دوست داشتی؟
رمان طلسم عشق (جلد دوم بازمانده‌ای از طبیعت) اثر الهه یخی

رمان طلسم عشق (جلد دوم بازمانده‌ای از طبیعت)

  • زبان فارسی
  • 78.8K 👁
  • 207 ❤️
  • 153 💬

خلاصه رمان تخیلی طلسم عشق (جلد دوم بازمانده‌ای از طبیعت)

گاهی اوقات لازمه زمان باهات بازی کنه، جوری که نتونی ازش فرار کنی؛ ولی بتونی به دنبال راه مقابله باهاش بگردی. حالا ملوری درگیر بازی زمان شده؛ بازی با چاشنی عشق. اما ملوری کیه؟! پس تیارانا کجا رفته؟! اصلاً چرا باید ملوری باشه؟ چرا شخص دیگه‌ای نباشه؟ چرا... تیارانا تو جشن تولدش توسط جادوگری طلسم میشه و وقتی که به جای امنی می‌رسه می‌فهمه همه‌چیز تغییر کرده و اون‌طوری نیست که باید باشه. اون تبدیل شده به ملوری؛ ولی ملوری کیه؟

قسمتی از متن رمان طلسم عشق (جلد دوم بازمانده‌ای از طبیعت)

- نه! اینجا ساوانتریوسه!
با ته‌مونده‌ی انرژیم نالیدم:
- چی؟ چطور ممکنه؟
دستم رو به سرم گرفتم. من کجام؟ چرا از اینجا سر درآوردم؟ خدای من، اون زن پست‌فطرت چه بلایی سرمون آورده؟ صدای کارل تو سرم اکو شد:
- نذار طلسمت کنه.
دستم رو محکم‌تر روی شقیقه‌م فشار دادم تا کمی از سردردم کم بشه.
- می‌خوام ببینم بدون کارلت چی‌کار می‌کنی.
پاهای سستم تحمل وزنم رو نداشتن. زانوهام خم شدن و روی زمین فرود اومدم. قطره اشکی لجوجانه روی گونه‌م غلتید. خدای من این یه فاجعه‌ست! من طلسم شدم!
دستم رو روی صورتم گذاشتم و آروم هق زدم. چرا باید این اتفاق می‌افتاد؟ من کجام؟ من به اینجا تعلق ندارم. حالا باید چی‌کار کنم؟
دستی که روی شونه‌م نشست باعث شد دست چپم رو از روی صورتم بردارم و صورتم رو کمی به‌سمت چپ مایل کنم. همون پسری بود که...
این پسر از کجا سروکله‌ش پیدا شد؟ درحالی‌که فین‌فین می‌کردم گفتم:
- تو کی هستی؟ یهو از کجا پیدات شد؟
کنارم نشست و بی‌توجه به سوالم پرسید:
- حالت خوبه؟
سری به معنی نه تکون دادم که گفت:
- من نمی‌دونم تو کی هستی و از چی حرف می‌زنی. اسم من رایانه، تو جنگل مشغول شکار بودم که با صدای جیغت به اینجا اومدم و دیدم که یکی از ببرای اصیل بهت حمله کرده و مجبور شدم بکشمش!
با چشم‌های گردشده نگاهش کردم. بابراس رو کشت؟ یه لحظه صبر کن ببینم!
بابراس مگه از ببرهای تاراگاسیلوس نیست؟ پس...
گیج شده بودم. از هیچ‌چیز سردرنمی‌آوردم و همین هم باعث اذیت‌شدنم بود. نفس عمیقی کشیدم و با پشت دستم چشم‌هام رو پاک کردم.
الان کار درست چیه؟ اصلاً من برای چی اومدم؟ هوف! حتی نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. سرم پایین بود و رایان هم همچنان کنارم نشسته بود.
نگاهم به‌سمت تیروکمان توی دستش کشیده شد. نشان طلایی‌رنگی روش بود. شکل نشان شبیه به خورشید بود. چشم‌هام رو ریز کردم. چقدر این نشان برام آشنا بود! ناخواسته گفتم:
- تو زاده‌ی خورشیـ...
حرفم تموم نشده بود که دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع از ادامه‌ی حرفم شد. با چشم‌های گردشده بهش نگاه کردم که عاجزانه گفت:
- هیس! بریم یه جای امن. فقط صدات درنیاد!
سرم رو به معنی باشه تکون دادم که دستش رو برداشت.
آروم گفتم:
- کجا باید بریـ...
حرفم کامل نشده بود که دستش رو روی پیشونیم قرار داد. گرمای دستش با سرمای وجود من کاملاً در تضاد بود. لب باز کردم بپرسم داره چی‌کار می‌کنه که چشم‌هاش رو بست و زیر لب گفت:
- خورشید جهان‌گرد، بنما ما را نهان! خلاف آنچه که می‌کنی در جهان.
ناگهان باریکه‌ی نوری از آسمون به‌سمتمون اومد. منکر این نمیشم که اون لحظه بی‌نهایت ترسیدم! اما سعی کردم به خودم مسلط باشم تا شأن یه ملکه رو حفظ کرده باشم.
باریکه‌ی نور دور پای هر دومون پیچید، درست مثل یه مار که دور طعمه‌ش می‌پیچیه پیچ‌خوران بالا آمد تا اینکه به گلوم رسید.
ترسیده به صورت خونسرد رایان نگاه کردم. لعنتی، چرا این‌قدر آروم و خونسرده؟ یعنی نمی‌فهمه که می‌ترسم؟! چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم و نفسم رو حبس کردم. احمقانه نبود اگه اون لحظه فکر می‌کردم قراره خفه بشم؟!
برخلاف خورشید که گرم و سوزاننده بود، باریکه‌ی نازکش خیلی سرد بود. سرد که نمیشه گفت؛ هوای ملایمی داشت، خنک و مطبوع!
بوی شکوفه‌های انار و سیب سبز که به مشامم رسید چشم‌هام رو باز کردم. با دیدن منظره‌ی روبه‌روم غرق در لـ*ـذت شدم، چقدر این جنگل زیبا بود.
درخت‌هایی با تنه‌ی طلایی که مانند خورشید نور ساطع می‌کردن و برگ‌های ریزی از جنس رنگین‌کمان داشتن! شکوفه‌های رنگارنگ درخت‌ها جلوه‌ی خاصی بهشون داده بود.
- می‌شنوم!
با صدای رایان سرم رو به‌سمت چپ مایل کردم. چی رو می‌شنوه؟ مگه قراره حرفی بهش بزنم؟ فکرم رو به زبون آوردم:
- چی رو می‌شنوی؟
روی تخته‌سنگی که زیر یکی از درخت‌ها قرار داشت نشست و پای راستش رو روی پای چپش انداخت و تیروکمان رو روی پاهاش گذاشت. سر بلند کرد و گفت:
- تو کی هستی؟
- فکر کنم قبلاً هم بهت گفتم. من ملکه تیارانا، ملکه‌ی یگانه‌ی سرزمین تاراگاسیلوس هستم.
تک‌خنده‌ای کرد که بیشتر به تمسخر من شبیه بود! گفت:
- دست بردار! خودت هم می‌دونی که دروغ میگی!
- یه فرشته هرگز دروغ نمیگه.
چند ثانیه به صورتم خیره شد و بعد با صدای بلندی زد زیر خنده! به قدری بلند و از ته دل می‌خندید که صداش تو جنگل پیچیده بود. اخمی کردم و گفتم:
- به چی می‌خندی؟
درحالی‌که گوشه‌ی چشمش رو با دستش پاک می‌کرد گفت:
- اولش ملکه بودی، حالا شدی فرشته؟ اگه فرشته‌ای پس بالات کو؟ فرشته‌ها خیلی وقته که از بین رفتن! راستش رو بگو، تو کی هستی؟
نفسم رو کلافه بیرون دادم. یهو زدم زیر گریه و روی زمین نشستم. رایان متعجب به‌سمتم اومد و کنارم نشست. نگران پرسید:
- چی شد؟ چرا گریه می‌کنی؟
از طرفی نبود کارل و صورت خونیش که لحظه‌ای از جلوی چشم‌هام کنار نمی‌رفت و از طرف دیگه گیرافتادن من تو مکانی ناشناس بدون قدرت‌هام، اون هم کنار یه پسر احمق که می‌گفت فرشته‌ها نابود شدن، دست به دست هم داده بودن تا گریه کنم.
با هق‌هق و بریده‌بریده گفتم:
- چی‌کار کنم... تا انتقامم رو... بگیرم؟ من کارلم رو... می‌خوام و اون شیطان‌صفت... باعث مرگش شد.
برخلاف چند دقیقه‌ی پیش که لحنش تمسخرآمیز بود، با لحن نرم و ملایمی گفت:
- آروم باش تیارانا. بگو چی شده؟
- من که هرچی میگم تو باور نمی‌کنی. چی رو بگم؟
شونه‌م رو گرفت و من رو به‌سمت خودش برگردوند. بدون اینکه دستش رو ازم جدا کنه گفت:
- من عذر می‌خوام! حالا امکانش هست توضیح بدی چه اتفاقی افتاده و اینجا چی‌کار می‌کنی؟
چند بار پلک زدم تا تاری دیدم رفع بشه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان طلسم عشق (جلد دوم بازمانده‌ای از طبیعت)
  • رها

    1

    سلام به نویسنده عزیز میشه جلد سوم رو داخل دنیای رمان بگذارید چون من خیلی وقته پیش این رمان رو خوندم ولی جلد سوم نیست و داخل گوگل هم نمیاره

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    0

    جلد سوم طلوعی پس از فراموشی داخل *** بالا میاره

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    0

    رمان خیلی خیلی خوبی بود عاشقش شدم جلد سومش نیست متاسفانه

    ۳ ماه پیش
  • Zeinab

    1

    نویسنده عزیز، من الان بار دومه که این رمان رو خوندم و واقعاً خوشحالم که دوباره خوندمش، فرصتش باشه چندین بار دیگه هم میخونم چون خیلی قشنگه... جلد سومشم از طریق یه پلتفرم دیگه ای که پارت گذاری می کردید خوندمش؛ اما الان نیستش. لطفاً منتشرش کنید مشتاقم بخونمش مجدداً🥹🌹

    ۷ ماه پیش
  • Yeganeh

    0

    سلام ، ممنون میشم جلد سوم رو بگید از کجا خوندید که منم بخونم یا اگه دارید بفرستید برام

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    سلام اسم جلد سوم چی هست لطفا از نویسنده میخوام زودتر جلد سوم بنویس

    ۳ ماه پیش
  • مهیلا محمد جانی

    1

    سلام رمان خیلی خوب بود ولی جلد سوم چرا نمیاره تو گوگل

    ۵ ماه پیش
  • مهرسا

    0

    جلد سومش فعلا نیومده؟

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    0

    جلد سوم کی بیاد

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    0

    اسم فصل سوم طلوعی از پس فراموشی هستش توی گوگل هست

    ۶ ماه پیش
  • Suni

    4

    سلام نویسنده گرامی این رمان ، رمان خیلی خوبی بود ولی شمارو جان جدت جلد سوم رو منتشر کن پیدا نمیکنم

    ۱ سال پیش
  • آیدا

    0

    من چند سال پیش از یه سایت تو گوگل خوندم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    جلد سوم رو از کجا دانلود کنم؟

    ۶ ماه پیش
  • آیدا

    0

    تو گوگل بود من چند سال پیش اونجا خوندم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بچها حالا بدون اینترنت چیکار کنیم

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام و خسته نباشید عرض میکنم خدمت نویسنده گرامی من به شخصه عاشق رمان های شما شدم اما اگر میشود جلد سوم بازمانده ای از طبیعت رو بذارین زیرا تقریباً یک ماهی میشه که منتظر جلد سومش هستم و همین طور موفق ب

    ۲ سال پیش
  • حسنا علیزاده

    0

    سلام میشه لطفا بازمانده ای از طبیعت جلد سومشو (طلوعی پس از فراموشی) نوشته الهه یخی تو این رمانتون بزارید🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • (تیارانا (ملورین

    3

    جلد سومش طلوعی از پس فراموشی هست من از از گوگل دانلود کردم خوندم ولی الان میزنم نمیاره اگه داشتم به اشتراک میذاشتم آخر داستانش خیلی خوب بود

    ۲ سال پیش
  • دل

    0

    من از *** دانلود کردم

    ۲ سال پیش
  • کوثرمریدزاده

    0

    خیای رمان جذابی بود

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!