رمان تا آسمان
- به قلم aseman64
- ⏱️۱۴ ساعت و ۲۲ دقیقه
- 71.6K 👁
- 120 ❤️
- 66 💬
آسمان دوسال قبل همسرش محمد رو از دست داده. حاج مرادی دوباره بعد از دوسال برگشته تا زنجیرشکسته ی پیوند دو خانواده رو از نو به هم وصل کنه....اینبار با ازدواج آسمان و پسر بزرگ خانواده.
نفس پری گرفت.خم شد و مچش را محکم چسبید:به جون بابام یه ماهه رو سرحدیدخرابه...یه هفته ست هر روز میره سراغ بابا تا با بابات حرف بزنه.
بغض داشت گلویش را چاک میداد.
اشک میان کاسه ی چشمش غل زد:برا همین منوکشوندی اینجا؟دوساعته داری آمار هفت جدو آبادشو زیرو رومیکنی واسه همین بود؟
-به خدا نیتش خیره....میخواست ببینتت.....از حدید خواسته بود....خواسته بود
بزاقش را بلعید و اینباربا عجز نگاهش کرد:شماره تلفنتو خواسته بود.
داد کشید:غلط کرد با...
-چی شده هاله؟
صدای حدید جهت نگاه هایشان را یکی کرد.
حدید ایستاده بود شانه به شانه ی محمدی که یک سرو گردن از او بلندتر بود.
-هی...هیچی داداش.
یک قدم با اخم نزدیکتر شد: پس چی؟
با صدای حدید به خودش آمد و نگاهش را از نگاه محمد کند.
از کی آنطور غرق شده بود میان موج آرام چشمهایش؟
خیسترین وخوشرنگترین مردمکهایی بود که به عمرش میدید
خجالت زده چشم دوخت به سنگ ریزه های روی آسفالت:چیزی نیست.
نیم قدم عقب کشید:بریم هاله.
قدم اول را برنداشته بود که با صدایی میخکوب شد.
-بر کنین.
نفسش به شماره افتاد.نه انگار همه چیز این مرد خاص بود..حالا هم تن صدایش.
-میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
تمام تنش بی تپش مانده بود.مثل ماهی دور افتاده از آب.نفسهایش میرفت اما برنمیگشت.آن هوای سرد آذر ماهی در آن محوطه ی پر دارو درخت حجم سینه اش را پرنمیکرد انگار...
بند کوله ی چرم قهوه ای میان انگشتانش مچاله شد.
گام مرددی به جلو برداشت...باید میرفت...باید.....میرفت.
-خواهش میکنم.
شرمنده شد از لحن صدای ملتمس و اندکی سرزنش بار او .شاید هم از بی تربیتی خودش.
پلکهایش را که بالا کشیدبرق نگاه زلالش طعنه میزد به موج دریا.
غرق شد...تمام وجودش....تمام دنیایش.
دیگرنفهمید هاله و حدید کی غیبشان زد.
نفهمید چه برسر کلاس بعدی اش آمد.
نفهمید کی و چطور نشست در برابرش.....در همان کافه ی نیمه تاریک....زیر همان لوای حزین موسیقی
"بغض نشسته توگلوم.........وقتی نشستی روبه روم
من از خودم چرا بگم............میخوام ازون چشا بگم"
هرگز نفهمید چی گفت و چی شنید.
نفهمید کی پدر هاله از او خواستگاری کرد.
فقط نگاهش کرده بود.نگاهش کرده بود و در کمال ناباوری دوماه بعد نشسته بود سرسفره ی عقد.
چشمهای خیسش را روی هم آورد.
با صدای دوتقه ی کوتاه به در ,سر از روی زانوهایش برداشت.
آیسان بود که با نگاهی دلجو و شرمگین خم شده بود و از لای در نیمه باز اتاق نگاهش میکرد.
حبابهای لغزان اشک دوباره دنیایش را غرق کرد. بازو کشید روی صورتش و ایستادپشت پنجره.
باران شدت گرفته بود وقطرات ریز ریزش می افتاد روی شیشه ها. می رسید به هم ولیز میخورد به پائین.از باران نفرت داشت.شقیقه اش را تکیه داد به آلو مینیوم سردپنجره و نگاهش را داد به آن بیرون׃بارون بازم شروع شد.
صدای آیسان هم مثل صدای خودش پراز زخم بود انگار:اووهوم....بارونو فقط از پشت شیشه دوس دارم.
پلک های نمناکش آهسته به هم خورد:ولی من متنفرم ازش.
نزدیکتر شدن آیسان رااز هجوم عطر لباسهایش حس کرد.
-وقتی تو بیمارستان چشمامووا کردم..وقتی فهمیدم دیگه نیست...نگاهمو دادم به آسمون وپنجره ی کوچیک بیمارستان...میخواستم بدونم آسمون اولین روز زندگیم وقتیکه بدون اون شروع میشه چه جوریه...دیدم بارون لعنتی هنوزداره میباره.....درست مثل لحظه ای که پرکشید....درست مثل همه ی روزایی که با هم زیر بارون راه می رفتیم.... من دیوونه بازی در می آوردمو اون میخندید.....دیگه از اون موقع به بعد از بارون بدم اومد....ترجیح میدم هر وقت بارون میباره بشینم تو خونه....از صداش متنفرم...ازعطرش بدم میاد.....از اسمش حالم به هم میخوره...لبخندش تو پائیزشیش سال پیش توکافه جلو دانشگاه هنوز جلوی چشممه.انگار هر کدوم این قطره ها دارن جای این همه سال نبودن اونو پر میکنن.
جوشش اشک را از کنج چشمش حس کرد. با حرص آستین روی چشمش کشید و سرش را چرخاند سمت اتاق.
صدای فوت شدن نفس آیسان را بالاخره بعد سکوت طولانی و سنگینش شنید.
با حلقه شدن دستهای آیسان دور شانه هایش چشم روی هم گذاشت.
***
با نفرت نگاهی به صورتی قرص انداخت . منفورترین رنگ دنیا.از غلاف بیرون کشیدش . زیر چشمی آیسان را پائید وبی درنگ قرص را بالا انداخت . تمام بزاقش راجمع کرد و یکجا بلعید.غلاف خالی را از همانجا نشانه گرفت توی سینک׃میخوان بدبختم کنن!
دست به سینه شدن آیسان رااز پشت اپن سنگی دید و پاهایش را که انداخت روی هم. این یعنی اینکه حالا شش دانگ در اختیار توام.
_چیه عین نقل و نبات این زهر ما ریا رو میفرستی تو اون معده ی بیچاره.....هی..باتواما.
صدای آیسان را میشنید و نمیشنید. حواسش به تکان تکان پای راست اوبود که فقط دوانگشتش را قفل کرده بود لای انگشتی های سر پائی سفیدش.
صورتش از تلخی چسبیده به ته حلقش جمع شد. ماگ را گرفت زیرآب سرد کن و یک نفس سر کشید׃میگی چی کار کنم پس?
آیسان ایستاد. آستینهای تریکوی فیلی رنگش را کشید بالا׃عادت کرده شدیا....شدی عینهویوسف مافنگی خدا بیامرز....
ماگ را کوبید روی کانتر و نشست پشت میز. آرنجهایش را گذاشت رویش. شقیقه هایش در حال انفجار بودند.با شصت هر دو دست دورانی مالیدشان.
_سردردت شدیده......آسمان?
آیسان شانه اش را چسبید و وادارش کرد چشم باز کند روی مردمکهای فندقی رنگی که حالا کدر بود و به سیاهی شب.
-کاش منم همون موقع میمردمو راحت میشدم از دست اینا...
آوین
0عالی بودوبی نقص
۳ ماه پیشزینب
0تاحالا خوب بوده فقط خیلی طولانی شده
۳ ماه پیشزهرا
1عالی بود 👍
۵ ماه پیشمریم
1خیلی خیلی عالی بود مرسی عزیزم
۹ ماه پیشZahra
2خیلی قشنگ بود صحنه ها دیالوگ ها اتفاق ها همه وهمه رو خوب نشون میداد من دوبار خوندمش❤️❤️
۹ ماه پیشمریم
0وااای عالی بود موضوع شو دوست داشتم ولی ای کاش آخرش تکلیف تابان هم معلوم می شود حاجی .... ولی در کل قلم شو دوست داشتم قشنگ بود ممنون
۱ سال پیشمزخرف بود
1مزخرف بود
۱ سال پیشلیلا
0خیلی داستان واقعی وبااحساسی بود زنده وقابل لمس.انقدرکلمات باروحم بازی کردلذت بردم خداروشکراخرش جدایی نبود خیلی ممنونم نویسنده عزیز.منتظراثارتون هستم بدرخشید همیشه وبرقرارباشید.سپاس بیپایان...
۲ سال پیشماریا
2مزخرف،مشخص نیست کی زمان حال،کی گذشته،کی تو یاد،مشخص نیست این حرفی که زده شد کی گفت
۲ سال پیشمریم
2عالی بود احسنت به نویسنده عزیز درست که طولانی بود از بین برگرفته از ذهن خلاقتون موفق باشید.
۲ سال پیشChhggf
0خوب بود ولی طولانی وخسته کنننده ارزش بار دوم نداره برای خوندن
۳ سال پیشزهرا
2من اصلا رمان رو دوست نداشتم خیلی الکییی طولانی شده بود و من حتی به موضوعش هم چندان علاقه ای نداشتم و کلا قلمش رو دوست نداشتم
۳ سال پیشزهرا
8😐😐😐خییلی طولانی بود اصل موضوع رو میشد تو 10 فصل بگی قصه خوبی بود ممنون
۳ سال پیشفاطمه زهرا
3وای خیلی رمان زیبایی بود درسته طولانی بود ولی جذاب بود خیلی دوسش داشتم قلم زیبایی داشت من که لذت بردم پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش عشقشون خیلی قشنگ بود
۳ سال پیش
زهرا
0رمان خوبی بود ولییییییییییی خیلی طولانی بود و خیلی کشش داده بود