دوست داشتی؟
رمان جدال بین sms و mms اثر Tawny girl

رمان جدال بین sms و mms

  • به قلم Tawny girl
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۵۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 90.2K 👁
  • 416 ❤️
  • 393 💬

خلاصه رمان طنز جدال بین sms و mms

داستان درباره سه تا دختر شیطونه که باهم دوست هستند.طی بحث و کلکلی با سه تا پسر زندگیشون دستخوش تغییرات میشه و ...

قسمتی از متن رمان جدال بین sms و mms

راسته که شما میخواین پلیس شین؟
سپهر-اره،دیگه کاراش تموم شده،از چند وقت دیگه میرم سرکار.
-وای من انقدر دوست دارم پلیس شم همیشه از کارای هیجانی خوشم میاد.
سپهر بایه لحنی که انگار داره مسخره میکنه گفت:اره کاملا معلومه که خیلی زرنگی تو این کارا.
-مسخره میکنین؟
سپهر-من؟نه بابا
-ولی قشنگ از لحنتون معلوم بود بعدم صاف نشستم سرجام که دیدم خونه میشا اینا رو رد کردیم گفتم
-دور بزنید رد کردیم باید میرفتیم تو اون خیابون پایینی.
اونم بی حرف دور زدو منو رسوند...داشتم پیاده میشدم... درو محکم کوبیدمو بدون تشکرو خداحافظی راه افتادم که یه دفعه سپهر گفت:
سماء خانم به گوش من رحم نمیکنی به ماشین خودتون رحم کن، بعدم
گازشو گرفتو رفت.
با اعصاب داغون رفتم خونه میشا ایناو کل قضیه رو براشون تعریف کردم.
میشا-خداشانس بده مردم چه شانسی دارن.
-چرتو پرت نگو میشا
-مهرا-حالا خودمونیم سماء فقط رسوندتت؟
-مثلا چه کاری می خواست بکنه؟
-مهرا-خوب یه دختروپسرِ جوون تو یه ماشین،به نظر تو چه کاراییی میشه کرد؟
-گمشین بیشورا!!!!راستی فردا باید ماکت درست کنیما حواستون هست؟
میشا-کوچه علی چپ بن بسته اجی
مهرا-میشا بیخیالشو...امروز غروب بیاین بریم وسایل ماکتو بخریم.
با خنده ومسخره بازی از تو مغازه بیرون اومدیم که یه دفعه دیدم سپهر بادوستش سیاوش توخیابونن دارن مسقیمم میان سمت ما یه نگاه کلی بهشون انداختم ...
سپهریه شلوار کتون مشکی با یه پیرهن چهارخونه مشکی صورتی پوشیده ...سیاوشم یه شلوارمشکی با پیرهن چهارخونه سفید مشکی دوتاشونم که ماشالا دیلاق از صد کیلومتری میفهمی دارن میان...برگشتم سمت بچه ها گفتم
-شمام اون چیزی که من میبینمو میبینین؟
مهرا-اینکه سیاوش دوسته داداشم کسراس با سپهر چیکار میکنه؟
-سیاوشو ماهان رفیق فابای سپهرن همیشه مثل سه تفنگدار باهمن
میشا-این سپهروسیاوش که قیفو تیپِ خوبی دارن ماهانم مثل اینا هست یا نه؟
- اره بابا اون ماهانم قدوهیکل اینارو داره قیافه هم از اینا بهتر نباشه بدتر نیست...
مهرا-دارن نزدیک میشن...داشته باشین چیکار میکنم
داشتن نزدیکمون میشدن که ناخوداگاه دستم رفت سمتِ شالم که بکشمش جلو که گفتم ول کن بابا الان سپهر فکر میکنه به خاطر اون کشیدم جلو برای همین یکم شالمو عقب کشیدم که موهام بیشتر ریخت بیرون ...
همینجور که زل زده بودن بهمون از کنارمون رد میشدن که
مهرا-ایـــــــــش چندِش زدم توسرشو گفتم
خاک توسرت شنیدن
مهرا-گفتم بشنون دیگه
میشا-خوب گفتی ولی تونباید میگفتی سماء میگفت بهتر بود
-راست میگه من با سپهر مشکل دارم تو چرا گفتی؟
مهرا-اخه منم زیاد ازاین پسره سیاوش خوشم نمیاد دوست داداشمه یه نمه مشکل داریم.
-اهان حالا که داره داستان بیخ پیدا میکنه پس باید به فکر نقشه باشیم تا حالشونو بگیریم.
میشا-افرین خوبه... فعلا بیخی تا یه موقعیت خوب به حسابشون برسیم
مهرا-فعلا بای تاصبح بیایم خونتون برای درست کردن ماکت
-باشه صبح میبینمتون بای
****
از صبح میشاومهراوسحر اومدن خونمونو داریم ماکتمونو درست میکنیم
-خدایی خیلی خوشگل شد مطمئن باشین نمره کامل مال ماست.
مهرا-اره ولی یه مشکلی وجود داره!
میشا-چه مشکلی؟
مهرا-عقل کلا چجوری ببریمش مدرسه؟
سحر-خب چهارتایی میگیریمش دستمونو میبریم دیگه...
-توانقد فکرمیکنی خسته نشی یه وقت...خله تا اون جا مسخره خاص وعام میشیم که...
میشا-راست میگه تا مدرسه هزارجور تیکه نوش جان میکنیم
مهرا-دوستان درحال حاضر چه گهی بخوریم؟
همون موقع در اتاقو زدن وخاله شیرینو مامان اومدن تو اتاق
مامان-اَه اَه این چیه درست کردین چهارتا خل خوردین بهم نتیجش میشه این دیگه
-اِِِِ مامان به این قشنگی...
خاله شیرین-زهرا چرا میزنی تو ذوقشون... خیلی قشنگ شده بچه ها افرین
مامان-خب حالا خوبه،فقط چجوری می خواین ببرینش مدرسه؟
مهرا-الان داشتیم به همین فکرمیکردیم....نمیدونیم چیکار کنیم؟
خاله شیرین-ولی من میدونم...سپهر دیشب شب کار بود تازه از سرکار اومده بذارببینم اگه بیداره با ماشین براتون میاره...
-نه خاله نمیخواد به اقا سپهر زحمت بدین
خاله همینجوری که تلفنو برمیداشت گفت:حرف نزن بچه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان جدال بین sms و mms
  • فاطمه

    0

    عالی بود میخوام برای سومین بار بخونم اولین رمانی هست که از خواندنش سیر نمیشم دستت طلا

    ۲ روز پیش
  • یاس

    1

    خیلی رمان قشنگ و جذابی بود و حس خوبی بهم داد

    ۴ هفته پیش
  • نگین

    0

    اصولا رمان زیاد میخونم اونم ژانرهای متفاوت از نویسنده ای معروف تا مبتدی ها ، خیلی کم پیش میاد یک رمان مثل این رمان منو خیلی به خودش جذب میکنه و کاری میکنه یک شبانه روز نخواب تا تمومش کنم. یکی از بهترین رمان هایی بود که توی تموم عمرم خونده بودم ممنون از نویسنده پنچه طلا،

    ۴ هفته پیش
  • Mojjj

    2

    عالی بود دوس داشتم رمان رو مخصوصا سپهر رو

    ۲ ماه پیش
  • آیهان

    2

    خیلی خوب و عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    2

    عالی با خوندنش کلی خندیدم وگریه کردم

    ۲ ماه پیش
  • Maha_si

    1

    این اولین رمانی بود که تو زندگیم خوندم و فک میکردم قشنگه حتی بعد از چندین سال هم یادمه تمامشو الان که نگا میکنم ضعیف و سرگرم کنندس برای تینیجرهاس ولی آخراش چرته و خیلی تخیلیه

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    1

    حیف وقتی که صرف این رمان کردن

    ۳ ماه پیش
  • ثنا

    11

    انگار معلم دینی رمان نوشته

    ۳ ماه پیش
  • Hedyeh

    2

    خیلی قشنگ بود و میشه گفت از بهترین رمانایی بود که خوندم فوق العاده زیبا بود و خیلی هم جالب

    ۳ ماه پیش
  • مهدیی

    3

    عالی بود باهر غم سماءگریه کردم با هم خوشیش خندیدم دست نویسنده درد نکنه 🫠🥹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    یکی از بهترین رومانهایی بود که تا الان خوندم🌹عالی وزیبا سپاس فراوان از نویسنده عزیز ❤️

    ۳ ماه پیش
  • yalda

    3

    ژانر خیلی خوبی بود و قلم بی نظیری داشت و در کل رمان کاملی بود ولی باید فصل دوم هم باشه تا سرنوشت میشاوماهان معلوم بشه و سرنوشت سحرومانی چون چیزی زیادی دربارشون تو این فصل نبود وحتی بچه هاشون ولی خب در کل زیبا بود دستتون درد نکنه و خسته نباشید😭✨️🦢

    ۴ ماه پیش
  • فریماه

    1

    رمان قشنگی بود ولی باقلم ضعیف

    ۴ ماه پیش
  • نیلا

    3

    مسخره تریننننننننننننننننن🤢🤢🤢🤮 خیلی هم بدون جزئیات بود

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!