دوست داشتی؟
رمان من برمی گردم اثر سمیه.ف.ح

رمان من برمی گردم

  • زبان فارسی
  • 103.7K 👁
  • 323 ❤️
  • 245 💬

خلاصه رمان من برمی گردم

قصه‌ی ما، قصه‌ی تقاص، قصه‌ی انتقام. داستان ماجرای واقعی زندگی زنی به اسم مهتاب که خواهر و همسرش بهش خیانت می‌کنن و با هم روهم میریزن، جوری که مهتاب با داشتن یه بچه ناگزیر به طلاق می‌شه چون خواهر هجده سالش، از همسرش بارداره! و دو تا خواهر نمی‌تونن همزمان زن یه نفر باشن. اون میره، ولی به خودش قول میده بیاد و انتقام خودش و دخترش مهلا رو از اونا بگیره. تو این راه، خدا و بعضی آدمای دور و برش، کمکش می‌کنن و…

قسمتی از متن رمان من برمی گردم

رو همون تک صندلی اول مینی بوس کنار پله ها نشسته بودم . با آهنگ جالب موبایل یکی از همکارا که بغل دستم رو صندلی دو نفره نشسته بود ، ناخودآگاه برگشتم طرفش که دیدم ،اِ !!! این آدم ، همون مرد بی ادب و بی نزاکت صبحی هستش که نوبت سوار شدن به تاکسی منو از چنگم در آورده بود.
من اولین بار بود می دیدمش . حتماً تو همین هفته ای که من نبودم استخدام شده بی نزاکت بی ریخت.
وقتی سرویس جلوی نگهبانی وایساد ، با حرص پیاده شدم . تمام طول سی و پنج کیلومتری تبریز تا شهرک صنعتی رو فقط جوش زده بودم .
آدم عصبی و خشنی نبودم اما ماجرای طلاقم بدجور تو روح و روانم تاثیر گذاشته بود و باعث شده بود هر چیزی رو که مخالف خواست من باشه به شدت سرکوب کنم .
از اینکه تمام مدت با فاصله ی پنجاه سانت از مردی که صبح اونجوری جلوی راننده تاکسی و بقیه ی مسافرا سکه ی یه پولم کرده بود ، نشسته بودم خیلی حالم گرفته بود . دلم می خواست پیاده شم و هوای تازه تنفس کنم .
همین که پام رسید به دفترم ، حس کردم می تونم نفس بکشم . در رو پشت سرم بستم . چرا اینطوری شده بودم ؟ چرا هر چیز کوچیکی اینطور داغونم می کرد ؟ چه بلایی سر شخصیت محکم و در عین حال آروم و صبورم اومده بود ؟ خدا لعنتت کنه علی که همه ی احساسات خوبم رو به لجن کشیدی .
همونطور که تکیه داده بودم به در ، کیفم رو باز کردم که یه قرص ژلوفین پیدا کنم تا بلکه این سردرد مزخرف رو یه کم آروم کنم .قرصه تو دستم بود و می خواستم از در فاصله بگیرم که در به شدت باز شد و محکم خورد به کمرم و منم چون محکم واینستاده بودم ، ولو شدم وسط اتاق.
هنوز گیج بودم و درد کمرم نفسم رو بریده بود که با صدای مردانه ای که ظاهراً از وضعیت پیش اومده نگران به نظر می رسید و حالمو پرسید ، به خودم اومدم .
سریع لنگامو جمع کردم و برگشتم عقب که صورت ضاربم رو ببینم .
از این همه بدبیاری که به تازگی یکی از روزمره های زندگیم شده بود ، به خودم لعنت فرستادم . همون مرد تاکسی دزد بود .
با حرص بلند شدم و گفتم :
-به شما درزدن یاد ندادن ؟ کمرم نصف شد آقای محترم !
پوزخندی زد و در حالی که کیف چرمی شیکش رو می ذاشت رو میز من ، گفت :
-ظاهراً به شما هم فقط دعوا کردن یاد دادن. در ضمن نمی دونستم برای ورود به اتاق خودم که قاعدتاً قبل از ورودم باید خالی باشه ، می بایست دربزنم !
خاک لباسام رو تکوندم و گفتم :
- اتاق شما ؟ ظاهراً اشتباه به عرضتون رسوندن . اینجا پنج ساله اتاق شخص بنده هست . درضمن چرا فکر کردین اتاق شما قبل از ورودتون باید باز باشه ؟ مگه نه اینکه هرکس قبل از ورودش باید قفل اتاقش رو باز کنه ؟ نمی گین چرا بازه ؟ پس یقیناً این اتاق متعلق به شما نیست .
ابروهاش رو داد بالا و گفت :
روسردرش که نوشتن بازاریابی درسته ؟
گفتم :
-اینو نوشتن برای اینکه اینجا واحد بازاریابی هست .
گفت :
-پس من درست اومدم . بنده الان یک هفتس که به عنوان مدیر بازاریابی این کارخونه مشغول به کار هستم و دقیقاً همین مدته که دارم تو این اتاق کار می کنم . حالا می تونم بپرسم شما کی هستین ؟
به عکس و مشخصات بالای میزم اشاره کردم و گفتم :
- خوندن و نوشتن که بلدین ایشالله؟
با خنده گفت :
-در حد اکابر
-دیگه از تحملم خارج بود . کیفمو که رو زمین افتاده بود برداشتم و از اتاق خارج شدم . یعنی تا یه هفته مرخصی گرفتم ، از کار بی کار شدم ؟ سریع پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم .
منشی مدیر کارخونه تا منو دید گفت :
-سلام خانوم مهدوی ! چیزی شده ؟ چرا اینقدر قرمز شدین ؟
بی توجه به احوالپرسیش گفتم :
-آقای شمس تشریف دارن ؟ می شه دیدشون ؟
گفت :
-بله . حتماً بفرمایید.
یه کم پشت در به خودم مسلط شدم و در زدم . با بفرمایید آقای مهندس شمس ، وارد اتاق شدم .
تا چشمش به من افتاد ، با لبخند گفت :
-مرخصی خوش گذشت خانوم مهدوی ؟
سلام کردم و یه خورده رفتم جلوتر و گفتم :
- مرخصی هر جوری که گذشته باشه ، همش همین ده دقیقه پیش از دماغم اومد . بدون مکث ادامه دادم :
- می تونم بپرسم این آقایی که ادعا داره یه هفتس تو اتاق من مشغوله کاره کیه و چرا یه همچین اجازه ای داره ؟
آقای شمس با دستش به مبل اشاره کرد که بنشینم و بعد با طمأنینه گفت :
- ایشون آقای مهندس تجدد مدیر جدید واحد بازاریابی کارخونه هستن که به جای خانوم پندار اومدن و اگه خاطرتون باشه ، قرار بود اتاق خانوم پندار به پرسنل حسابداری داده بشه و ایشون و شما تو یه اتاق باشین و بازم اگه خاطرتون باشه خانوم پندار می خواستن به خاطر انتقالی همسرشون به عسلویه ، استعفا بدن و منتظر قطعی شدن برنامه ی همسرشون بودن .بنابراین از اول این هفته که ایشون استعفا دادن ، اقای تجدد به جاشون اومدن و طبق قرار قبلی ، تو اتاق شما ساکن شدن . سفارش میز و صندلی و سایر ملزومات اداری ایشون هم امروز می رسه و شما میز و صندلی خودتون رو خواهید داشت . خوب سوال دیگه ای هم دارین ؟
بلند شدم و گفتم :
- خیر. فقط موندم چرا همه ی این اتفاقات درست تو همین یه هفته ای که من نبودم افتاده !
جناب شمس در حالی که چایی خنک شده اش رو می خورد گفت :
-همه ی این اتفاقات قبلاً پیش بینی شده بودن و شما هم در جریان وقوع اون بودین فقط آقای مهندس تجدد رو ندیده بودین که در این مورد ، بنده مقصر نیستم که خانوم پندار دقیقاً وقتی تشریف بردن که شما مرخصی بودن . الان هم فکر کنم وسایل آقای تجدد برسه . ایشون درست عین خانوم پندار مدیر شما هستن فقط فرقش اینجاست که هم اتاقیتون هم هستن .
حرفی برای گفتن نمونده بود . با اجازه ای گفتم و از دفتر شمس بیرون اومدم . این دیگه ورای تحمل من بود . به اندازه ی کافی شکننده و داغون بودم ، ساختن با یه همچین آدمی تو یه اتاق دیگه خارج از تاب و توان روح بیمار من بود . خیلی با پندار رابطه ی خوبی نداشتم و همیشه آرزوم بود رئیسم یه مرد باشه . چون خانوما به هم خیلی حسودی می کنن و نمی ذارن خلاقیتها و پیشرفتهای زیردستاشون به گوش بالایی ها برسه ولی اینکه با یه همچینی آدمی اونم تو یه اتاق باشم ، هرگز بخشی از آرزوم رو تشکیل نمی داد . به هر حال سرنوشت که قبلاً باهام بد بازیی رو شروع کرده بود اینم روش.
سلانه سلانه خودم رو به اتاقم رسوندم .
کارگرا داشتن میز جناب تجدد رو به زحمت داخل اتاق می بردن .
پشت سرشون وارد اتاق شدم .
آشناییم که با این رئیس جدید ،اینطور طوفانی بود خدا آخر عاقبتمون رو باهاش به خیر بگذرونه.
سعی کردم یه خرده به خودم مسلط باشم و اونطوری با قیافه ی بازنده ها وارد اتاق نشم . نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم :" خدایا به امید تو "
وارد اتاق که شدم تجدد رو دیدم که تکیه داده به میز من و به کارگرا دستور می ده میزش رو کجای اتاق بذارن .
چشمش که به من افتاد با یه حالت مغرورانه گفت :
-سوء تفاهم ایجاد شده ، برطرف شد سرکار خانوم مهدوی ؟
چاره ای نبود رئیس بود دیگه . بنابراین در حالتی که همه ی سعیم رو می کردم عادی جلوه کنه گفتم :
-بله . با آقای مهندس شمس صحبت کردم . ظاهراً تو این یه هفته ای که من نبودم ، شما مهمان اتاقم بودین و از این به بعد هم شریک اتاقم خواهیم بود .
بعد زیر لب ادامه دادم :
-امیدوارم هم اتاقی های آرومی برای هم باشیم .
مغرورانه لبخند زد و گفت :


بیشتر بخوانید

نظرات رمان من برمی گردم

  • ونوس

    0

    درواقعیت دوخواهرنه به اون که به غریبه نگاه نمیکردنه به اون که شوهرخواهرشوبرزد پدرومادرشونم که شلغم بودند.وخدادرعرض یکسال برایش مردی مثل امامهافرستاد؟؟کاملامعلومه یه قصه برای دخترهای زیرشونزده هفده ساله.حیف اینهمه وقت و انرژی.سردردگرفتم.

    ۳ هفته پیش
  • خاتون

    1

    سلام عزیزم به خاطر شغلم زیاد دادگاه .مرکز مشاوره.بیمارستان روانی و زندان رفتم اونجا از این موارد زیاد دیده میشه متاسفانه

    ۳ هفته پیش
  • خاتون

    0

    سلام حدود ۳۰ ساله رمان میخونم رمان ساده روان و گیرایی بود ممنون از قلم خوبتون حس خوبی داشتم از خوندنش نکات خوبی حتی برای من روانشناس داشت برای یادگیری

    ۳ هفته پیش
  • مسعود

    0

    خیلی قشنگ بود

    ۳ ماه پیش
  • مبینا

    1

    با اینکه از رمان مذهبی زیاد خوشم نمیاد اما این خیلی قشنگ بود واقعیت زندگی رو به رخ میکشید و آبکی نبود

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    بشدت توصیه میکنم.. از لحاظ واقعیت زندگی

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    1

    عالی بود مثل زندگی های آدم های معمولی بود واقعی بود

    ۳ ماه پیش
  • دینا

    1

    جالب بود حرف دیگه ای نداشت

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    1

    مذهبیه ولی خوبه

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    0

    عالی عالی سمیه خانم حرف نداری به خدا🌹❤️

    ۴ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی بود حتما بخونید

    ۴ ماه پیش
  • titi

    6

    من رمان را بنا به نظرات بقیه خوندم اونقدر که تعریف کردن خوب نبود با ی شکست برای شخصیت اول داستان همچی براش درست شد و شخصیتای منفی همه شکست خوردن؟!

    ۵ ماه پیش
  • Elahe

    0

    رمان خوبی بود. پیشنهاد میکنم👌

    ۵ ماه پیش
  • Hnr

    2

    عالی مختصر و مفید

    ۵ ماه پیش
  • Feri

    4

    رمان قشنگیه ارزش خوندن رو داره❤️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!