دوست داشتی؟
رمان تا آسمان اثر aseman64

رمان تا آسمان

  • به قلم aseman64
  • ⏱️۱۴ ساعت و ۲۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 74.6K 👁
  • 129 ❤️
  • 83 💬

خلاصه رمان عاشقانه تا آسمان

آسمان دوسال قبل همسرش محمد رو از دست داده. حاج مرادی دوباره بعد از دوسال برگشته تا زنجیرشکسته ی پیوند دو خانواده رو از نو به هم وصل کنه....اینبار با ازدواج آسمان و پسر بزرگ خانواده.

قسمتی از متن رمان تا آسمان

نفس نفس زنان به حرف آمد:به خدا....آسی...به خدا دوست داره...
نفس پری گرفت.خم شد و مچش را محکم چسبید:به جون بابام یه ماهه رو سرحدیدخرابه...یه هفته ست هر روز میره سراغ بابا تا با بابات حرف بزنه.
بغض داشت گلویش را چاک میداد.
اشک میان کاسه ی چشمش غل زد:برا همین منوکشوندی اینجا؟دوساعته داری آمار هفت جدو آبادشو زیرو رومیکنی واسه همین بود؟
-به خدا نیتش خیره....میخواست ببینتت.....از حدید خواسته بود....خواسته بود
بزاقش را بلعید و اینباربا عجز نگاهش کرد:شماره تلفنتو خواسته بود.
داد کشید:غلط کرد با...
-چی شده هاله؟
صدای حدید جهت نگاه هایشان را یکی کرد.
حدید ایستاده بود شانه به شانه ی محمدی که یک سرو گردن از او بلندتر بود.
-هی...هیچی داداش.
یک قدم با اخم نزدیکتر شد: پس چی؟
با صدای حدید به خودش آمد و نگاهش را از نگاه محمد کند.
از کی آنطور غرق شده بود میان موج آرام چشمهایش؟
خیسترین وخوشرنگترین مردمکهایی بود که به عمرش میدید
خجالت زده چشم دوخت به سنگ ریزه های روی آسفالت:چیزی نیست.
نیم قدم عقب کشید:بریم هاله.
قدم اول را برنداشته بود که با صدایی میخکوب شد.
-بر کنین.
نفسش به شماره افتاد.نه انگار همه چیز این مرد خاص بود..حالا هم تن صدایش.
-میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
تمام تنش بی تپش مانده بود.مثل ماهی دور افتاده از آب.نفسهایش میرفت اما برنمیگشت.آن هوای سرد آذر ماهی در آن محوطه ی پر دارو درخت حجم سینه اش را پرنمیکرد انگار...
بند کوله ی چرم قهوه ای میان انگشتانش مچاله شد.
گام مرددی به جلو برداشت...باید میرفت...باید.....میرفت.
-خواهش میکنم.
شرمنده شد از لحن صدای ملتمس و اندکی سرزنش بار او .شاید هم از بی تربیتی خودش.
پلکهایش را که بالا کشیدبرق نگاه زلالش طعنه میزد به موج دریا.
غرق شد...تمام وجودش....تمام دنیایش.
دیگرنفهمید هاله و حدید کی غیبشان زد.
نفهمید چه برسر کلاس بعدی اش آمد.
نفهمید کی و چطور نشست در برابرش.....در همان کافه ی نیمه تاریک....زیر همان لوای حزین موسیقی
"بغض نشسته توگلوم.........وقتی نشستی روبه روم
من از خودم چرا بگم............میخوام ازون چشا بگم"
هرگز نفهمید چی گفت و چی شنید.
نفهمید کی پدر هاله از او خواستگاری کرد.
فقط نگاهش کرده بود.نگاهش کرده بود و در کمال ناباوری دوماه بعد نشسته بود سرسفره ی عقد.
چشمهای خیسش را روی هم آورد.
با صدای دوتقه ی کوتاه به در ,سر از روی زانوهایش برداشت.
آیسان بود که با نگاهی دلجو و شرمگین خم شده بود و از لای در نیمه باز اتاق نگاهش میکرد.
حبابهای لغزان اشک دوباره دنیایش را غرق کرد. بازو کشید روی صورتش و ایستادپشت پنجره.
باران شدت گرفته بود وقطرات ریز ریزش می افتاد روی شیشه ها. می رسید به هم ولیز میخورد به پائین.از باران نفرت داشت.شقیقه اش را تکیه داد به آلو مینیوم سردپنجره و نگاهش را داد به آن بیرون׃بارون بازم شروع شد.
صدای آیسان هم مثل صدای خودش پراز زخم بود انگار:اووهوم....بارونو فقط از پشت شیشه دوس دارم.
پلک های نمناکش آهسته به هم خورد:ولی من متنفرم ازش.
نزدیکتر شدن آیسان رااز هجوم عطر لباسهایش حس کرد.
-وقتی تو بیمارستان چشمامووا کردم..وقتی فهمیدم دیگه نیست...نگاهمو دادم به آسمون وپنجره ی کوچیک بیمارستان...میخواستم بدونم آسمون اولین روز زندگیم وقتیکه بدون اون شروع میشه چه جوریه...دیدم بارون لعنتی هنوزداره میباره.....درست مثل لحظه ای که پرکشید....درست مثل همه ی روزایی که با هم زیر بارون راه می رفتیم.... من دیوونه بازی در می آوردمو اون میخندید.....دیگه از اون موقع به بعد از بارون بدم اومد....ترجیح میدم هر وقت بارون میباره بشینم تو خونه....از صداش متنفرم...ازعطرش بدم میاد.....از اسمش حالم به هم میخوره...لبخندش تو پائیزشیش سال پیش توکافه جلو دانشگاه هنوز جلوی چشممه.انگار هر کدوم این قطره ها دارن جای این همه سال نبودن اونو پر میکنن.
جوشش اشک را از کنج چشمش حس کرد. با حرص آستین روی چشمش کشید و سرش را چرخاند سمت اتاق.
صدای فوت شدن نفس آیسان را بالاخره بعد سکوت طولانی و سنگینش شنید.
با حلقه شدن دستهای آیسان دور شانه هایش چشم روی هم گذاشت.
***
با نفرت نگاهی به صورتی قرص انداخت . منفورترین رنگ دنیا.از غلاف بیرون کشیدش . زیر چشمی آیسان را پائید وبی درنگ قرص را بالا انداخت . تمام بزاقش راجمع کرد و یکجا بلعید.غلاف خالی را از همانجا نشانه گرفت توی سینک׃میخوان بدبختم کنن!
دست به سینه شدن آیسان رااز پشت اپن سنگی دید و پاهایش را که انداخت روی هم. این یعنی اینکه حالا شش دانگ در اختیار توام.
_چیه عین نقل و نبات این زهر ما ریا رو میفرستی تو اون معده ی بیچاره.....هی..باتواما.
صدای آیسان را میشنید و نمیشنید. حواسش به تکان تکان پای راست اوبود که فقط دوانگشتش را قفل کرده بود لای انگشتی های سر پائی سفیدش.
صورتش از تلخی چسبیده به ته حلقش جمع شد. ماگ را گرفت زیرآب سرد کن و یک نفس سر کشید׃میگی چی کار کنم پس?
آیسان ایستاد. آستینهای تریکوی فیلی رنگش را کشید بالا׃عادت کرده شدیا....شدی عینهویوسف مافنگی خدا بیامرز....
ماگ را کوبید روی کانتر و نشست پشت میز. آرنجهایش را گذاشت رویش. شقیقه هایش در حال انفجار بودند.با شصت هر دو دست دورانی مالیدشان.
_سردردت شدیده......آسمان?
آیسان شانه اش را چسبید و وادارش کرد چشم باز کند روی مردمکهای فندقی رنگی که حالا کدر بود و به سیاهی شب.
-کاش منم همون موقع میمردمو راحت میشدم از دست اینا...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تا آسمان
  • کوثر.M

    0

    من رمان زیاد خواندم ..این رمان هم جزء رمانهای خوبی بود که خوندم .🌹

    ۳ هفته پیش
  • سلام پری هستم

    0

    ممنون نویسنده عزیز خیلی قشنگ بود مرسی از رومان زیبا ت ،

    ۱ ماه پیش
  • Fateme

    2

    خیلی خیلی این رمان و دوست داشتم از نویسنده رمان ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • یاس

    0

    شخصیت آسمان رو اصلا دوس نداشتم،، یه جوری بود انگار با دست پس میزد با پا پیش میکشید و اینکه خیلی جاها توقع داشت مهراد بیاد و از گذشته ش براش تعریف کنه ولی بعدش یه جوری داد و قال راه مینداخت که توبه میداد پسره رو

    ۲ ماه پیش
  • Aseman

    0

    فایل این قصه به رایگان در اختیار سایت قصه سر و مخاطبان قرار گرفته بود و نظرم اینه هیچ سایتی هزینه ای بابت فایل دریافت نکنه. سپاس از شما ادمین محترم بزای انتشار رایگان فایل قصه.

    ۲ ماه پیش
  • Aseman

    1

    ممنون از نظرات شایسته شما. انتقادها به جاست قطعا. این قصه اولین و جدی ترین تجربه من در نوشتن بود.داستان سال ۹۴واز نودو هشتیا شروع شد.با فوت ادمینش یه وقفه ی طولانی افتاد در نوشتنو بعد رفت به قصه سرا و در نهایت بعد نزدیک به سه سال و اندی به اتمام رسید. از لطفتون به قصه بی نهایت سپاسگزارم.

    ۲ ماه پیش
  • نادیا

    3

    رمان خوبی بود ولی زیادی کش پیدا کرد و خسته کننده شد ، بعضی از متن ها واقعا لازم نبود که نوشته بشه

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمان دلنشین با قلمی قوی بود و به نظر من طولانی بودنش ضعفی نداشت و روند رمان بود. این رمان رو پیشنهاد میکنم🌷

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلی طولانی بود کلا میشد توی ده فصل جمش کرد با اینکه رمان خوبی بود ولی حوصله ادم سر میرفت

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    بی شک این رمان یکی از بهارین رمان هایی بود که تاحالا خوندم، بسیاااار زیبا، پرجزییات، ماهرانه و دلنشین نوشته شده بود... من یه جاهایی انقد دلم برای مهرداد میسوخت، مخصوصا موقعی که آسمان سر خاک محمد بود و اونجا از عشقش به محمد حرف زد خیلییییی گریه کردم... در کل تصویر سازی این داستان عالی بود👌🏻😍

    ۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی لذت بردم بی نهایت زیبا بود ...

    ۲ ماه پیش
  • Samiye

    0

    خیلی زیبا و عالی بود واقعا قشنگه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    دوستان یه رمان ک تموم شده باشه عاشقانش زیاد باشه قلمش قوی باشه معرفی میکنید ؟ هر چی میگردم همه در حال تایپه :(

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    2

    روی هم رفته خوب بود با توجه به اینکه بعضی قسمتهاش کشدار بود و خواننده خسته میشد خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • کیانا

    0

    عالیییی بود من خیلی دوسش داشتم دوبار خوندمش

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!