دوست داشتی؟
رمان بازیگرعشق اثر Anita.a

رمان بازیگرعشق

  • به قلم Anita.a
  • ⏱️۶ ساعت و ۱۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 69.5K 👁
  • 152 ❤️
  • 247 💬

خلاصه رمان :

داستان درمورد دختری به اسم پارمیداست که چند سال پیش از کشور فراری شد. و حالا وقتشه برگرده تا… برگرده تا خیلی چیزها رو عوض کنه… برگرده و سر از راز‌های خانواده‌اش دربیاره! رازی که...

قسمتی از متن رمان بازیگرعشق

- تا جایی که فهمیدم فامیلتون پرِ پسره، من میام شوهر پیدا کنم و از همین داداشت پیمان شروع می‌کنم.
از دست این دختر! همیشه بلده چطوری با لودگی و ادا درآوردن همه رو مجبور به خنده کنه. اصلا یادم نمیاد تا حالا شادی رو ناراحت دیده باشم. خندیدم و گفتم:
- پیمان هفت ساله عاشق رویا شده.
شادی با بهت و ناراحتی ساختگی که خیلی خنده‌دارش کرده بود گفت:
- رویا کیه؟
- دوست دختر پیمان که بعد از برگشت من قراره بریم خواستگاریش.
- جز جیگر بگیره، چطور هفت سال داداشت رو رام کرده؟
درست نبود که من از روابط خصوصی بین داداشم و دوست‌دخترش به اون‌ها بگم؛ ولی اون‌ها هم تو این شیش سال سنگ صبور من بودن و می‌تونستم یه توضیح کوچیک در این مورد بدم، پس با کمی فکر کردن گفتم:
- وقتی رویا پونزده سالش بود و پیمان هفده، با هم دوست شدن. دوستی پاک و صادقشون هر روز قوی‌تر شد و کم کم بهم قول ازدواج دادن تا امسال که خانواده‌ی رویا رضایت دادن بریم دخترشون رو بگیریم.
شادی پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- خب بریم سراغ این کوروشی که گفتی. از اون بگو.
هرسه بلند خندیدیم و من گفتم:
- خودت رو کنترل کن دختر، تا دوروز دیگه همه‌شون رو می‌بینی بالاخره . نترس نمی‌ترشی، ما هفت تا پسر جیگر و خوشگل و مجرد داریم؛ البته تا جایی که من می‌دونم باید مجرد باشن.
شادی با آه عمیقی گفت:
- با شانس من، الان می‌ریم می‌بینی همه‌شون ده تا بچه تو بغلشونه.
شارلوت با خنده گفت:
- من هم میام ایران. اگه این طوری باشه، قیافه‌ی شادی با دیدن فامیل‌های تو و زن‌هاشون دیدن داره.
کلی خندیدیم و البته شارلوت یه مشت هم از شادی خورد.
- باید قول بدی حتما یه روز بیای، دلمون برات تنگ می‌شه.
شارلوت: معلومه من شما رو ول نکرد.
به لهجه‌ی فارسیش خندیدیم و شادی بهش یاد داد فعل جمله رو درست بگه "نمی‌کنم". بعد با هم رفتیم سر صبحونه و من تازه دیدم ساعت چهار صبحه و چنان اخمی تحویل شادی دادم که گرخید.
بعد از صبحانه شارلوت میز رو جمع کرد و ما حاضر شدیم و با هم رفتیم فرودگاه. ساعت شیش پروازمون بود و الان ساعت پنج و ربع بود.
چمدون‌ها رو دادیم رفت قسمت بارها و خودمون هم یه قهوه خریدیم. منتظرروی صندلی‌ها نشسته بودیم که شادی گفت:
- پارمیدا تو هنوز عاشق پرهامی یا دنبال انتقامی؟
صادقانه گفتم:
- نمی‌دونم.
شارلوت:
- مگه می‌شه؟
- اوایل می‌گفتم اگه نباشه می‌میرم، وقتی اومدم اینجا واقعا داغون بودم؛ ولی کم کم همه چیز کم‌رنگ شد و به فکر انتقام افتادم. حس می‌کردم فراموشش کردم؛ ولی تا قرار شد برگردم ایران، دوباره ذهنم رفت پیش اون و دلم باز بی‌تاب شد.
شارلوت: به خودت تلقین نکرد.کم نفوذ بد بزنید.
دوباره خنده‌ام گرفت و گفتم:
- عشقم درستش نفوسه و باید بگی تلقین نکن.
سه تایی خندیدیم که با اعلام شماره و اسم پرواز ما، هر دو رفتیم تو بغل شارلوت و بعد از کلی اشک و گریه و خداحافظی طولانی رفتیم طرف راهروی بازرسی بدنی و تحویل پاسپورت‌ها.
حدود دوازده و نیم ظهر باید می‌رسیدیم و من هم همون ساعت رو به پریا اس ام اس و بعد گوشیم رو خاموش کردم.
تا نشستیم شروع کردم به آنالیز اطراف، همه‌ی مسافرها لباس‌های پوشیده و مناسب رفتن به ایران پوشیده بودن، مهماندارها هم محجبه بودن. با غرغری کوتاه از تاریکی محیط شکایت کردم، کرکره‌ی پنجره رو باز کردم و زل زدم به بیرون که شادی گفت :
- خبر دادی؟
- آره.
- کیا میان؟
- قراره فقط خود بابا اینا بیان. فردا عصر هم یه مهمونی بزرگ تو ویلامون گرفته می‌شه و فامیل رو اون‌جا می‌بینی.
- چه باحال.
- آره بابا، یه ماهه مامان و پریا دارن واسه جشن برگشتن من برنامه‌ریزی می‌کنن.
- اوهو. فک کنم واسه عروسیت مامانت یه سال رو تالار وقت بذاره.
با یادآوری غرغرها و وسواس‌های مامان بلند خندیدم و گفتم:
- اصلا بعید نیست! همین ویلامون رو تا حالا دست دوتا دیزاینر داده، پریا پای تلفن می‌گفت باز هم ناراضیه.
فکرنکنید خیلی عجیبه ها؛ نه! واقعا مامانِ من یا بهتر بگم، سیستم خانواده‌ی من این مدلیه؛ یعنی کلا فلسفه‌ی ما اینه. ما زندگی نمی‌کنیم که پول در بیاریم ما پول درمیاریم که زندگی کنیم و هیچ ابایی هم از خرج پول‌هامون نداریم و همین هم باعث شده تو خرید و این جور مسائل وسواس بیشتری نشون بدیم.
- پس خانوادگی ولخرجید.
- آره بابا ارثیه.
- چند نفر رو دعوت کردن؟
- حدود شصت تایی می‌شن.
- با توصیفات تو انتظار داشتم بیشتر باشه.
- قراره فقط فامیل باشن.
شادی زیر لب غرغر کرد:
- فامیل نیستن که! قدر یه ارتش آدم دارن، تازه خونسرد می‌گه قراره فقط فامیل باشه.
فامیل رو با لحن کشداری مثل لحن من گفت که از حالت گفتنش بلند خندیدم و گفتم:
- آخه دوست داریم تو مهمونی‌ها همه همدیگه رو بشناسن؛ واسه همین تعداد غریبه تو جشن‌هامون کمه.
شادی با بهت گفت:
- یعنی تمام فک و فامیل هم رو می‌شناسن؟
- آره، می‌دونی... خانواده‌مون زیاد دورهمی می‌گیره و همیشه همه‌مون هستیم. هرماه یه خانواده یه مراسم بزرگ راه می‌اندازه و همه‌ی این‌ها رو به علاوه‌ی دوست‌ها و فامیل‌های خودشون هم دعوت می‌کنه، این طوری همه با هم آشنا هستن. من پایه‌ی ثابت جمع‌ها رو گفتم که حدودا شصت نفر می‌شن.
- چند وقته این رسم رو دارید؟


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 151 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بازیگرعشق

  • حنا

    0

    خواهش میکنم ادامه اش را بذارید خیلی کنجکاو شدم لطفا همین جا بذارید

    ۷ روز پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    اگه ادامه داشته باشه و نویسنده بفرستن حتما

    ۳ روز پیش
  • شیرین

    0

    سلام ، میشه بقیه اش رو زود بزاری چون دارم از کنجکاوی میمیرم🙏🙏

    ۷ روز پیش
  • حنا

    0

    خیلی کنجکاوم میشه زود تر بزارید وگرنه بعدش هیجانش کمتره

    ۷ روز پیش
  • حنا

    0

    میشه زود تر جلد دوم رو بذارید

    ۷ روز پیش
  • لطفاً جلد دومشو بزار

    0

    جلد دوم رمان بازیگر عشق بزارین

    ۴ ماه پیش
  • سمانه

    1

    این ضعف برنامه ی دنیای رمان هست که رمان های زیادی مثل این فقط۱ جلدش توی برنامه هست و مشکل داره.مسخره هست واقعا

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    نویسنده اعلام کردن که جلد دومی دارن؟

    ۱۰ ماه پیش
  • ستایش

    0

    اره اعلام کردن گوگل هم که میزنی اسم جلد دوم سهش هست ولی شما نزاشتین

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اره به نام سهش

    ۵ ماه پیش
  • دنیا

    0

    چرا پایان نداشت واقعا بدون پایان مسخره بود فقط وقت تلف کردن بود

    ۵ ماه پیش
  • ماریا

    0

    به مخاطب احترام بزارید خب جلد دوم رو هم بزارید

    ۶ ماه پیش
  • ماریا

    0

    توروخدا جلد ۲رو زودتر بزار دیگهههه🥺🥺

    ۶ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    پس جلد دوم رو کی میزاری

    ۶ ماه پیش
  • جلد دوم کی مییاد

    0

    جلد دوم کی مییاد

    ۸ ماه پیش
  • Ozera

    0

    خدایی خیلی ضعیفه که بعد یک سال هنوزفصل دوم نیومده

    ۹ ماه پیش
  • Ozera

    0

    قسمت بعدی کی میاد

    ۹ ماه پیش
  • Atena

    0

    جلد دومش و چرا نمی دید بیرون ایبابا از کنجکاوی مردم

    ۹ ماه پیش
  • نرگس

    0

    جلدو دومشش لطفاااا

    ۹ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️