنگری

    1

    رمان آفرودیته بخون

    ۱ سال پیش
  • آرمیتا

    1

    تکنیک های مخ زنی،لالایی پاندورا، تمساح خونی یک آکواریوم را بلعید

    ۱ سال پیش
  • مهشید

    2

    مهمیز های سیاه رو بخون خفن ترین رمان برنامس واقعا . اینو کسی بهت میگه که همه رو خونده نصفه ول کرده

    ۱ سال پیش
  • fatma

    0

    رمان شوگار بی نظیره اما داخل این برنامه نیست باید دانلودش کنی

    ۱ سال پیش
  • نسرین

    12

    اسطوره واقعا عالی ،معشوقه مهتاب

    ۱۲ ماه پیش
  • مینا

    5

    آیینه ای برابر آیینه ات میگذارم، دون ژوان، کبوتر، دالان بهشت، ما ماه و ماهی بودیم

    ۵ ماه پیش
  • Sevda

    0

    دلان بهشت رو ۲ بار خوندم باز میخوام بخونم پیداش نمیکنم فکر کنم رفته برای چاپ

    ۳ ماه پیش
  • روح انگیز عالیه

    1

    روح انگیز عالیه

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    سلام رکان رار یک سناریو عابر بی سایه اسطوره زندگی غیر مشترک زنانه یا مادرانه پیش مرگ ارباب عروس خون بس اینا ب نطر من خوب بودن

    ۴ ماه پیش
  • شیوا

    13

    هیچ کسان پادشاه عالیه

    ۳ ماه پیش
  • مائده

    6

    گناهکار رمان بسیار قشنگیه

    ۳ ماه پیش
  • ......

    3

    گناهکار و بخون

    ۳ ماه پیش
  • حنا

    5

    رمان تکنیک های مخ زنی رو بخون عالیه چهار تا فصل داره ولی خیلی قشنگه 🥹

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    8

    رمان سفر به دیار عشق عالیه با اینکه من خیلی سال پیش خوندمش اما بازم چند وقت پیشا خوندمش هنوزم جذابه و عالی

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    سلام . ببخشید یه رمان قبلاً خوندم که دوتا خواهربودن یکیشون خیلی زیبا بود ولی اون یکی اهل شعر و شاعری و عاشق پسر خالش بود ولی اون خواهر زیبا زن پسر خالش میشه و بعد از سالها خواهرش ازدواج میکنه میره شهر همسرش ویه دختر گیرش میاد که با پسر عموش ازدواج میکنه خیلی شکاک بوده طلاق میگیره و در آخر پسر خالش

    ۱ هفته پیش
  • ملیکا

    1

    تیدا زاده نور یا تاریکی ویانانیوز بانوی قصه زیتون اشرافی شیطون بلا اینا خیلی قشنگن جزو مورد علاقه های خودمن فکر کنم توهم خوشت بیاد

    ۲ ماه پیش
  • آنیکا

    0

    ماه پیشونی کوچه چهل پیچ اعدام یا انتقام

    ۲ ماه پیش
  • معصومه صادقی

    3

    راستش رمانش عالی بود ولی نکته اصلیش اینجاست که واسه قیمت هایی که اینا سرو دست میشکوندن واسه الان ما هیچی نیست

    ۳ ماه پیش
  • رمی

    0

    چون رمان قدیمیه

    ۲ هفته پیش
  • بتوچه عاقا بتوچه

    0

    عالی بودددد بعضی جاها گیج میشدم ولی کاش اخرش عروسی شهاب و گیتاهم میخوندم🎀

    ۴ هفته پیش
  • Narges

    1

    من با خوندن این رمان برای اولین بار گریه کردم برای یک رمان خیل چیز ها ازش یاد گرفتم بعضی جاهاش خندیدم ولی این بهترین رمانی بود که خوندم و هست و خواهد بود

    ۱ ماه پیش
  • آرام

    4

    واقعااااا عاااالی بود خیلی دوسش داشتم فقط کاش معلوم میشد شهاب آخرش ب گیتا میرسید یانه

    ۲ ماه پیش
  • samira

    1

    عالی ترین رمانی ک خونده بودمش زینو جونممم این رمانو بخون عالیه

    ۲ ماه پیش
  • هلین

    1

    عالیه بود کاش بقیه اش چیشد بود🫠🥰

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    عالیه عالی بود خسته نباشی خوش بدرخشی

    ۲ ماه پیش
  • حسین

    1

    خیایییی عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • ثریا دریک

    1

    عالی بود متشکرم

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    1

    وای عالیییییییی بود اصلا آدم احساس می کرد کاملا واقعی هیچ جای مصنوعی نداشت

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    واقعا خوب بود یادم نمیره که خیلی باخوردن این رمان گریه کردم وخیلی خندیدم وخیلی چیزا یاد گرفتم عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • سین

    2

    رمان آبکی و طولانی الکی داستان کش دار شده همه به هم توهین و بی احترامی میکنن پسرا همش قهر میکنن داستان تو خالی که ادمو ترغیب نمیکنه به ادامه خوندن

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!