دوست داشتی؟
رمان در جستجوی یک رویا اثر فیروزه شیرازی

رمان در جستجوی یک رویا

  • زبان فارسی
  • 69.5K 👁
  • 91 ❤️
  • 65 💬

خلاصه رمان در جستجوی یک رویا

مهراد برای انجام یک پروژه کاری راهی شهر دیگری شده و مجبور به اجاره موقت خانه‌ای برای سکونت می‌شود. اما حوادثی در این خانه رخ می‌دهد، که او را کنجکاو کرده، تا به دنبال منشأ آنها بگردد. در این بین ناخواسته درگیر عشقی ناب و بکر شده و دست‌یابی به این عشق رؤیایی ناممکن به نظر می‌رسد.

قسمتی از متن رمان در جستجوی یک رویا

معلوم بود که مدت‌هاست کسی در این خانه زندگی نمی‌کند. در وحله اول بوی نم و گرفتگی هوا به مشامش خورد. چیدمان داخل خانه، برخلاف بیرونش به سبک امروزی بود. از رنگ‌های هماهنگ و سِت شده، نشان میداد سلیقه یک خانم جوان در طراحی آن دخیل بوده. اما چطور یک خانم جوان، در این خانه قدیمی و در این نقطه از شهر ساکن شده؟
ترجیح داد فعلاً به این چیزها فکر نکند. اصلاً به او چه ارتباطی داشت، چه کسی اینجا زندگی می‌کرده؟ در حال حاضر در اختیار بود و به هیچ وجه انتظار چنین جای دنج و راحتی را نداشت. شماره اشکان را گرفته و روی اولین کاناپه دراز کشید، تا کمی خستگی در کرده و بعد سراغ آوردن وسایلش برود. پس از چند بوق وقتی که فکر کرد جوابی نخواهد شنید، صدای اشکان درون گوشی پیچید.
- جانم داداش؟ رسیدی؟
با کمی دلخوری گفت:
- چرا دیر جواب دادی؟ می‌خواستم قطع کنم.
اشکان پوفی کشید که نشان از کلافگی‌اش داشت.
- تو اتاق رییس بودم. گوشیم همرام نبود. کجایی؟ خونه رو گرفتی.
مهراد کمی در جایش جابجا شده و با آسودگی خاطر گفت:
- آره، الان تو خونه رو مبلش لم دادم. جات خالی عجب جاییه؟ جون میده تو حیاطش بساط قلیون و کباب راه بندازی.
ناباور پرسید:
- شوخی می‌کنی؟
- نه به جان تو! شوخی کدومِ.
- جان خودت! چرا از جون من مایه میذاری؟
مهراد به شوخی جواب داد:
- آخه جون من فعلاً لازمِ. باید کار این پروژه رو به ثمر برسونم. وگرنه شرکت‌تون ورشکست میشه.
- خجالت هم که نمی‌کشی! شرکت ما معطل چهار تا ویلای زپرتی نیست. ولی با این حال برو خوش باش! من الان کار دارم، شب حرف می‌زنیم.
مهراد با آرامش جواب داد:
- ولی من کاری ندارم. الان میرم یه سر به ویلاها بزنم. بعد هم بیام یه کم رو طرحاشون کار کنم. راستی تو قرار بود چند تا عکس برام بفرستی.
اشکان می‌خواست زودتر مکالمه را پایان دهد، برای همین گفت:
- شب دوباره یادم بنداز، می‌فرستم برات.
- چقدر هواس پرت شدی اشکان؟ چیه! سرت کجا گرمِ؟
خسته نالید:
- مزخرف نگو. کار زیاد سرم ریخته. فکر کردی برای چی این همه اصرار داشتم، تو این کارُ قبول کنی؟ توقع دارن یه تنه همه کارا رو پوشش بدم. گیج شدم.
از لحن صدای اشکان متوجه کلافگی‌اش از کار زیاد شده و نخواست بیش از اذیتش کند.
- باشه برو! مزاحمت نمیشم. خودم شب می‌گردم چند تا نمونه پیدا می‌کنم.
-چیزی لازم داشتی بگو، سفارش می‌کنم برات آماده کنن.
-فعلا نمی‌دونم، برم ببینم اوضاع چطورِ.خبرت می‌کنم.
-منتظرم، خداحافظ.
- خداحافظ.
از جا بلند شد تا وسایلش را از ماشین خارج کند. قبلش سری به آشپزخانه زد. همانطور که حدس می‌زد، تمامی وسایل برعکس خود خانه، مرتب و امروزی بود. برایش بسیار جای تعجب داشت. اما فعلاً زمانش نبود به این کنجکاوی‌ها اجازه جولان دهد. با نگاهی کلی به یخچال و کابینت‌ها متوجه شد، بایستی کمی خرت و پرت برای خورد و خوراکش تهیه کند. خوب بود که نیازی به تهیه هیچ وسیله‌ای نداشت و همه چیز مهیا بود.
بعد از گذاشتن چیزهایی که به همراه آورده بود درون سالن، همه پنجره‌ها را باز کرد تا کمی هوای خانه عوض شود. سپس به سمت ویلاهایی که دکوراسیون فضای داخلی و محوطه‌اش را بعهده گرفته بود، راه افتاد. بر خلاف انتظارش مجبور شد تا غروب آنجا مانده و به تک‌تک ویلاها سر بزند.
با کارفرما صحبت کرد و گفت به تعدادی از کارگرها برای رسیدگی و کار روی فضای سبز نیاز دارد. همچنین برای شروع تعدادی از اقلام مورد نیازش را لیست کرده و در اختیار کارفرما قرار داد، تا بودجه لازم برای این منظور در نظر گرفته شود.
موقع بازگشت از سوپری سر راهش مقداری خرید کرده و خسته و کوفته وارد خانه شد. خریدها را سرسری در یخچال و کابینت‌ها جا داده و با دست گرفتن نوشابه و پیتزایی که در مسیر برای شامش تهیه کرده بود، روی کاناپه دراز کشید. حین خوردن تماسی هم با اشکان داشته و مختصری در مورد برنامه‌های مورد نظرش با او مشورت کرد . همانطور که با دهان پر لقمه‌اش را می‌جوید، بریده و نامفهوم گفت:
- راستی یادت نره، قرار بود چند تا عکس برام بفرستی.
- من یه کلمه هم نفهمیدم چی گفتی. لقمه‌تُ کوفت کن بعد حرف بزن. بی‌ادب با دهن پر حرف می‌زنه، نمی‌گه من از گشنگی دارم بال‌بال میزنم.
جرعه‌ای نوشابه خورد تا لقمه‌اش پایین رود و این بار جمله‌اش را واضح تکرار کرد. در آخر اضافه کرد:
- گشنه‌تِ برو غذا بخور، چرا غذای منُ کوفتم می‌کنی؟
- هنوز وقت نکردم برم خونه. همین الان داشتم می‌گشتم، عکس‌هایی که جنابعالی نیاز داری برات ایمیل کنم.
- از تو خونه هم می‌تونستی ایمیل کنی. منت سر من نذار.
- باشه، کاری نداری؟ درِ دُکونُ تخته کنم برم.
- مگه تو سرایداری؟ شرکت به اون عریض و طویلی حالا شد دکون؟
- ببین تو مثل اینکه خیلی حالت خوشِ، ولی من در حال حاضر حسابی اعصابم چیز مرغیِ. کاری نداری؟
باحالتی مسخره گفت:
- نه قربون شکل خروسیت برم، برو خونه. عکسا هم باشه فردا.
بقیه حرف‌هایش را با جدیت ادامه داد:
- امروز نشد بشینم سر طرح کشیدن. الان هم از خستگی چشامُ به زور باز نگه داشتم. فقط گفتم وسط خوردن یهو خوابم نبره، اولش به تو زنگ بزنم.
- به مامانت زنگ زدی خبر بدی رسیدی؟
- اون که آره، سنابانو رو نمیشه معطل نگه داشت. همین که وارد شهر شدم، خبر دادم یادم نره.
- پس گفتی واسه عکسا عجله نداری؟
- نه، فردا هم بفرستی خوبِ. شب بخیر.
- باشه، خداحافظ.
از صدای جیغی وحشت‌زده از خواب پرید. کمی چشمانش را مالید، تا تاری دیدش از بین رفته و بهتر متوجه اطراف شود. دختری را روبرویش دید، که با چشمانی گرد شده و متعجب نگاهش می‌کرد. اما نمی‌توانست بفهمد خواب می‌بیند یا در واقعیت دختری روبرویش ایستاده. به آرامی پرسید:
- تو کی هستی؟ اینجا چی کار می‌کنی؟
دختر حق به جانب گفت:
- خودت کی هستی؟ تو خونه من چی کار می‌کنی؟
- خونه تو؟
- آره خونه من؟
با دست به ریخت و پاش‌های روی میز پذیرایی اشاره کرده و با قیافه‌ای چندش گفت:
- این چه وضع غذا خوردنِ؟ همه جا رو به گند کشیدی؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان در جستجوی یک رویا

  • فاطمه

    0

    رمان خیلی قشنگی بود و عشق عمیق مهرداد را دوست داشتم

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    0

    یه سوتی تو داستانه،مگه اسم الیسا رو مهراد برای اون دختر انتخاب نکرد؟ چرا بقیه که اون دختر رو میشناسن هم بهش میگن الیسا؟ و اینکه چرا مهراد اسم واقعی اون دختر رو از اونایی که میشناسنش،نپرسید؟

    ۵ ماه پیش
  • آریس

    0

    نه اسم السا اسم واقعیشه ون همه به این اسم می شناسنش و توی دانشگاهم که رفتن السا ربانی هم بود

    ۳ هفته پیش
  • Mari

    0

    قشنگ بود ولی ایکاش یکم دیگه ادامه داشت و از زندگی قشنگ پیش رویشون تعریف میشد...

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    تو قسمت سوم هم دو تا سوتی داره،یکی اینکه سمیرا قفل کمر بند ماشین گیر میکنه خوب قفله باز نمیشه ولی میتونست خود کمربند رو بکشه کش بیاد از زیرش رد بشه بیاد بیرون،سوتی دوم هم مهراد هم پیش بیماره توی کما که باید در سکوت مطلق باشه آهنگ میزاره،

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    قشنگه من دوست دارم ولی یه خورده اش رو خوندم ولی من اگه جای اون آقا بودم فوری از الیسا می پرسیدم مرگ چه شکلیه؟

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اولین صفحه اش رو خوندم واقعا عالیه خیلی خوشم اومد

    ۵ ماه پیش
  • فریبا

    0

    سلام عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • محمد

    0

    خیلی خوب بود . قشنگ شروع شد و قشنگ تموم شد.

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    داستان خوب و متفاوتی بود

    ۱۲ ماه پیش
  • ماری

    0

    با خوندن این رمان یاد یکی از همکلاسی های زمان دبستانم افتادم ،اسم اونم السا ربانی بود

    ۱ سال پیش
  • سمانه

    0

    بی نظیر بود چقدر اشک ریختم ولی چقدر قشنگ تموم شد

    ۲ سال پیش
  • سلطان غم

    0

    عالی ارزش خوندن رو داره

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خیلی خوب ویکم تخیلی

    ۳ سال پیش
  • لیلی

    0

    خوب بود کپی شده ازفیلم درست مثل بهشت هست رمان

    ۳ سال پیش
  • فهیمه

    0

    خوب بودولی مگه پدر بزرگش باغ بهش نداده بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!