رمان خداحافظ برای همیشه به قلم tanha
آتیس در اوج جوانی عشقی پاک و مخفیانه را با پسر همسایه اش هیراد تجربه میکند که ناگاه هیراد بخاطر اوضاع بد خانواده اش و سخت گیری های پدرش بخاطر اختلاف سلایق به قصد ساختن آینده ای بهتر از خانه فرار میکند و تنها با اس ام اسی از آتیس میخواهد که دیگر منتظرش نباشد. چند ماه بعد شادیا,خواهر بزرگ هیراد,به دلیل نامعلومی خودش را به درخت حیاط خانه شان دار میزند و همین باعث کوچ همیشه خانواده میشود.چند سال بعد آریا,برادر بزرگ هیراد و شادیا,به قصد فروش خانه باز میگردد که با آتیس هم ملاقاتی میکند و طی ماجراهایی بهم علاقه مند میشوند و در اوج خوشبختی, آتیس پی به رازی در مورد آریا میبرد و متوجه میشود هیچ چیز آنطوری که او فکر میکرده نیست
تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۱۸ دقیقه
ژانر : #عاشقانه #معمایی
خلاصه :
آتیس در اوج جوانی عشقی پاک و مخفیانه را با پسر همسایه اش هیراد تجربه میکند که ناگاه هیراد بخاطر اوضاع بد خانواده اش و سخت گیری های پدرش بخاطر اختلاف سلایق به قصد ساختن آینده ای بهتر از خانه فرار میکند و تنها با اس ام اسی از آتیس میخواهد که دیگر منتظرش نباشد.
چند ماه بعد شادیا,خواهر بزرگ هیراد,به دلیل نامعلومی خودش را به درخت حیاط خانه شان دار میزند و همین باعث کوچ همیشه خانواده میشود.چند سال بعد آریا,برادر بزرگ هیراد و شادیا,به قصد فروش خانه باز میگردد که با آتیس هم ملاقاتی میکند و طی ماجراهایی بهم علاقه مند میشوند و در اوج خوشبختی, آتیس پی به رازی در مورد آریا میبرد و متوجه میشود هیچ چیز آنطوری که او فکر میکرده نیست
مقدمه
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا
هنوزجهان را ترک نکرده ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم
خداحافظ...برای همیشه
***
_ببین آتیس!الکی بابا رو بهونه نیومدن به اینجا نکن!کاش میدونستم دردت چیه که نه حاضری بیای اینجا باهم زندگی کنیم,نه حاضری ازدواج کنی!هرچند میدونم مربوط به اون حلقه مسخره ایه که الان چند ساله دستت کردی.کاش ماجرا رو به من میگفتی.من خواهرتم!
آتیس پوف کلافه ای کشید و گفت:آتوسا!بازگیر دادی به من؟بابا بیاد اونجا دووم نمیاره.تو اون کشور غریبه,بی هیچ هم زبونی!درسته آلزایمر داره اما اونقدری نیست که فرق یجای آشنا که توش بزرگ شده رو با یه کشور غریبه که هیچ خاطره ای ازش نداره تشخیص نده.بابا افسرده میشه.
_بابا با من!قول میدم این بارانای وروجک انقدر از سر و کولش بالا بره که خستش کنه و احساس غریبی نکنه.خودمم نوکر بابا هستم.این خودخواهیه آتیس!منم حق دارم از بابا نگهداری کنم,بارانام حق داره با پدربزرگش باشه,ساسانم حق داره بابا رو ببینه
_او...چه همه محق شدین یهو!خوبه فامیلیتونو بذارید حقی...بهتون میاد!
و بعد زد زیر خنده.اما آتوسا که عصبی شده بود فریاد بلندی زد و گفت:لوده بازی در نیار...دارم باهات جدی حرف میزنم!تو خیلی لجبازی...خیلی...
و بعد هم بدون حرف دیگری گوشی را قطع کرد.آتیس باز هم زد زیر خنده.به این رفتار خواهرش عادت کرده بود که آخر هر مکالمه جیغ جیغ کند و بعد هم بدن خداحافظی گوشی را قطع کند.خب حق هم داشت,دلتنگ بود...درست مثل آتیس.از جایش بلند شد.روی کاناپه کنار پدر نشست و گفت:دیدی بابا؟باز این دختر ارشدت منو تیر تو پر کرد,دلش خنک شد و قطع کرد.
پدر لبخند محوی زد و آرام به نشانه تایید پلکهایش را روی هم فشرد.از وقتی دچار آلزایمر شده بود خیلی خیلی کم حرف میزد.اغلب مساعل حال را درک میکرد ولی زود فراموششان میکرد.نفس عمیقی کشید و حلقه روی دست چپش را لمس کرد.خودش هم میدانست برای آتوسا بهانه تراشیده...او هنوز منتظر خبری ازهیراد بود.آه بلندی کشید و روی پشت بام رفت.همان جای همیشگی که گاهی با هیراد به دور از چشم بقیه خلوت میکردند.امروز از آن روزهای دلتنگیش بود.ذهنش فلش بک کوتاهی به گذشته زد:
دستی نوازش گونه روی گونه هیراد کشید و گفت:باز شیطونی کردی از پدرت کتک خوردی؟
هیراد ناراحت و کلافه گفت:از تو دیگه انتظار ندارم آتیس.اینکه دلم نمیخواد درس بخونم و دلم میخواد کار کنم به خودم مربوطه.نحوه لباس پوشیدنم,گشتنم,غذا خوردنم...همه فقط به خودم مربوطه نه هیچ کس دیگه.
_عزیزم اون هیچکس دیگه نیست...پدرته...
_کسی که دم به ساعت بچه هاشو بخاطر اختلاف عقاید با خودش کتک میزنه پدر نیست!
_خب توام خیلی کله شقی.قبول کن.
_آره...کله شقم.نمیتونم مثل آریا و شادیا هرچی بابام گفت بگم چشم!آریا عاشق موسیقی بود اما به خواست پدرم داره روانشناسی میخونه.شادیا عاشق زمین شناسی بود اما اونم بخواست پدرم پا روی علایقش گذاشت و مجبور به خوندن مامایی شد.اما من نمیتونم...از درس خوندن متنفرم.ازاینکه یکی مدام بجای من تصمیم بگیره متنفرم.
آتیس خنده ملیحی زد و گفت:عاشقتم پسر تخص همسایمون؟
هیرادکه درحال حرص خوردن بود انتظار چنین جمله ای را از آتیس نداشت و بلند بلند زد زیر خنده.آتیس فورا در دهانش را گرفت و گفت:دیوونه شدی؟الان همه رو از خواب بیدار میکنی و بعدش قشقرق درست میشه که دختر خلف آقای پیروزفر با پسر ناخلف آقای فرهی نشستن روی پشت بوم و دارن دل میدن و قلوه میگیرن...
بعد هم زد زیر خنده,دستش را از جلوی دهان هیراد برداشت و ادامه داد:وای...چی بشه اگه مچمونو بگیرن!
هیراد لبخندی زد و گفت:از اینکه تو شرایط سخت زندگیم حضور داری ازت ممنونم...
نفس عمیقی کشید.ازپشت بام پایین آمد.وارد آشپزخانه شد و از داخل فر,کیک نارگیلی که پخته بود را بیرون آورد.دو استکان چای ریخت و با دو تکه از آن کیک پیش پدر که همچنان جای قبلی نشسته بود رفت.رو به پدر با انرژی گفت:
بفرمایید باباجونم.اینم یه عصرونه خوشمزه.
در این وقت صدای آیفن به گوش رسید.به طرف آن رفت و سپس گفت:(استاده باباجون!)و جواب داد:
سلام استاد.بفرمایید تو!
بعد هم دکمه آیفن رازد و به طرف حیاط به راه افتاد.چون همیشه خانه شان محل رفت و آمد بود,صبحها که از خواب بیدار میشد,تونیک و شلوار تنش میکرد و شال هم دم دستش میگذاشت.دوست نداشت کسی پشت در معطل شود.همان طور که شالش را روی سرش می انداخت و از حیاط با صفایشان رد میشد صدای پر انرژی استاد را شنید که گفت:
اومدم با هم عصرونه بخوریم!
آتیس خنده بلندی کرد و گفت:
اتفاقا خوش موقع رسیدید.بفرمایید داخل.
وسط,حیاط بود که به استاد رسید که داشت می آمد و سلام کرد.وارد سالن شدند و استاد پاکت دستش را به آتیس داد و گفت:
زحمتشونوبکش.دوتا کبک و سه تا قرقاول.
آتیس چشم بلندی گفت و در حالیکه استاد با پدرش سلام احوالپرسی میکرد به اتاق کارش رفت تا پرنده ها را داخل فریزر بگذارد.سمت راست سالن بزرگشان اتاق خواب خودش وپدر بود.کنار آن هم یک اتاق بود که یک دیوارش به کوچه میخورد,یک دیوارش به اتاق خواب,یک دیوارش رو به حیاط بود و دیوار دیگر به سالن که این دو بجای آجر,سکوریت کار شده بود تا حین کارش بتواند حواسش هم به پدرش باشد.داخل اتاق کارش هم به اقتضای شغلش,یک یخچال فریزر ساید داشت.پرنده ها را داخل فریزر گذاشت,به آشپزخانه رفت و با یک تکه کیک و یک استکان چای برگشت.آنها را روی میز جلوی استاد گذاشت و تعارفش کرد.استاد همان طور که لب به چایش میزد گفت:
تا حالا بهت گفتم که دختر عجیبی هستی؟
آتیس با تعجب شانه بالا انداخت و گفت:نه!چطور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اینکه حاضر نشدی با مدرک ارشد زیست شناسی برای تدریس بیای دانشگاه و چپیدی تو خونه و یه مشت جک و جونورو تاکسی درمی میکنی!اینکه اینجا تنها زندگی میکنی و علی رغم موقعیتت حاضر نیستی بری کانادا پیش خواهرت!اینکه انقدر صبورانه از پدرت نگهداری میکنی,اونم تنها!در صورتی که به راحتی بخاطر آلزایمرش میتونی بذاریش آسایشگاه یا براش پرستار بگیری!اینکه به اقتضای سنت هیچ تفریحی نداری و همش خونه ای!اینکه این حلقه تو دستته و همه خواستگارای همه چی تمومتو یکی یکی رد میکنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس ابرویی بالا انداخت و گفت:با این چیزایی که گفتید قسم میخورم شدم هشتمین عجایب هفتگانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد خنده بلندی کرد و تکرار کرد:هشتمین عجایب هفتگانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس لبخندی زد:من عاشق پدرمم.اگه قید دانشگاهو زدم,اگه قید کانادا رو زدم,اگه قید تفریحمو زدم فقط بخاطر باباست.شاید اون آلزایمر گرفته اما من هیچوقت مهربونیاشو یادم نمیره که بخوام بذارمش آسایشگاه یا یه غریبه رو برای مراقبت ازش بیارم توی این خونه!بابا تا زمانی که سرحال بود عاشق من بود و منو در حد جنون دوست داشت.روزی میرسه که دیگه بابا پیشم نباشه و من حسرت نگهداری ازشو بخورم و اونوقت وقت واسه کار کردن,کانادا رفتن یا تفریح هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حلقه توی دستت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اون دیگه بدون شرحه استاد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاستاد قهقه ای زد و گفت:ای دختر جلب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصرانه را در بین حرفهای روزمره صرف کردند و بعد از آن استاد رفت.استاد یکتا کسی بود که تاکسی درمی را به آتیس آموزش داده بود.مرد شصت ساله ای که حسابی هوای آتیس را داشت و همیشه برایش کار می آورد.او استادش را واقعا دوست داشت و همیشه از حمایت های پدرانه اش بهره مند شده بود و از این بابت همیشه از او ممنون بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از رفتن استاد باز هم به فکر فرو رفت.انگار امروز همه دست به دست هم داده بودند که بتوانند از راز آن حلقه سر در آورند.بازهم فکرش کشیده شد سمت خانه همسایه دیوار به دیوارشان.حدود پنج سال بود که از آنها خبری نداشت.شش سال پیش بود که هیراد بار و بندیلش را بست و از خانه زد بیرون به امید آینده ای بهتر!سه ماه بعدش هم شادیا,خواهر هیراد,که فارغ التحصیل مامایی بود و شاغل,خودش را به درخت وسط حیاط خانه شان دار زد و چند ماه بعدش هم خانم و آقای فرهی به همراه پسر ارشدشان آریا که آن زمان دانشجوی ارشد روانشناسی بود خانه و محلشان را عوض کردند و آتیس دیگر هیچ خبری از آنها نداشت.گوشی قدیمیش را از داخل جیب تونیکش بیرون آورد و برای هزارمین بار در این شش سال نگاهی به آخرین اس ام اس هیراد انداخت:(من میرم به امید آینده ای بهتر.این حلقه رو از دستت دربیار.تو دیگه هیچ تعهدی به من نداری.خداحافظ...برای همیشه)چند شب قبل از رفتن هیراد و فرستادن آن پیامک کذایی را خوب یادش بود.مثل همیشه روی پشت بام بودند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آتیس من یه تصمیم بزرگ گرفتم.میخوام فرار کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس با چشمهای از حدقه در آمده با تعجب و چاشنی ترس گفت:چی؟فرار؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره.یه دوست دوران سربازی داشتم بچه پایه ای بود!تهرونی بود.مایه دارا...میخوام برم پیشش کار کنم.حتی بشم مستخدم خونشون.بچه با معرفتیه.میدونم کمکم میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_زده به سرت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_فکر الانم نیست.چند ماهه دارم بهش فکر میکنم.من با این خانواده نمیتونم زندگی کنم.نمیتونم هر آن از حق خواهر و برادر بی زبونم دفاع کنم و کتک بخورم.نمیتونم طبق میل اونا رفتار کنم.میخوام واسه خودم زندگی کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس فکراتو کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس با چشمهای اشکی گفت:پس من چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیراد دست انداخت دور گردن آتیس و گفت:فدای اشکات بشم.واسه همیشه که نمیرم.میرم تا کار کنم,پیشرفت کنم,بعد بیام خواستگاریت.باهات در تماسم.قول میدم.تنهات نمیذارم.حتی قول میدم ماهی یا هفتگی بیام دیدنت.منم دل دوری ازتو ندارم بخدا,اما با این وضعم نمیتونم ادامه بدم.بی هیچ سرمایه ای بیام خواستگاریت؟تو روی پدرت شرمنده میشم.بابامم که مثل قرقی وایساده بالا سر من!تا یجایی کار پیدا میکنم میره زیرابمو میزنه که اخراجم کنن و من مجبور شم برم سمت درس و دانشگاه.اینجوری پیش بره تا صد سال دیگه ام من هیچی نمیشم,هیچی...ساکمو بستم,چند دست لباس و مدارکمو برداشتم.به محض اینکه بخوام برم خبرت میکنم.وقتیم رسیدم تهران پیش دوستم و جاگیر شدم بازم خبرت میکنم.قرار شده اول برم نگهبان کارخونشون بشم,بعد برم سر دستگاهها.بهت قول میدم رفتنم پرشی باشه به جلو.حالا دیگه جون هیراد گریه نکن دیگه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس اشکهایش را پاک کرد.دلش نمیخواست با نظر هیراد مخالفت کند چون میدانست هیراد لجبازتر از آن است که به حرف کسی گوش دهد.پس آرام در جبهه هیراد خزید تا به او نشان دهد پشتش است و منتظر آمدنش می ماند.این آخرین دیدار آنها بود قبل از رفتن و ناپدید شدن هیراد.آه بلندی کشید.گوشی را داخل جیب تونیکش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:قرار نبود بی خبر بری,قرار نبود گوشیتو خاموش کنی,قرار نبود قید منو بزنی بی انصاف.کاش میدونستم چه اتفاقی افتاده که این کارو با منو زندگیت کردی.کاش انقدر از عشقت مطمعن نبودم تا به این نتیجه میرسیدم که از دستم خسته شدی
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرش را روی تخت خواباند و خودش روی پشت بام رفت.بی خواب شده بود.حلقه اش را جلوی چشمانش گرفت.وسط آن بطور سراسری یک ردیف نگین کار شده بود که حالا داشتند زیر نور ماه میدرخشیدند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بغض گفت:فردا اعزام میشم.آموزشی صفر پنج کرمانم.دوری ازت دیوونم میکنه عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس هم که بغضی بود,بغضش را خورد و برای روحیه دادن به هیراد با لحن مهربانی گفت:فدات بشم.منم طاقت دوریتو ندارم.اما به اینم فکر کن که سربازی یه سد بزرگ برای رسیدن ما بهم دیگست که داری پشت سرش میذاری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد خنده بدجنسانه ای زد و ادامه داد:وقتی به این فکر میکنم که چطوری پدرتو تو عمل انجام شده قرار دادی خندم میگیره.پسر تو خیلی تخس و یه دنده ای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیراد خندید و گفت:خداییش راست میگی.روزی که بعد دیپلم بدون خبر دادن بهش دفترچه بدست اومدم خونه داغ کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یادمه!البته کتک مفصلیم نوش جان کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_به کتک خوردنش می ارزید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوبه که هر کاری رو با ایمان انجام میدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ممنونم.انگیزه ایمان همه کارهام تویی.تو که از بچگی باهات بزرگ شدم و از بچگی شدی سنگ صبورم.تو که هروقت از پدرم کتک خوردم,شبش رو پشت بوم سعی کردی زخما و کبودیای تنمو درمان کنی و با حرفات آرومم کنی.به جرعت میتونم بگم بیشتر وقتاییم که با پدرم راه میام بخاطر حرفای توست.بخاطر همینم یه کادوی خوب برات دارم.البته در آینده یکی بهتر و بزرگتر و گرون قیمت ترشو به سلیقه خودت برات میخرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو از داخل جیب شلوار باد گیرش یک جعبه کوچک سرمه ای رنگ بیرون آورد.درش را باز کرد,حلقه ای طلایی با نگینهای ظریف از داخلش بیرون آورد,داخل انگشت دست چپ آتیس کرد و گفت:همین لحظه,روی همین پشت بوم,ازت میخوام منتظرم بمونی تا از سربازی برگردم.اینم یه نشونه که همه بدونن صاحاب داری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که بهت زده شده بود,نگاهی به هیراد و سپس به حلقه انداخت و گفت:طلاست؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب آره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اما پولشو از کجا آوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب پولش از کار کردنای قایمکیم بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همون کاری که پدرت تا فهمید کلی کتکت زد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم.اما کلیم نبود,زیاد شلوغش نکن,فقط یه چک بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس بی اختیار محکم هیراد را در آغوش کشید و گفت:عاشقتم دیوونه من!اصلا من عاشق همین دیوونگیات شدم,همین لجبازیات,همین تخص بودنات...از حالا تا هزار سال دیگه منتظرت میمونم عزیزم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر را نشانده بود روی مبل جلوی تلوزیون و برایش یک فیلم مستند گذاشته بود و یک ظرف پفیلا هم داده بود دستش و خودش هم در اتاق کارش مشغول بود.داشت یک خرگوش را تاکسی درمی میکرد.چند ساعتی بود که هنرجوها رفته بودند و پدر پر انرژی شده بود.پدر خط خوبی داشت و بخاطر همین هم چندین سال به دختران و پسران جوان خط آموزش میداد,آنهم توی حیاط با صفایشان.از وقتی دچار فراموشی شد آتیس بخاطر اینکه وقت پدر را به نحوی پر کند,از هنرجوها خواهش کرده بود که صبح های یکشنبه مثل همیشه توی حیاط خانه شان جمع شوند و تمرین خط کنند و آتیس احساس میکرد که با این کار,پدر سر حال میشود.دلش نمیخواست پدر اهل دلش حالا که دچار آلزایمر شده,همه روزهایش را به روزمرگی بگذراند.صدای زنگ آیفن باعث شد که کارش را نصفه نیمه رها کند و به سراغ آن برود.کسی را که پشت آیفن منتظر میدید باور نمیکرد.او آریا بود!آریا فرهی...برادر هیراد.به اندازه پنج سال تغییر کرده بود,اما نه آنقدری که قابل شناسایی نباشد.صدای دوباره زنگ او را به خودش آورد.دکمه آیفن را زد,شالش را سر انداخت و به سرعت به طرف حیاط رفت.آریا داخل شده بود.رو به رویش قرار گرفت و با بهت گفت:آریا خودتی!باورم نمیشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که این بهت آتیس را دید با لبخند گفت:سلام.یعنی انقدر دور از ذهنم؟تعارفم نمیکنی بیام تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس بعد از مکث بلندی تازه به خودش آمد و تعارف کرد و هر دو وارد سالن شدند.آریا به محض دیدن پدر سلام بلندی کرد که واکنش پدر تنها لبخند بود.ناباورانه نگاهی به آتیس انداخت و گفت:چه بلایی سر آقای پیروزفر اومده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آلزایمر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ممنون...هنوزم باورم نمیشه این تویی که نشستی روی مبل خونم.اونم بعد از پنج سال!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا آه بلندی کشید و گفت:منم باورم نمیشه.هیچوقت فکرشم نمیکردم که باز به این محله نفرین شده برگردم.محله و خونه ای که توش برادرم گذاشت و رفت,خواهر دسته گلم خودکشی کرد.خونه ای که توش فقط کتک و کتک کاری بود,جیغ و داد...حتی از فکر کردن بهشم حالم بد میشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونوقت از اینجا که اسباب کشی کردید,زندگیتون نرمال شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب طبیعیه!دیگه خواهر و برادری نداشتم,خودم بودم و مامان بابا.دیگه کسی نبود که بابا بهش گیر بده.دیگه کسی نبود که توی خونمون سر و صدا کنه.همه چیز آروم آروم بود...به آرومیه مرگ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا چرا برگشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میخوام خونمونو بفروشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس دیگه قصد بازگشت ندارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چه صریح.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد هم به آشپزخانه رفت و با کمی شیرینی و دو استکان چای پیش آریا برگشت و تعارف کرد.چشم آریا میخ حلقه دست آتیس شد و ناباورانه پرسید:تو هنوز اینو دستت داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس متعجب کفت:چیو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همین حلقه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو از کجا یادت میاد؟پنج ساله که منو ندیدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که انگار کمی جا خورده بنظر میرسید گفت:خب...خب...یادمه دیگه!قبل از وقتی که ما اسباب کشی کنیم این حلقه دستت بود.خوب یادمه.اون روزا که مثل الان نبود دخترا حلقه دستشون کنن,فقط خانمای متاهل حلقه دست میکردن و همینم باعث شد تا الان یادم بمونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از مکثی ادامه داد:راستی مادرت کجاست؟خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_فوت شده.سه سال پیش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ممنون...مامان بابای تو کجان؟خوب هستن؟چی شد وقتی از اینجا رفتید؟خودت چیکارا کردی توی این چند سال؟از هیراد خبری نشده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_او...نفس بگیر دختر!هنوزم مثل گذشته عجولی...عجول و کنجکاو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس تنها به لبخندی اکتفا کرد و آریا ادامه داد:بابا خوبه!بازنشسته شده و شده یه شیر بی یال و کوپال که هروقت میبینمش خندم میگیره و باورم نمیشه که این همون پدره که کلی کتکمون زده.مامانم بد نیست.بعد رفتن هیراد و خودکشی شادیا افسرده شد که حالا خداروشکر بهتره ولی خوب خوب نشده.منم درسمو تموم کردم و حالا یه مرکز مشاوره دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد هم کارتی از جیبش بیرون آورد و به آتیس داد:اگه کاری داشتی میتونی اونجا پیدام کنی.شمارمم هست.دیگه دلم نمیخواد از چیزی فرار کنم.میخوام مثل قبل بشم پسر همسایت,هرچند با کلی فاصله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از هیراد چه خبر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همون اوایل رفتنش یکبار بابا و یکبارم دوست بابا توی تهران دیده بودنش که فرار کرده بود و نتونسته بودن باهاش حرفی بزنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اینو که خودم یادمه میگفتین!خبر دیگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_منم یکبار دیدمش.دو سه سال پیش.البته به کسی نگفتم...به هیچکس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که نفسهایش به شماره افتاده بود,بریده بریده گفت:واقعا؟تونستی...باهاش...� �رف بزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم.از دست من فرار نکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی...گفتید...به هم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_گفت توی کارخونه بابای دوستش که مایه داره کار میکنه.با دختر صاحب کارخونه ام که بشه خواهر دوستش ازدواج کرده و از زندگیش راضی بود.بهش گفتم که برگرده اما گفت انگیزه ای واسه برگشتن نداره.گفت هیچوقت بر نمیگرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس مات حرفهای آریا شده بود.باورش نمیشد.برای لحظه ای زمان و مکان را گم کرد.برای لحظه ای انگار مرد...مرد و از این دنیا کنده شد.باورش نمیشد هیراد...هیرادش همچین کاری کرده باشد.آخر چرا؟یعنی آن عشق پاک کودکانه اش دروغ بود؟با تکان دست آریا باز به این دنیا برگشت.آریا مشکوک نگاهش کرد و گفت:چی شد آتیس؟!مشکوک میزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که تازه متوجه موقعیت شد دستپاچه جواب داد:نه!خب فکر میکردم مرده باشه,یا معتاد شده باشه,دزدی,قاچاقچی...اما باورم نمیشد خوشبخت شده باشه.آخه کمتر پیش میاد آخر فرار عاقبت بخیری باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب فرار اون برنامه ریزی شده بود.بین خودمون بمونه اما به من گفته بود که قراره بره پیش دوستش.توی سربازی با هم آشنا شده بودن.گویا پسره از هیراد خیلی خوشش میاد و چند باری بابای پسره هم میاد سر به پسرش بزنه هیراد رو هم میبینه و اونم از هیراد خوشش میاد.خب حقم داشتن.هیراد پسر چشم و دل پاک و مورد اعتمادی بود,جنم داشت,جسور بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باورم نمیشه انقدر بیخیال گذاشته رفته پی عشق و حال.کاش حداقل یه زنگی میزد و به مادر چشم براه بیچارت خبری میداد.بنظرم کارش آخر نامردی بوده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_موافقم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اماخب...هیراد لیاقت خوشبختی رو داشت بنظرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_موافقم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا تو چرا به کسی از این دیدار خبر ندادی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ترسیدم بابام پیگیرش بشه براش دردسر درست کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مادرت؟گناه داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_به اون گفتم.گفتم دیدمش,باهاش حرف زدم حالش خوب بوده.قسمشم دادم به بابام چیزی نگه.اگه بابام پیداش میکرد آتیشش میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یعنی اگه حالا پیداش کنه آتیشش نمیزنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا دیگه نمیتونه.خیلی مظلوم شده.دیگه اون کاراییه سابقو نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آدرسی از هیراد نگرفتی؟شماره ای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوشحالم که امروز دیدمت و یکی از مجهولات زندگیمو حل کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_علامت سوال دیگه ای در مورد ما برات وجود داره بپرس تا بعدش برسه نوبت من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شادیا...دلیل خودکشیش,معلوم نشد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفانه نه!اما من حدس میزنم رفتن هیراد جرقه ای شد که اونم خودشو از این زندگی خلاص کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آخه با خودکشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_جنون یه لحظه میاد سراغ آدم.بابام واقعا زندگیمونو سیاه کرده بود.هیراد پسر بود و جسارت داشت و پای فرار.شادیا دختر بود و شکننده,پس برای فرار از این زندگی خودکشی رو انتخاب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفم.بابت پاشیده شدن زندگیتون واقعا متاسفم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ممنون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حالا کجا زندگی میکنید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مامان و بابا شهر ابریشم.منم مرداویج.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_واقعا؟جدا از هم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بله!من ترجیح دادم مستقل باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس مایه دارم شدی!مرداویج!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بله.مرکز مشاورمم همونجاست.البته با دوستم شریکیم.الانم میخوام این خونه رو بفروشم یکمشو بدم جای بدهی خونم,بقیشم بریزم بحساب بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ازدواجم نکردی.درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_درسته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از جنس شما ها خوشم نمیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس چند بار پلک زد و به یکباره انگار تازه متوجه حرف آریا شد که جیغ بلندی کشید و گفت:پررویی چقدر!کاری نکن تاکسی درمیت کنم بفرستمت موزه حیات وحش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که در گوشهایش را گرفته بود شروع به خندیدن کرد که این خنده رفته رفته تبدیل به قهقه شد.آتیس که حالا چشمش به میز افتاد و چای و شیرینی دست نخورده را دید یادش افتاد که از بس آریا را سوال پیچ کرده که آریا فرصت نکرده چیزی بخورد.همان طور که استکان چای را میبرد آشپزخانه که عوضش کند گفت:بفرمایید بچه پرو!از خودت پذیرایی کن تا چایتو عوض کنم بیام.سرد شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو همین که به آشپزخانه رسید روی صندلی نشست و حرفهای آریا در مورد هیراد در ذهنش تکرار شد.نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت؟بهرحال بعد از گذشت شش سال امید بازگشت هیراد را نداشت ولی تصور ازدواج او را هم نمیکرد.نباید از هیراد دلگیر میبود,چون هیراد قبل از رفتنش با فرستادن آن پیامک به او گفته بود که دیگر چیزی بینشان نیست.پس حالا باید خوشحال میبود که حداقل معمای رفتن هیراد برایش حل شده.حتما از اول هم قول و قراری بین او و آن دختر وجود داشته و هیراد مانده بوده که چگونه قضیه را برایش مطرح کند.حتما خجالت میکشیده بعد از سه سال که حلقه دست او کرده بیاید و بزند زیر همه چیز!غرق در افکارش بود که باز با تکان دستی به خودش آمد.آریا کنارش ایستاده بود.لبخندی زد و گفت:تو هپروتی دختر همسایه!میدونستم انقدر از دیدنم مجنون میشی نمیومدم دیدنت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_من؟مجنون شدم؟اونم مجنون حضور تو؟اعتماد به نفس کاذب جرم نیست...بیماریست!بیایید با آنها مهربانتر باشیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد هم خنده گشادی تحویل آریا داد و در حالیکه آریا غش خنده میزد سراغ سماور رفت و چای ریخت و به سالن برگشتند.آریا همانطور که چایش را داغ مزه میکرد رو به آتیس پرسید:ایشالا مجهولاتتون حل شد؟سوال دیگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!حالا نوبت توست.مجهولی داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونکه بله.اما حالا دیگه وقت نیست.باید برم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کجا؟جایی کاری داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!وقت ناهاره!زشته!برم بهتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_زشت که هست!مخصوصا که دست خالیم اومدی خونمون!دیگه واقعا زشتم میشه ناهار بمونی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا باز زد زیر خنده و گفت:رو تو برم دختر.هنوز مثل قبل پررو و رکی.رک حرفتو میزنی.با یه بنگاهی اومدم خونه رو ببینه.اون که رفت منن اومدم اینجا.حالا بیا بزن!بچه پررو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس پشت چشمی نازک کرد و گفت:زدن نداره.انقدر چشم و دل سیرم که دست خالی یا دست پر اومدن تو به چشمم نیاد.فقط خواستم بهت درس ادب و آداب معاشرت بدم.یاد بگیری بد نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا باز زد زیر خنده و از ته دل خندید.آتیس هم خنده اش گرفت.آریا که اشک از چشمانش جاری شده بود,از جا برخاست و گفت:برم دیگه تا از خنده جای روده و معدم عوض نشده.خوشحالم که مثل قبل با طراوت میبینمت.یروز سر فرصت میام و از مجهولات ذهنی خودم میپرسم و تو جواب میدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ناهار نمونی ناراحت میشم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیمونم تا ناراحت شی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_لوس نشو دیگه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آخه زشت نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پررویی نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هست اما خب پررویی از خصوصیات بارز اخلاقی توست.کاریش نمیشه کرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز آریا زد زیر خنده و در حین خنده گفت:دهنت سرویس از بس حرف بارم کردی امروز!حالا ناهار چی داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_زرشک پلو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس با کمال میل میمونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوآتیس خنده مهربانی نثارش کرد.بطرف آشپزخانه رفت و گفت:پس من میرم میزو بچینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_منم میرم پیش بابات یکم باهاش حرف بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باشه.صداتون کردم تشریف بیارید آقا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو آتیس به آشپزخانه رفت.ناهار در آرامش خورده شد و بعد از ناهار هم آتیس با میوه و چای از آریا پذیرایی کرد.پدر را به اتاق خواب برد تا استراحت کند و خودش هم پیش آریا برگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir.آریا که مشغول گاز زدن به شلیلی بود گفت:خب...دیدار بعدی ما باشه کی و کجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بنظرم بریم صفه.من عاشق اونجام.حس خوبی بهم میده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اما...من نمیتونم بیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بابا رو چیکار کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اگه اذیت نمیکنه بیارش خب!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_واقعا؟مشکلی نداری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_معلومه که نه!دیوونه شدی؟اصلا میخوای منم خانوادمو بیارم؟تا باباتم تنها نباشه و دیداری تازه کنن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باشه.فکر خوبیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس فردا چطوره؟بعد از ظهر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!صبحش بابا رو باید ببرم پارک پیش دوستاش.بعد از ظهرشم کلی تحویلی دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تحویلی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم.بمون تو خماریش تا موقه جواب دادن مجهولات تو برسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بدجنس.باشه.چهارشنبه چطور؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوبه.بعدازظهر ساعت پنج صفه.خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوبه.میتونی بیای؟یا بیام دنبالت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!لازم نیست.خودم میام.چی فکر کردی؟من بلخره راننده شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا ناباورانه گفت:نه بابا!تا قبل اینکه از این محل بریم یادمه ده دوازده باری امتحان شهر داده بودی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس خنده بلندی کرد و گفت:بدجنس!حافظتم خوبه ها!بعله!اینجانب راننده شدم بلخره.البته از حق نگذریم راننده هم بودم,منتها در حقم اجهاف میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونکه بله!راننده بودید شما!هنوز مزه رانندگیت زیر زبونمه!بشدت وحشیانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس اعتراض گونه گفت:آریا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب راست میگم.بخاطر همینم هر بار رد میشدی.الان چی؟محتاط تر رانندگی میکنی یا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_وقتایی که بابا کنارم نشسته بله...ولی وقتایی که خودم تنهام نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از دست تو!مراقب باش دختر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا از جا برخاست و گفت:ممنون از پذیراییت.روز خوبی بود.خوشحالم که انقدر گرم ازم استقبال کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_قابلی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مطمعنم مامان و بابا هم از دیدنت خوشحال میشن.آخه هر دوتاشون علاقه خاصی به تو دارن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یادمه.مخصوصا بابات.جوری که من اصلا باورم نمیشد کسی که انقدر به من محبت میکنه چطور بچه هاشو میزنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب تو براش احتمالا همون مرغ همسایه بودی که غاز بودی...البته خب...نه شبیه مرغی نه غاز.بیشتر شبیه یه فنچ کوچولویی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که از تعجب چشمهایش حسابی گرد شده بود گفت:توام یه گونه نادر جانوری هستی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا خنده ای کرد و گفت:در هر حال زبون درازی.از دیدنت کلی خوشحال شدم.مراقب خودت باش.راستی...شمارتو بده ببینم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس شماره اش را گفت و آریا آن را وارد موبایلش کرد,سپس تکی زد و گفت:شمارمو سیو کن.این شماره شخصی خودمه.اونا که توی کارت نوشته شده مال مراجعه کننده هاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس گوشی را از داخل جیب تونیکش بیرون آورد تا نگاهی به شماره بیندازد که آریا ناباورانه گفت:باورم نمیشه!تو هنوز این گوشی رو داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس متعجب گفت:هنوز!؟تا وقتی شما از این محل برید گوشی نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا کمی جا خورد و گفت:بخاطر قدیمی بودن گوشی گفتم.الان دیگه همه گوشیای تاچ آنچنانی دستشون میگیرن.اونوقت تو...هنوز...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب این یه یادگاریه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نچ...مجهولات داره زیادتر میشه.من برم تا نترکیدم از فضولی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از دیدنت خوشحال شدم فضول!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا خندید:ممنونم.اصلا باورم نمیشه که باهام انقدر گرم گرفتی.فکر میکردم تحویلم نمیگیری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونم.ذهنیتم اینجوری بود.بازم از دیدنت خوشحال شدم.تا چهارشنبه خدانگهدار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_سلام برسون.خدانگهدار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس همچنان در بهت بود.خودش را روی کاناپه ولو کرد.بهت دیدن دوباره آریا,صمیمیتش,حرفهایش راجع به هیراد.موبایلش را محکم در دست فشرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ببین آتیس!یه هدیه خوب برات دارم.بازش کن ببین دوستش داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس جعبه را باز کرد و به محض دیدن موبایل زرشکی رنگ داخل کارتون جیغ خفه ای از سر شوق کشید و گفت:وای هیراد...من نمیتونم اینو قبول کنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_به خانوادم چی بگم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب قرار نیست اونا در جریان باشن که.قایمش کن!مثل من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو از داخل جیب بادگیرش جفت همان گوشی را منتها با مشکی رنگش را دراورد و گفت:اینم مال منه!منم قایمش میکنم.خوشگلن؟دوست داشتم گوشیامونو جفت بخرم.دوستشون داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره.خیلی.ولی چرا همچین چیزی هدیه دادی بهم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب دلم میخواست هر لحظه بتونم باهات در تماس باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آخه موبایل یچیز نوبره...پولش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کار کردم.پول تو جیبیامم جمع کردم.تو نگران نباش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ولی اگه خانوادم بفهمن ناراحت میشن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اینکه خوبه.بابای من اگه بفهمه کلمو میکنه.میگه پسر هفده ساله گوشی لازم نداره.اما من میگم پسر هفده ساله که دل دوری از عشقشو نداره گوشی لازم داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که ته دلش قنج رفت از این حرف هیراد گفت:بهترین هدیه ای که میتونستم داشته باشم بهم دادی...عاشقتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوابش نمیبرد.مدام حرفهای آریا در ذهنش تکرار میشد.با خود اندیشید شاید حضور آریا موهبتی بوده از جانب خدا که تکلیفش روشن شود,که بداند هیرادی دیگر وجود ندارد,که بداند هیرادش دیگر مال او نیست,که بداند هیراد بدون او خوشبخت شده.خب...چه چیزی هم بهتر از این؟دلش نمیخواست خودخواهانه فکر کند,دلش میخواست از ته دل بخاطر خوشبختی هیراد شاد باشد,اما انگار ته دلش,یک گوشه ای خلاعی احساس میکرد,خلا ناروزدن هیراد به او.هیراد شانزده ساله بود که به عشقش اعتراف کرد,دیپلمش را گرفت و سربازی رفت.در تمام لحظات سختش آتیس همیشه در کنار او بود و حالا نامردی بود که بفهمد عشق پنج ساله هیراد دروغ بوده.اما خوب که فکر میکرد شاید زیاد هم نامردی نبود,آخر او عشق نوجوانی هیراد بوده,نوجوانی و احساسات آتشین که زود خاکستر میشوند.آری...او فقط قربانی یک عشق کودکانه شده بود.ازجایش برخاست.سراغ جعبه ارزشمندش رفت.آن را از زیر تخت بیرون کشید,درش را باز کرد و به محتوای آن نگاه کرد.تمامش هدایایی بود که هیراد برایش خریده بود.یک شال سفید اولین هدیه هیراد بود.آن روز هنوز از عشقش دم نزده بود.شال را بخاطر قبول شدنش در درس ریاضی برای او خریده بود.آخر آتیس سه روز تمام با هیراد ریاضی کار کرده بود.یک پلاکAکه تماما نگین کاری شده بود با زنجیر نقره اولین کادوی روز زنش بود.دومین کادو یک لاک و رژلب و تل موی قرمز بود.ذهنش به آنی برگشت به گذشته:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شرمندتم آتیس.بخدا امسال وضعم خیط بود.دوست داشتم کادوی بهتری برات میخریدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_این حرفو نزن دیوونه!همینم زیاده!منکه هنوز زن تو نیستم برام کادو میخری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا هستی!تو زن منی!دیگه دوست ندارم این جملتو تکرار کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خیلی قشنگن هیراد.رنگشون عالیه.دوست داری امتحان کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیراد با مکث بلندی گفت:بدم نمیاد,اما میترسم با دیدن اون رژ قرمز روی لبای نازت و اون لاک روی ناخنات نتونم خودمو کنترل کنم.من عاشق رنگ قرمزم و قرمزم جذابیت تورو هزار برابر میکنه.دلم نمیخواد یسری حرمتا شکسته بشه.دلم نمیخواد قبل از محرم شدنمون لبهام...ببین!معلوم نیست ما چند سال مجبوریم همینجوری سر کنیم...نمیخوام به ضررت تموم بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس لاک و رژ لب را محکم در دست فشرد و زیر لب زمزمه کرد:درسته نامردی کردی,اما هیچوقت یادم نمیره که پاتو از گلیمت درازتر نکردی.عشقت پاک بود...تا ساعتها غرق در هدایای آن جعبه بود و مرور خاطراتش.انگار با مرور آنها داشت تیر خلاص را میزد که اجازه بدهد همه چیز را بفرستد در پستوی ذهنش.باید خاطرات هیراد را تمام میکرد.باید زندگی جدیدی شروع میکرد...زمزمه کرد:سخته,اما من میتونم.توی این پنج سال پیه همه چیز رو به تنم مالیدم.خدایا ازت ممنونم که آریا رو رسوندی.ازت ممنونم که به دادم رسیدی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که داشت پوست کنده شده قرقاولی را با تاید میشست ,صدای زنگ موبایلش را شنید.شیر آب را بست و به سراغ گوشی رفت.آتوسا بود.لبخندی زد و جواب داد:سلام.امیدوارم امروز از دنده راست بلند شده باشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_سلام.من همیشه از دنده راست بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونکه بله...منتها این دنده راست مال اولای مکالمست.آخرش دنده چپ و اخلاق زهرمارت یجا عود میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتوسا خندید:باشه قبول.امروز پرچم صلح دستمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خوبه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بابا خوبه؟دلم براش تنگ شده.میخوام ببینمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_إ...آتوسا!تو که میدونی من سه شنبه ها صبح بابا رو چند ساعتی میبرم پارک میذارمش پیش دوستاش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_راست میگی.یادم نبود.خیلی دلتنگشم.میگم یوقت توی پارک دوستاشو اذیت نکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه.حداقل شانسی که اوردیم آلزایمرش بی تابش نکرده.ساکتش کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوردیش خونه حتما بشونش جلوی وب کم.باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چشم.تو خوبی؟ساسان خوبه؟بارا چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_همه خوبیم شکر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_راستی آتوسا یه خبر دست اول برات دارم.از آقای فرهی اینا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نکنه سروکله هیراد پیدا شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!سروکلش پیدا نشده.ولی پریروز آریا اینجا بود.ازش خبر داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوبعد هم مفصل شروع به تعریف همه چیز کرد.آتوسا که خوب گوش کرد گفت:این هیرادم از اول آب زیرکاه بود.نگو اول رفته زن و زندگی رزرو کرده,بعدش فرار کرده.نترس از روزی که با یه شاسی بلندم بیاد تو محله و برامون بوق بزنه.والا...نمیشه گفت.اما من موندم.اگه اینجوری که آریا میگه باشه,پس چرا نمیاد یه سری به خانوادش بزنه و مال و منالشو بکوبونه تو سرشون که بهشون نشون بده با فرار از اونا خوشبخت شده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_راستم میگی.نمیدونم!شاید هنوز از باباش میترسه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حرف چرت نزن.ترس؟بعد از شش سال؟اون از اولشم از باباش نمی ترسید که حالا باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب شاید روش نمیشه بیاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا روش نشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس خواست بگوید شاید خجالت میکشد چشم در چشم کسی شود که بعد از پنج سال عاشقی کنارش گذاشته,اما حرفش را خورد و تنها به گفتن"نمیدونم" اکتفا کرد.بعد از چند دقیقه بلخره مکالمه شان تمام شد و آتیس بازگشت سر وقت قرقاولش.فردا با آریا و خانواده فرهی قرار داشت.یکساعت دیگر باید میرفت دنبال پدر,تماس تصویری با آتوسا برقرار میکرد,حمامش میکرد,موهایش را کوتاه میکرد,اصلاحش میکرد تا برای فردا آماده شود.دلیلش را نمیدانست اما برای فردا و دیدار با خانواده فرهی کمی استرس داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان طور که لباسهای پدر را تنش میکرد گفت:داریم میریم پیش آقای فرهی اینا.یادت میاد بابا؟همین همسایه بغلیمون.یادته بچه هاشون گاهی از ترس کتکای آقای فرهی پناه میوردن خونه ما؟یادته خانم فرهی چه زن مهربون و صبوری بود؟بچه هاشونو یادت میاد؟آریا و شادیا و هیراد.هیراد همون تخسه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر لبخندی زد و گفت:بیشتر از همه ام کتک میخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس خندید:پس یادت اومد.درسته.ولی عوضش الان عاقبت بخیر شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه همراه پدر به سمت صفه به راه افتادند.در تمام طول راه فکرش درگیر نحوه برخورد خانواده فرهی بود.بیخودی دلشوره داشت.بلخره رسیدند و بعد از پارک کردن ماشین با آریا تماس گرفت و از مکان دقیق حضور آنها مطلع شد و به همراه پدر به سمت آنها راهی شد.به محض دیدن آنها,خانم فرهی از جا برخاست,آتیس را سخت در آغوش کشید و گفت:عزیز دلم.چقدر خانوم شدی.نسبت به پنج سال قبل تغییری نکردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس خودش را از آغوش خانم فرهی بیرون کشید,لبخندی زد و گفت:اگه من تغییری نکردم عوضش بزنم به تخته شما جوونترم شدید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوبا این حرف همه به خنده افتادند.آتیس سلام احوالپرسی گرمی با خانواده فرهی کرد و متعاقبا خانواده فرهی هم به گرمی جوابش را دادند.آتیس نگاه دقیقی به چهره آنها انداخت.حق با آریا بود.پدرش خیلی شکسته شده بود,تمام موهای سر و محاسنش که البته آنها را تراشیده بود سفید شده بودند,لرزش خفیفی توی دستهایش حس میشد,قدش انگار کوتاه تر از قبل شده بود,صورتش تماما پر از چروکهای ریز بود و عینکش هم ته استکانی شده بود.اصلا شبیه پدر بزن بهادر شش سال پیش نبود.مادرش هم بسیار بسیار لاغر شده بود,پوست چهره و رنگ لبهایش هم حسابی تیره شده بود,چشمهایش گود افتاده بود و نفسهایش هم بریده بریده بود که خبر از افسردگیش میداد.با صدای آقای فرهی دست از آنالیز چهره آنها برداشت:چه خبر دخترم؟حالت خوبه؟از آریا شنیده بودم پدرت دچار آلزایمر شده.اذیتت نمیکنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه اتفاقا...خیلی آرومه.از نگهداری ازش لذت میبرم.مگه اینکه من بابا رو اذیت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوبعد چشمکی به پدر زد.پدر هم متعاقبا چشمکی حواله دخترش کرد.خانم فرهی آهی کشید و گفت:باورم نمیشه تونستم یبار دیگه تو رو ببینم...هم بازی و دوست صمیمی شادیای عزیزم رو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که تا این لحظه ساکت بود با اعتراض گفت:مامان!خواهش میکنم باز شروع نکن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس لبخند مهربانی زد و گفت:خدا رحمتش کنه.اما نساجون شمام خوب تیریپ بی وفایی برداشتی و قید ما رو زدیا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ای دختر...دیگه دل و دماغ اومدن تا چند فرسخی اون خونه و اون کوچه رو هم نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_درکتون میکنم!اما حالا که یبار دیگه دور هم جمع شدیم بیاید به گذشته های تلخ فکر نکنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره,دور هم جمع شدیم,اما دیگه نه هیرادی هست,نه شادیایی,نه مادرت.پدرت هم که مارو یادش نمیاد.سیروسم که مریضه,منم...نگم بهتره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو اینجا بود که آتیس فهمید دز افسردگی خانم فرهی خیلی خیلی بالاست.خودش به قدر کافی دلش گرفته بود,دیگر ظرفیت جو سنگین و انرژی های منفی خانم فرهی را نداشت.حرف آریا فرشته نجاتش شد:آتیس موافقی تا وقت شام بریم بالا و بیایم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که انگار دنیا را به او دادند ذوقی کرد و گفت:من عاشق کوه نوردیم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد انگار چیزی یادش بیاید با تردید گفت:اما...بابا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میمونه پیش خانواده من.مشکلی که نداری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم فرهی_آره عزیزم.بابات که کاری نداره بهمون بنده خدا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقای فرهی_مام باهم تجدید خاطره میکنیم.خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس_خوبه,ممنون.اتفاقا گاهی خیلی کم پیش میاد یچیزایی از گذشته رو بخاطر میاره.فقط مزاحمتون نباشه یوقت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآقای فرهی_این چه حرفیه دخترم؟پاشو برو.جوونا با هم...پیر پاتالام باهم.برید به سلامت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس تشکری کرد,با اجازه ای گفت و همراه آریا به راه افتاد که متوجه شد آریا به سمت تله کابین میرود.با تعجب گفت:آریا!مگه قرار نشد کوه نوردی کنیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یعنی یه درصد فکر کن من اهل کوه نوردی باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب منکه هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مشکل خودته.وقتی خودت تنها اومدی میتونی کوه نوردی کنی.من الان عاشق اینم که زودتر به اون بالا برسیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_و چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چون میخوام یجای دنج پیدا کنم و سوال پیچت کنم.یادت که نرفته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم...یادمه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یه دختر خوب هیچوقت نمیگه اوهوم,میگه بله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یه پسر خوبم هیچوقت تو کار یه دختر خوب فضولی نمیکنه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا خندید:بدجنس نشو که رسیدیم اون بالا حسابتو میرسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_برو بچه جون.واس ما قپی نیا.واس هرکی لاتی واس ما اوکولاتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که چشمهایش از تعجب اندازه نعلبکی شده بود گفت:چشمم روشن.چه لاتیم حرف میزنه برام...اصلا در شان تو نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب حالا.شوخی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آخه خیلی بی نقص لاتی حرف زدی.دارم بهت شک میکنما.باید در مورد دوستات تحقیق کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تحقیق نمیخواد که!خودم بهت میگم.یه دوست لات دارم,دو تا قاچاقچی,یدونه ام چاقو کش,و البته...یه دوست سوسول و پاستوریزه ام دارم که اسمش آریاست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که انگار دیر متوجه حرف آتیس شد,بازویش را محکم گرفت,سوار تله کابینش کرد و گفت:حالا که رسیدیم وسط زمین و هوا و تو ترسیدی و ازم کمک خواستی نشونت میدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس روی صندلی نشست,تک خنده محکمی زد و گفت:محاله...من مثل این دخترای تازه به دوران رسیده لوس نیستم که هی عشوه بیام و ترسو بازی در بیارم.من مردم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا هم رو به روی آتیس نشست,نگاه عمیقی به او انداخت و گفت:خداییشم از هر مردی مرد تری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا؟این بار دومیه که منو میبینی.از کجا فهمیدی مردم؟شاید نامرد باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا با انگشت اشاره اش به آرامی ضربه ای به تیغه بینی آتیس زد و گفت:کوچولو فراموش نکن که من یه روانشناسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از شغلت راضی هستی بابا بزرگ؟یادمه عاشق موسیقی بودی,به اجبار بابات روانشناسی خوندی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره.خیلی راضیم.موسیقی آینده ای نداشت.البته اوایل از خوندن روانشناسی زجر میکشیدم,اما الان نتیجشو دوست دارم.راستی یروز باید افتخار بدی تشریف بیاری مرکز مشاورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چشم.اتفاقا خودمم دوست دارم بیام ببینم کجا کار میکنی.بیام ببینم آریا فرهی,پسر دماغوی همسایه به کجا رسیده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ای دختر بد!دماغو بودم من؟دلت میاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه خداییش...ازبچگی تر تمیز بودی.درست عکس هیراد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اونکه بله.من و هیراد از هر نظر نقطه مخالف هم هستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اون همیشه بلد بود از حقش دفاع کنه,زیر بار حرف زور نمیرفت,لجباز بود,سر نترسی داشت.درست عکس تو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از اینکه انقدر شخصیت منو کوبیدی ازت متشکرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس خندید:خواهش میکنم.قابلی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_توام نقطه عکس آتوسایی.راستی کجاست؟حالش خوبه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_آره,خوبه.هنوز کاناداست.قصد اومدنم نداره انگار که هیچی...قصد داره منم هوایی کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_واقعا؟خب چرا نمیری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_زندگی تو غربت رو دوست ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حتی با تنها خواهرت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حتی با تنها خواهرم.تو چی؟عشق خارج نیستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!منم عاشق اینجام,عاشق هم زبونام,عاشق موقعیت فعلیم,مرکز مشاورم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_و خانوادت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب باید اعتراف کنم زیاد بهشون دلبستگی ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خودت نفهمیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا!گیر کردن مامانت توی گذشته و خاطرات بد گذشتت با پدرت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_درسته.مامانم نمیخواد از اون گذشته لعنتی بیاد بیرون و باور کنه که دیگه هیراد و شادیایی وجود نداره.گاهی حضور منو هم قربانی نبود اونا میکنه.و پدرمم که...خودت خوب میدونی.کینه ای ازش به دل ندارم,اما خب دلبستگیم ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_عکس من که عاشق بابام.اصلا نمیتونم به نبودش فکر کنم.همین حضور ساکتش هم برام قوت قلبه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_مادرت چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب سعی میکنم زیاد به نبودش فکر نکنم.اما خب گاهیم نمیشه و عجیب دلتنگش میشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خدا رحمتش کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد از سکوت کوتاهی و توقف تله کابین ادامه داد:رسیدیم دختر شجاع.باید بهت مدال شجاعت داد.خوب نترسیدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_منکه گفتم.اهل این لوس بازیا نیستم.آخه اصلا میخوام ببینم کجای تله کابین ترس داره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا همانطور که دستش را به نشانه راهنمایی در امتداد در دراز کرده بود گفت:تله کابین ترس نداره خانوم!ارتفاع ترس داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس که از تله کابین خارج میشد گفت:اما من عاشق ارتفاعم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس هنوزم سر نترسی داری!عاشق هیجانی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بله.اما خب این روزا بشدت دچار روزمرگی شدم.هیجان زندگیم صفر صفر شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی راه رفتند تا اینکه آریا گفت:خودشه!همونجایی که واسه نشستن دنبالش میگشتم.دنج و باحال.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو نشستند.بعد از سکوت طولانی آریا آرام پرسید:به چی فکر میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونی یا نمیخوای بگی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز سکوت کرد.آریا ادامه داد:خب...آماده ای سوالامو بپرسم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_بله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو چی خوندی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_زیست شناسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_کارشناسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ارشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریا که بی نهایت متعجب شده بود گفت:آفرین!پس چرا سرکار نمیری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_تو از کجا میدونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب حدس زدم...حدس مایل به یقین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_دوست ندارم بیرون کار کنم.دوست دارم پیش بابا باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_خب یه پرستار...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه!میخوام خودم مراقبش باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متوجهم.پس کاری نمیکنی.حوصلت سر نمیره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یه کار کوچولو دارم.تاکسی درمی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_شوخی میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نه خب...چرا شوخی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا تاکسی درمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_علاقه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_پس مهارت داری که اون روز بهم گفتی تاکسی درمیم میکنی میدیم موزه حیات وحش؟باید بیشتر مراقب خودم باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس تنها خندید.و آریا ادامه داد:و این حلقه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوبلافاصله به آرامی انگشت اشاره اش را روی حلقه ای که دست چپ آتیس بود کشید.آتیس نفس عمیقی کشید و گفت:خیلیا راجع بهش ازم پرسیدن اما جواب کسی رو ندادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_میتونی به من به عنوان یه دوست اعتماد کنی و حرفاتو بهم بزنی.البته اگه قابل باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتیس با خود اندیشید:شاید حق با آریا باشد.شاید خوب باشد کمی با آریا درددل کند.شاید بعد از این همه سال لازم باشد برای خودش دوستی پیدا کند,دوستی که حداقل بتواند بخشی از حرفهای دلش را به او بزند.دوستی که شاید بتواند اندکی شادی قلبی به او هدیه کند.شاید هم دلیل میل به حرف زدنش با آریا,رابطه نزدیکش با هیراد بود.هرچه که بود دلش میخواست لب باز کند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین حلقه یه نشونه قدیمیه...یه نامزدی بچگانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چند ساله که دستت داریش.خیلی سال میشه.درسته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_حدود ده سال.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_واو...ده سال!انگیزت چی بوده؟وفاداری تا آخر عمر؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونم.شاید دلم میخواست یه سندی از حماقتی که مرتکب شدم مدام جلوی چشام باشه تا یادم بمونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_از این ده سال,چند سالشو باهم بودید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چهار سال.البته دو سالم بدون حلقه باهم بودیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_باورم نمیشه...یعنی شش سال یکی تو زندگیت بوده و حرفی به کسی نزدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_یعنی شش ساله که اون دیگه تو زندگیت نیست و بازم این حلقه دستته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_اوهوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چی سر عشقتون اومد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_رفت...ازدواج کرد...میدونم دیگه مال من نمیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_متاسفم.ضربه بدی خوردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_درسته.یه عشق بچگانه نافرجام آدمو داغون میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_فکر نمیکنی وقتش باشه اون حلقه رو از دستت در بیاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا.چند روزیه دارم بهش فکر میکنم.شاید دیگه وقتش باشه.وقتش باشه حقیقت رو قبول کنم.اما خیلی سخته.من شش سال لحظه لحظه با اون آدم زندگی کردم.قد هزار سال باهاش خاطره دارم.حرفاش,مهربونیاش,یادم میاد آتیش میگیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_چرا رفت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_نمیدونم.شاید فهمیده توی انتخابش اشتباه کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هنوز دوستش داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوسکوت تنها پاسخ آتیس بود.سکوت...سکوت...آریا که چهره بهم ریخته آتیس و سکوتش را دید گفت:مجبورت نمیکنم بیشتر از این چیزی بگی.اما هر لحظه احساس کردی نیاز به حرف زدن داری,کافیه بهم بگی.همه جوره باهات هستم.حرف زدن در مورد ماجراهای گذشته باعث میشه که راحت تر بتونی فراموششون کنی.اینکه این همه سال سکوت کردی و چیزی نگفتی باعث شده اون خاطره های لعنتی توی ذهنت رسوب کنن.حرف بزن و بذار که از ذهنت بریزن بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسپس دستهای آتیس را در دست گرفت,چشمهایش را میخ چشمهای او کرد و گفت:همه جوره باهاتم.نه به عنوان یه مشاور یا روانشناس!به عنوان یه دوست که میخواد جبران مافات کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir