دوست داشتی؟
رمان جای این قلب خالیست ( جلد دوم رمان کژال ) اثر آرتمیس ماکانی

رمان جای این قلب خالیست ( جلد دوم کژال )

  • زبان فارسی
  • 38K 👁
  • 316 ❤️
  • 180 💬

خلاصه رمان جای این قلب خالیست ( جلد دوم کژال )

در جلد اول خواندیم که کژال به دلیل بدهی پدرش مجبور به ازدواج با کوروش که مردی ثروتمند از خانواده ی مادری اش بود، شد ...کوروش قبلا ازدواج کرده بود و فرزندی به نام کوهیار داشت و هنوز عاشق همسر اولش بود که به او خیانت کرده بود در نهایت بعد از ازدواج کوروش و کژال همسر اول کوروش وارده زندگی آن دو شده و باعث جدایی کژال و کوروش میشود یکسال بعد کژال وارده دانشگاه میشود و در آنجا با یکی از دانشجوها به نام امیرعلی آشنا میشود ... آشنایی که خوانندش خالی از لطف نیست ... آن دو به هم علاقه مند شده با هم ازدواج میکنند و بعد از تشکیل زندگی مشترک و صاحب فرزند شدن امیرعلی به دلیل سرطان خون فوت میکند و زندگی کژال دست خوش تغییرات زیادی میشود.....

قسمتی از متن رمان جای این قلب خالیست ( جلد دوم کژال )

قبل از رفتن به موسسه کمي به کارهاي پروژه ام رسيدگي کردم و بعد از آن به آنجا رفتم...اکثر مسئولين و بچه هاي آنجا ديگر مرا به خوبي ميشناختن .... سراغ مادرم را گرفتند که گفتم سرش شلوغ بوده و نماينده اش يعني مرا فرستاده...
چند سالي بود که بعضي اوقات زماني که به آنجا ميرفتم با بچه هاي خردسال که به نقاشي علاقه مند بودند دور هم مينشستيم و من هر بار کشيدن چيزي را به آنها آموزش ميدادم و در همان حيني که آنها شروع به کشيدن ميکردند مينشستم و پرتره اي از يکي از آنها ميکشيدم ...کلکسيون جالبي از پرتره ي بچه هاي بي سرپرست درست کرده بودم که هيچ کس از آنها با خبر نبود ...خودم خيلي طراحي هايم را که اينجا ميزدم دوست داشتم، هر بار يکي از آن کودکان را انتخاب ميکردم و زماني که مشغول کشيدن نقاشي يا بازي يا هرکاره ديگري بود، طرحش را ميزدم....
آن روز نيز از پنجره ي کلاس پسر بچه اي حدود 10سال را در حياط ديدم که مشغول رنگ کردن ديوار موسسه بود ...نميدانم چرا اين مسئوليت را به اين پسر بچه سپرده بودند، در اين موسسه کودکان در کارهاي تدارکاتي مشارکت داشتند ولي نه رنگ زدن ديوار حياط ، به هرحال او داشت اين کار را ميکرد و آن روز سوژه ي طراحي من شد......
...............................
يک هفته گذشت مادرم را براي اجاره ي سالن نمايشگاه راضي کردم و قرار گذاشتيم تا با نگين بعد از دانشگاه برويم و جايي را اجاره کنيم ...
در حال خارج شدن از دانشگاه بوديم که صدايي باعث شد تا بايستيم...هر دو برگشتيم و دانيال رادمان يکي از بچه هاي کلاس را ديديم ...دانيال از همان سال اول هم کلاسي ما بود پسر خوب و خوش برخوردي بود و بسيار محترم ....ايران به دنيا نيامده بود و تا زمان کالجش آمريکا بود حتي فارسي را هم خوب صحبت نمي کرد و گاهي به خاطره لحجه ي بامزه اش باعث خنده ي بقيه ميشد با اين حال با گذشت زمان خيلي روان تر از سال اولي که به ايران آمده بود فارسي صحبت ميکرد و از آن اشتباهات لفظي ديگر خبري نبود... اينکه چه شده بود که با خانواده اش به ايران آمده بود و قرار هم نبود که برگردد را کسي نميدانست ...درموردش با هيچ کس حرفي نزده و مشخص بود که دوست ندارد کسي هم از او در اين باره سوالي بپرسد، اما بچه هاي کلاس هميشه او را به خاطره نماند در امريکا سرزنش ميکردند و او به جاي جواب فقط به آنها لبخند ميزد...دانيال چهره ي غربي داشت و به خاطر دورگه بودنش بور هم بود ... رنگ چشمانش هم عسلي بود ...زيبا رو و در يک کلام دختر کش...کمي از من بلند تر است البته قد من بلند هست...مادربزرگم هميشه ميگويد کسي که مادر و پدر قد بلند داشته باشد بعيد است قدش کوتاه بشود و اين توجيه خوبي براي بلند بودن قد من نسبت به دختران هم سن و سالم بود....
دانيال خودش را به ما رساند و همينطور که نفس نفس ميزد گفت : سلام بچه ها ...خوب شد ديدمتون...کجا داريد ميريد؟
نگين با تعجب ابروهايش را بالا داد و من هم که خنده ام گرفته بود صورتم را به طرف ديگري کردم و باز به سمتش برگشتم نگين گفت
-رادمان حالت خوبه؟ Are you ok ?
دانيال با گيجي سرش را را کمي خاراند و گفت
-اره من خوبم ...مگه قرار بود حالم بد باشه ؟
اين بار نتوانستم خودم را کنترل کنم و به خنده افتادم نگين هم همينطور بيچاره دانيال ...گفتم
-خيلي خب حالا چيکارمون داشتي؟
دانيال گفت
-اممم ميخواستم ببينم شماها هم قراره ژوژمان ( واحد ارائه ي کار به استاد و بررسي دقيق توسط استاد) رو آخر اين هفته...
نگين نگذاشت حرفش را کامل کند گفت
-نه ما ماه بعدي ميديم
-اوکي چه خوب ...پس يعني سالن از خودتون ميخوايد بگيريد ديگه؟
-اره..
-راستش من هنوز کارهام آماده نيس از چند تا از بچه ها هم پرسيدم گفتن همين هفته ارائه ميدن ...ميگم ميشه که من هم با شما باشم يعني با هم يه گروه باشيم ؟ please
نگين نگاهي به من کرد شانه ام را بالا انداختم و گفتم
-مشکلي نيس...
-عاليه ....حالا جايي رو گرفتيد ؟
نگين خواست حرفي بزند که من سريع گفتم
-نه ديگه....پيدا کردن سالن با تو ..ما توي خرجش باهات شراکت ميکنيم ...
نگاهي به ما انداخت ...نگين اين بار با تعجب به من نگاه ميکرد ...توجهي نکردم و به دانيال چشم دوختم کمي به روي زمين نگاه کرد و با درماندگي گفت
-خيلي خب ...با من !!
لبخندي از سر رضايت زدم و گفتم
-خوبه ...پس فعلا خدانگهدار...
-سي يو ....
رو به نگين گفتم
-بريم؟
با هم به سمت ماشين من رفتيم نگين گفت
-اي کلک خوب انداختي گردن اين بدبخت اجنبيا!!
-باور کن از سر بيچارگي ميخواستم با هم بريم سالن ببينيم وگرنه من رو که ميشناسي اصلا تن اين داستانارو ندارم ....
خنديد و گفت
-اره ميشناسمت تن لش...
-حالا جايزش ميريم يه هات چيپس ميزنيم بر بدن، نظرت؟
نگين با خنده موافقتش را اعلام کرد و با هم سوار ماشين شديم و حرکت کرديم....
......................
چند روز گذشت ... در خانه بودم و داشتم روي يکي از طرح هاي ترامي (ترام طرح نقطه اي با راپيد)که زده بودم کار ميکردم ...تلفنم زنگ خورد برداشتم دانيال بود
-سلام مستر رادمان
-سلام نفس ....خوبي؟
-خيلي ممنون...تو چطوري؟
-منم خوبم ...يه سالن خوب پيدا کردم...ميخوايد بياييد ببينيد؟
-آره ميايم ...کي؟
-همين الان اگه بيايد که عالي ميشه
-اوکي...مشکلي نيست من با نگين هماهنگ ميکنم..توام آدرس رو برام اس کن
-باشه...پس منتظرتونم ....
با نگين تماس گرفتم تا آماده بشود و خودم هم آماده شدم سوييچ ماشينم را برداشتم و از اتاق خارج شدم ...مادر را که در نشيمن در حال مطالعه بود صدا کردم
-مامان خانم
-جانم؟
-قراره با نگين بريم براي اجاره ي سالن نمايشگاه کاري با من نداريد؟
-کي سالن پيدا کردي ؟ تو که اکثرا توي خونه بودي...
خنديدم و گفتم
-يکي ديگه از بچه هاي دانشگاه که قرار شده با هم ژوژمان رو ارائه بديم رفت دنبالش...رادمان رو يادته مامان همون که گفتم ....
-آره يادم اومد ..
-ماشالا حافظه...پس من رفتم ديگه ..
-مراقبه خودت باش ...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان جای این قلب خالیست ( جلد دوم کژال )

  • فاطمه

    0

    وای باورم نمیشه کوروش و کژال دوباره بهم رسیدن و عشق نفس و کوهیار چقدر قشنگ بود:))

    ۳ هفته پیش
  • سهیلا

    0

    👌👌 رمانی پر از عشق و احساس و عاطفی بسیار زیبا

    ۱ ماه پیش
  • Shima

    0

    واقعا فوق العاده بود

    ۳ ماه پیش
  • Fati

    1

    بهترین رمااان واقعا خوندش عالیه و درس های زیادی ازش میشه یاد گرف

    ۳ ماه پیش
  • مینا صفر مومنی

    4

    رومان خیلی قشنگی بود و واقن از این که کوهیار و نفس به هم رسیدن خوشحالم والی بازم میگم امیر علی نباید می مورد اگر امیر علی بودش خیلی خب می شود چون واقن حقش نبود

    ۳ ماه پیش
  • مینا

    5

    خیلی قشنگ بود رومان و خوشحال از این که کوهیار و نفس بهم رسیدن والی باز هم میگم نباید امیر علی می مورد واقن من برای موردن امیر علی گریه کردم

    ۳ ماه پیش
  • Sajede

    0

    بنظرم خیلی خلاصه کرد رمان رو و میتونست با موضوع جالبی ک داشت رمان رو جور دیگه ای بنویسه رمان پیشنهادی: زیتون، افعی،هیچکس اینجا گم نمی شود،جدال پر تمنا،به سبزی دستهای تو،سه جلد نور،هویت پنهان،آنچه گذشت....و تمامی رمان های خانم مرجان فریدی همشوووون پیشنهاد میشه کلا سبکی متفاوت هست

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    هم جلد اول به اسم کمال هم جلد دوم به اسم جای این قلب خالیست هردو به شدت قشنگ حتما پیشنهاد میکنم بخونید توی دوروز هر دوتاش خونده شد عشق چه هااا که نمی کند سرنوشت مارو بازهم مقابل هم قرار خواهد داد اخ کوروش و کژال

    ۴ ماه پیش
  • دلنیا

    0

    سپاس ازنویسنده رمان خیلی عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • ابرا

    2

    جزو یکی از زیباترین رمان هایی بود که تا حالا خواندمش

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    0

    خیلی خوب بود خوندنش را به همه پیشنهاد میکنم

    ۴ ماه پیش
  • ناهید

    2

    عالی بود این رمان که خوندم پیشنهاد میکنم که بخونین

    ۴ ماه پیش
  • عالی بود 🤌🏼

    1

    عالی بود ارزش خوندن داره 🤌🏼

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    1

    خیلی قشنگ بود واقعا😍

    ۵ ماه پیش
  • Diana

    3

    من خیلی رمان خوندم و این رمان از جای که امیر علی آمد و یک دفعه دوباره کوروش آمد چرت شد و دیگه ارزش خواندن نداشت

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!