دوست داشتی؟
رمان پدر خوب اثر دختر خورشید

رمان پدر خوب

  • زبان فارسی
  • 71.2K 👁
  • 113 ❤️
  • 78 💬

خلاصه رمان عاشقانه پدر خوب

ماجرای دختری‌ست مستقل، معتقد به عقاید خود و از نسل ما که علی‌رغم زندگی‌ یک‌نواختی که دارد انتظار حادثه‌ی غریب‌الوقوع و عجیب ندارد؛ تنها از روند یک‌نواخت آن به ستوه آمده و تلاش می‌کند تا به عده‌ای بفهماند که دختران، یک زنان، بانوان، خانم‌ها می‌توانند به تنهایی نجابت و شرافت خود را حفظ کنند… و عشق آرام‌آرام مهمان ناخوانده‌ی قبلش می‌شود؛ عشقی که هرگز انتظارش را ندارد، اما….

قسمتی از متن رمان پدر خوب

فریبرز در نوشابه ی خانواده رو باز کرد و لیوانشو پر کرد و گفت: ترافیک بود. سه تا قالب یخ داخل لیوانش انداخت وگفت:فروش داشتیم؟
-اره ... 5 تا جین فروختم...
اخم هاش تو هم رفت وگفت: فقط پنج تا؟
با تعجب گفتم:پس چند تا؟
فریبرز پیشخون و دور زد و پشت صندوق روی یه صندلی گردون نشست وگفت: این هنوز فاکتور نمیزنه نه؟
-نه ... دستی نوشتم.... تو این دفتره است.
و دفتر و از زیر پیشخون دراوردم و جلوش گذاشتم.
درحالی که با دستگاه ور میرفت منم کمی اونطرف تر ب*غ*ل دست رادیوم روی یه چهار پایه ی صورتی پلاستیکی نشستم و مشغول شدم.
تا حد مرگ گرسنه ام بود.
با موج رادیو ور میرفتم تا یه اهنگی یه نوایی چیزی پخش کنه ... گاهی تو مغازه موندن واقعا کسل کننده بود. یه دستی ساندویچمو سق میزدم ...
با تشر فریبرز که گفت: حواستو بده پی شلوارا که سسی نشن...
یه چشم غره تحویلش دادم وبه کار لذت بخش خوردن مشغول شدم.
فریبرز با اخم وتخم گفت: فروش امروز کم بوده ...
لقمه امو قورت دادم وگفتم: اووو... حالا کووو تا شب... نگران نباش... میفروشیم...
فریبرز: چی میگی... پنج شنبه باید مغازه رو تحویل بدم...
یهو اشتهام کور شد... لقمه ای که تو دهنم بود و جویده نجویده قورت دادم و به شیشه ی کثیف پر از جای انگشت پیشخون خیره شدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: فریبرز؟
فریبرز: هوم؟
-کار من چی؟
فریبرز نفس عمیقی کشید وکش و قوسی به کمرش داد و گفت: نمیدونم ... والا...!
چند لحظه به سکوت گذشت و بعد به چهره ی دمقم نگاه کرد وگفت: حالا نگران نباش ... برات سپردم...
لبخند سپاسگزارانه ای بهش زدم ... سرمو انداختم پایین. ولی اشتهام به کلی کور شده بود.من با هزار بدبختی این کار و پیدا کرده بودم.از اول پاییز اینجا مشغول بودم... اما حالا باز دومرتبه الاخون و والاخون شده بودم.
فریبرز هنوز داشت به من نگاه میکرد گفت: کجایی؟
یهو از فکرام پرت شدم بیرون و گفتم: همین جا... چطور؟
فریبرز: گفتم که نگران نباش...
-نه نیستم...
فریبرز:پس چرا غذاتو نمیخوری؟
با من من گفتم: اخه ... میدونی من تازه به اینجا عادت کرده بودم... نمیشد اجاره رو تمدید کنی؟
چونه ی ته ریش دارش و خاروند و اهی از سر همدردی کشید وگفت: واقعا خودمم دوست داشتم ... اما می بینی که منم از یه جا دیگه دستور میگیرم...
با اخم گفتم: اره همیشه هم دق و دلی هاتو واسه من میاری... سر من خراب میشی....
بلند خندید وگفت: باور کن این روزا خیلی گرفتارم... شرمنده...
لبخندی زدم وگفتم: عیبی نداره... فقط.... فریبرز؟
فریبرز منتظر نگام میکرد .
نمیدونستم چطوری بگم ... انگار کلمات تو دهنم ماسیده بودن... به صورت سبزه و پر از جای بخیه اش نگاه میکردم... یکی نوک ابرو، یکی روی پیشونی... یکی زیر چونه ... یکی روی گردنش... روز اول که دیده بودمش فکر میکردم عین قاتلا و معتاداست اما کم کم به قیافه ی تو هم و اخموش که اکثر اوقات موهای مشکیشو سیخ سیخی رو به بالا شونه میکرد و زیر ابروهای مشکی ترشو تیغ میزد عادت کردم.قد متوسطی داشت... تیپش اسپورت و فشن بود... صدای کلفت و گرفته ای داشت... با پوست تیره ... اخلاقشم که سگ... به دخترا زیاد پا نمیداد ... نه که همینجور همه واسه اش غش و ضعف میرفتن ...! یعنی همیشه فکر میکنم که لااقل پیش خودش چنین فکری میکنه یا احساس زیادی شاخ بودن بهش دست میده ! ... زیادی مغروره ... در کل رفیق خوبیه یه رفیق عادی ... همیشه هوامو داشت ... البته نمیتونم به صراحت بگم که ازش خوشم میاد اما موضوع اینه که ازش بدم نمیومد. حداقل با معیار های من و کنش و واکنش های من براحتی کنار میومد. مهمتر از همه نگاه و سرسنگینی و خشونتش در برخورد با من بود که بهم حس اعتماد میداد. در این شیش ماه دست از پا خطا نکرده بود همین باعث میشد با اطمینان وارامش کارمو ادامه بدم.
تو بوتیک ها با بدتر از فریبرز هم کار کرده بودم... اصولا تخصصم تو فروشندگی بود... از لباس زنونه گرفته تا کت و شلوار مردونه!
هرسال هم این بساط اجاره پاسم میداد به یه فرد جدید... برام عادی بود اما برای خیلی ها که جنبه ی کار کردن در کنار یه دختر و نداشتن غیر عادی !
خوشبختانه چون به فریبرز از طرف یکی از همسایه هامون به اسم حاج یداللهی معرفی شدم تو این شیش ماه هیچ مشکلی نداشتم...
فریبرز: تی تی؟
گنگ گفتم: بله؟
دوباره از افکارم شوت شدم بیرون وتمام تفکراتم سیگنال صفر شد .
فریبرز: چی میخواستی بگی ؟؟!
-هیچی؟
فریبرز یک طرفی ایستاد وگفت: بخاطر همین یک ساعته زل زدی به من؟
خواستم بگم بس که خوشگل خوبی هستی!
نفس عمیقی کشیدم و به فکرم لبخندی زدم و گفتم: خدا کنه صاب کار بعدیم مث تو باشه...
فریبرز لبخند عمیقی زد ... از اون مدل لبخندا که کم پیش میومد بزنه ... در حالی که خیره خیره نگام میکرد گفت: نترس بابا ... تو رو که بد جایی نمیفرستم... خیالت تخت...
یه جورایی بهم قوت قلب میداد... اما تا کارم وجای کارم مشخص نشه اصلا نمیتونستم اروم وقرار بگیرم.
با به صدا دراومدن زنگوله ی در از جام بلند شدم تا به مشتری جدید خوش امد بگم.
ساعت نزدیک هشت شب بود. طبق فکرم خیلی بیشتر فروختیم.با این حال فریبرز هیچ وقت راضی نمیشد.
یک ساعت بود عین صد و نوزنده ساعت اعلام میکرد... ساعت کاریم از ده صبح بود تا هفت و نیم ،هشت شب بود... البته از لطف فریبرز ، که میخواست به پست شب و گرگ هاش نخورم... وگرنه بودن بوتیک ها و صاب کارایی که تا دوازده یازده نگهم میداشتن...!
کولمو و نایلون و ساک شغل دومم و برداشتم. وارد یکی از اتاق پرو ها شدم و چادر و مانتو و مقنعه امو مرتب کردم. تو اینه یه نگاهی به خودم کردم . واقعا خدا به مخترع چادر ملی خیر بده ... هرچند زیاد از چادر ملی خوشم نمیومد چون حس میکردم فرقی با مانتوی گشاد نداره ، چادر معمولی کش دار وبیشتر دوست داشتم ولی بخاطر حمل و نقل ، چادر ملی به صرفه تر بود.
سنگینی نگاه فریبرز و روی خودم حس کردم.
سرمو بلند کردم وگفتم: چیه؟
فریبرزبا اخم و تخم گفت: باز میری پیش عیسی؟
-نرم؟
فریبرز:دیرت نمیشه برا خونه؟
-نه بابا ... همین ب*غ*له...
فریبرز این پا و اون پایی کرد وگفت: خوب اخه عیسی خیلی پرحرفه...
لبخندی زدم وگفتم: نه خیلی...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پدر خوب
  • ...

    0

    کامل نخوندم چون خیلی خوشم نیومد،یه سری جاها منطقی نبود مثلا تینا خودش که پولدار نبود و به قول خودش داشت کلفتی می کرد بعد شماره رند داشت و می گفت خط خز ایرانسل داره طرف!

    ۵ ماه پیش
  • مهشید

    0

    اصلاربطی نداره چرا کسی که وضعیت مالی خوبی نداره نمیتونه شماره رند داشته باشه من سه ساله دارم رمان میخونم درسته ایراد هایی داشت اما ارزش وقتتون رو هم داره به نویسنده باید احترام بزاریم اون تمام تلاشش رو کرده

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    0

    مزخرف بود

    ۳ ماه پیش
  • نرجس

    1

    رمان پدر خوب عالی بود خوندم ودوسش داشتم موفق باشید

    ۴ ماه پیش
  • شیما

    2

    بد نبود،ولی میتونست بهتر از این باشه،خیلی دیگه حرف زدن تی تی باخودش رو مخ بود،حوصله ادم سر میرفت،بیشتر رمان با حرف زدن باخودش گذشت،،

    ۴ ماه پیش
  • لیلی

    1

    چی بگم اخه، از واقعیتهای جامعه خیلی دور بود، تی تی با اون خشکی و سختیش تو اولین دیدارش با ی مرد جوون اونقدر لوس و سبک، راستش کمی آدم و دلسرد میکنه اینطور داستان ها، من داستان های قوی زیادی خوندم، اینطور مردی که نوشته در واقعیت تره واسه همچین دختری خورد نمیکنه مگر سواستفاده

    ۵ ماه پیش
  • سارا.ن

    1

    من حدودا ده سال پیش این رمان خوندم خیلی معمولی بود ، نه خوب بود نه افتضاح

    ۶ ماه پیش
  • نازگل

    2

    رمان قشنگ و جالبی بود ولی تینا زیاد باخودش حرف میزد

    ۸ ماه پیش
  • هدیه

    0

    عالی بود دوست داشتم رمان رو .مرسی

    ۱۲ ماه پیش
  • سلطان غم

    2

    عالی بود ولی یه جاهایی خیلی حاشیه ای بود

    ۲ سال پیش
  • مریم عباسی

    3

    رمان خوبی بود ولی بعضی جاهاش که تینا باخودش حرف میزد حوصله ادم سر میرفت،واخرش رو میتونست بهتر تموم کنه نویسنده محترم

    ۲ سال پیش
  • دلیار

    0

    رمان قشنگی بود قلمتون مانا نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • مارال

    0

    عالی بود بخونیدش

    ۲ سال پیش
  • .

    3

    رمان معمولی بود. چند تا ایراد داشت . تی تی خیلی با خودش حرف میزد. عاشقانه که اصلا نداشت. آخر رمان هم نویسنده خیلی تند تند تموم کرده بود.

    ۲ سال پیش
  • حدیثه ,

    7

    عالی بود اما تی تی خیلی با خودش حرف میزد و این روی اعصاب بود

    ۳ سال پیش
  • عسل

    1

    عالی بود خصوصا بحث تی تی با اهورا در مورد *** و اینا

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!