دوست داشتی؟
رمان رسم عاشقی اثر بانوی شرقی

رمان رسم عاشقی

  • زبان فارسی
  • 63.9K 👁
  • 46 ❤️
  • 88 💬

خلاصه رمان رسم عاشقی

داستان راجع به دختری شیطون به اسم مهساست که توی یک مهمانی با فردی آشنا میشه و زندگیش رو ، سرنوشتش رو تغییر میده....

قسمتی از متن رمان رسم عاشقی

نه
چی دیگه
ب*و*سم کن تا ببخشم، فهمیدی؟
اوف افاده ها طبق طبق خیلی خوب بیار اون لپتو ببینم
لپمو اوردم جلو و اونم ب*و*سید بعد خودشو پرت کرد روم و شروع کرد به قلقلک دادن من داشتم از خنده میمردم که یه دفعه پاش محکم خورد روی همون پام که بسته بودمش تو دلم گفتم: بهترین فرصته تا ماهان رو اذیت کنم واسه همین صورتم رو جمع کردم وبا فریاد گفتم: اخ
ماهان سریع پا شد و
گفت چی شد مسی؟
گفتم: ای پام ماهان وایییییییییییی
پامو با دستم گرفتم وسر تخت نشستم پامو محکم تو دستم نگه داشتم والکی الکی شروع به ناله کردم ماهان تا اینو دید از جام بلندم کرد و منو تو اغوشش گرفت و اورد پایین رو مبل نشوندم و رفت اشپزخونه و با یه ظرف پر اب گرم اومد بیرون باند پامو باز کرد و پامو تو اب گرم گذاشت و شروع کرد به مالیدن پام یه مدت که گذشت مثلا دردش اروم شد بعد ماهان به ارومی پامو بست وگفت:
درستو خوندی میریم خونه ی خاله گیتا
اینو گفت واز پارچ رو میز یه لیوان اب برا خودش ریخت وخورد
از شنیدن این حرف اونقدر خوشحال شدم که یادم رفت نقش بازی کنم یدفعه یاد اون دختره که تو حیاط بود افتادم گفتم: gf قشنگی داریا
تا اینو گفتم اب پرید تو گلوش وشروع به سرفه کرد
-اووووووووووووووو چته چی گفتم مگه حالا
با سختی بلند شدم و دو سه تا کوبیدم تو پشتش تا حالش جا اومد مهلت ندادم وگفتم:
اسمش چیه کلک اونجوریم نگاه نکن تا نگی ولت نمیکنم
خندید و گفت : اوووووم اسمش دلارامه خیلی دختر خوبیه مهسا
گفتم:خوب حالا من فقط یه اسم خواستم دیگ...................
ببین مسی من میخوام به مامان اینا راجب دلارام بگم
وسط حرفاش پریدم و گفتم پس ارام چی؟ اون دوست داره
من از اول هم ارامو دوست نداشتم ارام دختر خوبیه اما برای من مثل تو میمونه مسی من فقط دلارام و دوست دارم به من کمک کن به بقیه بگم
باشه داداشی کمکت میکنم رفت به سمت تلفن و از رستوران سر کوچه دو تا مخصوص با مخلفات سفارش داد که مثلا نهار بخوریم که اونم انقدر ماهان چرت وپرت گفت که از خنده مردم هی وسط غذا حرفای چندش اور میزد تا من دست بکشم اما پرو تر از اون با خنده میخوردم و ادا درمیاوردم
بعد از نهار بعد به ارومی برگشتم بالا تا به درسام برسم
******
ساعت 4 بالاخره درسام تموم شد اومدم پایین به سمت اشپزخونه رفتم و کتری رو گذاشتم یه دفعه ماهان با یه صورت پف الود اومد تو اشپزخونه با خنده بهش گفتم:
ساعت خواب اقا
چیزی نگفت و به یه لبخند کوچیک بسنده کرد اومد بشینه گفتم:
کجا کجا اول صورتتو میشوری بعد، ادم تو رو میبینه خوابش میگیره بدو
اخم کرد وگفت:
خوب بابا چته الان میرم
رفت و چند دقیقه بعد برگشت چایی که خوردیم با هم حاضر شدیم و رفتیم تا یه سر به خاله گیتا بزنیم
*****
تا ساعتی خونه ی خاله گیتا بودیم، خاله وقتی پامو دید خیلی ناراحت شد بالاخره با توضیح من و ماهان قانع شد وقتی داشتیم میومدیم خونه خاله گیتی رو دیدیم مثل همیشه با افاده شروع کرد به صحبت و خیر سرش احوال پرسی که اگه نمیکرد بهتر بود ارام و امیدم باهاش بودن با دیدن ارام یاد حرفای امروز ماهان افتادم حرفای ماهان کاملا منو به فکر فرو برده بود ارام با دیدن ماهان لپاش گل انداخت طوری که نه تنها من بلکه ماهانم اینو فهمیده بود اما چیزی نگفت یاد یکی از بچه ها افتادم که میگفت:
(( عشق یه طرفه باعث درد سره)) ارام هول هولکی گفت:
سلام ماهان
امیدم سلام کرد ما هم سلام کردیم وخواستیم بریم که زبون تلخ خاله باز به کار افتاد وگفت:
کجا قدم ما سنگین بود که دارین میرین
میدونستم خاله با این حرفا باعث مبشه ماهان عصبانی بشه و میدونستم که ماهان هم عصبانی بشه جلوی دهنش رو نمیشه گرفت واسه همین سریع گفتم:
نه خاله این چه حرفیه شما عزیز دل مایی
خاله که همیشه با حاضر جوابی من مخالف بود اخم کرد ونشست سر جاش تو دلم گفتم:
این از همه چی حتی تعریف هم بدش میاد
هر چند که میدونستم قصد منم مسخره کردن بود نه تعریف بیخیال خاله شدم و با خاله گیتا خداحافظی کردم و با ماهان رفتیم سمت ماشین تا بریم خونه
*****
رسیدم خونه رفتم ساعت 7 بود تا به فکر شکم باشم درسام رو که خونده بودم تمام شده بود پس غصه ای نداشتم ماهان بعد از اینکه منو رسوند خودش رفت تا به کاراش برسه حالا کاراش روز جمعه ای چی بود خدا عالمه دیگه خانوم بچه هاش خرج داره دیگه تو اشپز خونه به مواد موجود تو یخچال نگاه میکردم بالاخره تصمیم گرفتم کتلت درست کنم به نظرم از بقیه اسونتر بود به تندی هر چی که میخواستم اماده کردم ومشغول شدم حداقل یکی از نکات مفید مسافرت های مامان اینا این بود که هم من وهم ماهان بلد بودیم غذا درست کنیم
ساعت 9 ماهان اومد منم که تا اون موقع داشتم غذا درست میکردم بلند شدم تا میز رو بچینم میز رو چیدم وکتلت های خوشگلم رو تو ظرف چیدم دورش دورش رو با کاهو تزیین کردم وسالاد رو هم اوردم ماهان هم اومد تو سالن وگفت: به به چی کرده ابجی خانوم من
گفتم: تو هم که هر موضوعی مربوط به شکم باشه برات خوبه، پرو من موندم انقدر میخوری چرا هیکلت میزونه انقدر
گفت: دیگه دیگه این یه رازه
*****
2 ماه گذشت پام خوب شده بود ومن باخیال راحت به شیطونیام ادامه میدادم اتفاقات مختلف خوب وبدی اتفاق افتاده بود خوب اینکه مامان اینا از سفر کاریشون برگشتن بد اینکه ارام فهمید ماهان یکی رو دوست داره و واسه همین افسردگی گرفته بود قضیه از این قرار بود که اونروز ارام میره در دانشگاه ماهان اینا تا اونو ببینه البته به بهونه ی اینکه با امید کار داره اما درست همون لحظه ماهان با دلارام میاد بیرون ماهان ارامو ندیده بود ارام تا اینو میبینه بدون اینکه منتظر امید بمونه م*س*تقیم میاد خونه ی ما اونروز 4شنبه بود و ساعت تازه 5 بود ومنم از خواب نیم روزیم بیدار شده بودم ماهان اونروز تا ساعت 9 یا 10شب نمیومد مامان اینا هم هنوز از مسافرت نیومده بودن دیدم یکی دستشو گذاشته رو زنگ ویکسره فشار میده با دیدن ارام جلوی در تعجب کردم وقتی اومد تو خونه فهمیدم یه اتفاقی افتاده که داره مثل ابر بهار گریه میکنه ترسیدم وفوری گفتم :وای ارام چی شده چرا انقدر ناراحتی مامانت اینا خوبن؟ امید چیزیش شده؟
تمام مدت که من میپرسیدم ارام گریه میکرد وبا سر پاسخ منفی میداد اخر سر هم گفت که ماهان رو با یکی دیده وتمام .......
نزدیک به دو ساعت تمام ارام تو بغلم گریه میکرد دلم به حالش سوخت اخر سر به زور با یه قرص ارامبخش خوابوندمش وقتی خوابید اروم از کنارش بلند شدم وبه خاله زنگ زدم وبهش اطلاع دادم که ارام اینجاس وامشب رو اینجا میمونه خاله با کلی شک قبول کرد بعدش هم به امید زنگ زدم وهمه چی رو بهش گفتم و در اخر اضافه کردم: اگه خاله چیزی ازت پرسید سوتی ندیا
امیدم گفت: مسی خواهش میکنم مواظبش باش تا من بیام میدونم ضربه ی بدی خورده
با تعجب گفتم: امید تو هم میدونستی ارام ماهانو دوست داره
گفت اره از رفتارش فهمیدم
تو دلم گفتم دختره ی تابلو
و ادامه دادم: امید الان خوابه ارامبخش بهش دادم یه ریز گریه میکرد
گفت: باشه باشه من دارم میام
با امید کلی حرف زدم وقتی حرفام تموم شد رفتم بالا سرارام مثل یه بچه اروم خوابیده بود خیلی اروم گونه اش رو ب*و*سیدم و اومدم بیرون یه ساعت بعد امید اومد با هم رفتیم بالای سر ارام و امید با نوازش کردندش سعی کرد بیدارش کنه اروم اروم صداش میکرد:
ارام جان ارامم پاشو خواهری پاشو گلم الان که وقت خواب نیست


بیشتر بخوانید

نظرات رمان رسم عاشقی

  • فاطی

    0

    نویسنده چیکار کردی که حتی یه نظر خوب هم نداری 😂😂

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من رمان خون حرفه ای هستم سالهاست دارم رمان میخونم البته خودم هم قبلا در کار نگارش بودم با تجربه ای که دارم باید بگم چرت ترین رمانی بود که تو عمرم خوندم نوشتار ضعیفی هم داشت خیلی

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رفته خیاطی بدون پارچه رفته گفته برام لباس بدوزید🤣🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اصلا نخونید خیلی چرته🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • سارینا

    0

    اصلا نخونید خیلی غمگین بود باور کنید یاد نه من دوماه پیش این رمان رو خوندم از بس غمگین بود هنوز از ذهنم پاک نشده خیلی رمان غمگینی بود.

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    غمگین نبود چرت و بچه گانه بود

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    مهسا سر قاضی داد میزنه قاضی هم مثل هویج می ایسته نگاش میکنه 🤣🤣نویسنده جان باید بگم که صدات رو توی دادگاه ببری بالا فوری بازداشتت،میکنن

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    نویسنده محترم سرکار خانوم بانوی شرقی ،به نظرم شما رمان ننویس

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    مهسا درد میکشه دکتر میگه نخواب دختر زور بزن الان وقت خواب نیست خیلی مسخره است واقعا انگار برای بچه های مهد رمان نوشتن🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    پویان رو هم بدون مدرک فرستادن زن. د ان🤣🤣صد تا مدرک از طرف داریم ننداختنش،ز،،،،ن،دان اونوقت سر چرت و پرت بدون مدرک اینا آدم میفرستن ز،،،،ن،دان،

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    مامان مهسا یا داداشش چرا بهش زنگ نمیزنن بفهمن گوشی نداره چرا پیگیرش نیستن؟ مامان روزی ده بار بهم زنگ میزنه ،این مهسا چه مامان بی خیالی داره؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمان چرتیه،تو قسمت ۵ نوشته هیچ راهی نبود به کسی خبر بدم،یعنی مهسا نمیتونست داد بزنه؟ یعنی همسایه ای چیزی نداشتن؟ یا اینکه از پنجره نمیتونست از رهگذران یا همسایه ها رو خبر کنه؟ گوشیش چی شد؟ حالا اون به کنار این مادرش یا داداشش بهش سر نمیزدن؟ مگه میشه آخه؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ۳ قسمتش رو خوندم ،رمان جالبی نیست اتفاقها خیلی تند تند میافته و زود سرو تهش هم میاد انگار نویسنده میخواسته زودتر بنویسه از سر خودش باز کنه،خوب حوصله نداری مگه مجبوری؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    یه نفر اون پایین نظر داده بعد نوشته ۵۷ سال پیش،مگه ۵۷ سال پیش موبایل داشتیم که داستان رو خونده؟😳😳😳

    ۴ ماه پیش
  • باران

    1

    بهترین جای داستان همونجایی بود که امیرومهساباهم اشناشدن وکاشکی امیر ازقبل ازدواج نکرده بود.اولی بازم خوب بود.

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    0

    اخه چقدر سر این رمانه گریه کردم (خیلی بنضرم رمان خوبی نبود)والا دیگ ترو خدا از این رمان ها نسازید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!