دوست داشتی؟
رمان جنحه اثر kimiya_sh

رمان جنحه

  • به قلم kimiya_sh
  • ⏱️۱۴ ساعت و ۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 71.7K 👁
  • 60 ❤️
  • 41 💬

خلاصه رمان جنحه

برملا شدن حقایقی از گذشته، زندگی خانواده ی احتشام را دچار تغییر می کند.گناه پشت گناه… اشتباه پشت اشتباه… مردی که می میرد و کودکی که متولد می شود…جنحه های بزرگ و کوچکی که زندگی سه خانواده را تحت تاثیر قرار می دهد و عشق آرام و دور از انتظاری که در این میان شکل می گیرد…

قسمتی از متن رمان جنحه

_چطور؟!
ندا پچ پچ کرد: پروا بهانه تو میگیره...
نیشخند زد و ندا لبخند تعبیرش کرد: پروا یا مامان پروا؟!
اخمی بین دو ابرویش انداخت: بدجنس نشو...
به پشتیِ بلند صندلی اش تکیه زد:امروز نمیشه... باید برم خونه... هم اینکه داروهای مامانمو بدم... همم اینکه حواسم بهش باشه... ترلان تا شب اموزشگاه کلاس داره... کیان هم شیفته...
با ناراحتی لب ورچید: اوکی...
شایان توی دلش پوخند زد... اداهایش به هیچ وجه مناسب سن و سالش نبود...
ندا کمی جدی تر پرسید: اون دو تا طرحی که گفته بودم...؟!
دو برگه ی A4 از زیر دستش بیرون کشید... شیدا به طرح سیاه و سفید مانتوهای اسپرت تابستانه چشم دوخت و ابروی بالا انداخت:خوبه... افرین...
از کشوی میزش، کاغذ دیگری بیرون کشید و روی میز به طرف ندا سر داد: اینم برای دل خودم...
طرح مانتوی سنتی را از نظر گذراند: به چه مناسبت؟!
شایان کف دست هایش را به میز چسباند و به جلو خم شد: فکر میکنم چند تا طرح سنتی بین اون اسپرت ها جا بدی خیلی بهتر بشه... تک و... چشمگیر...
برق تحسین توی چشمهای ندا باعث شد لبخندی بزند...
طرح ها را توی پوشه ی درون دستش جا داد: روش فکر میکنم...
میگفت فکر میکنم و شایان مطمئن بود خیلی زود طرح هایش توی نمایشگاه به نمایش گذاشته میشود...
با قدم های ارامی از میز فاصله گرفت...طرح های سفارشی آرش و کاوه را هم توی پوشه گذاشت...
شایان متفکر به موج دامن بلندش روی ساق پایش نگاه میکرد... مانتوی کتی کوتاهی به تن داشت و شال سفیدش را با بی قیدی روی موهای بلوندش رها کرده بود...
با صدای بسته شدن در اتاق تکانی خورد و از فکر در امد...
قلم به دست گرفت و مشغول کامل کردن طرح نیمه تمامش شد...
باید روی طرح های سنتی وقت بیشتری می گذاشت... ندا بدون شک، از تک تک طرح هایش بهره می برد...
*
بهت زده و وارفته زمزمه کرد: شایان...
شایان دست به سینه و تکیه زده به جدار در، با لبخندِ کج همیشگی اش نگاهش میکرد: سلام...
کتابی که در دست داشت روی تخت رها کرد: شایان... وای... تو اینجا چیکار میکنی؟! مگه نگفتی نمیام؟!
نیمی از صورتش توی تاریکی فرو رفته بود وقتی زمزمه کرد: ناراحتی برم...
ندا از جا پرید: نه نه... ولی... اصلا کی به تو گفت بیای اینجا... نه ببخشید... یعنی منظورم اتاقمه... وای... یه لحظه بیرون باش لطفا...
و به طرفش رفت و دست روی شانه اش گذاشت تا از اتاق بیرون برود... در را هم محکم کوبید و خودش پشت در وا رفت...
آنطرف در، شایان با جدیت به در خیره شده بود...
ندا جلوی اینه ی کنسول پرید... موهایش را برس کشید و روی شانه ی راستش ریخت... رژ لب گلبهی را به لب های نازکش کشید و برای پیدا کردن روپوشش دور خودش چرخید...
روپوش ساتن سفیدش با گلهای درشت بنفش روی کنگره ی تخت بود... به پارچه ی لیز و ل*خ*تش چنگ زد و روی بلوز و شلوار خوابش پوشید...
مجددا نگاهی به خودش توی اینه انداخت و اتاق را ترک کرد...
صدای شایان از اتاق پروا می آمد... تا جایی که به یاد داشت پروا را خوابانده و بعد خودش به رختخواب رفته بود...
_ ببینم دستتو چی شده؟!
پروا برایش شیرین زبانی میکرد: هم به دستم امپول زد هم به پام...
و سرفه ی خشکی کرد...
شایان رد سرُم روی ساعدش را نوازش کرد و سپس مشت کوچکش را ب*و*سید: عوضش خوب شدی...
ندا با لبخند نگاهشان میکرد: گفتی نمیتونی بیای...
کمر پروا را نوازش کرد... دست دور گردنش انداخته بود و روی شانه اش نفس می کشید: به خاطر پروا اومدم...
اخم کرد... محض رضای خدا برای یک بار هم که شده حرفی برای دلخوشی اش نمیزد...
درحالیکه پروا را توی آغوش داشت از جا بلند شد... ندا پشت سرش راه افتاد: شام خوردی؟!
نیم نگاهی به جانبش انداخت: آره...
هومی کرد... شایان از پله ها پایین میرفت... پوفی کرد و فاصله ی مابینشان را با دو قدم بلند جبران کرد: شب میمونی؟!
پایین پله ها رسیده بودند... پروا شستش را توی دهانش فرو برده بود و با چشمهای درشت میشی اش، نگاهش میکرد... لبخندی به چهره ی دخترکش زد...
شایان به سمتش چرخید و خط نگاهش با پروا را قطع کرد...
امیدوارانه نگاهش کرد... شایان بلاتکلیف مانده بود... نیم نگاهی به ساعت پایه دار گوشه ی سالن انداخت... چیزی به یازده نمانده بود... صرف نمی کرد اینهمه راه را برود و صبح دوباره برگردد...
نفسش را از سینه بیرون داد و لب زد: میمونم...
چشمهای ندا برق زد...
ملحفه ی آبی رنگ را تا روی شانه هایش بالا کشید...
موهایش لجوجانه پیشانی اش را پر کرده بود... نتوانست از لبخند زدن خودداری کند... با نوک انگشت چند تار مو را کنار زد و روی صورتش خم شد...
شایان تکان کوچکی خورد و پلک گشود...
_ صبح بخیر...
گنگ نگاهش میکرد: صبح بخیر...
و با خمیازه ای بر جا نشست...
ندا همچنان لبخند میزد...
_ جایی میری؟!
سر تکان داد: میرم شرکت...
مثل فنر از جا پرید: ساعت چنده مگه؟!
ندا دست روی شانه اش گذاشت: هفت و نیم... امروز لازم نیست بیای... دیشب خیلی دیر خوابیدی...
پیشانی اش را فشرد: آره... با پروا تلویزیون میدیدم...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان جنحه

  • رضوان

    0

    سلام من بقیه رمان های این نویسنده یعنی کیمیا رو مطالعه کردم و بسیار لذت بردم اخرین رمانشون به نام جاذبه بود که ناقص موند و نتونستم پیداشون کنم ممنون میشم اگر کسی پیام منو خوند اگر خبر داره اطلاع بده .

    ۵ ماه پیش
  • مریم گلی

    0

    خسته نباشید نویسنده عزیز زیبا و متفاوت بود من به شخصه دوست داشتم قلم فوق العاده قوی بود اما نکته قابل ذکر اینکه چطور میشه همزمان عاشق دو نفر بود؟که از قضا برادر هم بودن ؟حالا هر چند یکیشون فوت شده باشه؟و کنار اومده خانواده ها انقدر زود واقعا دور از انتظار بود

    ۶ ماه پیش
  • لیلا

    0

    شخصیت شایان رو خیلی دوست داشتم، خیلی ساده و یکرنگ بود، کاش برای این شخصیت یک رابطه عاشقانه قشنگ نویسنده بنویسه، در رابطش با ندا مسببش فقط سارا بود، در صورتی که اون رابطه هم سرانجامی برای شایان نداشت

    ۶ ماه پیش
  • لیلی

    0

    خیلی رابطشون تنش داشت، دو کلام درست نمیتونستن صحبت کنن، حتی من به عشقشونم شک کردم به نظرم یک هیجان میتونه باشه، آخه یک پسر22ساله که خیلی هم ساده و بی تجربه اس چی متوجه میشه از زندگی با یک زنی که تجربه های زنانگی و مادری رو داره، رمان خوبی بود ولی اگر چنین روابطی باشه واقعا ادامه دار نیست، سارا ندوس

    ۶ ماه پیش
  • مینا

    0

    وااای باورم نمیشه مامان شایان مثل کودنا رفتار میکرد، به سارا میگفت مظلوم🫤وارد رابطه با برادر شوهرت شدی مگه دختر هفده ساله بودی، زنی با تجربه، خدایی زن چهل سالش اینقدر سیاست نداره، واقعا شخصیت سارا حالم و خیلی بد کرد، مطمینم این رایطه دوام نخواهد داشت، شایان خیلی بکر و خام بود

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    0

    این پسر بچگی میکرد و بی منظور رفتار میکرد مادرش و آبجی گرگش چی؟ مادرش برای ندا گرگ بود ولی متوجه آویزون بودن سارای گوشت تلخ نشد؟ من مخالف ازدواج برادر شوهر نیستم ولی سارا وقیحترین زنی که ازش خوندم، حتی فکرش حالم و بد میکنه، پس اون همه عشق چی؟ اینجا باید گفت هه

    ۶ ماه پیش
  • گلی

    0

    سارا چرا مثل زنان...رفتار میکرد حتی نه حیایی نه احترام به کیان، آه ندا دامنشون و گرفت، دنیا دار مکافاته، البته شایان وقتی 25سالش بشه و از تب و تاب بیفته تازه میفهمه تو اون سن بازی خورده از سارا فقط، هر چی هم پسر برادرش عزیز باشه از خودش و خواسته های به تاراج رفتش بالتر نیست که، مرد است دیگر...

    ۶ ماه پیش
  • مونا

    0

    رفتارهای سارا اصلا شایسته نبود، مرتب خودش و آویزون شایان میکرد، و اصلا شایان یک پسر بچه که تحت تاثیر احساسات، سارا ناز احساساتش و تحریک میکرد، ندا بیچاره اسمش بود خیلی بزرگتره ولی سارا استادی بود برای خودش

    ۶ ماه پیش
  • لعیا

    0

    سارا چرا اون همه زن مرتب همه کارو همه رفتاراش با شایان بود، خوب سیاستی داشت، ندا رو با یه شب مثلا خواب میبینم و تو کیانی از میدون به در کرد، داستانش دردناک بود کاری به درست و غلطش ندارم شایان بد کرد در حق ندا، قبلش ندا داشت میکند این گفت عقدت میکنم و دوست دارم، عجیب موجودیه انسان

    ۶ ماه پیش
  • لیای

    0

    خیلی قلبم برای نداها آتیش گرفت، کاش هیچ زنی وارد رابطه با پسری نشه واقعا دو سر باخته، شایان اشتباه و دوبار تکرار کرد از کجا معلوم ی روز باز از سارا خسته نشه چون تو شرایط مشابه با ندا بود هم بزرگتر هم بیوه، مطمینا روزی خسته میشه حتی با وجود برادرزادش سرکوفتهای سختی میزد،دنیای بی رحم

    ۶ ماه پیش
  • لیلی

    0

    من دو بخش از داستان و خوندم متوجه شدم که ساراناز و شایان قراره بخورن به هم این از هیجان داستان برام کم کرد و نظرات و خوندم خورد تو ذوقم، داستان باید یکهو پیش بیاد که جذاب بشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    سلام خسته نباشید عالی بود ولی ای کاش کیان نمیمردخیلیم غمگین بود دلم ریش شد برای کیان😢.درضمن معنی جنحه رو نفهمیدم واینکه آخر داستانو خیلی خلاصه تموم کردین

    ۱۲ ماه پیش
  • پاییز

    1

    ممنون از نویسنده عزیز عالی بود من دوست داشتم تخیلی نبود که هی دختروپسر لوس بازی در بیارن و الکی قربونت بشم فدات بشم را بندازن. اما خیلی ناراحت کیان شدم😢 و عاقبت ندا هم معلوم نشد 😐

    ۱ سال پیش
  • آرام

    0

    کی عاشق کی میشه

    ۱ سال پیش
  • Z,

    0

    خیلی خیلی عالی بود ممنون از نویسنده عزیز لطفاً از این رمانا بیشتر بنویسن خیلی قلم روانی داشتین خسته نباشین،

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!