دوست داشتی؟
رمان خیس تر از اشک اثر Razieh.E

رمان خیس تر از اشک

  • به قلم Razieh.E
  • ⏱️۸ ساعت و ۱۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 84.8K 👁
  • 198 ❤️
  • 153 💬

خلاصه رمان عاشقانه خیس تر از اشک

مهرسا دختری از جنس آرامش و احساس...بعد از مدت ها خوشبختی را لمس می کند و با عشقش کارن ازدواج می کند اما...این خوشبختی عمرش عجیب کوتاه است و طوفان بزرگ زندگی اش را نابود می کند... مهرسا را مجبور می کنند با برادر شوهرش ازدواج کند،غافل از اینکه برادرش شوهرش مردیست خلافکار و...درست وقتی که مهرسا غرق درتاریکی است اتفاقی همه ی زندگی اش را تغییر می‌دهد ...اتفاقی غیر ممکن...

قسمتی از متن رمان خیس تر از اشک

لبخند رفته رفته روی لب هام محو شد.
دیگه صدایی رو نمی شنیدم،من به زور کاری رو نکردم ...من...من فقط..
-مهرسا،آجی ناراحت شدی؟بخدا منظوری نداشتم.
آب دهنم رو قورت دادم تا بغض نکنم.
-نه عزیزم ناراحت نشدم.
از گوشه چشم کارن رو دیدم که سرش رو پایین انداخته.اه،خیر سرم شب عروسیمه.
میدونستم از حرف های ترانه ناراحت نمیشه چون تو این مدت شناخته بودتش.
ترانه بعد از کمی حرف زدن باز ازمون دور شد و رفت وسط پیست رقص.
دقیقه ها و ثانیه ها با سرعت می گذشتند و من گاهی غرق در گذشته می شدم.
به خودم که اومدم سوار ماشین بودیم و به سمت خونه می رفتیم،ماشین ها پشت سرمون بوق بوق می کردند و صدای آهنگ رو کارن زیاد کرده بود.
ماشینی کنارمون اومد و چند تا بوق زد.
شیشه رو پایین کشیدم که پسر جوونی رو به کارن گفت
-دادا پایه ای کورس بزاریم؟
کارن نگاهی به من کرد و گفت
-نه سامی امشب رو بیخیال.
می دونست از سرعت می ترسم ،شاید اون روز بارونی خیلی خوب تو ذهنش حک شده باشه.
لبخندی زدم و به روبه رو خیره شدم.
-مهرسا.
-جانم.
-باورت میشه؟بعد اون همه اتفاق؟
-مثل به خوابه.
-یا شاید یه رویای شیرین!
-من نمی خوام از این خواب بیدار شم.
صدای بوق بلندی باعث شد حرف هامون نیمه رها شه.ترانه با ماشین جیگری رنگش کنارمون بوق بوق می کرد.
شیشه سمت خودم رو پایین کشیدم و داد زدم
-ترانه چیکار می کنی؟
-گِل لگد می کنم.
چپ چپ نگاهش کردم،باد خنک تو صورتم می خورد و با قسمتی از موهام که به صورت کج تو صورتم ریخته شده بود بازی می کرد.
-حریفش نمیشی تو کل کل!
-آره،بعد میگن مهرسا شیطونه،اصلا کی گفته من شیطونم؟
دست دراز کرد و دماغم رو کشید که چهرم در هم شد
-اصلا کی گفته تو شیطونی؟تهمت زده.
آروم خندید.
جلوی در خونه رسیدیم،کارن ماشین رو خاموش کرد پیاده شد و درو برای من باز کرد.
منم پیاده شدم،کم کم همه فامیل های نزدیک دورمون جمع شده بودند،شنل سفیدم رو مرتب کردم و به سمت آغوش مامان پرواز کردم.
-دخترم!
اشک هام شروع به باریدن کردند.
-مامان.
صداش از بغض می لرزید.
-زود تنهام گذاشتی مهرسا،ولی خیالم راحته.ولی...ولی ای کاش همون موقع به فرهـ...
-مامان تورو خدا شبمو خراب نکن.من خوشبختم،کنار کارن.
آروم ازش جدا شدم و اشک هام رو پاک کردم.
مردمک چشم هاش می لرزید،و چشم هاش پر از اشک بود،این دونه های مروارید روی صورتش آزارم میداد.
مگه امشب شب عروسیم نیست؟غم و غصه این وسط چیکار می کنه؟
با انگشتم که با لاک تزیین شده بود اشک هاشو پاک کردم و با ناراحتی ازش فاصله گرفتم.
عمو کنارش رفت و چیزی بهش گفت و مامان سری تکون داد و رفت سمت ماشین.
میدونستم طاقت نداره!
عمو به سمتم اومد و من خیلی زود تو بغلش فرو رفتم و نفس عمیقی کشیدم.
شاید فکرم احمقانه بود ولی بوی بابا رو میداد.
بابایی الان کجایی؟
پیش خدا؟
رفتی سفر؟
-مهرسا دخترم،امیدوارم خوشبخت شی عمو جون...امشب یکی از سخت ترین روز های عمرم بود.دلم می خواست..دلم می خواست به جای کارن فرهـ..
با ناله وسط حرفش پریدم
-عمو خواهش می کنم!
ازم جدا شد.
-هروقت هر مشکلی داشتی بی تردید خبرم کن مهرسا،تو جای دخترمی برام عزیزی!
-چشم عمو مرسی.
به سمت کارن رفت و چیزی بهش گفت.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان خیس تر از اشک
  • فندق

    0

    جالب نبود..خیلی توهم توهم بود.هرچی دلش خواسته شخصیت آورده تو داستان.من دیگه مهم نبود اسامی جدیدی که میومد فقط میخواستم ببینم آخرش چی میشه. ارسن،کارن،شاهرخ،سپهر،سهرابی,اراد،امیرعلی،شروین،کامیار،محمد،سامان،کیومرث،پانیذ،ساحل،سانیار،کوفت،درد،مرض، حالم بدشد خیلی موضوع داستان هم الکی و آبکی بود خیلی خیلی

    ۴ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا عالی بود خیلی هم احساسی بود 😭😍

    ۲ ماه پیش
  • حلما

    0

    رمان قشنگی بود واقعا بی انصافیه بگی آبکی بود سادگی و سکوت مهرسا اعصاب خورد کن بود ولی درکل رمان قشنگی بود ارزش خوندن داشت

    ۳ ماه پیش
  • Nesiiii

    0

    خیلی خوب بود:)))))

    ۳ ماه پیش
  • nana

    0

    عالییی بود نویسنده جان خسته نباشید ❤️

    ۳ ماه پیش
  • هستی

    0

    رمان فوق العاده بود فاظ اونایی که گفتن آبکی بود درک نمیکنم قلم نویسنده ام بسیار خوب بود دمتون گرم خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    رمان خیلی خوبی بود من که واقعا از شخصیت شروین (سامان)و آرسن خیلی خوشم اومد🤌

    ۴ ماه پیش
  • غزال

    1

    چقد مزخرفو ابکی واقعا که😐حیفه وقت

    ۴ ماه پیش
  • کژاله

    0

    این که روز فردای عروسی در حضور خانواده داماد عشق سابق عروس؛ تماس تلفنی برقرار کنه و... به رمانهای کلیشه ای دهه70 نزدیکتره.

    ۴ ماه پیش
  • ........

    0

    خیلی ابکی بود ممنون از وقتی که گذاشتی بیشتر تمرین کن

    ۴ ماه پیش
  • نرگس

    3

    کاش تکلیف بقیه شخصیت هاهم مثل آرسن ومهرسا معلوم میشد مثلا شاهرخ،مامان مهرسا،شروین(سامان)،ترانه ک با کی ازدواج کردو.. .

    ۴ ماه پیش
  • شبنم هستم

    2

    قشنگ بود ولی گاهی خنگ بازی های مهرسا رو مخم بود چون خیلی ساده بود و بی دست و پا اما در کل رمان زیبایی بود ممنون ک وقت گذاشتید

    ۵ ماه پیش
  • Fatemeh

    2

    عالی بود حرف نداشت

    ۵ ماه پیش
  • خیلی برنامه خوبی هست

    4

    خیلی عالی بود ممنون

    ۵ ماه پیش
  • نیایش

    2

    عالی بود واقعا اصلا اینطور نبود که فقط وقتت هدر بره واقعا خوب بود جالب تر اینکه پایان خوشی داره

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!