خلاصه رمان :
پزشکی بنام بهجت الزمان فخرالدینی ، پزشکی که تمام وجودش را خرج خدمت به اجتماع کرده . به واسطه کارش تمام عمرش را با کودکان و جوانان در ارتباط بوده . ولی با تمام شناختی که نسبت به ککودکان و نوجوانان دارد در درک و شناخت دختر خود یگانه ، ناموفق مانده . یگانه روز به روز بزرگتر میشه و فاصله اون پدرش هر روز بیشتر و بیشتر میشه …
قسمتی از متن رمان خشت و آینه
تارا
1عالی بود تشکر از نویسنده .مهر مادری همیشه در وجود آدما هست مهم اینه که عاشق باشی
۲ ماه پیشزینب
0متوسط بود ..یک جوری بود ک میشد حدس زد بعدش قراره چی بشه چند فصل اول ک خیلی خسته کننده بود و اصلا مجبور ب ادامه خوندنت نمیکرد ولی از وسطا بهتر شد
۳ ماه پیشارزو
1رومان عالی بود وقلم قوی
۴ ماه پیشفاطمه
1دوستش داشتم خوب بود
۵ ماه پیشمریم
1عالی بود رمانش ممنونم ازتون🌱🤍
۵ ماه پیشفافا
1زیبا بود ممنونم
۶ ماه پیشزینب حسین پور
3عالی بود ممنونم
۶ ماه پیشاحدی
4داستانی قوی... قلمی روان... بیانی شیوا... طنزی بجا... نکته پردازی ماهر... دستمریزاد به نویسنده ای اینچنین توانمند💝
۷ ماه پیشعالی بود.عالی
3عالی بود.عالی
۷ ماه پیشمونا
2خیلی خوب بود خدا قوت
۷ ماه پیشفعلا ایده ای ندارم
2از منفور ترین رمان هایی که خوندم بود
۸ ماه پیشمارال
3یه چیزی شبیه . این مرد امشب میمیرد . بود ...قشنگ بود ولی اصلا به مقدمه شبیه نبود ...من قبل از اینکه بخونم فکر کردم مال زمان قدیمه ولی وقتی خوندم دیدم مال همین سال هاست و واقعا عالی بود
۸ ماه پیشاحدی
3پر از نکات آموزشی با قلمی بسیار قوی... زیبا و باارزش💝
۱۰ ماه پیشآذررفیعی
2بسیاز زیبا👏👏👏❤️❤️❤️
۱۰ ماه پیش

سمی
0رمان قشنگی بود