دوست داشتی؟
رمان مانی ماه اثر moon shine

رمان مانی ماه

  • به قلم moon shine
  • ⏱️۴ ساعت و ۳۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 84.9K 👁
  • 130 ❤️
  • 162 💬

خلاصه رمان عاشقانه مانی ماه

درمورددختری به نام مانی ماه که پدر و مادرشو توی تصادف از دست داده و توو خونه ی عموش زندگی میکنه زندگی که نه کلفتی میکنه و اونا مثه یه خدمتکار و آدم اضافی باهاش برخورد میکنن درحالی که خوش نمیدونه که این ثروت درواقع ماله خودش دراین بین پسرعموش عاشقش میشه …با پایان خوش

قسمتی از متن رمان مانی ماه

- حسام دیوونه ای که داری تو شیرینی فروشی کار میکنی ...خوب مغازه ات رو بفروش بیا پیش خودم.... تو نمیدونی سود تو طلاست.... تو جواهره ...چه موقع فروش چه موقع خرید ضرر نمیکنی...
ولی بابای خدابیامرز من که خدا نور به قبرش بباره قبول نکرد وهمین شد یه کدورت بین دو تا داداش ...تا جایی که دیدارهای هفته به هفتهءما.... به ماهی یک بار واخر سر هم به عید به عید رسید
نمیدونم چه سری بود که بابا تا با عمو حرف میزد عمو بهش بر میخورد.... میدونستم این وسط یه حرفهایِ ناگفته ای هست که حتی مامان هم خبر نداره ولی هرچی که بود میدونستم عمو به بابام بدهکاره
نمیدونستم چقدر یا چه طوری ؟ ولی این رو مطمئن بودم که بابا یه پولی دست عمو داره واون هم بهش پس نمیده ...
اخه یه بار خودم گوش کشی کردم ودوزاریم افتاد...
بابا میگفت داداش طلب من رو بده میخوام خونه بخرم .... دستم خالیه از شیرینی فروشی چیزی عایدم نمیشه هرچی در میارم دودستی میدم بابت قسدهای مغازه...
خونه امم که اجاره ایه ...به خدا دخل وخرجم با هم نمیخونه...
کاش اون موقع ها بیشتر دقت میکردم.... کاش یه بار راست وپوس کنده از بابا میپرسیدم که جریان این قرض چیه تا حداقل الان یه پولی تو دست وبالم بود واین جوری اسیر وعبیر نبودم کجابودم ...؟ای بابا حواس برام نمونده ...اره داشتم از بزرگ میگفتم...
بزرگ چهار سال از طوبی بزرگتر بود وهفت سال از من یعنی میشد بیست ونه ساله اره یه همچین چیزهایی.... حالا یکم بالا یا یکم پایئن. ..فرقی نداشت...
یادمه بزرگ از کوچیکیش باهام خوب بود ...یعنی همیشه هوام رو داشت ...برخلاف طوبی که همیشه خودشو یه سروگردن از ما بالاتر میدید همیشه خاکی بود ومثل یه داداش بزرگتر به فکرم بود..
حتی یه سال برای تولدم کادو خرید ...باورت میشه ...؟همین بزرگ رو میگم ها ...همین که امروز دو دفعه منو روانی کرد ..اره خودشه ....همین نَکََره...
میدونم باورت نمیشه ولی باور کن این اخمخ )احمق ( تا سن هیفده سالگی رفیق فابریک من بود ...نه ازاون رفاقتها
...ازاین رفیق بامرام ها...
از اینایی که اگه بگی جونتو بده ....قلبش رو دو دستی از توسینه اش در میاره ومیگه بفرما رفیق ...قلبم مال تو...
ولی نمیدونم چی شد... چه اتفاقی افتاد ...که اون رفیق صمیمی ...اون یار قدیمی.... شد دشمن خونی...
اونقدر دشمن واونقدر دور که خودمم نفهمیدم چه جوری رابطمون بهم خورد ومن از مانی ماه.... تبدیل شدم به مانیمانیِ تنها...
خیلی سعی کردم بفهمم دردش چیه.... چرا منو داره رد میکنه؟ ولی نفهمیدم....
فقط یادمه یه بار که گیر سه پیچ بهش دادم تا جریان رو بگه ...سرم داد کشید وگفت...
-دست از سرم بردار مانی.... تو دیگه برای من مردی... بهتره من هم برات یه مرده به حساب بیام...
اونقدر شوکه شده بودم که اصلا نفهمیدم کی بزرگ رفت ومنو تنها گذاشت ...ازهمون جا بود که تنها کلمات رد وبدل شده بین ما به این دو کلمه ختم شد...
سلام ......خداحافظ...
همین وهمین وهمین ...ودیگر هیچ...
بزرگ... چتر حمایتش رو از رو سرم برداشت ومن کم کم به حضور کم رنگش توی زندگیم عِادت کردم...
ولی نمیشد ...یعنی نمیشد که بشه ...بحث یه روز دوروز نبود.... بحث شونزده هیفده سال عمرِمن و بزرگ بود.... که تو همین حیاط سپری شده بود...
صدای مشت زن عمو منو از خواب نازم پروند ...ای خدا کی این زندگی جهنمی تموم میشه ...؟
دوباره صبح شده بود ...وکارمن شروع ....لازم به توضیح نیست... خودت که کار یه کلفت رو میدونی ...پختن وشستن واتو کشی وتمیز کاری و....خلاصه هر کاری رو که فکر ش رو کنی...
صدای داد بزرگ از طبقهءبالا میومد...
-مانی ...مانی این لباس ابی من کجاست ...؟
یکم فکر کردم... اونو که دیروز اتو کرده بودم تو لباس تمیزاش گذاشته بودم...
یه تقه به در زدم ...وای خدا اینجا چرا مثل دل و رودهءمنفجر شده میمونه ؟ مگه بمب دستی ترکوندن که این جا شده بازار شام؟...
بزرگ درحالی که بین یه کوپه لباس دست به سینه وایساده بود وبا پاهاش ضربه های عصبی به زمین میزد ...نگاهش رو مثل میخ تو چشمام فرو کرد...
-چی شده ...؟
-لباس ابی من کو؟ ...هان ؟مگه نگفته بودم اتوش کنی امروز لازمش دارم ...یعنی فقط میخوام بگی یادت رفته ...من میدونم وتو ومامان...
یه نگاه به دور تادور اطاق درهم ریخته که مثل اش شعله قلمکار هیچی توش معلوم نبود انداختم ......یه سرچ تو مخ اکبندم کردم ...خدایا من که دیروزاتوش کردم و بین همین لباسها گذاشتمش...
یکم نگاهمو چرخوندم ..لباس ها رو بادست کنار زدم ...رسیدم به ته کمد ...دست انداختم ولباس ابی رنگ رو که بعد از یه لباس زیتونی بود دراوردم وجلوی اقای نکیر ومنکر گرفتم...
نگاهش یکم اروم شد ولی میدونستم پروتر از این حرفهاست که بخواد ازم تشکر کنه .... یا بخاطرفریادی که زده عذرخواهی...
-خوب این اونجا چی کار میکنه؟ ...مگه نگفته بودم که بزارش بین لباس اتو کرده هام؟ ...
یه نگاه به کمد انداختم ..یه نگاه به لباس ...خوب توی این کمد که لباس اتو کرده ها رو میزارم ...اینم که لباس اتو کرده است ...یا من مخم هنگ کرده یا این بشر داره گیر بیجا میده که مطمئنا گزونوی دوم ) به قول باقالی اخراجی ها ( صحیح میباشد...
1 1
انگار خودش از نگاهم گرفت که فهمیدم گیر بیخوده ...لباس رو از دستم قاپید وگفت...
-کیف پولمم گم شده پیداش کن...
وای نه ...اخه من تو این بازار مکاره چه جوری کیف پول تورو پیدا کنم ...یه نگاه سرسری انداختم ....نه نمیشد به این راحتی تو این انبار کاه دنبال سوزن گشت...
شروع کردم به تمیز کاری...
-هی هی داری چی کار میکنی ؟ من میگم کیفم رو پیدا کن تو داری برای من رخت ولباس جمع میکنی ؟نکنه مخت رو بردی سرویس که همه چی رو باهم قاطی میکنی ....؟ یه چشم غره رفتم وگفتم...
-شما بفرمائید صبحانتون رو میل کنید ....بنده کیف رو خدمتتون میارم...
خوب خدارو شکر که چشم غره ام کارخودشو کرد چون بی سرو صدا از در زد بیرون ورفت سراغ صبحونهءشاهانه اش....
وای ببین با این اطاق چه کرده ...اخه مرد حسابی یه کلام از من بپرس لباست کجاست چرا این همه بهم میریزیشون ...؟
یه نگاه به کمد دیواری که مثل کمد اقای هوپی درش بازو تمام وسایلش به هم ریخته بودهم انداختم.... خدایا حالا کی حال داره این وجمع کنه؟...
یه نگاه به ساعت کردم وای الاناست که صداش در بیاد ...کمد رو سرهم بندی جمع کردم ورفتم سراغ بقیهءچیزها ...نبود خدایا نیست... اخه این کیف پول لعنتی کجا میتونه باشه....؟
دوباره گشتم گشتم وگشتم ....نبود... هیچ جا نبود ...زیر تخت ...روی تخت ...کنار تخت ...بالای تخت ...خودمم نمیدونستم چرا همش دارم دور تختش میگردم ...اخه جای دیگه ای نبود...
آخ مامان به دادم برس ...یه دونه از اون فرشته های خوشگل بهشت رو برام بفرست که این کیف بی صاحاب مونده رو پیدا کنم...
خسته... سر پا شدم... نیست که نیست ...یه نگاه دیگه به اطاق انداختم ...خدایا یعنی کجاست؟ ...صدای زن عمو بلند شد...
-مانی بیا این سفره رو جمع کن دارم میرم بیرون...
-اومدم زن عمو
وای حالا جواب این موسیو اخمالو رو چی بدم .؟خودمو سپردم دست خدا واومدم تو اشپزخونه ..یه نگاه به چپ ...یه نگاه به راست ...پس کجاست ...؟
-مانی حواست کجاست ؟من دارم میرم بیرون ...برای ناهار یه غذای کم کالری بزار ...عموت وبزرگ خونه نمییان
..طوبی هم که دانشگاهه...
-مگه بزرگ خان رفتن ؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مانی ماه
  • Z.S.D.P.A

    1

    واقعا رمان خیلی خوبی بود من که خوشم اومد دست سازندش درد نکنه ممنون با بت رمان قشنگتون🙏👏

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    خب رمان داستان خوبی داشت ولی اصلا نویسنده قلم خوبی نداشت خیلییییی محاوره ای بود از اسامی خوبی استفاده نشده بود خیلی دو پهلو بود و بعد اینکه از چهار پایه افتاد همه اخلاقشون نسبت بهم تغییر کردن من دوست نداشتم توهین به قومیت هارو اصلا دوست نداشتم این اخلاق نژاد پرستانه اصلا خوب نیست.

    ۲ ماه پیش
  • ساکت!!!

    0

    بنظرم عالی بود ولی بجای نام بزرگ یه نام بروز تر میشد انتخاب کرد. و اینکه مانی ماه یه اسم من درآوردیه؟ آخه من تاحالا نشنیدم جایی. در کل خوب بود و کامل☕

    ۲ ماه پیش
  • زهرا خادمی

    6

    واقعا رمان خوبی بود اما آخرش از کلمه خوبی استفاده نکرد مثلا اونجایی که گفت افغانی واقعا از اونجاش خوشم نیومد میتونست قشنگ تر توصیف کنه ودوستانه تر رفتار کنه امیدوارم در رمان های بعدی بهتر باشی 🥲🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • فرشته مرگ

    2

    افرین واقعا خوب گفتی (شخص دوم نویسنده) اولن که افغانی واحد پوله شونه ولی خیلی کارت زشت بود که به افغانستانی ها توهین کردی هر چی باشه همه مون از یک جا هستیم فقط کشور ها فرق داره

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    9

    ببخشید افغانی ها اون همه جنایت کردن تو ایران اون همه ایرانی کشتن ما آدم نبودیم ؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نامشخص/نامعلوم

    1

    ببینید بنظرم این بحثایی که درمورد قومیت ها میکنید درست نیست. همه ی افغان ها خوب نیستند. همه ی ایرانی ها هم بد نیستند. پس این بحث به جایی نمیرسه و لطفا ادامش ندید چون به نفعتون نیست جناب شایان(افغانی)

    ۲ ماه پیش
  • قشنگ

    2

    قشنگ ترین رمانایی که تو این برنامه خوندید. بجز در همسایگی گودزیلا و گرگینه و دلیار. اسطوره. و شاه شطرنج. هیچ کسان پادشاه. قرار نبود. خوندید معرفی میکنید😂لطفااااا

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    1

    بن بست بهشت کبوتر باغ سیب التهاب دوران بلندای زندگی توتمام قلبم اوه این قدررمان خیلی خوب هست که نمیدونم چی بگم رمان های دریکوندی رمانهای فریدی رمانهای خانم نگاررمانهای آبدار رمانهای رضایی وخیلیهای دیگر

    ۶ ماه پیش
  • لیلا

    2

    کبوتر، باغ سیب، این مرد امشب میمیرد، آیینه ای در برابر آیینه ات میگذارم، دالان بهشت، مردی میشناسم، دون ژوان، بی شک عاشقشون میشین

    ۵ ماه پیش
  • Anita

    1

    رمان پری دخت خیلی زیبا بود رویای خیس چشمات هم رمان خوبی بود ولی بیشتر از همه آموزنده بود و من ازش خوشم اومد

    ۵ ماه پیش
  • Setayesh

    0

    دختری با چشمان سرخ هم خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • Asra

    0

    معشوقه مهتاب ، بی پناهان یه دنده ؛ پولتو به رخم نکش ، پانوئلا اینا قشنگن

    ۴ ماه پیش
  • خواننده

    1

    لالایی پاندورا، پیانولا ، آنرمال ،کتونی سفید

    ۴ ماه پیش
  • رها

    3

    پیانولا هم قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • نازی

    1

    رمان های آوا *** قشنگه آلوده به ابلیس تنیده به درد طاعون زده گرداب خونین ( جلد اول) به وقت مرگ ( جلد دوم )

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    میتونست خیلی پر معنی تر و طولانی تر باشه

    ۳ ماه پیش
  • ملی

    2

    مضخرف تربن رمان

    ۳ ماه پیش
  • دلارام

    0

    اسامی رمان زیاد خوب نبود مثلا بزرگ یا پیام نسخرس

    ۴ ماه پیش
  • دویار ❤️

    1

    داستان قشنگی بود ولی ای کاش بیشتر عاشقی میکردن تا کل کل کردن در کل داستان خوبی بود❤️

    ۴ ماه پیش
  • لیلا

    1

    میگم اول رمان یجوری گفت صدای تق تق کفش ها تق تق یه مکث تق تق یه مکث فک کردم بزرگ یه دختره مگه مردهام کفش تق تقی میپوشن،😐هعی نصف رمان های این برنامرو خواندم رمان خوباشو ولی بقیشون دیگه چنگی به دل نمیزنن احححح

    ۶ ماه پیش
  • آرالیا

    6

    قشنگ بود میتونست قشنگ ترهم بشه قلم نویسنده خوب بود اما محتوا رعایت نشد خواننده باید به چالش کشیده بشه اینکه یک دفعه با یه از چهارپایه افتادن به عشقش اعتراف کرد یا از کلفت خونه برسی به نصف مال و اموال زیاد جذابش نکرد

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    9

    رمانی خوبی بود ولی باز نویسنده بهتر میتونس خواننده رو به چالش بکشه واینکه عمو زن وعموی بی رحم یهو چقد مهربون شدن قابل پذیرش نبود وحتی دخترعمو پسرعمو رفتارشو واقعا جای سوال داره

    ۷ ماه پیش
  • سروین

    0

    خوب بود دست نویسنده درد نکنه

    ۷ ماه پیش
  • ارام

    4

    راستش رمان بدی نبود موضوع خوبی داشت اما خب قلم نویسنده کمی ناپخته بود و باعث شد داستان خیلی جذاب نشه..بهتر بود یه جاهاییی کمتر توضیح بده و یه جاهایی بیشتر...اما در کل رمان متوسطی بود

    ۹ ماه پیش
  • شادان

    6

    دست نویسنده دردنکنه ..سلیقه من که نبود اصلا ..کلا شبیه رمان نبود حس میکردی طرف داره تو دفتر خاطراتش مینویسه ..همش حالت تعریف کردنی داشت ...نه یه رمان منسجم ..

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!