دوست داشتی؟
رمان خانه مرگ اثر آر.ال.استاین

رمان خانه مرگ

  • زبان فارسی
  • 65.7K 👁
  • 60 ❤️
  • 45 💬

خلاصه رمان ترسناک خانه مرگ

آماندا و جاش فکر کنند که خانه ی جدیدشان ترسناک و عجیب و غریب است. آن ها اعتقاد دارند که آنجا توسط ارواح تسخیر شده است ... پدر و مادرشان از آنها می خواهند که بیرون خانه دوستان جدیدی پیدا کنند. اما دوستان جدید ترسناک شان آن دوستانی نیستند که پدر ومادر شان در نظر دارند آنها می خواهند تا ابد ، با جاش و آماندا دوست باشند ... برای همیشه!!!

قسمتی از متن رمان خانه مرگ

از بغل ساختملن مثل باد دویدم.درخت های بلند روی آن قسمت خانه خم شده بودند و به کلی جلو نور خورشید را گرفته بودند.
حیاط پشتی خیلی بزرگ تر از آن بود که انتظار داشتم؛سک مستطیل دراز که با شیب کمی به طرف نرده های پشت خانه سرازیر میشد.این حیاط هم مثل حیاط جلویی پر از علف های بلندی بود که از لای برگ های قهوه ای بیرون زده بودند.
یک حمام سنگی مخصوص پرنده،یک وری روی زمین افتاده بود و پشت سرش پارکینگ قرار داشت که مثل خود خانه از آجر تیره ساخته شده بود.
-آهی جاش!
جاش آن پشت هم نبود.روی زمین دنبال رد ا یا علامتی گشتم که نشان بدهد او روی برگ ها دویده.
پدر نفس زنان خودش را به من رساند و گفت:خب چی شد؟
-هیچ اثری ازش نیست.این را گفتم و خودم تعجب کردم که چرا آن قدر نگرانم.
-توی ماشین رو گشتی؟لحن پدر بیشتر عصبانی بود تا نگران.
یک بار دیگر نگاه سریعی به حیاط انداختم جواب دادم:
بله.اول از همه اونجارو دیدم.باورم نمیشه که جاش یکمرتبه راه بیفته و بره.
پدر چشم هایش را چپ کرد و گفت:ولی من باورم میشه خودت که برادرت را میشناسی،می دونی وقتی نتونه حرفش رو به کرسی بنشونه،چه رفتاری می کنه.شاید می خواد ما خیال کنیم از خونه فرار کرده!
همین که من و پدر برگشتیم جلو خانه مادر پرسید:کجاست؟
من و پدر شانه هایمان را بالا انداختیم و پدر گفت:شاید یک دوست پسدا کرده و همذاهش رفته.
وبعد دستش را بالا آورد و موهای فرفری قهوه ای اش را خاراندوخودش هم کم کم داشت نگران میشد.
مادر به خیابان نگاه کرد و گفت:باید پیداش کنیم.جاش این دور وبر ها رو بلد نیست.شاید خواسته گشتی بزنه و راه رو گم کرده.
فصل دوم
قسمت آخر
2 38
آقاي داز در خانه را قفل کرد.کليد را توي جيبش انداخت و از ايوان پايين آمد و براي اينکه به پدر و مادر دلداري بدهد،لبخندي زد و گفت:زياد دور نرفته.بيايد با ماشين تو خيابون هاي دور و بر يک چرخي بزنيم.حتما پيدايش مي کنيم.
مادر سرش را تکان داد.نگاه عصباني و نگراني به پدر انداخت و زير لبي گفت:مي کشمش.
پدر به جاي جواب دادن ضربه ي ملايمي به شانه ي او زد.
آقاي داز در صندوق ماشين هونداي ماراباز کرد،کتش را در آورد و انداخت توي صندوق و يک کلاه کابويي سياه و لبهپهن از صندوق در آورد و روي سرش گذاشت.
پدر که داشت روي صندلي جلو منار راننده سوار ميشد گفت:عجب کلاه جانانه اي!
آقاي داز پشت فرمان نشست،در ماشين را محکم به هم زد و گفت:جلو آفتاب رو ميگيره.
من و مادرم چپيديم عقب؛نگاهي به مادر انداختم و غهميدم او هم به اندازه ي من نگران است.
در شکوت راه افتاديم.هر چهار نفرمان از پنجره هاي ماشين بيرون را مي پاييديم.همه ي خانه هايي که از جلويشان رد مي شديم،قديمي بودند.خيلي از آنها حتي از خانه ي ما هم بزرگتر بودند.ولي وضعيت بهتري داشتند.با نماي تر و تميز نقاشي شده و چمن هاي کوتاه و مرتب.
هر چه نگاه مي کردم،تو خانه ها يا حياط ها هيچ کس را نديدم.
تو خيابان هم کسي نبود.
پيش خودم فکر کردم،راستي که محله ي ساکتي است.تاريک و سايه دار هم هست؛آخر درخت هاي بلند و پر شاخ و برگ،دور تا دور همه ي خانه ها را گرفته بودند.تنها جاي روشن آفتابي خيابان بود که مثل يک نوار طلايي از وسط قسمت هاي تاريک دو طرفش مي گذشت.
به خودم گفتم،شايد به همين ختطر اسم اينجا را دارک فالز گذاشته اند.
پدر که از شيشه ي جلو به بيرون زل زده بود،گفت:پس اين پسر کجاست؟
مادر زير لبي گفت:واقعا مي کشمش.اولين بارش نبود که اين حرف را درباره ي جاش مي زد.
دوبار محله را دور زده بوديم و هنوز اثري از جاش نبود.
آقاي داز پيشنهاد کرد چند تا خيابان آن طرف تر را هم ببينيم و پدر فوري قبول کرد.
آقاي داز پيچيد تو يک خيابان و گفت:اميد وارم خودم هم گم نشم.آخه من هم تازه به اين محله آمدم.و بعد ساختمان آجري قرمز و بلندي را نشان داد و گفت:اون ساختمون که مي بينيد،مدرسه است.
با آن ستون هاي سفيدي که دو طرف در ورودي اش بود،خيلي قديمي و از مد افتاده به نظر مي آمد.
آقاي داز گفت:البته الان تعطيله.
چشمم به زمين بازي نرده کشي شده ي پشت مدرسه افتاد.
خالي بود.
مادر با صداي گرفته اي که از ميشه اش بلند تر بود،پرسيد:يعني جاش پياده اين همه راه رو تا اينجا اومده؟
پدر گفت:خب بله.آخه جاش که راه تميره.مي دوه!
آقاي داز که داشت فرمان را مي چرخاند،با انگشتش روي فرمان زد و با اطمينان گفت:پيدايش مي کنيم.
به خياباني پيچيديم و وارد محله ي تاريک ديگري شديم.روي تابلوي خيابان نوشته شده بود:ورودي گورستات!
و همان موقع يک گورستان بزرگ جلويمان سبز شد،گورستان روي تپه ي کوتاهي قرار داشت که با شيب کمي پايين مي آمد،دوباره بالا مي رفت و به يک زمين بزرگ و صاف مي رسيد.سنگ قبر هاي گرانيتي با سنگ هاي ايستاده ي بالا سرشان،همه جاي آن گورستان بزرگ پراکنده بودند.چند تا گياه بوته اي تک تک،اي جا و آن جاي گورستان را سبز کرده بودند،اما درخت،زياد نداشت.همين طور که آهسته از کنار قبرها رد مي شديم،متوجه شدم آن جا آفتابي ترين نقطه اي است که من در تمام آن شهر ديده ام.
آقاي داز يکمرتبه ماشين را نگه داشت و از پنجره بيرون را نشان داد و گفت:بفرماييد.اين هم پسرتون.
مادر روي من خم شد تا از شيشه ي طرف من بيرون را ببيند.با خوش حالي فت:واي،خدا رو شکر!
بله جاش بود که ديوانه وار از منار يک رديف سنگ قبرسفيد و کوتاه ميدويد.
در ماشين را باز کردم و گفتم:جاش اين جا چکار مي کنه؟
از ماشين پياده شدم،چند قدم روي چمن جلو رفتم و صدايش زدم.اولش به فرياد هايم محل نگذاشت،ظاهرا داشت لابه لاي قبر ها جاخالي ميداد و از چيزي فرار مي کرد؛چند لحظه به يک طرف مي دويد،بعد جهتش را عوض مي کردو به يک طرف ديگر مي دويد.
چرا اين کار را مي کرد؟
چند قدم ديگر جلو رفتم...ترس برم داشت و ايستادم.
يکمرتبه کله ام به کار افتاد و فهميدم چرا جاش آن شکلي لابه لاي سنگ قبر ها مي دود و جاخالي مي دهد.دنبالش کرده بودند.
کسي...يا چيزي...دنبالش بود.
پايان فصل دوم
با ترس و احتیاط چند قدم دیگر به طرف جاش برداشتم و وقتی دیدم که دولا شد،جهتش را عوض کرد و در حال دویدن دست هایش را از هم باز کرد،تازه فهمیدم که پاک عوضی گرفته ام.
کسی دنبال جاش نمیدوید،جاش دنبال کسی می دوید.
دنبال پتی.
خیلی خب،قبول دارم.گاهی وقتا قوه ی تخیل من زیادی کار می کند.خب،وقتی آدم میبیند یک نفر اینطوری تو گورستان می دود-حتی اگر روز هم باشد-حق دارد فکر های عجیب و غریب به کله اش بزند.
دوباره جاش را صدا کردم.این دفعه صدایم را شنید و رویش را برگرداند.قیافه اش نگران بود.صدا زد:آماندا!بیا کمک!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خانه مرگ
  • جوجه

    0

    تا اینا که خوندم خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • ستی

    1

    خیلی خیلی قشنگ بود💘

    ۵ ماه پیش
  • حسین

    0

    خوب و باحال بود

    ۵ ماه پیش
  • آوین

    0

    مثل همیشه رمانای آر ال استاین عالی بود من بیشتر کتاباش رو خوندم اینم قشنگ بود و واقعا هیجانی بود چون آخرش خوب تموم شد خیلی خوشحالم

    ۵ ماه پیش
  • خیلی باحال و جذاب بو

    0

    خیلی قشنگه ممنون بابت درست کردن این رمان شگفت انگیز است

    ۶ ماه پیش
  • راحیل

    0

    الان چی شد ؟ اماندا و خونوادش مردن؟ یکی جواب بده خانواده جدیدی که اومدن اونام بعد میمیرن؟ من سردرنیاوردم بخدااا فصل دوم نداره؟

    ۷ ماه پیش
  • لیوای

    1

    رمان خوبی بود اما آخرش زیاد جالب نبود

    ۷ ماه پیش
  • سپیده

    1

    خوب بود ولی همچی اخرش یهو اتفاق افتاد یکم دیگه باید ادامه میداد رمانو ولی بهرحال خوب بود خوشم اومد

    ۱۰ ماه پیش
  • یاسی

    0

    همه که از بین رفته بودن توامفی تئاتر پس اون اخرین نفرکی بود واینکه همون ول قتی همه مردن پس ی اونها رو دفن گرده بود تازه تاریخ ولادت فوتشونم میدونسته وروسنگ قبرا نوشته بود ؟؟؟؟؟

    ۲ سال پیش
  • Neda

    2

    اونایی که میگید ترسناک نبود کتاب های ار ال استاین گروه سنی داره و این یکی مال گروه سنی کودک و نوجوانه و خیلی ام قدیمیه ، اگه رمانای ترسناک میخواید گروه بزرگسالشو بخونید البته اکثرش هنوز ترجمه نشده.

    ۳ سال پیش
  • فاطی چته؟

    0

    خیلی چرته فق فصل یکشو خوندم دیگه تحمل بقیشو نداشتم کلا معلوم بود یه بچه ده دوازده ساله نوشتش هم کتابی هم حرفی تایپ شده بود وو غلط املایی خیلی داشت کلا حالمو بهم زد جای شمام نمیخونمش که نخوندمشم😑🤮

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    1

    خیلی قشنگ بود اولین بار بود رمان ترسناک میخونم ولی مطمئنم اگه یدونه دیگه بخونم *** های اتاق منم تکون میخوره کلا خیالات ورم میداره کلا بیخیال من از آخرش سر در نیاوردم یعنی کامانداوخوانوادش مردند؟؟؟؟

    ۴ سال پیش
  • Army

    9

    آرمی عزیز چون فقط نظر مثبت دادی که رمان خوبه میخونم چون به آرمی ها اعتماد دارم و دوست شوم دارم💜🎤

    ۴ سال پیش
  • یک عدد آرمی

    7

    من کتابش رو دارم خیلی خوبه و هیجانیه حتما بخونید💜

    ۴ سال پیش
  • یلدا

    3

    بیشتر هیجانیه تا ترسناک همه ی رمانای ار ال استاین اینطوره و به نظرم به خوندنش میارزه

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!